آرشیو یک‌شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۹۵۰
دنیا
۴

تراژدی اجتناب ناپذیر: کیسینجر و جهان او

(1)
باری گوین مترجم: محمدحسین باقی
 «باری گوین» به مدت سی سال سردبیر بخش کتاب نیویورک تایمز بوده است. او مقالات فراوانی در زمینه سیاست و روابط بین الملل در نیویورک تایمز، تایمز و نیوریپابلیک، نشنال اینترست و... منتشر کرده است. گوین به دلیل همین سابقه و دسترسی هایی که بی تردید به منابع خاص داشت، کوشیده روایت جدیدی از «هنری کیسینجر»، وزیر خارجه اسبق آمریکا، ارائه دهد. او در این کتاب که ترجمه آن به صورت پاورقی از این شماره منتشر خواهد شد، معتقد است که کیسینجر چهره ای است محل مناقشه چراکه برخی از او به نیکی یاد می کنند و ستایشگر او هستند و برخی او را «شیطان» و «شر» می نامند. این کتاب در 28 آوریل 2020 برابر با سه شنبه 9 اردیبهشت ماه 99 منتشر شد و جدیدترین کتابی است که درباره یکی از چالش برانگیزترین سیاستمداران قرن بیستم (و حتی قرن بیست و یکم) نوشته شده است. پیش تر مایکل هرش در مقاله ای در فارن پالیسی به تفصیل به این کتاب پرداخته و کیسینجر را به بوته نقد گذاشته بود. این مقاله در 24 تیرماه 99 از سوی «دنیای اقتصاد» با تیتر «الزام جهان به صلح موقت» منتشر شد.
مقدمه

چند سال پیش، با دوستی مشغول شام خوردن بودم. او به میز تکیه داده و چنین زمزمه می کرد: «باری، هنری کیسینجر شیطان است.» این دوست در اواسط نوشتن کتابش در مورد سیاست خارجی بود و در این دوستی درازمدت مان، ما بعدازظهرهای زیاد و البته مفیدی را صرف بحث در مورد مسائل بین المللی می کردیم. برای ما غیرمعمول نبود که جلسات بحث مان سه ساعت و نیم یا چهار ساعت به طول انجامد. رویکرد ما در مورد مسائل سیاسی متفاوت بود. من بر این بودم که رویکردی مبتنی بر سیاست واقع گرایانه اتخاذ کنم؛ بدین معنا که می کوشیدم به نتیجه ای مبتنی بر روابط قدرت در یک وضعیت مشخص برسم. من به دنبال تلاش برای ارزیابی این مساله بودم که چگونه منافع ملی آمریکا متاثر از تصمیمی خاص خواهد شد و درصدد اندازه گیری این مساله بودم که چه چیزی محتمل - نه اینکه مطلوب- است. به تعبیر دیگر، فکر می کردم تمایزگذاری میان آنچه درست است (رئالیسم) و آنچه که فرد خواستار درست بودن آن است، مهم است. من در مورد اطلاق ملاحظات اخلاقی در حوزه ای که اخلاق انتزاعی واقعا اهمیتی نداشت بی اعتماد- و حتا منکر- بودم. (بر این بودم که تذکار قاضی «رابرت. اچ. جکسون» را در نظر داشته باشم که بی دلیل اصولی را دنبال نکنم: او یکبار گفت که قانون اساسی یک «پیمان خودانتحاری» نیست»). من بی تردید به قطعیت های اخلاقی که بر دیگر ملاحظات می چربد باور نداشتم که رفاه ملی مهم ترین در میان آنهاست. دوستم تاکیدی بیشتر از من بر جایگاه اخلاق در سیاست خارجی می گذاشت و همواره آماده بود به خاطرم بیاورد که بدون یک عنصر اخلاقی، امور بین المللی به یک جهان هابزی «همه علیه همه» تقلیل پیدا می کند و در چنین جهانی فقط قلدرها و گانگسترها می توانند فائق آیند. محدودیت باید از چیزی غیر از زور و اجبار برآید و اگر قدرت تنها چیزی بود که تصمیمات سیاسی را محدود می ساخت، هرگز نمی شد پایانی بر جنگ نهاد. این دوست خاطرنشان کرد که این یک دورنمای به ویژه مخوف در عصر هسته ای بود. اشاره یک قانون اخلاقی همانا قرار دادن یک ترمز داخلی بر گرایشات به طور طبیعی پرخاشگرانه نوع بشر بود و امید برای صلح تنها در صورتی میسر است که همگان بپذیرند که بر اساس قواعد پذیرفته شده جهانی رفتار کنند. من پاسخ می دهم که بدون [وجود] یک قدرت متعالی- یعنی خداوند- تجویز این قواعد و شاید باور به زندگی پس از مرگ یعنی جایی که مجازات ابدی برای متخلفین محقق می شود، هیچ توافق دائمی ای ممکن نیست بلکه فقط چاره جویی های موقت وجود دارد که از سوی انسان های جایزالخطا طراحی و ساخته می شود، بنابراین همواره در فکر آن هستیم.

