آرشیو دو‌شنبه ۲۴‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۲
صفحه اول
۱
جهان

خیز لندن برای بازگشت

دکتر سید جلال ساداتیان

حضور بریتانیا در خلیج فارس به قرن هجدهم میلادی باز می گردد. امپراتوری بریتانیا تا پس از جنگ جهانی دوم، قدرت مسلط بر خلیج فارس و دریای عمان بود. قدرت های جهانی وقت در قرن نوزدهم با یکدیگر به توافقی رسیده بودند تا از تعرض به سرزمین های تحت سلطه یکدیگر خودداری کنند. بریتانیا، فرانسه، روسیه، امپراتوری های پیشین اتریش-مجارستان و عثمانی، بر اساس توافق حاصل از کنگره یک ساله وین، به مدت یک قرن از رویارویی مستقیم با یکدیگر خودداری کردند. این دوران را قرن طلایی دیپلماسی می نامند. در طول این یک قرن، به رغم رعایت نسبی صلح میان قدرت های جهانی، درگیری هایی هم رخ داد، از جمله جدا شدن مصر از امپراتوری عثمانی توسط بریتانیا و جنگ بر سر کریمه میان روسیه و عثمانی. یک قرن بعد از کنگره وین، وقوع جنگ جهانی اول در اروپا، عملا پنج امپراتوری اروپایی را وارد نبرد قدرت با یکدیگر کرد. در پایان این جنگ اروپایی که به دلیل گستردگی متصرفات امپراتوری های درگیر به جنگ جهانی مشهور شد، عملا 3 امپراتوری از 5 امپراتوری مسلط قرن 19 از میان رفتند. عثمانی و امپراتوری اتریش-مجارستان شکست خوردگان جنگ بودند و روسیه هم بلافاصله بعد از جنگ با انقلاب بلشویکی مواجه شد که با رویکردهای ایده آل گرایانه رهبران نخست این انقلاب، بخشی از قدرت پیشین خود را واگذار کرد. در نتیجه جنگ جهانی اول، دو امپراتوری اروپایی بریتانیا و فرانسه، متصرفات جدید را با یکدیگر تقسیم کردند. پیمان سایکس-پیکو که پیش از پایان جنگ نوشته شده بود، همه متصرفات عثمانی در آسیای غربی را میان بریتانیا و فرانسه تقسیم می کرد. بر اساس این پیمان منطقه شامات، شامل لبنان و سوریه به فرانسه رسید و عراق و فلسطین به بریتانیا بخشیده شد که در همین دوران، بیانیه بالفور صادر می شود که فلسطین را خانه یهودیان توصیف می کند، هر چند که اجرای آن 3 دهه بعد و بعد از جنگ جهانی دوم آغاز شد. همزمان با این تحولات در اروپا و غرب آسیا، امریکا با رویکردی که بر اساس دکترین مونرو در پیش گرفته بود، عملا از تحولات جهان کهنه به دور بود. بر اساس دکترین مونرو، امریکا که در میان دو اقیانوس و دور از سرزمین های دیگر در امنیت قرار گرفته است و منابع غنی در قاره ای دست نخورده و وسیع در اختیار دارد از مسائل جاری در جهان قدیم دامن خود را بیرون کشید. در دوره بین جنگ جهانی اول تا آغاز جنگ جهانی دوم، امپراتوری بریتانیا تا حدی گسترده شده بود که ادعا می شد خورشید در این امپراتوری هرگز غروب نمی کند و فرانسوی ها هم با در اختیار داشتن مستعمرات از آسیای شرقی گرفته تا آفریقا، در گستره بزرگی از جهان سلطه داشتند. اما فشارهایی که قرارداد ورسای، در پی جنگ جهانی اول به آلمان به عنوان میراث دار اصلی امپراتوری اتریش-مجارستان برای جبران خسارات برندگان جنگ وارد شد، باعث ظهور هیتلر و آغاز جنگ جهانی دوم شد. جنگ جهانی دوم، عملا هر دو امپراتوری وقت را از بین برد. فرانسه کاملا توسط آلمان اشغال شد و بریتانیا هم به عنوان تنها قدرت مقاوم در اروپا، هزینه های زیادی برای دفاع از خودش پرداخت می کرد و در نقاط مختلف جهان، متصرفات و مستعمراتش در حال سقوط یا محاصره بود. وینستون