آرشیو پنج‌شنبه ۲۷‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۵
صفحه اول
۱
جامعه

«بازرگان» و «خانم طالقانی» را همه می شناسند

بنفشه سام گیس

هفته ای که گذشت، اعضای شورای شهر تهران و فرماندار پایتخت، منازعه ای بر سر نامگذاری دو خیابان به نام مرحومه اعظم طالقانی و زنده یاد مهندس مهدی بازرگان داشتند. خلاصه موضوع این بود که فرماندار، با این نامگذاری مخالفت کرده بود و در جواب تصمیم شورای شهر، گفته بود: «مردم، بازرگان و اعظم طالقانی را نمی شناسند.» روی سخن این نوشته، شخص فرماندار است؛ عیسی فرهادی- متولد 1343 و اصولگرا که از سال 1391 بر صندلی فرمانداری پایتخت تکیه زده است: 

اول: وقتی اسم زنده یاد مهندس مهدی بازرگان و مرحومه اعظم طالقانی را در موتور جست وجوی گوگل دنبال کنید، ده ها صفحه به زبان فارسی و سایر زبان ها در معرفی این چهره های سرشناس ملی کشور باز می شود. 

جهت اطلاع فرماندار محترم: زنده یاد مهندس مهدی بازرگان، علاوه بر آنکه در زمره اولین دانشجویان بورسیه اعزامی به فرانسه بودند و عضو جبهه ملی ایران و بنیانگذار حزب نهضت آزادی ایران و پژوهشگر قرآن بودند، پس از پیروزی انقلاب، به ریاست دولت موقت منصوب شدند و حکم نخست وزیری در همین دولت را هم از امام(ره) دریافت کردند. حضور سیاسی ایشان در صفحات تاریخ ایران، پرشمار است و منزلت ایشان با وجود برخی آرای مخالفی که داشتند، در حدی بود که وقتی دی ماه 1373، خارج از کشور فوت کردند، رهبری هم پیام تسلیتی بابت درگذشت ایشان صادر کردند. 

و اما مرحومه اعظم طالقانی که تا اولین سالگرد فوت شان، حدود 5 هفته باقی است، فرزند آیت الله سیدمحمود طالقانی بودند و نام ایشان هم در روزنوشت سیاسی کشور، به عنوان یک زن سیاستمدار می درخشد. مرحومه اعظم طالقانی، ازجمله زندانیان سیاسی پیش از انقلاب بودند که دوره های محکومیت را در زندان اوین و زندان قصر سپری کردند و صدور حکم حبس ابد برای ایشان در سال 1354، از جمله برگ های بازنده برای رژیم پهلوی است.  ایشان پس از پیروزی انقلاب هم سکون و سکوت نداشتند و ضمن آنکه در اولین دوره مجلس، به عنوان نماینده تهران و با رای مردم انتخاب شدند، در کنار تدریس، از سال 1363 هم دبیرکل جامعه زنان انقلاب اسلامی بودند و در دفاع از حقوق زنان ایرانی، مکتوبات فراوان از خود به یادگار گذاشتند. آنچه نام مرحومه را پررنگ تر می کند، جسارت ایشان برای ثبت نام در انتخابات ریاست جمهوری طی سال های 1376 و 1396 است که البته برخلاف نظر ایشان به اینکه «تعبیر رجل سیاسی در قانون اساسی ایران، مساوی با مرد نیست»، صلاحیت ایشان توسط شورای نگهبان، در هر دو بار رد شد. 

دوم: آقای فرهادی! گناه مردم را نشویید. خود شما، چقدر مرحومه اعظم طالقانی و زنده یاد مهندس مهدی بازرگان را م ی شناسید؟ اگر به تعبیر شما، «مردم»، این مبارزان کهنه کار و فرزندان ملی کشور را نمی شناسند، بفرمایید منظور شما، کدام «مردم» است؟ بنا به اسناد موجود، سال 1357 و در زمان پیروزی انقلاب، جمعیت ایران حدود 30 میلیون نفر بوده است. 

اگر یک پنجم از این تعداد را هم کودک و شیرخواره فرض کنیم، حدود 25 میلیون نفر از جمعیت کشور، مو به موی رخدادهای بزرگ ترین واقعه سرنوشت ساز وطن شان را رصد می کرده اند. این 25 میلیون نفر، اگر در سال 1357 جوان بوده اند، حالا به میانسالی رسیده اند، نوزاد و کودک سال 1357هم، حالا، جوانی را پشت سر گذاشته اند. این، حداقلی از جمعیت ایران است که از جزییات وقایع سیاسی کشور مطلع بوده اند.

