آرشیو چهار‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹، شماره ۵۶۹۴
فرهنگ: دیپلماسی فرهنگی
۱۰

پرونده ای درباره ایران و افغانستان که تنها مرزهای جغرافیایی توانسته آنها را از هم جدا کند

بیا بریم به مزار...

علیرضا رافتی

 به نقشه جهان که خوب نگاه کنید دستگیرتان می شود که همه خط ها یک شکل نیستند. مثل دستخط آدم های مختلف که یک شکل نیست. مثلا به خط های مرزی صاف بین ایالت های آمریکا که نگاه کنید، می فهمید اینها را یک رایانه نو که دو سه قرن بیشتر از عمرش نگذشته، کشیده. به خط های تیز و لبه دار مرزهای خاورمیانه که نگاه کنید، گاه رد خون را بر لبه این خط ها می بینید و گاه متوجه دستخط های متفاوت می شوید. مثلا در شرق نقشه ایران یک خط انگلیسی می بینی که خراسان را از خراسان و سیستان را از سیستان جدا کرده است.

 اما خون را نمی شود از خون جدا کرد. رگ را نمی شود از رگ برید و تن زنده بماند. اگر این تن هنوز زنده است معنی اش آن است که تیغ انگلیسی هنوز این دو رگ پیوسته را قطع نکرده. اگر بین شاخه های یک درخت سیم خاردار بکشند، همچنان همه از یک ریشه تغذیه می کنند و یک میوه می دهند. این پرونده بوی چای سبز کوهستان های افغانستان و پنیرک و گوشفیل دست مادربزرگ های افغان و هزاره و پشتون را می دهد؛ طعمی که آن قدرها هم که اغلب مردم فکر می کنند با طعم چای زعفران ایرانی غریبه نیست.

 چرا افغانستان؟

شاید چهره های همیشه منتقد بعضی ها با دیدن این پرونده درهم برود که مگر امارات که هم زبان با مصر است، چقدر در مطبوعاتش به مصر می پردازد که ما باید صبح که روزنامه را ورق می زنیم پرونده افغانستان را بخوانیم؟

اول باید به این موضوع پرداخت که آیا واقعا همه کشورهای همزبان جهان یک ریشه و یک فرهنگ دارند یا خیر؟ مثلا فرهنگ خلیجی امارات و بحرین با فرهنگ شامی لبنان و سوریه یا با فرهنگ مصر یکی است؟ یا مثلا فرهنگ مردم اسپانیا با مردم کلمبیا که هم زبان هم هستند چقدر شبیه به هم است؟ پاسخ این است که هم زبان بودن دو ملت لزوما به معنای وحدت فرهنگی آن دو نیست. اما در فرهنگ و سنن مردم ایران و افغانستان که غور کنید متوجه این مساله می شوید که انگار این دو یک ملتند که بین شان دیواری پوشالی کشیده شده است. پس پرداختن به گوشه ای از این اقلیم فرهنگی، پرداختن به کشوری غریبه نیست. هرچند مدتی است که جمعی از اهالی سیاست و رسانه در ایران و افغانستان و غرب، با دست انداختن به حوادث و مستندات واهی، قصد دارند بر واقعیت یکی بودن این دو ملت پرده ای با ظاهر روشنفکری و حق طلبی بیندازند.

 دوربین ما کجا قرار دارد؟

ما در این پرونده بعد از پرداخت خوب سهیل کریمی به سرگذشت آریانای کهن در گذرگاه حوادث و داستانک سیده تکتم حسینی و ناداستان حامد عسکری، به روایت گوشه ای از زندگی چند افغانستانی مهاجر در ایران پرداخته ایم. قصد از پرداختن به زندگی این انسان ها، نگاهی به زندگی و فعالیت افغانستانی های تاثیرگذار در ایران است.

دست کم از بعد از کودتای کمونیسم در افغانستان و همزمان با انقلاب اسلامی در ایران باب مهاجرت افغانستانی ها به ایران بیش از پیش باز شد-البته که سفر به وطن نامش مهاجرت نیست!-حالا بعد از 40سال چهره های بزرگی از مهاجرین افغانستانی را در کشور داریم که تاثیر غیرقابل اغماضی در حرکت چرخ اقتصادی و علمی و فرهنگی کشور ما دارند.