چرچیل، نخست وزیر وقت بریتانیا با تمام توان تلاش خود را کرد تا امریکا را از لاک دکترین مونرو خارج و برای دفاع از باقیمانده متفقین به جنگ وارد کند. نتیجه توافق لندن و واشنگتن به کنفرانس تهران منجر شد. پایان جنگ جهانی دوم و از میان رفتن قدرت امپراتوری های فرانسه و بریتانیا، فرصت را برای قدرت جهانی ایالات متحده امریکا باز کرد. امریکایی ها با قدرت تازه یافته در مقابل روسیه ای قرار گرفتند که با شکست آلمان تا قلب اروپا پیش رفته است و همزمان با این کشور به قدرت اتمی دست یافت. دوران پس از جنگ جهانی دوم به دوران جهان دو قطبی مشهور است. بریتانیا بعد از جنگ جهانی دوم از کلیه متصرفات خارجی اش عقب نشینی کرد. دولت بریتانیا از زمان جنگ جهانی اول به دولت های عربی وعده داده بود که اگر در مقابل عثمانی بایستند، به آنها استقلال کامل خواهد داد. این وعده تا پس از جنگ جهانی دوم عملی نشد. عراق بعد از جنگ جهانی دوم از بریتانیا استقلال پیدا کرد، کویت در 1961 و تا سال 1971 بریتانیا، تمامی متصرفاتش در سواحل جنوبی خلیج فارس را با چشمانی اشکبار ترک کرد. هر چند لندن تصمیم گرفت تا جای پاهایی برای بازگشت خود در آینده به منطقه باقی بگذارد. تاسیس امارات متحده عربی که بلافاصله از سوی شاه وقت ایران به رسمیت شناخته شد و جدا کردن بحرین از ایران به عنوان یک کشور مستقل، اقدامات احتیاطی بریتانیا بود که بازگشت خودش را به منطقه، در آینده تضمین کند. حالا 7 دهه بعد از جنگ جهانی دوم و 5 دهه بعد از خروج بریتانیا از منطقه خلیج فارس، حالا بریتانیایی ها امیدوارند که قدرت پیشین خودشان را باز پس بگیرند. دولت ایالات متحده امریکا در 7 دهه گذشته با برنامه ای برای یکدست کردن جهان، قدرت خود را در سراسر جهان توسعه داده است. تشکیل سازمان ملل و ایجاد بدنه وسیع برای آن و ایجاد چارچوب جهانی سازی، مسیری برای توسعه قدرت امریکا در جهان ایجاد می کرد. تا سال 2016 که دونالد ترامپ، به ریاست جمهوری امریکا برگزیده شد، واشنگتن متعهد بود به اینکه جهان را به سمت جهانی شدن و جهانی کردن یکدست پیش ببرد. اما با انتخاب دونالد ترامپ، واشنگتن به دکترین مونرو بازگشت. شعار اصلی ترامپ، شعار امریکا نخست بود. در همین راستا امریکا از بسیاری از سازمان ها و تعهدات بین المللی و جهانی که خودش در طول دهه های بعد از جنگ جهانی دوم بنیانگذار آن بود، خارج شد. بریتانیا در پی جنگ جهانی دوم و روابط چند دهه ای ویژه دو سوی آتلانتیک، خود را مدیون امریکا می داند، اما این وابستگی و اعتماد به تدریج در حال از بین رفتن است. امریکایی ها به تدریج در حال از دست دادن جای پای خودشان در غرب آسیا و خلیج فارس هستند. مجموعه حوادث 4 سال گذشته در منطقه باعث شده است که بریتانیا امیدوار باشد بتواند با استفاده از نفوذ دیپلماتیک و جایگاه تاریخی در منطقه، خلا امریکا در منطقه را در اختیار بگیرد. بریتانیا بدون پشتوانه نظامی نمی تواند موقعیت پیشین خودش را در منطقه خلیج فارس بازگرداند. بریتانیایی ها خروج امریکا از منطقه را فرصتی برای بازگشت می بینند، در شرایطی که با برگزیت اتحادیه اروپا را ترک کرده اند، امیدوارند مجبور نباشند که قدرت و نفوذشان را با کسی تقسیم کنند و به تدریج با جلب اعتماد و ادعای حمایت از امنیت کشورهای جنوب خلیج فارس، قدرت گذشته را در خلیج فارس بازیابی کنند.