آرشیو دو‌شنبه ۲۴‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۵۷۵۵
حوادث
۱۹
جنایات و مکافات

تیزتر از چاقوی ابراهیم...

حامد عسکری (روزنامه نگار)

 تا اینجا خواندیم که صفورا متاهل بود و سر بردن دخترش سارا به بیمارستان، با جوانی به نام میلاد آشنا می شود و بشماره تلفن همراهش را به او می دهد. ارتباط صفورا و میلاد عمیق می شود. میلاد به صفورا دل می بندد، از او برای ازدواج خواستگاری می کند و برایش انگشتری هم به عنوان هدیه خریداری می کند. صفورا که توی مخمصه بدی افتاده است، قصه خواستگاری را به ابراهیم می گوید. ابراهیم همسر صفورا، توی گوشش می زند و می گوید به میلاد بگو به خواستگاری ات بیاید. ابراهیم به صفورا می گوید او را به عنوان دایی خودش به میلاد معرفی کند و هرچه سریع تر به خواستگاری اش بیاید، به شرطی که ازدواج ابراهیم و خواهر میلاد هم صورت بگیرد. میلاد به خواستگاری صفورا می آید. ابراهیم هم با خواهر میلاد نامزد می کنند. یک روز ابراهیم به خانه می آید، وسایلی از انباری بر داشته و به میلاد زنگ می زند که با هم به پیدا کردن گنج در اطراف ورامین بروند. اینک ادامه ماجرا: دل توی دل صفورا نبود. مطمئن بود که ابراهیم بلایی سر میلاد می آورد. همه دلشوره های جهان ریخته بود توی دلش. بیچاره ترین زن جهان بود. وانتی که ابراهیم گرفته بود را ورانداز کرد. حتما از یکی از دوستانش گرفته بود. ابراهیم چایی را نصفه خورده و از حیاط زد بیرون. وانت زوزه کشید و در عقب رفتگی کوچه گم شد. جهان خیلی جای ترسناکی شده بود. هر تلفنی، هر صدایی، هر کسی در خانه را می زد، دل صفورا از جا کنده می شد. توی خانه تنها بود. بچه ها پیش خواهر میلاد بودند و او اصلا نمی توانست تصور کند که چه آنزیمی توی ذهن ابراهیم ترشح کرده که بچه ها را برده پیش خواهر میلاد. صفورا توی خانه تنها بود و همین دلهره اش را بیشتر می کرد. جرات نداشت به ابراهیم زنگ بزند، استیصال کامل بود و هیچ کاری از دستش ساخته نبود.

ساعت حدود یک شب بود که صدایی توی حیاط پیچید. مضطرب بیدار شد. ابراهیم توی حیاط داشت چیزی می شست. ترسیده بود، جلو رفت. یک تبر دسته کوتاه بود. توی صورتش زد و گفت ابراهیم چه کار کردی و ابراهیم خونسرد جواب داد. کشتمشون... زن توی صورتش زد و دیگر چیزی نفهمید.

به هوش آمد. خوشحال شد که از یک خواب ترسناک بیدار شده. خدا را شکر کرد که الان ابراهیم می رسد و ناهارش را حاضر می کند و چای می خزاند پیش دستش و همه چیز روال خودش را دارد. همه این فکرهای شیرین از خیالش رد شد. شیرابه تلخ بیخ حلقش را فروداد و خودش را توی بستر قوس داد و با صدای مردانه ای به خودش آمد. مرد غریبه ای با لباسی زیتونی رنگ و ریشی چندروزه کنارش ایستاده بود. بیسیم توی دستش می گفت مامور قانون است. چشم هایی استوار و عمیق داشت، با آرامشی که در نگاه اول یقه ات را می گرفت. خواب شیرینش حالا پریشیده بود. چشم هایش به چهره مرد بود و لب هایش توان حرف نداشت. خنکایی روی ساعدش حس کرد. کله چرخاند. پرستار سن و سال داری با زیبایی ای بومی در چهره، چیزی توی ساعدش خالی کرد. ساعدش سوخت و سوزشی تا حوالی شاهرگ گردنش دوید و محو شد... پرستار رفت و افسر گفت اگه حالتون بهتره بریم برای یه سری سوال و صحبت... زن یخ کرد. می خواست عرق توی پیشانی اش را با پشت دستش خشک کند که دستش تیر کشید و سوخت. دستش به میله بغل تخت با دستنبد دوخته شده بود. چشم هایش سیاهی رفت و پلک هایش را بست. قطره ای اشک روی ملحفه شیری رنگ تخت درمانگاه چکید...