آرشیو دو‌شنبه ۲۴‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۲
صفحه آخر
۱۶
دنباله کار خویش

کشتن مرغ دست آموز

محمد خیرآبادی

دقایق آخر کلاس بود و بچه ها مثل زمین شخم خورده، آماده بودند. استاد گفت: «فرض کنید یک مرغ یا خروس، پرنده، بره یا هر حیوان اهلی و خانگی دیگر دارید که ماه ها یا سال ها برایش زحمت کشیده اید، روی پای تان نشانده اید و بزرگش کرده اید. حالا به دلایلی مثل فقر و نداری یا گیر افتادن در موقعیتی که امکان بیرون رفتن از خانه و تهیه غذا از شما گرفته شده، مجبورید آن حیوان را سر ببرید تا برای خانواده تان یا برای فرزند مریض تان سوپ یا کباب درست کنید. با دست خودتان چاقو را برمی دارید و حیوان دوست داشتنی خود را سر می برید.» بچه ها هر کدام ایده ای به ذهن شان رسید. رفتند تا هفته بعد روی این مشق کار کنند، بر اسب خیال سوار شوند و قصه ای بسازند و بنویسند. هفته بعد بچه ها سر کلاس آمدند و تجربیات خود را به اشتراک گذاشتند. هیچ کدام داستان دندان گیری ننوشته بودند. پدرشان درآمده بود از بس خود را در موقعیت خواسته شده قرار داده بودند. دنیا جلوی چشم شان تیره می شد وقتی به این فکر می کردند که مثلا پرنده دست آموز خود را سر بریده اند. به خودشان بد و بیراه گفته بودند، وقتی تصویر خود را مجسم می کردند در حالی که پا روی حلقوم حیوان بیچاره گذاشته اند و او دست و پا می زد. حال شان بد شده بود. به تهوع دچار شده بودند. غذا خوردن برای شان سخت شده بود. هر وقت خورشتی جلوی شان گذاشته بودند به این فکر افتاده بودند که گوشت آن از کجا آمده و اعضای بدن کدام حیوان زبان بسته بوده؟ لای ساندویچ را که باز می کردند به جای هات داگ و همبرگر چشم شان به چشم از حدقه بیرون زده می افتاد. همه ما در آن جلسه به این فکر می کردیم که اگر تعداد بیشتری از افراد تلاش می کردند یک صفحه درباره کشتن مرغ خانگی خود بنویسند، شاید دنیا جور دیگری می شد. نوشتن به تعبیری «عرق ریزان روح» است. انگار روح خود را تحت شدیدترین فشارها قرار داده باشید آنقدر که شرشر عرق بریزد و نفسش بند بیاید. مشکل ما این نیست که گوشت می خوریم. گوشتخواری امری طبیعی است. در چرخه طبیعت خیلی ها خوراک دیگران می شوند. اما از این همه تنوع طلبی و سیری ناپذیری که در انسان هست، هیچ جای دیگر خبری نیست. این همه تقاضا در تیراژ بالا و این همه انبار و فریز کردن، مختص ماست. مشکل ما این است که قتل عام سراسری راه انداخته ایم و چون به کمک کشتارگاه های بزرگ و صنعتی، با شکار خود چشم در چشم نمی شویم، روز به روز بر وقاحت مان و میزان مصرف مان افزوده می شود؛ مگر تخیل به کمک ما و طبیعت بیاید.