آرشیو پنج‌شنبه ۹ مرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۷۰۶
پنج شنبه روز آخر نیست
۱۵
گردون

ستاره، آذر، ستاره

ابراهیم عمران

سیاست و مابه ازا و در حقیقت تالی اش می تواند تا سال ها نسلی را درگیر خود کند. بی توجه به آنکه شاید آن نسل به خصوص از سیاست نه خاکی خورده نه تاوانی داده باشد و سر بزنگاهی گیر دل و سیاست توامان افتاده باشد. اگر چنین نگره ای به سیاست و حواشی پر و پیمان آن داشته باشیم بی گمان یکی از کتاب هایی که می توان آن را در این تعاریف گنجاند و قصه اش را باور کرد، «افسانه یک نجیب زاده ایرانی» نوشته محسن دامادی است. ستاره، آذر، ستاره، سه نامی است که در این کتاب بارها با آن هم داستان خواهیم شد. از کودتای مرداد سی و دو تا انقلاب پنجاه و هفت و ماجراهای خرداد هشتاد و هشت. مانی کودکی که حالیه داستان سه زن کتاب از نگاه او روایت می شود در کودکی نزدیک به نوجوانی اش دلداده نگوی ستاره ای می شود که در خانه شان مستاجر هستند به اتفاق همسرش بهنام. بهنامی که می توان او را نیرویی ملی و ناسیونالیست آن دوره دید یا در دسته و گروهی دیگر که آن سال ها فعالیت حزبی داشتند. مانی از آنجا که زیاد سر از سیاست و بگیر و ببند آن به ازای سنش دریافتی خاص ندارد در بده و بستانی دلبسته زنی بزرگ تر از خود شده که این دل و  دلدادگی تا سال ها همنشین و همزاد او می شود و گریزی از آن نیست. با خوانش این کتاب آنچه بیشتر به چشم می آید نوعی دوری خودخواسته و نه ناخواسته از سیاست و بی در و پیکری اش است که مانی سه دوره آن را به چشم دیده است. کودتایی که به سرنگونی مصدق انجامید و انقلابی که رژیم پهلوی را ساقط کرد و اتفاقاتی که در سال هشتاد و هشت به وجود آمد. هر سه به نوعی در آن، زن داستان عنصری تاثیرگذار در خیل حوادث نشان داده می شود. هر چند در مرداد سی و دو زنان دارای بینش سیاسی و اجتماعی، به تناسب سطح سواد و دانش آن وقت زیاد به چشم نمی آمدند یا در انگاره های ذهنی بعد از آن دوره کمتر بدان پرداخته شده بود ولی در سال پنجاه و هفت و هشتاد و هشت، زنان دارای جایگاه خاصی بودند. هر چند روایت خطی و بیشتر غیرخطی و بک گراندی داستان هیچ تالش واضحی ندارد که این برداشت را به سرانجام برساند ولی خواه ناخواه در ذهن خواننده این نگاه شکل خصوصی به خود می گیرد و به آسانی از یاد نمی رود.

نویسنده که فیلمنامه نویسی و کارگردانی هم در کارنامه اش دارد؛ در اینجا نیز به غایت نگاهی سینمایی در جای جای و سطرسطر کتابش موج می زند. تا آنجا که حتی در برخی صفحه ها میزانسن و دکوپاژ هر صحنه نیز در نوشته اش جاری است. شخصیت مرد داستان نیز در پی زندگی آرام و بی دغدغه ای است که گویی سرنوشت چنین برایش در نظر نگرفته است و از کودکی تا میانسالی اش به نحوی تلاطم های سیاست و اقتصاد در کل زندگی اش تاثیر بسزایی دارد. آنجا که برای فراموش نشدن اولین ستاره زندگی اش دست به نگارش کتابی می زند و آن سانی که در گرماگرم روزهای انقلاب دلداده آذر زندگی اش می شود و در روز تصویب قطعنامه، ستاره دیگر زندگی اش به دنیا می آید. مانی قصه هر سه زن زندگی اش را به نوعی در کنار خود نمی بیند. ستاره اولش ناپدید می شود و خبری از او ندارد، همسرش از دنیا می رود و ستاره دوم زندگی اش (دخترش) نیز در حوادث سال هشتاد و هشت سرنوشت نامشخصی در کتاب دارد. از ستاره نخست زندگی اش کمی از سیاست و اجتماع می آموزد فراخور سنش، از آذرش میانه روی و دست به عصا راه رفتن و برتری زندگی بر سیاست را یاد می گیرد و از دخترش نیز نافرمانی و معترض بودن. هر چند در این میان خود از همه حوادث به نحوی جان سالم به در می برد ولی همان طور که در کتاب مشهود است نمی تواند آن طور که دلش می خواست به زندگی اش بپردازد. سه نسل زنانی که در کتاب روایت شده، تا آنجا که دیده و شنیده شده، بی غرض شخصیت های شان به رشته تحریر در آمده و بی هیچ بغص و حب سیاسی سعی در نشان دادن چهره واقعی هر زنی در دوره خاص خویش دارد. زنانی که برآمده از اجتماع خویشند و می توانند تحول ساز باشند. زنانی خواسته و ناخواسته سیاسی یا درگیر سیاست. سیاستی که سبب شد نتوانند زندگی آرام و بی حاشیه ای داشته باشند و هر یک سودایی در سر و برای وطن، فردایی بهتر. کتاب محسن دامادی می تواند در یادها بماند و تاریخ خاصی هم نداشته باشد چراکه تاریخ های ذکر شده در این کتاب آنچنان واقعی و جریان ساز هستند که نیاز به بازخوانی دوباره ندارند. شاید باید نوشت این کتاب قصه نیست؛ خود واقعیت است، باورش کنیم... .