آرشیو چهار‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹، شماره ۵۶۹۴
فرهنگ: دیپلماسی فرهنگی
۱۱
داستانک

از چشمان کلکین

سیده تکتم حسینی (شاعر و نویسنده)

از چاشت گریه کرده ام و مدام گفته ام بیچاره آدم های نخستین که اتاق تنهایی نداشتند. شاید از غم ها به غارهایشان پناه می بردند، با سنگ ها چشماقک درست می کردند و برگ ها را به دود می انداختند. از بوی آنها مست شده به اختراع کلمات می نشستند... . از صبح که بی بی گفت: «دختر جان هوشیار باش که این رقم دوست داشتن ها تو را بیچاره می کند، نسواری باشد که باشد، صد دختر به تار تار کاکلش آویزان است. آن مردک چی دارد؟»، فهمیدم که همه گپ ها تایید شده است و من دهانی برای هیچ کلامی نخواهم داشت. نشسته ام با کلکینم به گفت وگو و از چشم های کوچکش به حویلی* خشتی نگاه می کنم. خانه زیبا و قدیمی است و یاد خانه های سنتی اصفهان می افتم؛ با شیشه های رنگی، پنج دری های عاشق، معماری های نادر. آخ اصفهان عزیزم چقدر از چشم هایت دورمانده ام. ما سه سال است از ایران بازگشته ایم و اولین بار که اینجا را دیدم اضطرابم بدل به اشتیاق شد و با صدای جیغی گفتم: «یا خدا جان چی قدر اینجا نفس هست. چی حویلی کلانی! چی انجیرهای رسیده ای! یا خدا جان وطن چقدر خوب جای است از هر کلکین که سر برآری وطندار می بینی و هر کلام که بگویی هیچ آب و روغنی قاطی اش نمی کنی.» بعد چرخیده بودم دور باغچه گرد و گفته بودم «یا خدا جان ترسناک نیست این همه آزادی؟» ما در زینبیه اصفهان زندگی می کردیم و یک انجمن شعر در مرکز شهر بود که ماهی یک بار با یک دوست ایرانی ام آنجا می رفتم. اولین بار پانزده بهار بود که آنجا رفتم. با زینب دختر همسایه که شعرش خیلی خوب بود و از آن وقت ها بود کلکین جان که دنیا برایم غمگین تر شد. شعر یک جهان دیگر دارد. تو را لایه به لایه در خودش گم می کند و وقتی سر برآری می بینی چه چیزهایی را ندیده ای و چه چیزها که دیده ای، باریک بینی ای که درشت ها را از چشمت می اندازد. روز اول یک متن خوانده بودم با این مضمون ها که «بهار پاییز است مگر؟ که موسی توتوها این رقم دلسوزانه بالای بام ما نشسته اند و با هر آواز پرهایشان را می ریزانند». بعد از من تعریف کرده، نامم را پرسان کردند و با شرمی خوشحال گفته بودم پری... از آن روز هر چیزی را که می دیدم برایش می نوشتم. یک درخت توت داشتیم کنج حویلی، یک حوض چارگوش سنگی و یک دوچرخه آبی که برای آقایم بود. هر روز از کلکین که نگاه می کردم اول به این ها سلام می گفتم و حالا از چشم های تو دارم تن جوان شده درخت های حویلی را می بینم. به قول مادرجان بهار آمده تا جان دنیا تازه شود. از چاشت به گریه سرخ آمده ام و پیرهن سرخ مخملم را پوشیده ام و نشسته ام که شب با ستاره های هفت برادرانش بیاید و رویم را سرخ کنند و بگویند پری هم نامزد شد؛ نامزد رسول. صدای بی بی می آید؛ دختر جان کجا قایم شدی؟ بیا که مهمان ها می آیند. دیشب یک دستخط برای علی نوشتم. علی پسر همسایه مان در اصفهان ،که خواهان من بود و گفته بود اگر شوهر نکنی تو را می گیرم. نامه را باز می کنم. چقدر آب دیده ام. روی کلمات معلوم است. «علی جانکم! بهار آمده با درختان مست شده با گنجشککای مست و صدای مست شان با مستی بچه های کوچه با گونی های آرد با صدای دف و دایره، بهار با تاب های بلندش آمده و تو نتوانستی بیایی... علی بند دلم! گفته بودی که به قرآن خدا، به علی جان شیر خدا بهار پدرم می آید و تو عروس بزرگ خانه می شوی و نمی دانی که چقدر عروس بزرگ توتیاست. بهار بر جان شاخه ها نشسته و حویلی را خوشحال کرده. ما لباس های نو پوشیدیم و دست هامان را حنا مانده ایم و تو نتوانستی بیایی... . علی زلف پریش من! از ایران که آمدم، هیچ آشنایی نداشتم. دلم یاد افتاد که ابرو بالا می انداختی و می گفتی: ای خدا این پری چه مدل پری است که دلم را می تپاند. دلم را تپاندی و پشت دیوار هر شب دوبیتی ها خواندی. و بی بی گفت: دختر جان، هوشیار باش که علی نامزد کرده ../ تو شعر خوانده بودی علی و من باورم شده بود که آن لایه های غریب را از بری و آن جهان مرموز می شناسی و اشتیاق مرا از پس کلمات می بینی و می دانی که زبان ناخالصم هنوز وطنی نشده است. بهار با صدای قورباغه ها آمده است؛ ولی زیبایی به چشمم نیامده. دلم مثل پیرهن های چرک تاب شده، روشن نمی شود. غم فرایم گرفته و انگشتان حنایی ام را مشت کرده ام و این دستخط را پرت می کنم پیش بره ام.»

کلکین: پنجره

حویلی: حیاط (حولی خوانده می شود)

چشماقک: رعد و برق

نسوار: نوعی گیاه سبز مخدر