آرشیو چهار‌شنبه ۲۶‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۴
جهان
۹
ترجمه روز

آیا پکن می تواند صلح را از طریق توسعه برقرار کند؟

رویکرد جدید چین در قبال خاورمیانه

مترجم: هدیه عابدی
منبع: پایگاه تحلیلی «وار آن دراکس»

چین در خاورمیانه به دنبال چیست؟ قصد و هدفش چیست و آیا نظم غالب امریکا در این منطقه را تهدید می کند؟ و آیا قرار است به زودی رویکرد خود در قبال تنش های منطقه را به ویژه با مفهوم نوظهور «صلح از طریق توسعه» تغییر دهد؟ چندین دهه نظم منطقه با طراحی و مدیریت امریکا برقرار شده و در آن تفاوت بین متحدان و رقبا کاملا مشخص بوده است. در مقابل، چین در ظاهر با این مدل مخالفت کرده و تلاش می کند با همه دولت هایی که در دسته بندی متحد/رقیب امریکا قرار دارند -از اسراییل و ایران گرفته تا عربستان سعودی- رابطه برقرار کند.

در اسراییل، دولت امریکا مخالفت خود را با اعطای مدیریت بندر حیفا به چین اعلام کرده، چراکه این بندر برای ناوگان ششم نیروی دریایی امریکا از حساسیت خاصی برخوردار است و کشتی ها گاهی در این بندر پهلو می گیرند. واشنگتن همچنین با توسعه شبکه نسل پنجم اسراییل به دست شرکت چینی هواوی نیز مخالف است، چراکه این امر می تواند همکاری اطلاعاتی و امنیتی امریکا و اسراییل را به خطر بیندازد. به نظر می رسد فعلا با توجه به نارضایتی امریکا، اسراییل از همکاری با هواوی صرف نظر کند. در ماه جولای روزنامه امریکایی نیویورک تایمز گزارش داد راهبرد «فشار حداکثری» واشنگتن که با هدف منزوی کردن ایران در عرصه بین الملل و نابود کردن توافق هسته ای اتخاذ شده، با توافق میان ایران و چین تا حد زیادی تضعیف شده است. بر اساس پیش نویس 18 صفحه ای توافق میان تهران و پکن، این دو کشور به دنبال اجرای پروژه ای 25 ساله اند که در آن چین از ایران نفت را ارزان تر می خرد و در مقابل، برای ارتقای زیرساخت های حمل و نقل و انرژی و بخش مخابرات در ایران، 400 میلیارد دلار سرمایه گذاری می کند. در نهایت، در اوایل ماه آگوست مشخص شد چین به عربستان در توسعه برنامه اتمی اش کمک می کند. اگرچه دولت دونالد ترامپ، رییس جمهور ایالات متحده، اوایل با این مساله مشکلی نداشت، اما سناتورهای هر دو حزب دموکرات و جمهوری خواه در مورد آن ابراز نگرانی کرده اند و می گویند چنین همکاری می تواند منطقه را به هم بریزد.

اگرچه چین با بسیاری از حکومت های منطقه وارد همکاری شده، اما هنوز نمی توان گفت نظم منطقه با چالش سختی روبه رو شده است. برای درک این وضعیت، باید ابتدا نقش قدرت های سنتی و نوظهور -یعنی امریکا و چین- و رفتارهایی که از خود نشان می دهند را بشناسیم. مدت هاست امریکا قدرت اصلی منطقه به شمار می رود و امنیت آن را تامین می کند. برای ایفای این نقش، این کشور با متحدان خود از نزدیک همکاری داشته و در عین حال جلوی رقبای خود را گرفته و با آنها به مقابله پرداخته است. اما همان طور که مهران کامروا در دانشگاه جورج تاون قطر می گوید، نظم منطقه از هم پاشیده است. سلطه امریکا در منطقه کمرنگ شده و این مساله به بازیگران منطقه ای و فرامنطقه ای از جمله چین فضای بیشتری را برای گسترش نفوذ در خاورمیانه داده است. اما از آنجا که منافع چین در منطقه عمدتا منافع تجاری است، این کشور قصد دارد مخاطرات تجاری و نوسانات قیمت را به حداقل برساند. این بدان معناست که چین هم مثل امریکا ترجیح می دهد نظم و ثبات در منطقه برقرار باشد.

