آرشیو دو‌شنبه ۲۴‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۲
فرهنگ و ایثار
۹
یادداشت

مثل عباس حیدری آژانس شیشه ای

سید مصطفی تاجزاده

  روح جوانمرد داوود کریمی، زیست پرهیزکارانه او و بی ادعایی مخلصانه اش نمی گذاشت دیده شود. از جنگ به کارگاه محقر تراشکاری اش رفت که به گواه دوستانش از قبل جنگ کوچک تر شده بود. مثل عباس حیدری آژانس شیشه ای که بعد از جنگ برگشت به زمین کشاورزی اش، بی تراکتور.

     زندان و شکنجه رژیم پهلوی، استقامت و نبرد در جبهه های جنوب و شکست حصر آبادان، فرماندهی در کوه های بلاخیز کردستان و مشکلاتی که پس از جنگ بر داوود کریمی وارد شد، همه زیست او را بر مدار رنج و مبارزه سامان داده بود. آخرین مبارزه ای که کرد هم با غده های بی شمار و سرفه های جانکاه بود. همان غده ها که خودش با خنده می گفت وقتی شماری از آنها را از تنش خارج کردند و کنار هم قرار دادند، یک متر امتداد داشت.

    این امتداد زخم های جنگ بود بر پیکر داوود کریمی. همان سرفه ها که وقتی آب را نوشید، همرزمش گفت آب خوردنش آن قدر دردناک بود برایش که سرفه امانش را برید و ما هنوز فکر می کنیم پس آب گاهی واقعا در گلو «گیر» می کند. 

آن غده ها که یادگار والفجر و فاو بود و سند ناجوانمردی و جنایتگری صدام، به شکل نمادینی شد بغض های فرو خورده یک نسل. 

    نسلی که وقتی دید تمام دنیا بسیج شدند تا آرمان های یک ملت را با شکست انقلابش ویران کنند، بند پوتینش را محکم بست و رفت جنگید. حالا از جنگ بازگشته و می بیند عده ای جبهه نرفته، رزمنده شدند. باری، سر سفره تقسیم غنایم همیشه شلوغ تر از هنگامه نبرد است.

    غده های پرشمار پیکر داوود کریمی، او را تبدیل به پرچمی کرد برای نسلی از بچه های بی ادعای جنگ که وظیفه تاریخی ماست آنها را بشناسیم و به نسل های آتی بشناسانیم.

    دو تن از پیشمرگان مسلمان کردستان روایت می کردند، در جنگ اول کردستان، پیش از آنکه نیروهای سپاه پاسداران به طور سازمانی و عملیاتی وارد منطقه شوند، اولین فرد سپاهی که آنها دیدند حاج داوود کریمی بود. آنها می گفتند حاج داوود با صورتی مبدل و به صورت یک شوفر کامیون همراه با یک تانکر نفت به عمق کردستان نفوذ کرد و در بازگشت با اطلاعات گرانبهایی که به ما داد توانستیم آشوب های منطقه را در نبرد خاموش کنیم. 

    آن روزها جبهه غرب، خصوصا منازعات درون شهری کردستان مظلوم و غریب افتاده بود و حضور پرارج داوود کریمی معبر را باز کرد تا بروجردی، متوسلیان، همت، کاوه و... بروند و کردستان را مانند خوزستان حفظ کنند. آنجا که نام و نان و دوربین نبود، حضور دشوار بود و رنج، فراوان، داوود رفت و معبر گشود اما وقت تقسیم غنایم جوری رفت، انگار که هیچ وقت نبوده.

    16 شهریور 1383، وقتی نسل سوم، رفته رفته پا به دانشگاه و عرصه اجتماع می گذاشت، یادگار سال های سخت جنگ، حاج داوود کریمی با تنی رنجور و نحیف از این دنیا رخت بر بست. او از واپسین شهدای جنگ بود با زخم ها و تیرهای صدامی در پیکرش که باقی مانده بودند تا رنجش را بیشینه کنند. همان دردی که او دعا می کرد ذخیره آخرتش شود.

    نسل سوم اینک داوود کریمی را روبه روی خود می بیند، نه پیکر پاکش تنها که در بهشت زهرا آرمیده، بلکه مجموع دستاوردها، افتخارات و مبارزاتش باقی مانده است و باید از نو بازخوانی شود؛ حاج داوود نماد مردانی است که برای این خاک همه چیز را گذاشتند و هیچ بر نداشتند. البته این، عجیب است در روزگار پرتوقعی و کم کاری. هیچ نکنی و هزار بخواهی، سخت است محتوای داوود کریمی را عرضه کنی که همه وجودش را گذاشت و هیچ بر نداشت.

    برهه های مختلف او را که همه آغشته به درد و رنج است همچون تکه های یک پازل کنار هم می چینم؛ آنچه نهایتا نقش می بندد، از میان آن همه رنج، داوود کریمی است با لبخندی ابدی بر صورتش. پازل تکمیل می شود و فکر می کنم می شود میانه رنج، زیبایی و سرخوشی را تصویر کرد.