آرشیو پنج‌شنبه ۲۷‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۳۸۱۹
صفحه اول
۱
یادداشت

تهمینه مادرانه در سوک سهراب

مهدی افشار (پژوهشگر)

داستان رستم و سهراب از مجموعه یادداشت های شخصیت های شاهنامه، به بخش پایانی رسید. با توجه به آنچه در یادداشت های پنجشنبه های گذشته بیان شد، نبرد رستم و سهراب به جایی رسید که پهلوان نوجوان اکنون مرگ را انتظار می کشید و چون هیاهوی سپاهیان ایرانی را بشنید، پدر را خطاب قرار داده، گفت: «با مرگ من کار ترکان دگرگونه گشته است، اجازه نده که شاه بر ترکان بتازد که اینان به پشت گرمی من به این سوی جیحون آمده اند، چه بسیار به آنان نوید داده بودم و از هر در امید که بی رنج و به یاری پدرم، رستم، همه ایران از آن ما خواهد شد و اکنون آنان هیچ پشتوانه ای ندارند و نباید رنجی بر آنان وارد شود. در این دژ پهلوانی ایرانی در بند من است، از او نشان تو را پرسیدم، چراکه پیوسته رویای پدرداشتن و در سایه سار او زیستن در دیده ام بود، اما سخن های او همانی نبود که باید می بود، کاش هرگز در این گیتی نمی بود و چه نیکو می شد که جهان بی او شود. آن گاه که از سخن او نومید شدم، روز سپید من به سیاهی گرایید، آخر نشانی را که مادر داده بود، در تو می یافتم و آن نارادمرد، مرا بفریفت و اکنون می پندارم در دفتر تقدیر من چنین آمده بود که باید به دست پدر خویش کشته می شدم. شگفت روزگاری است، چون آذرخش آمدم و چون تندباد برفتم، شاید در آن سرای دیگر، در مینو تو را ببینم. دیگر از سختی ها رهایی یافته ام». رستم با چشمی گریان و دلی خونین بر رخش بنشست و به سپاه خود بپیوست. سخت مبهوت و سرگشته و بیزار از خویشتن خویش و پشیمان از کردار نابخردانه اش. ایرانیان چون روی رستم بدیدند، پیشانی بر خاک ساییدند که او از این نبرد پیروز بازگشته است و کردگار مهربان را نیایش کردند و چون رستم را دریده جامه و گسسته زره دیدند، او را به پرسش گرفتند که غمگنی از چه روست و رستم آن شگفتی که کرده بود، نزد یاران و سپاهیان خود بازگفت و در این هنگام بود که از ایرانیان خروشی برخاست و رستم خود از هوش برفت و چون به هوش آمد، سپاه را خطاب قرار داده، گفت: «امروز دیگر نه جانی برایم مانده و نه دلی، به هیچ روی با تورانیان نجنگید، همین بد که امروز کرده ام، کفایت می کند». زواره با آگاهی از دریده شدن پهلوی برادرزاده اش، سهراب، جامه بر تن درید و بر چهره تپانچه زد و گونه خویش بخراشید به چنگال اندوه و چون رستم برادر را این گونه سوکمند بدید، آنچه را از فرزند در خون تپیده اش شنیده بود، بازگفت و یادآور شد که تا چه حد پشیمان و اندوهگین از کار خویش است و خود می دانست که مکافاتی عظیم انتظار او را می کشد و کدام مکافات دردناک تر از اندوه کشتن فرزند به دست پدر. رستم به فریاد و زاری گفت: «در پیرانه سر پسر خویش را بکشتم و بدین گونه بیخ و بن پهلوانی خاندان سام را برکندم و با دریدن جگرگاه پور جوان خویش، چرخ روزگار تا جادوان خواهد گریست». چو رستم برادر بر آن گونه دید/ بگفت آنچه از پور کشته شنید/پشیمان شدم گفت از کار خویش/ بیابم مکافات از اندازه بیش/پسر را بکشتم به پیرانه سر/ بریدم پی و بیخ آن نامور/دریدم جگرگاه پور جوان/ بگرید بدو چرخ تا جاودان/آن گاه زواره را نزد هومان با این پیام فرستاد: «دیگر شمشیر کینه ورزی و دشمنی در نیام مانده است، تو خود نگه دار لشکر تورانیان باش و بدان من در اندیشه نبرد نیستم ولی تو با سرشت پلشت خویش، فرزند مرا از پدر خود آگاه نگردانیدی و بدین گونه جان مرا به آتش کشیدی». و از زواره خواست سپاه توران را تا جیحون بدرقه کند و زواره به نزد هومان رفت و پیام رستم بگزارد و در پاسخ شنید: «آن که از شناساندن پسر با پدر دریغ ورزید هژیر بوده است. سهراب بسیار نشان پدر را از هژیر پرسیده بود و آن زشت اندیش، نام رستم را پنهان داشته بود و این دژکامی از او بر سهراب رسید». و چون زواره به نزد رستم بازگشت و از آنچه هومان گفته بود، آگاه شد، جهان در پیش نگاه جهان پهلوان تاریک گشت، شتابان به نزد هژیر رفت، گریبانش بگرفت و بر زمین زد و خنجر آبگون برکشید تا سر از تنش جدا گرداند. بزرگان ایران چون گیو و گودرز و توس به پوزش پیش آمدند و مانع از کشته شدن هژیر شدند.رستم دگربار سرگشته و درمانده به نزد سهراب در خون خفته بازگشت، دل بست به این امید که شاید با نوش دارو، زخم سهراب درمان شود. به همین روی به گودرز گفت شتابان به نزد کاووس برو و با او بگو چه بر پور رستم آمده است، اگر نیکویی های رستم را به یاد دارد، از گنج خانه خویش، نوش دارو برای رستم فرستد، شاید به کار آید. گودرز پریشان حال و شتابان به نزد کاووس رفت و قصه بازگفت و کاووس بنا بر طبع ناپاک اندیش خویش پاسخ داد که رستم پیش او آبروی بسیار دارد و هرگز اندوه و رنج او را خواهان نیست، اما اگر سهراب با نوش داروی او جان دوباره گیرد، چه کسی از این اندیشه درگذرد که پدر و پسر پشت در پشت هم ایران و توران را به زیر بال خویش نکشانند. وقتی رستم خشم می گیرد، جایگاه شهریاران را به هیچ می شمرد، مگر نشنیدید که گفت «مگر کاووس کیست؟