اما آنچه مواضع چین و امریکا را از هم متمایز می کند، جایگاه آنها در نظام بین الملل است. امریکا به عنوان یک قدرت سنتی به ساختار امنیتی منطقه شکل داده و آن را حفظ کرده است. در مقابل، چین به عنوان یک قدرت نوظهور نقش زیادی در این فرآیند نداشته است. بنابراین این کشور برای رسیدن به اهداف خود از انعطاف پذیری بیشتری برخوردار است. در نتیجه این امر، پکن توانسته در برخورد با تنش ها و چالش های منطقه و نیاز آن به امنیت، یک یا چند مورد از نقش های زیر را بر عهده بگیرد؛ نقش حمایتگر، نقش کسی که جلوی موفقیت بقیه را می گیرد و نقش کسی که خود را کنار کشیده و دخالت نمی کند.

نحوه واکنش چین به دو عامل بستگی دارد: وضعیت روابط اقتصادی این کشور و بستر سیاسی. چین هر جا منافع اقتصادی اش ایجاب کند، به مسائل امنیتی بیشتر علاقه مند می شود. اما اگر کشور دیگری مثل امریکا امنیت را تامین کند و منافع اقتصادی چین نیز در آنجا اندک باشد، پکن ترجیح می دهد خود را در مناسبات امنیتی دخالت ندهد. این سیاست عدم مداخله چین را در واکنش این کشور به عراق پس از اشغال این کشور به دست امریکا، اختلافات میان کشورهای حوزه خلیج فارس در سال 2017 و منازعه فلسطین و اسراییل می توان مشاهده کرد. در عراق، شرکت های چینی با سقوط صدام سود زیادی کردند و بسیاری از آنها به بازیگران اصلی توسعه زیرساخت های انرژی این کشور تبدیل شدند. آنها در حالی موفق به انجام این کار شدند که چین کمکی به تلاش های امنیتی نمی کرد و وظیفه تامین امنیت عمدتا بر عهده امریکا و نیروهای نظامی اش بود. این عدم توازن آن قدر باراک اوباما رییس جمهور وقت امریکا را مستاصل کرده بود که چین را متهم به مفت سواری کرد.

در تنش میان کشورهای حوزه خلیج فارس نیز که عربستان و امارات در یک سو و قطر در سوی دیگر آن قرار داشت، نفوذ امریکا نقش مهمی بازی می کرد. رقابت میان دو طرف عمیق و سیستماتیک است. عربستان مدت هاست در میان کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، قدرت اصلی به شمار می رود و قطر نیز با ثروتی که از تولید گاز طبیعی به دست آورده، این قدرت را به چالش می کشد. طی یک دهه گذشته، این دو کشور در دو سوی قیام های مردمی موسوم به «بهار عربی» و تحولات پس از آن قرار داشته اند. قطر از معترضان حمایت می کرد و عربستان با برخی گروه های سیاسی اسلام گرا مثل اخوان المسلمین مخالف بود. ریاض از گزارش های شبکه قطری الجزیره در حمایت از اعتراضات نیز عمیقا ناراحت بود. عربستان و قطر در جنگ نیابتی سوریه و کودتای 2013 مصر نیز نقش مقابل یکدیگر را ایفا کردند. در سال 2014 عربستان، امارات، بحرین و مصر سفرای خود را از دوحه فراخواندند، اما تا پایان سال، اختلافات موقتا حل شد. با این حال هیچ گاه تنش ها به پایان نرسید و درنهایت در ژوئن 2017 منجر به تحریم دیپلماتیک و اقتصادی قطر از سوی ائتلاف سعودی شد. بازدید دونالد ترامپ، رییس جمهور امریکا از منطقه قرار بود نقش کاتالیزور را ایفا کند و به اختلافات دو طرف پایان دهد، اما در جریان این سفر عربستان و امارات ترامپ را قانع کردند که رفتار قطر رادیکال است و نمی توان به این کشور اتکا کرد.

چین از تحریم قطر بسیار متعجب شد، چراکه در آن زمان مشغول مذاکره برای عقد قرارداد تجارت آزاد با شورای همکاری خلیج فارس بود. هوا چونی اینگ، سخنگوی وقت وزارت خارجه چین، دو طرف را به مذاکره دعوت کرد، اما چیزی از برنامه کشورش برای ایفای نقشی فعال تر در حل این منازعه نگفت. بخشی از این مساله بدان خاطر بود که چین ملاحظات اقتصادی خود را بر گزینه های سیاسی ترجیح می دهد، اما علت دیگر آن نیز این بود که امریکا همچنان مهم ترین متحد کشورهای عرب حوزه خلیج فارس به شمار می رفت. خلاصه اینکه مسیر حل و فصل اختلافات از واشنگتن گذر می کرد، نه از پکن.