 یادت بخیر ای خراسان من

این عبارت یک مصرع از ترجیع ترانه زیبای کاوه جبران است که توسط خلیل یوسفی اجرا شده است.

 ترانه ای که انگار از دهان باز زخم هایی که بر گرده و پشت آریانای کهن است، روایت شده. حال انتقاد برخی منتقدین بر این که خراسان بزرگ فقط شامل هرات و حوالی آن می شود و همه سرزمین امروزی افغانستان را شامل نمی شود هم وارد است اما ما در اینجا و به استناد شعر، خراسان را «مجاز» از افغانستان گرفته ایم.

 
دمت گرم دکترجان
احمدشاه فرهت؛ از روزهای فرار تا نجات کودکان

هر طور که بود خودش را به مرز رسانده بود و جایی بین «شیندند» افغانستان و «بیرجند» ایران مانده بود. یک خانواده فقیر روستایی وقتی دیدند مسافر است و غریب، پناهش دادند. شب ها به مسجد می رفت و استراحت می کرد و آنجا برایش غذا می آوردند.  با خودش فکر می کرد که این زندگی در غربت، شایسته کسی که نفر سوم کنکور افغانستان و شاگرد اول دانشکده پزشکی کابل بوده نیست. اما چاره چه بود؟ بعد از کودتای کمونیست ها و تجاوز شوروی، افغانستان دیگر جای ماندن نبود.

 احمدشاه، دانشجوی پزشکی دانشگاه کابل و جمعی از دوستانش چون طرفدار کمونیسم نبودند و چند باری دست به اعتراض و راهپیمایی زده بودند، توسط نیروهای امنیتی حکومت تحت تعقیب بودند. همه دوستان احمدشاه در همان دوران دانشجویی دستگیر و زندانی شدند. بخت با احمدشاه یار بود که دستگیر شدن و به زندان افتادنش وقتی اتفاق افتاد که از دانشگاه فارغ التحصیل شده بود. پس از فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی کابل، به دلایل سیاسی -یا به قول خودش فقط به این دلیل که طرفدار کمونیسم نبود- بازداشت شد. بعد از آزادی هر طور بود راهی مرزهای ایران شد. شاید این مهاجرت غیرقانونی، تنها نور امیدی بود که می توانست زندگی یک پزشک جوان افغان را از چنگ حکومت و جامعه ای که سرنوشت فردایش معلوم نبود، نجات دهد. خودش را رسانده بود به روستایی در نزدیکی  مرز ایران و بالاخره به کمک یکی از دوستانش توانست خودش را به ایران و شهر مشهد برساند. پزشک جوانی که در شهری غریب، خودش بود و لباس تنش و دیگر هیچ چیز نداشت. نه مدارکی که بتواند اقامت بگیرد و نه پولی که کفاف زندگی در غربت را بدهد. در میدان بیت المقدس مشهد که از تاکسی پیاده شد از راننده پرسید: حرم کجاست؟ راننده گفت: سر بچرخانی می بینی...  احمد سر چرخاند و گنبد طلایی حرم امام رضا (ع) در نمی که بر چشم هایش پرده انداخته بود به لرزه افتاد. تنها خانه ای که در ایران آشنایش بود همین حرم بود. چند شب در حرم ماند تا بتواند آشنایانش را در ایران پیدا کند. احمدشاه سال 61 در ایران درخواست پناهندگی داد و وقتی با درخواستش موافقت شد، کارش را به عنوان پزشک در ایران شروع کرد. اما مسیر ادامه تحصیلش در ایران سخت تر از چیزی بود که فکرش را می کرد.  وزارت بهداشت ایران باید از دانشجویان تخصص دو برابر زمان تحصیل، تعهد به خدمت می گرفت و احمدشاه به دلیل تابعیت خارجی نمی توانست تعهد بدهد و در نتیجه نمی توانست دوره تخصص را بگذراند.  در گیر و دار نامه نگاری ها و درخواست ها برای گذراندن دوره تخصص، شش ماه بیکار بود و وضعیت اقتصادی خانواده اش به جایی رسید که دیگر گاهی حتی چیزی برای خوردن نبود. بالاخره به قرار پرداخت ماهی 12هزار تومان با پذیرش احمدشاه در دوره تخصص و فوق تخصص موافقت شد و در نهایت دکتر احمدشاه فرهت پنجمین نفری شد که توانست در ایران فوق تخصص کودکان بگیرد.حالا دکتر احمدشاه فرهت، فوق تخصص کودکان و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد، یکی از چهره های علمی تاثیرگذار در ایران و جهان است و جان هزاران کودک ایرانی و افغانستانی را نجات داده است.

