آرشیو چهار‌شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۹، شماره ۳۷۷۳
صفحه آخر
۱۲
قصه های شهر

تیک تیک تاریخ

گیتی صفرزاده

بچه که بودم صبح ها قبل از رفتن به مدرسه از رادیو برنامه ای را می شنیدم به اسم تقویم تاریخ. موسیقی برنامه و صدا و لحن گوینده برنامه، طوری بود که خیال می کردم تاریخ یک شخصیت مهمی است که ایستاده بالای سرم و دارد گوشم را می پیچاند تا چیزهایی را یادآورم شود که اصلا و ابدا نه از آنها خبر داشتم و نه به نظرم مهم می آمد؛ طوری که وقتی آخرسر آماده می شدم که به مدرسه بروم، هول وولای سپاهیان ناپلئون که 150 سال پیش در چنین روزی در سرمای سیبری جان باختند یا تزریق اولین واکسن آزمایشی آبله گاوی در دلم بود. سال هاست که دیگر آن برنامه را نشنیده ام یا من دیگر آن موقع صبح رادیو گوش نداده ام یا جزء بایگانی برنامه های رادیو شده است؛ اما این روزها خیلی از آدم ها برایم حکم آن تقویم تاریخ را پیدا کرده اند و از صبح که بیدار می شوم تا پاسی از شب دارند چیزهایی را برایم یادآوری می کنند که بگویند چقدر مهم است. گوشی موبایلم را که روشن می کنم، پیام های ریز و درشتی را دریافت می کنم که از آخرین قیمت دلار و سکه، خطر ترکیدگی حباب بورس، تعداد مبتلایان به کرونا و جدیدترین رسوایی مالی مسئولان خبر می دهند. خودم پیگیر خبر دوستانی می شوم که به کرونا مبتلا شده اند و البته از سایر دوستان هم جدیدترین اطلاعات مربوط به سازمان بهداشت جهانی را دریافت می کنم. 

همسرم که بعد از یک سال و نیم از هک شدن و خالی شدن حساب بانکی اش بالاخره از دادسرا برایش نامه رسیدگی به شکایت آمده، خبر می دهد که خوشبختانه سارق شناسایی شده و یک ایرانی ساکن فرانسه است (در دلم می گویم اشکالی ندارد، حتما پای ایفل پول را خرج کار خیری کرده است). قبل از خروج از خانه چرخی در اینستاگرام می زنم و آدم های آشنا و غریبه ای به من اطلاع می دهند که چقدر حال دلشان خراب است یا دلشان برای چه چیزهایی تنگ شده یا دیدن چه چیزهایی عصبانی شان کرده است. از در خانه که بیرون می روم، کتاب فروشی محل با نصب کاغذی روی شیشه اش به اطلاعم می رساند که دیگر توان حفظ کسب وکارش را ندارد و به زودی تعطیل می کند. به مدرسه دخترم که می روم اطلاع می دهند که فعلا وضعیت ثبت نام و امتحان معلوم نیست. برای انجام خریدهای خانه که داخل سوپرمارکت می شوم، برچسب قیمت ها به طور واضح و روشنی افزایش بهایشان را اعلام می کنند.

درون سرم تقویم تاریخ دارد بی وقفه صدا می کند. با خودم فکر می کنم اگر جلوی هرکدام از این خبرهایی که در طول روز گرفته ام، یک تاریخ مربوط به 100، 200 یا 300 سال پیش می گذاشتم، چه تغییری می کرد؟ می دانم که با خودتان می گویید بحث زمان یا نسبیت یا این گونه مقولات را اصلا پیش نکش، چون ما این لحظه ها را داریم با پوست، گوشت و خون (و بالاخص جیبمان) زندگی می کنیم؛ اما منظورم این نیست. اصلا فکر می کنم هنوز همان بچه مدرسه رو هستم و برنامه تقویم تاریخ است که دارد این خبرها را از جایی در دل تاریخ تکرار می کند. من تنها شنونده خبرهایی هستم که سال ها پیش اتفاق افتاده و با این حال من را با حس غریبی روانه زندگی روزانه ام می کند، گاهی وقت ها حسی مثل دلشوره و گاهی اوقات هم یادآوری پیروزی ها و کشفیات آدم هایی که هیچ نمی دانیم برای رسیدن به آن دستاوردها در تک تک لحظات زندگی شان چطور زندگی کرده اند، چه چیزها را به جان خریده اند و چه بالا و پایین ها شده اند.

در همین فکرها هستم که صدای قهقهه شادی توجهم را جلب می کند. به اطرافم که نگاه می کنم، جوانی را می بینم با لباسی کهنه که روی نیمکت کنار خیابان دراز به دراز ولو شده و سرمست و خوشحال دارد با گوشی موبایلش صحبت می کند. عصبانی نشوید، می دانم که نکات ایمنی را رعایت نکرده، می دانم که آمار ابتلا به کرونا را در جامعه افزایش می دهد، می دانم که درصد ابتلا به کرونا در صورت استفاده نکردن از ماسک چقدر است، ولی راستش را بخواهید دیدن او و شنیدن صدایش بیشتر از هرچیز دیگری در آن روز شوق زندگی را در من زنده می کند. دلم می خواهد آن صدای تقویم تاریخ درونمان را خاموش کنم، همان که هر لحظه با همان صدای تیک تیک دلهره آور می خواهد خبرها را یادآور شود. خبرها را همه می دانیم، برای زندگی کاری بکنیم.