عدم تمایل چین به ایفای نقشی فعال تر در جنگ اسراییل و فلسطین نیز قابل مشاهده است. اگرچه چین پیوسته از مذاکره و توافق صلح میان دو طرف حمایت کرده، اما در عمل رفتار این کشور معتدل تر بوده است. در آخرین دیداری که هیات های اسراییلی و فلسطینی در دسامبر 2017 در پکن برگزار کردند، چین تلاش کرد دو طرف را راضی کند بر سر یک بیانیه غیرالزام آور با یکدیگر به توافق برسند.

در حالی که نفوذ سیاسی و اقتصادی کشورهای غربی کمتر بوده، چین نقش «حمایتی» فعالانه تری را در مدیریت جنگ ها اتخاذ کرده است. مثال بارز آن را می توان در بحران دارفور سودان از سال 2004 تا 2006 و برنامه هسته ای ایران از سال 2013 تا 2015 مشاهده کرد. چین به عنوان یک شریک اقتصادی بزرگ، با هر دو طرف منازعه روابط خوبی داشت. موقعیت این کشور به رهبران چین اجازه می داد نقش میانجی را ایفا کرده و شرکای منطقه ای خود را قانع کند نگرانی های غرب را برطرف کنند. از سوی دیگر، این کشور توانست جلوی اعمال تحریم های شدیدتر از سوی غرب را بگیرد. 

به رغم این میل به مشارکت بیشتر، اهداف و دستاوردهای چین به عنوان میانجی اغلب در حد متعادل بوده و تمرکز آن بر دستیابی به توافق حداقلی میان دوطرف بوده است. در بحث اسراییل، وزیر خارجه چین بر تعهد کشورش به ایجاد دو کشور مستقل اسراییل و فلسطین تاکید کرده است. چین معتقد است کشور کاملا مستقل فلسطین باید به مرکزیت بیت المقدس شرقی و براساس مرزهای سال 1967 تشکیل شود. اما در عمل، گفت وگوهایی که با حمایت چین برگزار شد، نتوانست به مشکلات بنیادی که دو طرف درگیر آن هستند، پایان دهد. نتیجه ای که به دست آمد نوع بسیار محدودی از مدیریت درگیری بود که در آن تهدید به خشونت یا اعمال آن کاهش یافت، اما مشکلات و ریشه های آن از بین نرفت. این چیزی است که یوهان گالتونگ به ترتیب «صلح منفی» و «صلح مثبت» می نامد.

به نظر می رسد صلح منفی مهم ترین هدفی باشد که واکنش چین به جنگ های «داغ» جاری در خاورمیانه -یعنی در لیبی، سوریه و یمن- دنبال می کند. اهداف و مشارکت محدود چین در این جنگ ها همچنین نشان می دهد این کشور منافع اقتصادی و سیاسی خود در این مناطق را چندان در خطر نمی بیند. در واقع حتی پیش از آغاز قیام های موسوم به بهار عربی نیز سرمایه گذاری چین در این سه کشور کمتر از 8 میلیارد دلار بود.

در هر سه مورد، مقامات چین بر اهمیت احترام به حاکمیت ملی، رد هر گونه دخالت خارجی و تشویق طرفین درگیری به مذاکره سیاسی به جای درگیری مسلحانه تاکید کرده اند. به همین منظور، چین از تلاش های بین المللی حمایت کرده است، حال می خواهد این تلاش ها از سوی سازمان های منطقه ای دنبال شود یا سازمان های بین المللی نظیر سازمان ملل. چینی ها در لیبی و یمن از دولت هایی حمایت کرده اند که سازمان ملل به رسمیت می شناسد. این مساله در مورد سوریه نیز صدق می کند، جایی که بشار اسد به رغم همه اتفاقات، رییس جمهور قانونی کشور به شمار می رود.

اگرچه چینی ها مواضع خود را سازنده می دانند، اما برخی ناظران غربی معتقدند چین نقش کسی را ایفا می کند که خود شانسی برای موفقیت ندارد، اما جلوی موفقیت بقیه را نیز می گیرد. در اوایل فوریه 2012، هیلاری کلینتون وزیر خارجه وقت امریکا از مخالفان قطعنامه سازمان ملل در محکومیت اسد، از جمله چین، به شدت انتقاد کرد. کلینتون اعلام کرد این کشورها باید مسوولیت فجایعی که در سوریه به وقوع می پیوندد را بر عهده بگیرند. چین در مقابل ادعاهای غرب را قبول نداشت و معتقد بود هدف غربی ها ساقط کردن اسد است. چین قطعنامه جدید را مشابه قطعنامه 1973 می دانست که نیروهای ناتو از آن برای هدف قرار دادن معمر قذافی در لیبی استفاده کردند. در آن زمان نیز چین از رای دادن به آن قطعنامه امتناع کرده بود.