 
تنفس در هوای ایران
محمدموسی اکبری؛ از عکاسی تا تاسیس خانه کابل در تهران

وقتی افغانستان زیر چکمه های شوروی نفس می کشید، نفس مخالف کشیدن سخت شده بود. مردم از هر جایی که می شد اعتراض شان را فریاد می زدند. خفقان غریبی گریبانگیر فضاهای دانشگاهی شده بود. محمدموسی اکبری لابه لای صحبت هایش وقتی می خواهد از همکلاسی های دانشگاه صحبت کند، می گوید «هم رزمانم».

می گوید آن روزها ما مشت اعتراض مان را سمت حکومت کمونیست می گرفتیم و پشت مان به این گرم بود که اگر کار خیلی به مضیقه بیفتد در همسایگی مان پناهگاهی وجود دارد به اسم ایران. جایی که به تازگی انقلابی اسلامی در آن به وقوع پیوسته بود و حکومت اسلامی به خواست مردم روی کار آمده بود.

من دانشجوی سال دوم نقاشی دپارتمان هنرهای زیبای کابل بودم و سه چهار سالی از مبارزه مان می گذشت که دیگر حس کردم نمی شود در این ظلم نفس کشید. راهی ایران شدم. به ایران که رسیدم خودم بودم و خودم و یک کارت دانشجویی از دانشگاه کابل.

برای تحصیل در ایران اقدام کردم اما کارت دانشجویی مدرک معتبری برای دانشجو بودن من نبود. بالاخره با امتحان ورودی مجدد، راهم به تحصیل در ایران باز شد و آشنایی با حوزه هنری مسیر فعالیت هنری ام را در ایران تسهیل کرد.

در ایران گرافیک خواندم و همراه هنرمندهای ایرانی مشغول فعالیت شدم. وقتی بساط شوروی از افغانستان جمع شد دوربین دست گرفتم و در چند سفر راهی افغانستان شدم که با عکاسی بتوانم کشورم را بیشتر به دنیا و خاصه به هم وطنان ایرانی ام بشناسانم.

 محمدموسی اکبری بین صحبت هایش هر وقت می خواهد از ایرانی ها صحبت کند می گوید هم وطنان ایرانی ام.

 چند سالی است به این نتیجه رسیده ام که بهترین راه شناساندن فرهنگ و هنر افغانستان و همچنین ایجاد رابطه مستحکم تر بین هم وطنان ایرانی و افغانستانی، ایجاد فضایی است که همه هموطنان ایرانی و افغانستانی بتوانند در بستر فرهنگی افغانستان با هم گفت و گو کنند. گفت و گو همیشه کارساز است.

استاد محمد موسی اکبری حالا مدیر و موسس «خانه کابل» است. یک کافه که بیشتر به یک مرکز فرهنگی می ماند. جایی برای گفت و گوی هم وطنان ایرانی و افغانستانی در بستر فرهنگی افغانستان و به صرف پذیرایی با غذاها و نوشیدنی های محلی این کشور.

