آرشیو یک‌شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۹، شماره ۴۷۰۸
صفحه آخر
۱۶
امروز در تاریخ (12 مرداد، 2 آگوست)

زندگی ادیب الممالک فراهانی

مرتضی میرحسینی

میرزا محمدصادق امیری تابستان 1239 در چنین روزی، در گازران یکی از روستاهای فراهان متولد شد. در نوجوانی برای فرار از مشکلات زندگی به تهران گریخت و از قضای روزگار آنجا با قاجارها همنشین شد. چندی بعد به دربار هم راه یافت و همان جا بود که لقب ادیب الممالک را دریافت کرد. به جز اراک و تهران، در کرمانشاه و تبریز و مشهد هم زندگی کرد و حتی مدتی در قفقاز و چندی هم در خوارزم مقیم شد. با چند روزنامه مثل ایران سلطانی و ارشاد -که این دومی به ترکی بود و امیری کار آماده سازی ضمیمه فارسی آن را به عهده داشت- همکاری می کرد و بعد در زمان مجلس اول مشروطیت، با حمایت خانواده طباطبایی سردبیر روزنامه مجلس شد. روزهای کودتا و دوره یکساله استبداد صغیر را از سر گذراند، مجبور به ترک تهران شد و بعد همراه با مجاهدان فاتح سلاح به دست به پایتخت برگشت. به وزارت عدلیه رفت و آنجا مشغول به کار شد، اما آن قدر روزنامه نویسی را دوست داشت که نمی توانست رهایش کند. شاعر توانایی هم بود و قصایدی می سرود که در زمره بهترین قصیده های آن روزگار محسوب می شوند. شعر و شاعری را با اشعار مبتذلی در مدح مردان قدرت شروع کرد و مثلا درباره مظفرالدین شاه سرود: «ز هیبتت جگر سنگ خاره نرم شود/ چنانکه آهن شد نرم در کفت داود// تو می توانی غلطاند ماه را ز فلک/ چنانکه فرهاد از کوه بیستون جلمود.» اما هر چه جلوتر رفت از ستایش و تملق بیشتر فاصله گرفت و موضوعات سیاسی و ملی را مضمون شعرهایش کرد و هجویاتی هم در دشمنی با برخی رقبای سیاسی اش سرود. البته به سنتی در شعر تکیه داشت که چندان مناسب پرداخت موضوعات جدید نبود و به گفته اهل فن، قالب و محتوای آنها با هم جفت وجور و سازگار نمی شد. مشهورترین سروده اش که مسمطی به مناسبت سالروز تولد رسول الله است نخستین بار در یکی از روزنامه های خراسان (روزنامه ادب، چاپ مشهد) که خودش مدیر و ناشر آن بود منتشر شد: «برخیز شتربانا بربند کجاوه/ کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه// در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه/ وز طول سفر حسرت من گشت علاوه//...// بنویس یکی نامه به شاپور ذوالاکتاف/ کز این عربان دست مبر نایژه مشکاف// هشدار که سلطان عرب داور انصاف/ گسترده به پهنای زمین دامن الطاف//...//ماییم که از پادشهان باج گرفتیم/ زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم// دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم/ اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم// وز پیکرشان دیبه دیباج گرفتیم/ ماییم که از دریا امواج گرفتیم//...// مرغان بساتین را منقار بریدند/ اوراق ریاحین را طومار دریدند// گاوان شکم خواره به گلزار چریدند/ گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند// تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند/ یاران بفرختندش و اغیار خریدند//...// افسوس که این مزرعه را آب گرفته/ دهقان مصیبت زده را خواب گرفته// خون دل ما رنگ می ناب گرفته/ وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته// رخسار هنر گونه مهتاب گرفته/ چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته//...» ادیب الممالک تا زمستان 1296 عمر کرد و زمان خدمت به وزارت عدلیه، در شهرهایی مثل سمنان و اراک مامور به کار بود. در آخرین ماموریتش به یزد رفت و آنجا بود که سکته قلبی کرد. به تهران برگشت و چند روز بعد درگذشت.