با این حال، با وجود تمام اختلافات نظراتی که داشتیم اما نه تنها توانستیم بحث های مفید و سازنده ای داشته باشیم بلکه توانستیم به زمینه های گسترده ای از توافق هم دست یابیم. تصور می کنم دلیل این توافق مان این است که هیچ یک از ما آدم های مطلق گرایی نبودیم. ما دیدگاه های مربوط به خود را داشتیم اما درباره این دیدگاه ها جزم اندیش نبودیم. در نهایت، سیاست خارجی حوزه ای است که در آن رویکردهای فقط سیاه یا فقط سفید جایی ندارد. در سیاست خارجی حوزه های خاکستری زیادی وجود دارد که در آن فرد باید عدم قطعیت را بپذیرد و تا حدودی به حدس و گمان متوسل شود. سیاست خارجی ریاضیات هم نیست و بنابراین با وجود نگرانی های اخلاقی دوستم، او اذعان کرد که مسائل بسیاری فرد را وامی دارد تا به قدرت و منافع ملی بیندیشد؛ وقتی آن فرد تصور کرد که شرایط چنین اقتضا کرده است، می تواند به اندازه من واقع گرا شود و من مجبور به پذیرش و تایید این شدم که بدون یک مولفه اخلاقی، سیاست خارجی می تواند یک کسب و کار فاسد، پوسیده و خونین باشد. اقرار کردم که من آن رهبرانی که فقط بر حسب قدرت و بدون شواهدی از شفقت می اندیشند را دوست ندارم. ملاحظات اخلاقی در برخی موارد باید وارد تصویر می شدند، حتا اگر این ملاحظات انگیزه اصلی برای تصمیمات سیاسی نباشند. از آنجا که توانستیم نقاط همپوشان بسیاری بیابیم، مکالمات ما به جاهای دور و دراز نکشید. در عوض، پس از گفت وگوهای مفصل، ما اغلب متوجه می شدیم که در مورد طیفی از مسائل توافق داریم و این آمیختگی ایده آل رئالیسم و اخلاق بود.

اما یک حوزه یا موضوعی که توافق بر روی آن غیرممکن می نمود، تاثیر «هنری کیسینجر» بود. صحبت در مورد او بحث های ما را به بن بست هایی همراه با داد و فریاد می کشاند. این البته بدین معنا نبود که کلا انعطاف پذیری مان را کنار بگذاریم: دوست من مایل بود بگوید که کیسینجر خدماتی تاریخی ارائه کرده (اگرچه- چنانکه من می گفتم- او اعتبار بیشتری به ریچارد نیکسون داد) و من در مورد تصمیماتی که او اتخاذ کرده بود اما و اگر می آوردم و مته به خشخاش می گذاشتم. افزون بر این، من تبیین های بعضا حقه بازانه ای را که کیسینجر از سیاست های خود ارائه می داد، دوست نداشتم.