به این جمعیت، نسل دهه 60 و حتی با کمی اغماض، نسل نیمه اول دهه 70 را هم اضافه کنیم که واو به واو کتاب های دکتر علی شریعتی و عبدالکریم سروش را به پیروی از مد روزگار بعد از دوم خرداد 1376، از حفظ بودند. آقای فرماندار، شما از کدام مردم حرف می زنید؟

اگر منظورتان این کسر عظیم است که آن را در مقابل مخرجی ناچیز از آن معدودی می گذارید که اطراف شما هستند و به دلایل خاص، ترجیح می دهند مرحومه اعظم طالقانی و زنده یاد مهندس مهدی بازرگان را نشناسند که شما با قلمی کردن یک جمله، نه تنها به شعور و حافظه تاریخی میلیون ها ایرانی، توهین کرده اید، در لحظه هم برای میلیون ها زن و مرد در قید حیات و صاحب عقل، حکم مرگ و ابتلای فراموشی صادر کرده اید. شما از کدام «مردم» حرف می زنید؟ 

سوم: رویه دولت های ایران در تمام این دهه ها تابع دو اصل نافهمیدنی بوده که هر دو مثل حلقه های زنجیر، در هم تاب خورده اند 1- آدم ها در این کشور، تاریخ مصرف دارند 2- مدیران کشور به جای پیروی از علم و استانداردهای مدیریت، بنا به سلیقه شخصی مدیریت می کنند. تاریخ مصرف آدم ها در این کشور، برمبنای وفاق و همراهی شان با مدیران تعیین می شود. هر چه موافق تر و لبخندهای شان، همراهانه تر، تاریخ مصرف شان، طولانی تر. موافق تر با چه؟ با اعمال سلیقه های شخصی، با مدیریت های بی منطق و کشورداری ها و مردم داری های بی روزنه. مدیری که خلاف جهت آب که همان تایید و تشویق سلیقه های شخصی مدیران است حرکت کند، در مدت زمان کوتاهی محکوم به فناست. ریشه اش از بن قطع می شود و برای اطمینان، جای ریشه را هم می سوزانند مبادا جوانه ای سر بزند.

اگر غیر از این بود، امروز ما هم مثل کشورهای اروپایی، شاهد بودیم فراوان دستورالعمل و بخشنامه هایی با عمر چند دهه که هنوز در کشور جاری و ساری است منتها ظرف تمام دهه ها، هیچ جدیدی نیامده که حرمت قدیم را نگه دارد بلکه همه، این جمله کلیدی را در همان ابتدای معارفه تکرار می کنند که «ویرانه ای تحویل گرفتیم و حالا باید از نو بسازیم.» آن طورکه مصطلح است، ملک آبا و اجدادی را می توان از نو ساخت وگرنه فرد حقیقی حق ندارد برای آنچه متعلق به بیت المال است، تصمیم له یا علیه بگیرد چون این مصداق بارز «مال خواری» است.

حالا غرض از این جملات دراز؛ آقای فرماندار! چرا به صراحت به مردم نمی گویید که در ذهن شخص شما، تاریخ مصرف زنده یاد مهندس مهدی بازرگان یا مرحومه اعظم طالقانی تمام شده چون منش و روش زندگی این مبارزان ملی ایران، نعل به نعل سلیقه شما و همفکران تان نبوده است؟ چرا به صراحت؛ یا حتی در پهلو، به مردم نمی گویید که ممکن است ملاحظات امنیتی، فرمایش کرده باشد که اسم این بزرگواران بر سر خیابان های پایتخت نیاید که مبادا مردم تهران نشین به یاد بیاورند در یک زمان، چه خواسته های متعالی داشتند و حالا با چه روزمرگی های بیهوده و پوسیده ای روز را به شب می رسانند؟ 

چهارم: آقای فرماندار! از یک جهت حق با شماست. در همین روزنامه ما، جوان هایی هستند که مرحومه اعظم طالقانی و زنده یاد مهندس مهدی بازرگان را نمی شناسند؛ متولدان دهه 80 یا اواخر دهه 70. مقصر چه کسی است؟ ظرف دو دهه گذشته و در دوره همان دولت هایی که شما را استاندار استان البرز و فرماندار تهران کردند، سیاستمداران صاحب کرسی، با تجربه از ادوار گذشته، یاد گرفتند که مردم، هر چه بیشتر بدانند، طلب های بیشتری کف دست می گیرند.

دوام و بقای یک دولت که از پایه های قرص و محکمی هم برخوردار نیست، در این است که جمعیت هدفش، هر چه کمتر آگاه باشد. در دو دهه گذشته، تلاش های موفقیت آمیزی برای سرکوب نیاز مردم به دانستن انجام شد.

نتیجه موفقیت آمیز این تلاش ها، همین است که امروز می بینیم. جوان های مان، آن قدر درگیر چالش معاش شده اند که یا مسافرکش و دستفروشند یا افسرده و سرخورده، در کنجی به دود کردن جوانی مشغولند یا اصلا خفه شده اند که مبادا قدم کج بگذارند و تاوان پس بدهند. 

پنجم: آقای فرماندار! رسم معمول موتور جست وجوی گوگل این است که در معرفی هر چهره سیاسی هر کشور، تورقی هم در سابقه تحصیلی او ارایه می دهد. من در فضای مجازی، هرچه گشتم، از سوابق تحصیلی شما اثری پیدا نکردم. اما مطمئنم که کتاب خوانده اید و «ویکتور خارا»؛ مبارز مردمی شیلی را می شناسید. همان هنرمند ملی که در جریان کودتای نامشروع آگوستو پینوشه در سال 1973، همراه با هزاران زن و مردی که با بند بند ترانه هایش، رستگارشان کرده بود، در استادیوم سانتیاگو اسیر و تیرباران شد. خارای بزرگ، یک جمله معروف داشت: «می توانی آواز خوان را بکشی، اما آواز را نه.»