 
مهاجری با رویای باغ های سبز
جمیل سلامی گل های ایران را آبیاری می کند

آدم در غربت خیلی کارها را یاد می گیرد. این که بعد از ده، پانزده سال نشستن پای دست پخت مادر، یاد بگیری که در کشور غریب وقتی شب خسته از سر کار برمی گردی چند جور غذای مختلف با تخم مرغ درست کنی بخش کوچکی از ماجراست. مهاجرهای غریب نشین خیلی بیشتر از اینها یاد می گیرند که با غربت بسازند. مثلا یاد می گیرند چه طور از پشت تلفن پیشانی مادرشان را ببوسند. یاد می گیرند چه طور فرزندشان را با تماس تصویری در آغوش بکشند.جمیل به سرمه دور چشم های طاها نگاه می کرد و ته دلش ضعف می رفت. اگر سرعت اینترنت یاری می کرد و تماس تصویری قطع و وصل نمی شد، می شد سفیدی دندان های طاها را موقع خندیدن ببیند و قربان صدقه اش برود. طاها، پسر جمیل، یک ساله است و هنوز آغوش پدرش را لمس نکرده. جمیل 14، 15 ساله بود که مرز ایران و افغانستان را رد کرد. برادرهایش پیغام داده بودند که برایش کار پیدا کرده اند. خانه  گرم شان در ولسوالی (شهرستان) تگاب ولایت کاپیسا را ترک کرد و راهی ایران شد و در باغی در اطراف شهریار مشغول به کار و همان جا ساکن شد.

ده پانزده سالی که در خانه  کوچک باغی بزرگ زندگی کرد پر بود از اخبار تلخ و شیرین، از شیرینی خبر جواب مثبت دختری که برایش نشان کرده بودند، از شیرینی خبر تولد پسرش طاها، تا تلخی خبر شهادت برادرش.  دو تن از برادران جمیل از مبارزانی بودند که علیه اشغالگران آمریکایی می جنگیدند و یکی از برادرها چند سال پیش شهید شد. حالا جمیل سرکارگر باغ است و عضوی از یک خانواده ایرانی.  صاحبان باغ سه برادرند که جمیل برادر چهارم شان است. مادرشان وقتی برای پسرهایش چیزی کنار می گذارد برای جمیل هم کنار می گذارد. وقتی پسرهایش را دعوت می کند و سفره ناهار را می چیند، برای پسرهایش چهار بشقاب می گذارد.

 

غیرت ایرانی، غیرت افغانستانی

عباس افتخار می کند که مدافع حرم است

وقتی خواستم دست بدهم و عباس دست چپش را جلو آورد، فهمیدم که دست راستش مصنوعی است. همین اول کار دلم ریخت که چه وجه تسمیه ای. او عباس است که در دفاع از حرم حضرت زینب (س) دستش را از دست داده. عباس اول ازم خواست که تصویر و اسم و رسم کاملش را منتشر نکنم و بعد نشست به صحبت:

از افغانستان که به ایران آمدم جوانکی بیکار بودم و دنبال کاری که بتوانم زندگی ام را با درآمدش بسازم و تشکیل خانواده بدهم. دروغ چرا، از اسلحه دست گرفتن خسته شده بودم. چند سال در افغانستان جزو نیروهای داوطلبی بودم که با طالبان می جنگیدند.  چند سال اسلحه دست گرفته بودم و در کوهستان های افغانستان با طالبان جنگیده بودم اما وقتی دیدم جنگ با طالبان با دخالت آمریکا و کشورهای خارجی و با سیاست های حکومت افغانستان بی فایده است، دست از اسلحه کشیدم. آمدم ایران و شدم کارگر کابینت سازی.  کم کم کار را یاد گرفتم و خودم شدم کابینت ساز و رفته رفته درآمدم بهتر شد. به مادرم زنگ زدم که وقت آستین بالا دادن است. داشتم زندگی ام را جمع و جور می کردم که بروم افغانستان و ازدواج کنم که آتش جنگ در سوریه بالا گرفت.  اخبار سوریه و محاصره حرم را می شنیدم و تصاویر مردم مظلومی که به دست داعش و عوامل تکفیری کشته می شدند را می دیدم و بغض می کردم. به افغانستان که رفتم، به تازه عروسم گفتم که شغلم کابینت سازی است اما قصد دارم دوباره اسلحه دست بگیرم. نمی توانم بنشینم و خنجر داعش بیخ گلوی شیعیان عراق و سوریه باشد و حرم اهل بیت(ع) به خطر بیفتد. ازدواج کردیم و راهی افغانستان شدم و به تیپ فاطمیون پیوستم... عباس یک کت و شلوار سرمه ای با راه راه سفید پوشیده است. دست راستش مصنوعی است و یک انگشتر عقیق در انگشت مصنوعی اش دارد. روی کت سرمه ای اش یک گل سینه است که پرچم ایران و افغانستان را کنار هم نشان می دهد.

