آرشیو پنج‌شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹، شماره ۵۷۱۹
فرهنگ: ادبیات و هنر
۱۱

نگاهی انداخته ایم به پرداختن نویسندگان دیروز و امروز به «روز عرفه» و «عید قربان» در سفرنامه های حج

ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم

پیمان طالبی

یکی از خواندنی ترین قالب های ادبی ما در نثر، سفرنامه ها هستند و از بین سفرنامه ها، سفرنامه های زیارتی بسیار جذاب و خواندنی اند. تصور این که گذشتگان ما با آن قلم دلکش و نگاه نکته بین به همان گنبد و بارگاهی که ما امروز به آن متوسل می شویم چشم دوخته و اشک ریخته اند، برای همه ما جالب و جذاب است. در آستانه عید قربان مناسب دیدیم تا این سفرنامه های زیبا، خواندنی و ارزشمند را تورق کنیم و نگاه های متفاوت نویسندگان مختلف از پس قرون و اعصار دیرین به زیبایی های عرفات و منا را از چشم آنها به تماشا بنشینیم. البته مجال کافی برای تورق و پرداختن به تمام این سفرنامه ها نبود و از شمار بسیاری از این سفرنامه ها چشم پوشی کردیم، اما همین تحفه ناچیز هم می تواند دل مان را مسافر وادی عشق و عرفان کند.

سفرنامه ناصرخسرو

«سفرنامه ناصرخسرو قبادیانی» کتابی نوشته ناصرخسرو قبادیانی(418 394 ه .ق) است که گزارش های سفر هفت ساله او را ارائه می دهد. سفر ناصرخسرو از مرو آغاز شد و در بلخ پایان گرفت. او از مرو به سرخس، نیشابور، جوین، بسطام، دامغان، سمنان، ری، قوهه و قزوین می رود و از راه بیل، قپان، خرزویل و خندان به شمیران می رسد. او همچنین از شهرهای حلب، بیروت، صیدا، صور، عکا، حیفا و بیت المقدس، مکه و مدینه نیز می گذرد. در ادامه بخش های مربوط به «عرفات» و «مشعرالحرام» از این سفرنامه را می خوانیم:

عرفات: و از مصر تا مکه، بدین راه که این نوبت آمدم، سیصد فرسنگ بود و از مکه تا یمن دوازده فرسنگ. و دشت عرفات در میان کوه های خرد است چون پشته ها. و مقدار دشت دو فرسنگ است در دو فرسنگ. در آن دشت مسجدی بوده است که ابراهیم(ع) کرده است؛ و این ساعت منبری خراب از خشت مانده است؛ و چون وقت نماز پیشین شود، خطیب بر آنجا رود و خطبه جاری کند؛ پس بانگ نماز بگویند و دو رکعت نماز به جماعت، به رسم مسافران بکنند. و همه در آن وقت قامتی نماز بگویند و دو رکعت دیگر نماز به جماعت بکنند. پس خطیب بر شتر نشیند و سوی مشرق بروند.

مشعرالحرام: دهم ذی الحجه سنه اثنی و اربعین و اربعمائه (442) حج چهارم به یاری خدای، سبحانه و تعالی، بگزاردم. و چون آفتاب غروب کرد حاج و خطیب از عرفات بازگشتند، و یک فرسنگ بیامدند تا به مشعر الحرام. و آنجا را مزدلفه گویند. بنایی ساخته اند خوب، همچون مقصوره، که مردم آنجا نماز کنند و سنگ رجم را که به منا اندازند از آنجا برگیرند. و رسم چنان است که آن شب، یعنی شب عید، آنجا باشند، و بامداد نماز کنند، و چون آفتاب طلوع کند، به منا روند و حاج آنجا قربان کنند. و مسجدی بزرگ است آنجا که آن مسجد را خیف گویند. و آن روز خطبه و نماز عید کردن به منا رسم نیست، و مصطفی(ص) نفرموده است. روز دهم به منا باشند و سنگ بیندازند و شرح آن در مناسک حج گفته اند. دوازدهم ماه، هر کس که عزم بازگشتن داشته باشد، هم از آنجا بازگردد، و هر که به مکه خواهد بود به مکه رود.

