آرشیو دو‌شنبه ۲۴‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۲
فرهنگ و ایثار
۹
یادداشت

حاج داوود امجد

محمد رفیعا

شب های پایانی فروردین 1383 بود و شب های پایانی ماه صفر، پس از اتمام مجلسی که در خانه یکی از دوستان برگزار شده بود بر سر سفره ساده عدسی و نان سنگک کنار شیخ عارفم، آیت الله محمود امجد نشستم، به ایشان گفتم:

آقا جان، شما حاج داوود کریمی را می شناسید؟

گفتند: بله.

- از احوال شان خبر دارید؟

- خیر.

- ماه هاست به خاطر عوارض جنگ در بستر است.

- فردا شب برویم دیدارش.

فردا شب با ایشان و سه، چهار نفر از دوستان دیرین حاج داوود به دیدار وی رفتیم. حاج آقا امجد در آستانه در اتاق حاج داوود ایستاد و به حاج داوود که سال ها از وی بی خبر بود و اکنون او را در بستری می دید که نمی توانست تکانی بخورد با شور و ابتهاج سلام کرد و گفت:«حاج داوود جان بلند شو با هم کشتی بگیریم، منو بزن زمین، امام زمان با دیدن این صحنه بخنده!» با دیدن حاج آقا و این شوخی، گل از گل حاج داوود شکفت. سپس حاج آقا گفت:«من امشب اومدم کف پای تو رو ببوسم و به چشمم بمالم! سال هاست بی خبر ما رو ترک کردی، الان هم اگر آقای رفیعا خبر نمی داد باید در حسرت دیدنت می موندم، تو برادر منی.» 

نشستیم و حاج آقا از احوال حاج داوود پرسید؛ حاجی با آنکه درد شدیدی داشت با همان لبخند همیشگی از شروع دردها و روند درمان خود گفت، از اعزامش به آلمان و رفتار نیکی که دکتر نجابت در آنجا نسبت به ایشان داشته، تعریف کرد؛ گفت غده هایی را که از تنش بیرون آورده اند، کنار هم گذاشته اند، طول آنها نزدیک به یک متر شده است!

پس از آن حاج آقا امجد شروع به روضه و نوحه خوانی کرد، حاج داوود هم بی وقفه اشک می ریخت. پس از روضه، حاج آقا با لحن خاصی اشعاری ازجمله این بیت را خطاب به حاج داوود خواند:«من از روییدن خار سر دیوار دانستم/که ناکس، کس نمی گردد از این بالا نشستن ها».

حاج داوود گفت:«مدت ها بود که چنین حالی نداشتم، خدا به آقای رفیعا خیر بده که شما رو پیش ما آورد. خدا می داند که دوست دارم هفته ای سه، چهار روز بیام اینجا نوکریت رو بکنم، ولی چه کنم که مجالی نیست و گرفتار مشکلات مردم هستم؛ گرچه! کاری از دستم برنمیاد و فقط به درددل هاشون گوش می دم!»

پس از حدود دو ساعت، هنگام خداحافظی، همسر گرامی حاج داوود آمدند و پس از احوالپرسی حاج آقا امجد به ایشان گفتند:«این حاج داوود ما از اولیای خداست، خدمت به ایشان بهشت دارد.»

در مسیر بازگشت به شیخ عارفم گفتم:«آقا جان هر وقت میام پیش حاج داوود، غرق دریای حقارت خودم میشم.» لبخند معناداری زدند. بعدها گفتم:«معنای آن لبخندتان این بود که حال درستی بود که پیدا می کردم؟» فرمود:«بله، حاج داوود خیلی روح بزرگی دارد.» 

شبی که خبر پرواز حاج داوود را به ایشان دادم، گفتند:«صبح زود بیایید دنبالم، می خواهم از اول مراسم تشییع حضور داشته باشم.» 8-7سال پیش، یک هفته پیش از سالگرد شهادت حاج داوود به من گفتند تا روز مراسم را به ایشان یادآوری کنم که حضور بیابند. روز قبل از مراسم تماس گرفتم که هماهنگ کنم؛ گفتند:«عذری پیش آمده که توفیق حضور ندارم ولی شما این جملات را بنویس و از طرف من بخوان:«یاد حاج داوود، انسان را به یاد صداقت و صلابت حضرت اباذر- سلام الله علیه- می اندازد. در مدح آن بزرگ بزرگوار همین بس که موافق و مخالف به فضیلت و بزرگی ایشان اعتراف دارند.»

گفتم:«آقا جان، شما بارها این جمله را در مدح حاج داوود گفته اید که«موافق و مخالف به فضیلت و بزرگی ایشان اعتراف دارند» هنگام تشییع پیکر ایشان نیز وقتی دو خبرنگار خانم هر یک با فاصله 5 دقیقه شما را دیدند و از حضورتان متعجب شدند و پرسیدند که حاج آقا، مگر شما با حاج داوود آشنایی داشتید؟ فرمودید:«ایشان برادر من بودند» و بعد پرسیدند که ایشان چه ویژگی بارزی داشتند؟ گفتید:«روح آن شهید، آنقدر بزرگ بود که پر و بالش را روی موافق و مخالف خود می کشید!» حاج آقا فرمودند:«آن روز، آن جمله را خودم نگفتم از بالا بر زبانم آوردند!»