 
قصه آریانا
سهیل کریمی

این که از چه زمانی و به چه علت ریشه مردم ایران و توابع آن به آریایی ها نسبت داده شد چیز درستی معلوم نیست. ولی امروزه کاملا علمی و مستند ثابت شده که ایرانیان (همین چهار دیواری جغرافیای سیاسی امروزه مان) از 10 هزار سال پیش تاکنون ایرانی بوده اند و با همین عنوان (یا لااقل با عنوان دینی «اران» که جمع «ار» که در زبان پهلوی یعنی مومن و اران یا ایران یعنی «سرزمین مومنان») معروف شده اند. شاید قبول این تئوری علمی برای خیلی ها سخت باشد ولی دانشمندان علم ژنتیک به درستی ثابت کرده اند ایرانیان هیچ ارتباطی به آریایی هایی که از هفت تا پنج هزار سال پیش از سرزمین ها و استپ های سردسیر شمالی (روسیه  فعلی) به سمت جنوب غربی و شرقی بلادشان (هند و اروپا) کوچ کردند نداشته و وجود واژه «آریا» در اوستا و نوشته های دینی باستان، می تواند یک تشابه واژگانی بین این قوم و آن واژه باشد. چه این که غربی ها (عمدتا یونانیان) در نوشته های خود از ملل شرق یونان که پارسیان و مادیان سرزمین ایران می شدند با عنوان آریویی یا آرییا یاد می کردند که علت آن آمدن قوم آریایی از این سرزمین ها به سمت اروپا بوده است و نه تعلق داشتن این قوم به ایران. پس اول باید بدانیم که آریایی های کوچ رو قومی بودند که هزاران سال پیش فقط از ایران گذشته و به هند و اروپا رفتند نه این که در ایران ساکن شوند. البته بر کسی پوشیده نیست که نقش تاریخ نویسان و تاریخ سازان! یونانی در این بین بسیار پررنگ است که هر آنچه را دوست داشتند در قالب سندهای تاریخی به حکومت های خود و سپس به کسانی که با آکادمی های علمی یونان باستان سر و کار داشتند قالب کردند. از جمله ارتباط دادن ایرانیان و اقوام متمدن و تمدن ساز ایران باستان به قوم دام پرور و کوچ روی آریا.

سرزمین ایران با قوم ایرانی اش همیشه تاریخ از منتهی الیه مرزهای غربی چین باستان (که محدوده اقوام ترک بود) شروع شده و تا مرزهای شرقی اروپای فعلی و بخشی از شمال شرقی آفریقا و شبه جزیره عربستان، گسترش می یافت که یکی از اصلی ترین بلاد این سرزمین در شرق آن «آریانا» نامیده می شد. وقتی واژه «آریانا» را گوگل کنید در اولین داده به تعاریف ویکی پدیا می رسید با این مطلع: «آریانا (Ariana، لاتین شده واژه یونانی 'Αρειανή؛ تلفظ: آریانه / Arianē) به گفته استرابو، مشخص کننده سراسر سرزمین کنونی افغانستان، بخشی از ایران امروز و مناطقی از شمال و شمال شرق هند را شامل می شده که امروزه جزو قلمرو پاکستان است.

این مناطق تحت تسلط (possession) پارس ها، مقدونی ها و در بخش هایی بعدها هندی ها، بوده است.» طبیعی است که دانش نامه ای مثل ویکی پدیا متاثر از همان چیزهایی باشد که تاریخ سازان گذشته به خورد دانش پژوهان و تاریخ جوهای امروزه داده باشند. ولی آنچه که مهم است «آریانا» بخش شرقی ایران بزرگ و از «شهربان» یا «ساتراپ»های بزرگ ایران بوده است که اقوام آن از باستان تا کنون عمدتا همین کسانی اند که امروزه ساکن در افغانستان فعلی اند.