اگر او شهریار است، پس توس کیست؟» و چون پدر و پسر پشت در پشت یکدیگر شدند دیگر هیچ یک در پیش تخت شاهان به حرمت نمی ایستند و فر همای را نیز هیچ می شمرند. رستم همان کسی است که مرا به دشنام خواند و در حضور سپاهیان بی آبرو گرداند.

و بدین گونه سهراب در آغوش رستم چشم به راه نوش دارو، آخرین نفس را از سینه برون داد و خاموش شد. رستم خاک بر سر ریخت و بزرگان لشکر هم آوا با او مویه کردند و رستم گریان گفت: «گیتی دیگر چون تو پهلوانی نخواهد دید و چه کسی را این رنج دررسید که در پیرانه سر فرزند خویش را از پای درآورد، فرزندی را که نبیره سام دلیر بوده است. به تهمینه، مادر سهراب چه بگویم، کدامین پدر هرگز مرتکب چنین جنایتی شده است، بی گمان زال مرا سرزنش ها خواهد کرد و نیز مادرم رودابه». آن گاه فرمان داد تا پیکر بی جان سهراب را در دیبایی بپوشاندند و تابوتی از چوب عود بیاوردند. همه بزرگان سپاه کوشیدند رستم را آرام گردانند. کاووس گفت که سرانجام همه انسان ها مرگ است و اگر آسمان را به زمین زنی و زمین را به آسمان، آن پور دلیر دیگر زنده نخواهد شد و سرانجام رستم همراه زواره و دیگر یاران با تابوتی بر پشت اسب راهی زابلستان شد و چون زال از بازگشت رستم با تابوتی که فرزندش در آن آرام خفته بود، آگاه شد، به پیشواز رستم رفت، تابوت را بر زمین گذاردند و دیگربار زاری از سر گرفتند. زال با دیدن پیکر بی جان سهراب در اندوهی عمیق سکوت اختیار کرد، آن چنان مبهوت و غم زده بود که حتی لب از لب نگشود و چون پیکر سهراب را در آن تنگ جای تابوت به خانه بردند، رودابه با دو چشم خون ریز زاری ها کرد و رستم را سرزنش. گو پیلتن سر فرود آورد و هیچ نگفت، رودابه ناآرام و بی قرار بود و شیون وی اندوهی غمین تر و عمیق تر بر دل رستم نشاند. به فرمان رستم دخمه ای باشکوه بساختند و سهراب را در آن نهادند و پس از روزان و شبانی چند، سرانجام رستم از زاری بازماند و شکیبایی در پیش گرفت. چون سپاه هومان به توران بازگشت، افراسیاب از آنچه رخ داده بود، آگاه و از گردش روزگار در شگفت شد و دیری نپایید که غریو برخاسته از خاک توران در گوش شاه سمنگان نشست و در پی آن، تهمینه، مادر سهراب دانست که فرزندش به تیغ پدر کشته شده است. داغ مادرانه را سوکی دگر و شیونی دگر است و تهمینه مادرانه گریست و نالید، صیحه زد، خروشید و خراشید، زمان تا زمان از هوش برفت، گیسوی بلند خویش به انگشت بپیچاند و از بن برکند و خاک تیره بر سر فروریخت و به دندان، صدف بازوان خویش را بکند و لبان سرخ فام را خونین گرداند. گویی زخم بر خویشتن، مرهمی برای آرامش بود و موی و روی را به آتش بسوخت و فریاد برآورد: «ای جان مادر، کنون چرا با خاک هم آغوش گشته ای، گمانم چنین بود که در جست وجوی پدر رفته ای تا او را بیابی. چگونه باور کنم این سخن را که دریده پهلو شوی به خنجر پدر، دریغا آن روی تو، دریغا آن موی تو. تنت را به ناز پرورده بودم، چه روزان و شبان، تو را در آغوش گرفته بودم، کنون تهی است آغوش من، با که بگویم درد را، دریغا که آن تن و چشم و چراغ به خاک و خون کشیده شد. از ضجه ها و صیحه های او خلقی گریان و نالان شدند و آن گاه تاج سهراب را بیاورد و بر آن تاج و تخت زار بگریست و سر اسب او را در آغوش گرفت و روی و موی به سم او بمالید و فرمان داد همه کاخ را سیه پوش کنند و به روز و به شب، یک سال تمام نوحه کرد و به شوق دیدار فرزند به دیگر سرای شتافت. همی گفت و می خست و می کند موی/ همی زد کف دست بر خوب روی/ ز بس کو همی شیون و ناله کرد/ همه خلق را چشم پر ژاله کرد/ز خون جگر کرد لعل، آب را/ بیاورد آن تاج سهراب را/همی زار بگریست بر تاج و تخت/ همی گفت ای خسروانی درخت/بپوشید پس جامه نیلگون/ همان نیلگون غرقه کرده به خون/به روز و به شب نوحه کرد و گریست/ پس از مرگ سهراب سالی بزیست/سرانجام هم در غم او بمرد/ روانش بشد سوی سهراب گرد.