تاکنون نقش های سه گانه ای که چین در قبال بحران های خاورمیانه ایفا کرده این کشور را به عنوان یک بازیگر منفعل مطرح کرده است. اما اخیرا شاهد نشانه هایی بوده ایم که حاکی از تغییر نگرش پکن و تمایل این کشور به ایفای نقشی فعال تر است. به نظر می رسد چین علاقه مند شده است به تحولات «شکل» بدهد و دیگر صرفا بحران ها را مدیریت نکند. چین می خواهد بحران ها را حل کند و با ایده «صلح از طریق توسعه» در بازسازی پس از جنگ نیز فعالانه مشارکت داشته باشد.

در سال های اخیر، مفهوم «صلح از طریق توسعه» خارج از حلقه های رسمی بررسی شده و به سه علت مورد توجه قرار گرفته است؛ اول اینکه قدرت گرفتن چین در جهان به معنای نزدیک تر شدن رابطه پکن با کشورها و جوامع بحران زده است. دوم اینکه طرح جاده ابریشم جدید، پروژه ای که در سال 2013 با هدف ساخت و توسعه زیرساخت های حمل و نقل و ارتباطات در کشورهای اوراسیا کلید خورد، به عاملی برای گسترش روابط میان چین و این کشورها تبدیل شده است. سوم اینکه چین معتقد است تجربه توسعه این کشور می تواند برای کشورهای دیگر نیز الگوی خوبی باشد.

نتیجه «صلح از طریق توسعه» نوعی از توسعه است که با مدل غالب «صلح لیبرال» (مورد حمایت غرب) که بر نهادسازی به ویژه در حوزه دموکراسی و بازار آزاد تاکید دارد، در تضاد است. در عوض در نسخه چینی، توسعه دولتی بر اصلاحات سیاسی ارجحیت دارد، ثبات مهم تر از تکثرگرایی است و تاکید بر حمایت و سرمایه گذاری بی قید و شرط است.

از آن زمان تاکنون، تلاش ها برای اجرای ایده صلح از طریق توسعه در عمل طرفدارانی را در میان برخی اندیشمندان و ناظران پیدا کرده است. در حال حاضر، ایده «صلح از طریق توسعه» بیشتر روی کاغذ است و طرحی عملی محسوب نمی شود. چین می داند اجرای این پروژه بسیار دشوار است. نوامبر سال گذشته، چین میزبان نشست امنیت خاورمیانه بود و امید داشت شرکت کنندگان بتوانند اختلافات خود را کنار گذاشته و از تجربه چین درس بگیرند، اما این امیدها بیش از حد خوشبینانه بود. وانگ جین، استاد دانشگاه شمال غرب چین می گوید، ایده جدید چین هنوز آن قدر ایده آل گرایانه است که نمی توان آن را در منطقه پیاده کرد. او معتقد است، امریکا هنوز قدرت اصلی و تامین کننده امنیت خاورمیانه محسوب می شود و این منطقه به دو اردوگاه رقیب تقسیم شده است: یک طرف کشورهای عربی حوزه خلیج فارس، مصر و اسراییل و در طرف دیگر ایران، ترکیه و قطر.

بنابراین چین برای اجرای این ایده کار دشواری در پیش دارد. با این حال، صرف نظر از اینکه آیا این ایده جواب می دهد یا خیر، چین با این تاکتیک جدید قطعا رفتار خود در قبال مدیریت بحران و حل منازعات منطقه ای را تغییر می دهد. رویکرد این کشور از حالت تدافعی و انفعالی به یک بازیگر فعال در منطقه تبدیل خواهد شد، به همین دلیل است که امریکا و سیاستگذاران غربی باید حواس شان به این موضوع باشد و واکنش خود را براساس آن تنظیم کنند. این کشورها می توانند برای تدوین سیاست ها و پروژه ای که با هدف ایجاد صلح و توسعه طراحی می شوند، با چین همکاری کرده و اطلاعات خود را با این کشور به اشتراک بگذارند. اما از طرف دیگر، می توانند به این نتیجه برسند که طرح چین برای صلح از طریق توسعه بیش از حد مبهم است و مشکلات را به صورت ریشه ای حل نمی کند. در این صورت، ممکن است گستره همکاری دو طرف محدود شود. با این حال، هر یک از دو روش را که انتخاب کنند، باید خود را برای دیدن یک بازیگر جدید در صحنه امنیت و توسعه آماده کنند.