 و اما ماجرای افغانستان

خیلی خلاصه می توان گفت افغان یا به زبان پشتون «پتان» یکی از اقوام ساکن در سرزمین بزرگ آریاناست که با قدرت گرفتن اینان در سده های گذشته و اعمال سیاست های قومی در آن، عنوان «افغانستان» به جغرافیای سیاسی و حاکمیتی این قوم اطلاق شد.

افغان ها که قدرتمندترین قوم از قوم بزرگ پشتون یا پختون بودند، با همراه ساختن دیگر اقوام، مثل هزاره ها، تاجیک ها و ایماق های پارسی زبان، یا ازبک ها و قرقیزها و ترکمن های ترک تبار و بلوچ ها، پامیری ها، نورستانی و لغمانی ها، پشه ای یا پاشایی ها، براهویی ها و... افغانستان نوین را پایه نهادند. افغانستان که پس از ایلخانان مغول بین حاکمیت مرکزی ایران و اقوام محلی آن، دست به دست می شد، از دوره ناصری در زمان پادشاهی ناصرالدین شاه قاجار و با اقدام قاطع بریتانیا با جدا کردن هرات از ایران، رسما به کشوری مستقل با هویت بین المللی و ثبت شده مبدل شد. هر چند که حاکمان آن با عروسک گردانی انگلستان (و مشخصا کمپانی هند شرقی و فرمانداری انگلیسی هندوستان) بالا و پایین می شدند.

 خط شیطانی انگلیس

با استقلال هند از استعمار انگلیس و بلافاصله جدایی پاکستان از هندوستان، بخشی قابل توجه از جنوب افغانستان که در سال 1272 هجری شمسی بین «عبدالرحمان خان» پادشاه وقت آن کشور و «مورتیمر دیورند» نماینده کمپانی هند شرقی به مدت 100 سال جزئی از مستعمره هند قلمداد شده بود، عملا در اختیار «پاکستان» تازه تاسیس ماند تا زمان انقضای قرارداد 100 ساله در سال 1372 شمسی یا 1993 میلادی فرا برسد. خط دیورند، جدا کننده ولایات پختون و بلوچ نشین وزیرستان جنوبی و شمالی، کروم ایجنسی (پاراچنار)، بلوچستان، خیبرپختون خواه و پیشاور، چترال و گلگت و بلتستان و... بخش های بسیار بزرگی از افغانستان بود که با دسیسه انگلیس با پرداخت رشوه به حاکمان وقت افغانستان، از آن کشور جدا شده و در دوره تاریخی 100 ساله خود و تغییر حاکمیت ها، استخوانی لای زخم دو کشور پاکستان و افغانستان بوده که هر دو ادعای این سرزمین های بسیار مهم را برای خود داشتند. و این گونه بود که دخالت های گاه و بیگاه پاکستان در امور افغانستان و تلاش برای تضعیف حکومت مرکزی به جهت عدم ادعا و یا بازپس گیری سرزمین های اشغال شده، شد بزرگ ترین معضل افغانستان در نیم قرن اخیر.