سفرنامه دختر معتمدالدوله فرهادمیرزا

دختر فرهاد میرزا همسر وزیر لشکر، یکی از کسانی بود که در دوره قاجار پس از بازگشت از سفر حج، سفرنامه خود را نوشت. او در بیست و چهارم رمضان 1297 قمری سفر خود را به سمت مکه آغاز کرد. در نوشته زیر بخش هایی از سفرنامه او که سفر او به منا اختصاص دارد را می خوانیم:

منا: شب یازدهم و دوازدهم حضرات شب را حاج شامی و حاج مصری هر یک از طرفی آتش بازی خوبی کردند. در کوه باروط ریخته بودند، بسیار خوب و قشنگ درمی رفت. به قدر سه ساعت بل متجاوز مشغول آتش بازی بودند. فردای یازدهم حضرات به شهر آمدند. من هم به شهر آمده طواف حج و طواف نساء را به جا آورده، مراجعت کردم. شب دوازدهم را هم ماندیم، بعداز ظهر دوازدهم در «مسجد خیف» رفته نماز نموده آمدیم رمی جمره را به جا آورده مراجعت به شهر کردیم. شب را با وجود هزار جور خستگی به بیت الله رفته و طواف کرده از خداوند مسالت نموده که حاجت مشروعه دنیا و آخرت همه را ان شاءا... بر آورده نماید. هوای منا بد بود. اکثری از اهل حاج ناخوش شد. شب سیزدهم به تب و استخوان درد مبتلا شدم. هشت روز تب داشتم. با حالت خراب که ابدا حرکت نکردم. بحمدا... تعالی خداوند رحم فرمود. صحت حاصل گشته هر طور بود به حرم شب مشرف شدم. شنبه بیست و دوم اندکی بهتر شده، به زیارت حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه کبری و عبدالمطلب و عبدمناف و حضرت آمنه مادر حضرت رسول(ص) مشرف شده، شب را هم به هر قسم بود، به حرم مشرف گشته دو بار بیشتر نتوانستم طواف کنم. روز بیست و پنجم ذیحجه، عصری به حرم مشرف شده، سوار شدیم، آمدیم به جایی که عمره می برند و معروف به «شیخ محمود» است، به خیال این که صبح سوار می شویم. بعد معلوم گشته که این عرب حربی شتر ندارد.

سفرنامه جلال آل احمد

جلال آل احمد در سفرنامه حج خود به سال 1343 شمسی که با نام «خسی در میقات» به چاپ رسیده است توصیفاتی از فضای حج و وضعیت عربستان در آن زمان ارائه می دهد.

در بخش هایی از سفرنامه او درباره منا می خوانید:

