آرشیو چهار‌شنبه ۲۶‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۵۷۵۷
فرهنگ
۹

یک هنرمند، عروسک هایی می سازد و آنها را به عنوان پناهجو با یک کوله پشتی راهی سفر می کند

سرنوشت های گمشده

آذر مهاجر

یکی بود یکی نبود، زیرگنبد کبود، دختری بود که نقاشی خوانده بود. پای درس استاد عبدا... علیمراد در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نشسته و آموخته بود عروسک هایی بسازد که البته بی شباهت به عروسک های استاد نیستند. سارا حسینی مثل خیلی های دیگر مشغول کار و زندگی بود و کارمند شده بود که حوالی هفت سال پیش یک توصیه ایمنی بعد از زلزله ای نه چندان بزرگ در تهران، جرقه ای در ذهنش پدید آورد. حاصل آن جرقه، عروسک هایی است که با یک کوله بار کوچک که همه زندگی آنهاست، سرزمین مادری را ترک می کنند و راهی سفر می شوند. تا امروز پنج عروسک از دست ساخته های سارا به کشورهای مختلف جهان فرستاده شده اند و از سرنوشت هیچ کدام از آنها خبری نیست جز مجید که در ایستگاه مرکزی اسلو توجه یک عکاس خبری محلی را به خودش جلب کرد و باعث شد او یک عکس موبایلی و نامه ای به ایمیل عروسک های سارا حسینی بفرستد و خبری از حال مجید بدهد. کسی نمی داند بقیه عروسک ها یعنی سروه، سارا، هیژا و مهرناز کجا هستند و چه اتفاقی برایشان افتاده است؛ درست مثل میلیون ها انسانی که از سرزمین مادری کوچیده اند. داستان عروسک های پناهجو را از زبان خالق این عروسک ها، سارا حسینی بخوانید.

در کوله بارت چه داری؟

زلزله ای تهران را لرزانده بود و کارشناسان توصیه کرده بودند برای احتیاط یک کیف یا کوله پشتی حاوی چیزهایی مثل آب معدنی، کمی نان یا بیسکویت، یک سوت و... دم دست مان باشد.

به این فکر کردم اگر قرار باشد از تمام چیزهایی که دارم، چند قلم را انتخاب کنم و در این کوله پشتی بگذارم، چه چیزهایی را انتخاب خواهم کرد. چقدر سخت بود از این همه دلبستگی فقط چند چیز را بردارم که در یک کوله پشتی جا می شود. آن قدر این فکر در سرم بافته شد که رسید به تمام پناهجویان جهان. به کسانی که جنگ، ویرانی، بی عدالتی یا هر علت دیگری آنها را از سرزمین مادری رانده است.

وقتی داعش به شنگال حمله کرد، دوست داشتم سراغ آواره های کردستان عراق در ترکیه بروم. دلم می خواست از آنها عکاسی کنم. دوست داشتم بپرسم در کوله بارشان چه دارند و از همه هست و نیست شان چه چیزهایی برداشته اند برای ادامه زندگی اما نشد.

تولد عروسک های پناهجو

تصمیم گرفتم عروسک های پناهجو را بسازم. فکر و خیال بچه های گمشده در سوریه از من می خواست عروسک ها کودک باشند، اما بچه ها با سرزمین های تازه زود اخت می شوند و خاطره ندارند. ولی آدم بزرگ ها خاطره ها را در خاک شان جا می گذارند و سخت دل می کنند.

این شد که عروسک های پناهجو را این طور ساختم. همه آنها یک کیف یا کوله پشتی دارند. برایشان اسم گذاشتم، شناسنامه ساختم و از لباس ها و کیف های خودم برایشان لباس و کفش و کیف دوختم. در کوله پشتی هر کدام شان چیزهای کمی هست به علاوه یک برگ کاغذ که در آن نوشته شده: من یک پناهجو هستم. سرنوشت من به تصمیم شما بستگی دارد. یک آدرس ایمیل هم هست که اگر کسی خواست به این ایمیل نامه و عکس بفرستد.

عروسک ها را به دست آشنایان و دوستان و بستگانی سپردم که قصد سفر داشتند و از آنها خواستم عروسکم را در مقصد سفر رها کنند و یک نسخه از همان نوشته را به دست شان بدهند.

اولین عروسکی که پاییز سال گذشته راهی سفر شد، هم نام خودم بود. سارا با یک مسافر از ایران رفت و هنوز هیچ خبری از سرنوشت او ندارم. عروسک های دیگر هم یکی بعد از دیگری رفتند و در شهرهای جهان رها شدند.

قبل از رها شدن، عکس، فیلم ها و مکان آنها را به من اطلاع داده اند یا فیلم هایی از سفرشان برایم فرستاده شده، اما بعدش را دیگر نمی دانم.

عکسی از مجید در اسلو

سرنوشت عروسک هایم نامعلوم بود. فقط می دانستم هر کدام شان به کدام کشور رفته اند. همین و بس. هر روز ایمیل عروسک ها را نگاه کردم تا بالاخره یک روز نامه ای رسید از یک عکاس خبری در اسلو. مجید را در ایستگاه مرکزی شهر دیده بود و نامه ای را که در دست داشت، خوانده بود.