 توطئه کاپیتالیستی-کمونیستی

با انقلاب جمهوریخواهانه روشنفکران افغانستان علیه دیکتاتورهای پیشین این کشور که در سال 1357 علیه نظام پادشاهی کودتا کرده بودند و بعد استقرار نظام کمونیستی و لشکرکشی ارتش سرخ شوروی به همسایه جنوبی اش و پایمال شدن خواسته اصلی مردم مسلمان افغانستان، بهانه برای حضور نظامی جنگ طلبان غربی در منطقه، خصوصا به خاطر ایرانی که در آن انقلابی ایدئولوژیک به ثمر رسیده بود، فراهم شد. پاکستان که برای باقی ماندن کشورش در آنچه «مورتیمر دیورند» ترسیم کرده بود تلاش های روزافزون داشت، مرکز اصلی حضور ماشین نظامی ناتو به فرماندهی آمریکا شد تا به بهانه جلوگیری از گسترش کمونیسم شوروی، از کاپیتالیسم آمریکا دفاع کرده و افغانستان را در حد یک خرابه باقی نگه دارد. شوروی پیش از فروپاشی، ارتش سرخش را از افغانستان به عقب راند. گروه های جهادی که پیش از این، دولتی در تبعید را پایه نهاده بودند، نظام کمونیستی حاکم در کابل را مجبور به استعفا کرده و دولت مستقل خود را در افغانستان تشکیل دادند.  ولی این دولت به سرنوشت دولت های پس از انقلاب ثور یا اردیبهشت 1357 دچار شده و همچنان با شیطنت طرف های ذی نفع در تضعیف افغانستان، خانه جنگی و جنگ داخلی، به قصه ادامه دار سرزمین آریانا مبدل شد.

 ادامه خانه جنگی با میوه چینی پاکستان

خستگی مفرط مردم از جنگ، خرابی و عقب ماندگی از دنیای امروز، حذف فرهنگ و اقتصاد و سیاست اصیل از واژه نامه ملی افغانستان و نبود حاکمیت مرکزی برای خدمات رسانی اجتماعی، اعتماد را از مردم در مورد هر ادعایی ربود. استان های جنوبی در اواسط دهه 70 شمسی علیه جنگ قیام کردند. گروهی از طلاب علوم دینی که رخت بربستن دین و شریعت را در گروه های جهادی دیده و از سوءاستفاده مذهب توسط مجاهدین به ستوه آمده بودند، اختیار شهرها و ولایات جنوبی را در دست گرفتند. حالا نوبت پاکستان بود که محصول سال ها پنهان کاری خود در مزرعه  تفرقه در افغانستان را برداشت کند. در دوره جهاد با کمونیست ها، هر مجاهد افغانستانی که شهید می شد، پسر و پسران آن شهید به اسم حمایت از خانواده های بی سرپرست، جذب حوزه های دینی شمال پاکستان، خصوصا پیشاور می شد. با شروع قیام طلاب دینی در جنوب و شرق افغانستان، فرزندان شهدای جهاد علیه کمونیسم و تربیت یافتگان حوزه های سلفی در پاکستان، به شورشیان دینی تزریق شده و ابتکار عمل از دست افغانستانی ها به دست سرویس امنیتی پاکستان افتاد. گروه طالبان شکل گرفت و فرماندهان آن که از پاکستان هدایت می شدند تا شمال افغانستان تاختند و حکومت را به دست گرفتند. افغانستان که به دلیل مجاورت با پاکستان (بزرگ ترین هم پیمان غرب در منطقه) هیچ گاه نباید روی آرامش می دید تا علیه جدایی ملت و سرزمین هایش ادعایی داشته باشد و یا مغازلت با ایران انقلابی و حمایت بی دریغ این کشور از مردم جنگزده یا مهاجر آن باعث احیای هزاران سال اشتراک فرهنگی و اعتقادی نشود، باز شد حیاط خلوت جنگ آوران اجنبی برای استیلا بر بود و نبود سرزمین آریانا.