حرکت به طرف منا: دیروز عصر از ساعت 4 مردم راه افتادند. اول پیاده ‏ها و بدوها و زنگ ها و بی‏قبل منقل ها. به طرف منا. دیشب سخت‏ ترین شبی بود که در این سفر گذراندیم. از 9 تا ده ونیم از نو بر سر همان باری راندیم. و همان جور در احرام. و در همان سرما. و در سنگلاخی دراز کشیدیم. زن ها توی کامیون ماندند و مردها بر سینه‏ کش پای‏ کوه. همسفرهامان در سکوت و تاریکی یا در نور چراغ قوه‏ای، سنگریزه‏ می‏ جستند برای «رجم» فردای شیطان. و گاه ‏گداری گلی از زیر پامان‏ می گذشت. بی‏ صدا و انگار که همه شان در خواب. و فقط ضرب آرام ‏پاهاشان، علامت حیات شان. و گاهی گرپ خفه کف پای شتری میان گله‏ گذاران. و تا صبح «هی‏ های» گله ‏داران و لولیدن همسفران، و سرما که از لباس ‏بی ‏حفاظ احرام می‏ گذشت، و سرفه من، و فکرهایی که می کردم درباره ‏شرایط دوام جذبه یک سنت. می‏ دانستم که در چنان شبی باید سپیده دم را در تامل دریافت و به تفکر دید و بعد روشن شد. همچنان که دنیا روشن می ‏شود. اما درست همچون آن پیرزن که 40 روز در خانه اش را به انتظار زیارت‏ خضر روفت و روز آخر خضر را نشناخت، در آن دم آخر خستگی و سرما و بی‏ خوابی چنان کلافه ام کرده بود که حتی نمی‏ خواستم برخیزم. تا در تاریکی‏ آخر شب حتی به درون خویش نظاره ‏ای کنم. که خویش و بیگانه سخت درهم‏ بودند و مرزها نامشخص. و در آن تنگه تاریک «مشعرالحرام» حتی مرز انسانی و حیوانی درهم رفته بود. و همچنان دراز کشیده از خود می ‏پرسیدم: «مگر نه این که دعوت به همین بوده است؟ و مگر نه این که لبیک را هم برای‏ این گفته ‏ای؟ و مگر از خود به درشدن یعنی چه؟»

همان روز همان جا: 5 صبح از مشعرالحرام راه افتادیم. دو کیلومتری با ماشین آمدیم که راه بندآمد. و همین مقدار راه را در دو ساعت. بی ‏اغراق. باید از تنگه باریک‏ دیگری می‏ گذشتیم. و همه عجله داشتند. از بالای باری پریدم پایین و پیاده ‏افتادم وسط جماعت پیادگان. می ‏دانستم که خیمه ‏گاه حجاج شیعه کدام سمت ‏است.

اول از پشت یک دیوار بلند سیمانی گذشتم همچنان که می رفتم احساس‏ می کردم که سربالا می ‏رویم. و راه تنگ تر می شود. گفتم لابد مثل دیگران‏ به سمت محل «رجم» می‏ رویم. همچنان سربالا می ‏رفتیم که یکمرتبه راه بند آمد. معلوم شد جماعت بی ‏راهنما به کوچه بن بستی افتاده و فشار جمعیت‏ چنان بود که یک لحظه وحشتم گرفت. تنها، در میان جمعی ناشناس، و هرکس ‏به زبانی. آوار برج بابلی فروریخته در یک کوچه تنگ سنگی. که خودم را از سینه دیوار سنگ ‏چین شده کشیدم بالا، و نیم متری از سر و کله جماعت ‏بالا آمده، فریادی به سمت هر حاجی ایرانی کشیدم که کوچه بن‏ بست است و باید برگشت و کمک کنید و دست به دست خبر را به آخر جماعت برسانید.

که‏ شروع کردند و بعد به عربی «اوکفوا ما بشارع؟» و چندین بار جماعت‏ پیرمردی را چنان به قلوه سنگ های دیوار فشرده بود که از حال رفت. سردست گذاشتیمش سر دیوار که همسایگان محل آب آوردند تا حالش را جابیاورند. وحشت از گم شدن وحشت از جای ناشناس شوق تماشا شوق‏ به شرکت در اعمال و مراسم از هر حاجی ملغمه‏ ای می ‏سازد سر از پا نشناس، و سر تا پا هیجان، و «بی‏ خود»ی و ذره ‏ای در مسیلی. همه مقدمات حاضر است تا تو اراده ‏ات را فراموش کنی. و خود من سه بار احرامم باز شد. آن‏وقت تازه می ‏فهمیدم چرا حاجی آن قدر قبل منقل با خودش می آورد. حالا از خود منا بگویم. دره ‏ای است وسط کوه های سخت. ایضا آبرفت‏ دیگری با انشعاب هایش در دره‏ های اطراف. عمارات مختصری هست بر دو سمت خیابان اصلی، و بعد دکان ها و بعد مسجد «خیف». و آخر دره، پای ‏تنگه‏ ای که به مکه می ‏رود آخرین «جمرات». و پشت عمارات، بر خیابان ها، فضای خیمه‏ گاه ها. «جمره» اولی درست بغل برجک پلیس راهنما بود. سر یک چهارراه مانند. شیطان و این همه در دسترس! و هرکدام از جمرات‏ جرزی از سنگ. و یک قد و نیم آدم تا دو قد.

