آرشیو پنج‌شنبه ۲۷‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۵
هنر و ادبیات
۱۰
داستان

ننه موسی از مغازه بیرون رفت، شهر دور سرش می چرخید،...

بشیر

حسن فریدی

چادرش را سر کرد. همین که خواست پایش را از عتابه* بیرون گذارد، برگشت. نگاه پیرمرد کرد. روی دست چپ خوابیده بود، رو به دیوار: 

- ئی پنکه را روشن کن.

- الان که خاموش کردم.

- خب گرمه.

چند قدم برداشت. به هلاس هلاس افتاد. ایستاد. عرق پیشانی را با بال چارقد گرفت: 

«یادش بخیر اون روزا. بچه ای بغل، سبدی پر از تربار، پای پیاده از بازار تا خانه می اومدیم.»

زنگ را زد. زن جوانی در را باز کرد: 

- سلام ننه موسا.

- علیک سلام دخترم. یه زحمتی بکش، ئی کوپن پنیر سوا کن. وقتی همه کوپن ها را می برم پیش مش جعفر، میگه چشم های مو دیگه برش نداره. بیکار هم نیستم.

- به فرما تو ننه موسا.

- همین جا خوبه دخترم.

- مش رحمان چطوره؟

- خوبه، خوابیده. 

- از بشیر خبری نشد؟

- نه والله! با ئی پا درد و کمر دردم، تو ئی دو ماه گذشته، ده دفعه رفتم آنجا. بار آخر گفتند، بردن شون شیراز.

- شیراز واسه چی؟

- گفتن سی خودشون خوبه. اگه دست اون ها بیفتن، تکه تکه شون می کنن.

- حالا چکار می کنی؟

- هیچ! کاری از دست من برنمی آد. اون پیرمرد که علیل و ذلیل افتاده. منم که چار قدم بر می دارم جونم بالا می آد. 

مش جعفر شلوغ بود. زن و مرد، پیر و جوان. هر که می خواست زودتر برود. 

مش جعفر گفت: 

- من دو دست که بیشتر ندارم. هر که عجله داره، بره. فردا براتی می آره.

- اگه بمونم گیرم می آد؟

- با خداست ننه موسا. خودت که می بینی. 

مادر رضا دردمندانه نگاهش کرد: 

- مثه نانوایی نیس که واست بگیرم. ئی مش جعفر خدا خیر داده، دو کوپن، به یک نفر نمیده. 

ننه موسا نشست پای دیوار. رفت و آمد ماشین ها و موتورها زیاد بود؛ سر و صدای مشتری ها، هم اضافه بر آن. محله به دور سرش می چرخید: 

«حالا کجایی بشیر؟ چه به روزت اومده. کی ئی روز سی ات می خواس. چقدر گفتمت از ئی کتابا نخون. اینا آخر و عاقبتی ندارن. ئی بسته ها چی آخه هی می آری خونه. حرف، حرف خودت بود. مثه اون خدا بیامرز. سوار موتور که می شد، آن قدر تند می رفت که ان هو- سال خدا- دیرش شده. تا اون روزی که خبرش و آوردن. کجایی بشیر؟ اینجایی؟ پشت آن دیوارهای بلند. راست میگن بردن تون شیراز؟ مو که باورم نمیشه!»

مش جعفر گفت: 

- ننه موسا بلند شو.    کوپن را به او داد: 

- خیر از چشات ببینی، کمی آب پنیر هم  بریز روش.

- تو  پلاستیک  نمیشه.

چادرش را تکاند و به راه افتاد. دو، سه چهارراه دورتر رفت؛ تا  کسی او را نشناسد. به فرش فروشی رسید. مغازه بزرگ و جادار بود. چادرش را تنگ کرد. پنیر را روی دست گرفت: 

- دا! ئی پنیره تازه گرفتم. نخواستی برای ناشتا بچه ها؟

فروشنده -چشمانش بیرون مغازه کار می کرد- نگاهش کرد. کنجکاو بود که او را کجا دیده. چادر جلو صورت را گرفته بود. تنها قسمتی از چشم چپ پیدا بود. 

- نخواستی؟

فرش فروش هر چه  زو ر  زد  نتوانست  بشناسد: 

- نه ! خودمون تازه گرفتیم.

ننه موسا راهش را کج کرد. پاها دیگر نا نداشت: 

«دا، بشیر، دیگه حس از پاهام بریده. دیگه زیر زانوهام شل شده. خود به خود می لرزه. دا، بشیر کجایی؟»

به مغازه لاستیک فروشی رسید. مغازه درازی بود. حاجی با کلاه گرد لبه دار پشت میز نشسته بود. به حساب و کتاب هاش رسیدگی می کرد. دوباره چادر را تنگ کرد: 

- ئی پنیر تازه گرفتم.

حاجی سر را  بالا  کرد: 

- بچه های ما  از  این پنیرهای کوپنی نمی خورن!

دست به جیب برد. سکه ای درآورد. زن دندان ها را روی هم فشرد: 

-  اشتباه گرفتی برادر!  من گدا  نیستم.

از مغازه بیرون رفت. شهر به دور سرش می چرخید. دلش ضعف رفت: 

«ئی روز سی یم می خواستی بشیر! همش ده سال گذشته... از ئی ده سال، هفت سالش پیشمون نبودی. دو سال اول سربازی. پنج سالش هم... کجایی روله؟ چه می کنی بشیر؟ چه می خوری بشیر؟ نونت گرمه؟ آبت سرده؟ آب و نان کجا بود بشیر. سالمی بشیر. دست و پات سالمه. از دست و پای مو که دیگه جون بریده. دیگه خود از خود هم درد می کنه.»

 خواست به خانه برگردد. چشمش افتاد به مغازه لوازم التحریرفروشی. مرد جوانی پشت پیشخوان، کتابی در دست، مشغول خواندن بود.

جوان سر را بلند کرد. برق نگاه ها به هم گره خورد. تو اینجا، بشیر...! فقط بلد بودی شب های دیروقت بسته ها را بیاری، به پسرم بدی. هیچ کدام حرف نزدند. ننه موسا از مغازه بیرون رفت. فروشنده پکر شد. وقتی به خود آمد، ننه موسا چند مغازه دور شده بود. مرد جوان صدا زد ننه...

ننه  موسا به پشت سرش  هم  نگاه  نکرد.

*عتابه: چارچوب