آرشیو سه‌شنبه ۷ مرداد ۱۳۹۹، شماره ۳۷۷۸
صفحه آخر
۱۲
قصه های شهر

ناپدید شدن در فلک

گیتی صفرزاده

بعضی افراد عقیده دارند که چیزهای متفاوت و متضاد کنار هم باعث زیبایی زندگی می شوند؛ مثلا سیاه و سفیدی کنار هم جلوه دارند و زبری و نرمی با هم معنی پیدا می کنند و اصلا کمال زندگی در همین است که زیر و زبر و بالا و پایین نیمه های مکمل یکدیگر باشند. حالا اگر نظر شخصی من در این میان اهمیتی داشته باشد (یا در مدار گردش هستی تغییری ایجاد کند) باید اذعان کنم من هم مخالفتی با این نظر ندارم، فقط گاهی اوقات جلوه های انسانی چنین نظریه ای برایم جالب توجه است.

مثلا این روزها هرجا می روم، صحبت از بی کاری و کسادشدن اوضاع کار است. دوستان و آشنایان زیادی در گپ وگفت های مجازی این جمله را تکرار می کنند که قربان دستت، اگر کاری سراغ داشتی، یک خبر هم به ما بده. فلان دختر دانشجو یا پسر جوان به دنبال کار است و مرد صاحب عیال و اولادی که یک شغل چرخه زندگی اش را نمی چرخاند، دنبال کار دومی می گردد. هرکدام از ما حتما بسیاری از این نمونه ها را دیده ایم و شنیده ایم، ناراحت شده ایم و شکی نیست که این یک واقعیت بسیار ملموس در شرایط فعلی جامعه است. از آن طرف دوستان دیگری هم هستند. مثلا کسی که یک سالی است دنبال یک شاگرد مناسب برای مغازه اش می گردد و هر بار من را می بیند، می گوید شاگرد جدیدش را رد کرده رفته؛ چون حواسش پی کار نبوده، بیشتر دوست داشته گوشه مغازه بنشیند و با گوشی موبایلش ور برود. دوست دیگری که یک شرکت خصوصی دارد، شاکی است. افرادی را که ملتمسانه می گویند کاری برای ما جور کن، به دفترش دعوت می کند؛ اما همان اول که فهرست کارها را جلوی شان می گذارد، ابرویی بالا و پایین می دهند و می گویند اینکه خیلی کار است! آشنای دیگری تعریف می کند که در محل کارش هر تازه واردی می خواهد یک شبه ره صدساله برود و صاحبکاری برایم می گفت همه کارمندانی که موقع حرف زدن می خواهند طرحی نو در فلک دراندازند، وقتی صدای شان می کنم و می گویم خب بفرمایید یک خط از این طرح جدیدتان را در عمل ترسیم کنید تا من ببینم و امکانات برای بقیه اش بدهم، به طور مرموزی در فلک ناپدید می شوند.

البته من این را متوجه می شوم که این تضاد شگفت انگیز که ما در جامعه تعداد بسیاری آدم بی کار و جویای کار در کنار تعداد زیادی کارفرمای به دنبال آدم کاری و مناسب داریم، ریشه در شرایط نابسامان اقتصادی و تسلط گفتمان واسطه گری و ارتباط در دستیابی به ثروت های بادآورده یک شبه دارد؛ یعنی طرف می نشیند با خودش حساب می کند که من اگر امروز با دستمزد فلان قدر این کار را بپذیرم، هفته آینده که یکباره قیمت سکه و دلار 20 درصد افزایش پیدا کرد، دستمزد من که افزایش پیدا نمی کند؟ پس از آن، عقل محاسبه گرش به راه می افتد و شروع می کند به ضرب و تقسیم که اگر من در این تعداد سال آن قدر حقوق بگیرم و رشد زمین و طلا آن قدر باشد و این وسط بچه دومم هم از راه برسد یا احتیاج به عمل قلب باز پیدا کنم، چه اتفاقی می افتد؟ با این حساب و کتاب ها اصلا بی خیال آن کار می شود یا درست و حسابی دل به کارش نمی سپرد.

به گمان من ما عقل دوراندیش را با عقل محاسبه گر اشتباه گرفته ایم. عقل دوراندیش را نیاکان مان داشتند که با پیش بینی بلایای طبیعی شروع به ساختن چیزهایی می کردند. عقل محاسبه گر را ما داریم که با محاسبه بلایای غیرطبیعی زندگی مان نه چیزی می سازیم و نه زندگی می کنیم؛ اما در این میان من از همه بیشتر عاشق آن عقل محاسبه گر تخیلی هستم که مربوط به آماری است که هرماهه از کاهش نرخ بی کاری و افزایش فرصت های شغلی جدید منتشر می شود. آری، زندگی با همین تضادهایش زیباست!