 افول طالبان، ظهور غرب باوران

با حضور نظامیان ناتو و اشغال افغانستان طالب زده، و سرنگونی حکومت غربی-پاکستان ساخته طالبان، تحرکاتی ظاهری برای انتخاب نوع حکومت و حاکمیت توسط مردم به وجود آمد. پرورش یافتگان اروپا و آمریکا برای تصدی ریاست جمهوری پا روی ویرانه های افغانستان گذاشتند. حمایت همه جانبه آمریکا و اروپا از اینان، خودبه خود، صندوق آرا را به نفع اینان پر کرد. فرهنگ و سیاست افغانستان، از آن ور بام طالبان، به این ور بام غربزدگان افتاد. در یک فلش بک کوتاه در اینجا می شود روایتی دیگر به این قصه افزود. گروه های جهادی که در دوره کمونیسم ستیزی، از آموزش ها و کمک های لجستیک و اعتقادی ایران انقلابی برخوردار بودند، به دلیل دسته بندی ها و احزاب گوناگون، هر کدام به فراخور نوع دید خود به این حمایت ها می نگریستند. احزاب شیعی توقع داشتند به دلیل شیعه بودن شان، فقط از آنان حمایت شود و احزاب فارس زبان، اشتراک زبانی را بهانه سوگلی بودن می دانستند و احزاب اهل سنت نیز، کثرت در نیرو و قوا را باعث مشتبه شدن این امر که فقط آنان مستحق حمایت ایران اند، می دانستند. خانه جنگی آنان را به جان هم می انداخت و این توقعات همگی را علیه ایران برمی انگیخت. ایران که طبق سیاست های انقلابی خود هیچ گاه به دنبال تضعیف مردم افغانستان نبوده و دخالت در آن کشور را دخالت در حق حاکمیت مردم می دانست و خود یکی از بزرگ ترین امانگاه ها و میزبانان مهاجران افغانستانی بود، همیشه مثل یک پدر عاقل، نظاره گر این نق زدن ها بود.

فاطمیون و به هم خوردن معادلات

با روی کارآمدن دولت های به ظاهر برآمده از آرای مردم و قدرت گرفتن نگاه غربی در افغانستان، و همچنین رونق گرفتن فضای سایبر و مجازی و اینترنت و رسوخ فرهنگ غرب در باور قشر اهل رسانه، خیلی ها به عنوان پیاده نظام سایبری غرب باوران و خیلی های دیگر از روی نادانی، مزدوران اینترنتی این عرصه شدند.

از طرفی دیگر با شعله ورتر شدن جنگ در سوریه و جدی شدن خطر برای محور مقاومت، لشکر فاطمیون مشتمل از شیعیان افغانستان، به عنوان یکی از بازوان اصلی این محور عازم آن کشور شدند. پیروزی های افغانستانی های لشکر فاطمیون و رشادت های این رزمندگان، رفت تا آوازه اینان را جهانی کند. و این بزرگ ترین خطر برای افغانستانی بود که می رفت با تکیه به قدرت مردم خود، روی پا بایستد. اختلافات دوره ی خانه جنگی با شیطنت سرویس های امنیتی اجنبی، زنده شد. بخشی از آنان که دستاویز این سرویس ها بودند، از شیعه تا سنی افغانستان تنها با استمساک به آنچه بیگانگان و دستگاه های رسانه ای شان به قشر روشنفکر افغانستان القا می کرد، رفتار خشن رسانه ای را علیه جمهوری اسلامی ایران آغازیدند. یک بار با کشته شدن فلان مهاجر افغانستانی در ایران، بار دیگر با اعتراض به لهجه فلان بازیگر یک سریال ایرانی، دفعه بعد با بهانه واهی حمایت نظامی ایران از باقیمانده طالبان، یک بار دیگر با خیمه شب بازی خودساخته کشته شدن چند نفر در پست مرزی هریرود و این آخری، با سوختن جانگداز افراد قاچاق شده در حین فرار از ایست بازرسی پلیس ایران در یزد به دلیل تخلف و حماقت قاچاقچی.

قصه   آریانا پایان ندارد

گفتن از افغانستان و سرزمین آریانا و درد و رنجی که بر ملتش هوار شده، با نوشتن چند پاراگراف تکمیل نشده و به سر نخواهد رسید. افغانستان که از معدود کشورهای بسیار سختی کشیده عالم است، امروزه به آن بالندگی رسیده که دوست را از دشمن تمیز دهد. دهه ها جنگ، سده ها توطئه و هزاره ها فرهنگ و تمدن، این مردم را به آن بلوغی که انتظارش می رفت رسانده. دیگر شیطنت ها در خفا نمی ماند. دیگر خانه جنگی برایشان ثمر نخواهد داشت و دیگر روی پای خود ایستادن، قصه و افسانه نخواهد بود. فاطمیون، بخش کوچکی از خودباوری ملت افغانستان است که  در عرصه جهاد برای دفاع از اعتقاد و مظلوم به منصه ظهور رسیده است.

این قصه تازه شروع شده است...