و به آبی روشن رنگ شده. و دیوارکی گرد در اطراف جمرات «اولی» و «وسطی». که ریگ و سنگ در آن جمع شود و نپراکند. و از دو سه قدمی‏ باران سنگ و شن بود تا 20 قدمی... گرمای روز هم گذاشته بود پشتش و ناهار آبدوغ خیار و بعد راه افتادن برای قربانی.»

سفرنامه ابن بطوطه

سفرنامه ابن بطوطه، یکی از مشهورترین کتاب های جفرافیایی است. این کتاب، نتیجه سفرهای طولانی ابن بطوطه است که سال 725 هجری قمری آغاز شد و سال 754 هجری قمری پایان یافت و درمجموع 29 سال و نیم به طول انجامید. بخش هایی از این سفرنامه را بخوانید:

منا: در مصریان بر سر افروختن شمع ها همچشمی درمی گیرد. اما همیشه شامیان در این امور سبقت می جویند. روز نهم بعد از نماز صبح از منا از راه وادی محسر به عرفه می روند و وادی محسر را طبق سنت با هروله طی می کنند. این وادی حد میان مزدلفه و منا است. مزدلفه زمین وسیعی در میان دو کوه است که پیرامون آن آبدان ها و حوض ها ساخته اند و بنای آنها از آثار خیر زبیده، دختر جعفر بن منصور زن هارون الرشید می باشد. از منا تا عرفه پنج میل و نیز از منا تا مکه همین مقدار راه است. عرفه به نام «جمع» و «مشعرالحرام» نیز خوانده می شود.

عید قربان: روز عید قربان پوشش کعبه را قافله مصری به بیت می آورد و آن را بر بام کعبه می گذارند و قبیله بنی شیبه در روز سوم عید مراسم مخصوص پوشاندن آن را اجرا می کند.

کسوه کعبه پوششی است از حریر سیاه که آستر کتانی دارد و در طراز بالای آن به خط سپید آیه «جعل الله الکعبه البیت الحرام قیاما...» را نبشته است و در حاشیه اطراف نیز آیاتی از قرآن نقش است. رنگ این پرده سیاه و درخشان می باشد. بعد از آن که مراسم پوشانیدن آن انجام یافت، دامن آن را از اطراف بالا می زنند تا دست مردم بدان نرسد. تهیه پوشش کعبه بر عهده سلطان مصر است و نیز حقوق قاضی و خطیب و پیشنمازان و موذنان و فراشان و خدام و سائر مایحتاج حرم از قبیل شمع و روغن چراغ را همه ساله سلطان مزبور می پردازد.

در این ایام همه روزه در کعبه را برای عراقیان و خراسانیان و سایر مردمی که با قافله عراق می رسند باز می کنند و آنان پس از حرکت قافله شام و مصر چهار روز دیگر در مکه می مانند و صدقات فراوان بر مجاورین و دیگران تقسیم می کنند و من خود شبی شاهد بودم که در حین طواف به هر یک از مجاورین و فقرا که می رسیدند چیزی از نقد یا جامه به او می بخشیدند و حتی اتفاق افتاده که آنان یکی از فقرا را در حال خواب دیده و در دهنش طلا و نقره گذاشته اند تا بیدار شده و من که به سال 728 با قافله عراق حرکت کردم از این کارها زیاد می دیدم و آن سال از بس که پول در مکه تقسیم کردند نرخ طلا در بازار آن شهر پایین آمد و این قدر طلا در بازار ریخته بود که صراف ها مثقال طلا را به هجده درهم نقره خرد می کردند.