برایم درباره مجید نوشت و بعد با هم گفت وگویی داشتیم که در وب سایت محلی اسلو به زبان نروژی منتشر شد.  این عکاس مثل بسیاری از ما به گرفتن یک عکس موبایلی از مجید بسنده کرده بود. او هم دیگر نمی دانست چه اتفاقی برای مجید رخ داده و چه بر سرش آمده است. این سرنوشت میلیون ها انسان پناهجو در سراسر  جهان است.

عروسکم را بساز

شاید از سرنوشت عروسک هایم بی خبر باشم، اما کسانی در سراسر جهان توسط دوستانم یا از طریق صفحه «سرزمین گمشده من» در جریان ماجرا قرار گرفته اند و از من خواسته اند عروسکی برایشان بسازم، از جمله خانم سیاهپوستی اهل اردن که حالا در کانادا زندگی می کند. او وقتی سرزمینش را ترک کرد، باردار بود و راه دشواری را تا رسیدن به کانادا پشت سر گذاشته بود.

از طریق یکی از دوستانم در کانادا با من ارتباط گرفت و از من خواست عروسکش را بسازم؛ عروسک یک زن سیاهپوست باردار پناهجو را.

حسین هم از من خواسته بود برایش یک عروسک بسازم. می خواست به ترکیه برود، اما قبل از این که عروسکش را تمام کنم رفت و عجیب آن که به عنوان یک مسافر قاچاق، هیچ هراس و دلهره و آشوبی فکر عروسکش را از ذهنش بیرون نکرده بود.  برایم نوشت عروسکم چه شد؟ پاسخ دادم حالا که رفته ای، چه فرقی دارد؟ برایم نوشت: آینده ای پیش روی خودم نمی بینم، اما شاید عروسکم عاقبت به خیر شد.  خانمی از یونان پیام داده در هنگامه جنگ جهانی دوم، پدر و مادربزرگش در ایران پناهجو بوده اند و به یاد آورده ایرانی ها نه از لباس های مستعمل خودشان، بلکه از پارچه هایشان به آنها می بخشیدند که برای خودشان لباس بدوزند.  عروسک های من برایم قصه هایی از سراسر جهان فرستاده اند. داستان آدم هایی که شاید فقط درباره عروسک های من شنیده باشند، اما خودشان از پناهجویی زخم دارند.

سرنوشت عروسک های پناهجو

هر روز به ایمیل عروسک ها سر می زنم. هر روز منتظر خبری از آنها هستم و دوست دارم بدانم مردم با این عروسک ها چه می کنند.

 آیا کسی به آنها پناه می دهد؟ کسی فکری برایشان می کند؟ شاید عروسک های من رها شوند، اما می دانم کسانی که عروسک های مرا ببینند مثل همان عکاس نروژی، دیگر نمی توانند به سادگی از کنار انسان های پناهجو بگذرند و به سرنوشت شان

فکر نکنند.

عروسک های من مانند ماه گرفتگی یا خورشیدگرفتگی هستند که توجه ما را -که به دیدن هر روز و هر شب خورشید و ماه عادت کرده ایم- به این دو ستاره بزرگ جلب می کنند. شاید از سروه و سارا و حتی مجید و دیگران خبری نداشته باشم، اما امیدوارم آنها توجه مردم جهان را به کسانی جلب کنند که به هر دلیل از تمام تعلقات دل بریده اند و از تمام زندگی یک کوله پشتی برداشته و سرزمین مادری شان را ترک کرده اند فقط برای فرار کردن به جایی که شاید بهتر باشد و نه حتی برای خودشان که برای فرزندان و نسل های بعدشان.

به سرنوشت عروسک هایم فکر می کنم، اما نمی دانم اگر خودم یکی از آنها را می دیدم چه می کردم. گاهی از من می پرسند اگر عروسک ها را نمی شناختی و یکی از آنها را جایی در خیابانی می دیدی چه می کردی؟پاسخم این است که  هر بار بسته به حال و روزم ممکن بود تصمیم متفاوتی می گرفتم. شاید اگر یکی از آنها را می دیدم به موزه ای می سپردم، شاید برایش خانه ای امن می یافتم، شاید به سرزمین خودش برمی گرداندم، اما می دانم بی تفاوت از کنارش عبور نمی کردم.

به اضافه اینکه
روزی عروسکی

پناهجویی همیشه بوده و در تمام تاریخ، پناهجویانی در سراسر جهان بوده اند. در قدم بعدی عروسک های افغان را خواهم ساخت و در شهرهای ایران رها خواهم کرد.

ساخت این عروسک ها به لحاظ اقتصادی برایم هزینه دارند، اما به این کار ادامه خواهم داد. تاریخ جهان همیشه پناهجویانی را به خاطر دارد که از جنگ، ویرانی، بی عدالتی یا به هر دلیل دیگری به امید فرداهای بهتر، درست یا نادرست سرزمین مادری را ترک کرده اند و به سمت مقصدی پرابهام پیش رفته اند. معمولا بیشتر آنها روزهای تلخ و دشواری را تجربه کرده اند حتی کسانی که صاحب سرزمینی تازه شده اند.