آرشیو چهار‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۱، شماره ۷۹۲۶
صفحه آخر
۲۴
پیشنهاد

یکی دو نکته مختصر درباره «زاهو» نوشته یوسف علیخانی

به آسمان رفتن با اسب بالدار

جمال کاظمی

آخرین داستانی که از یوسف علیخانی به جهان داستان ایرانی پیشکش شده «زاهو» است؛ رمانی درخشان و دل انگیز در 670 صفحه که چاپ اولش اواخر سال 1400 درآمد اما به یک ماه نکشیده چاپ دومش روانه بازار شد و تا امروز که نزدیک چهار ماه از تولدش می گذرد لابد پا به چاپ سوم یا حتی چهارم گذاشته باشد. علیخانی به گواهی داستان هایی که نوشته دلربوده دنیایی خاص است؛ دنیایی ورز آمده از خمیر واقعیت و خیال. او شهروند یک جهان - خاتون اثیری است که یک گیله از زلفش به واقعیت گره خورده و گیله دیگرش به خیال. «سه گانه» (قدم بخیر مادر بزرگ من بود/ اژدهاکشان/ عروس بید)، «بیوه کشی»، «خاما» و این آخری «زاهو» در همین جهان جادویی، شهرهایی آباد هستند. جالب اینکه این دنیا با همه شهرهایش درواقع نقشه فرهنگی یک روستای واقعی هستند که نویسنده از آن موقعیتی شبه اسطوره ای می سازد: میلک. زادگاه علیخانی در قلب کوهستان اسرارآمیز الموت، انگار پایتخت آن دنیای خیالین است؛ نقطه ای ارشمیدسی که برای نویسنده، حکم اقلیم هشتم را دارد و یوسف علیخانی، جهان را از روی بلندی های آن تماشا می کند. شاید تا مدت ها او تنها تماشاگر این منظره بود. اکنون اما مخاطبان داستان معاصر ایرانی، برای شهروندی در این دنیای غریب و سیاحت در پایتخت اساطیری آن بی تاب شده اند و تجربه نگریستن به جهان از همان بلندی را طلب می کنند.

«زاهو» سرشتی شاعرانه و خیالین دارد و وقتی عناصر زبان بومی در آن می آید رمزگونگی و رازآمیزی آن دوچندان می شود. علیخانی داستان را از زبان اول شخص و از قول کسی که نوجوانی «چیزدان» است روایت می کند اما خطاست اگر قهرمان داستان را همین جوانک فرض کنیم. نویسنده از هرچیزی که در داستان می یابد یک قهرمان می سازد. اسبی که نامش ناهید است در «زاهو» تشخص می یابد و به یک موجود تعیین کننده انسانی تبدیل می شود. آب و چشمه، درخت و مزرعه، سفر و کوچ و... همگی در منطق پنهان رمان جان می گیرند و به شخصیت های اثرگذار مبدل می شوند. احتمالا برای نویسنده، روایت و چشم انداز بیش از رخداد و خط داستانی اثر اهمیت داشته است چراکه مثل یک ساعت ساز هوشیار و وسواسی، هوای زبان را دارد. «زاهو» به اعتبار توجه هوشمندانه اش به عناصر زبان بومی، دائرهالمعارفی از اصطلاحات و تعابیر مهجور اما بی نهایت زیبا و رسا و گیرا است. به این تعابیر نگاه کنید:«هراسیمه» (ترکیب درخشانی از هراس و آسیمه سری) «گپا گفت»، «گوماگور» (ترکیب خلاقی از گم شدن و گم و گورشدن) «خنده خشم»، «پاترس پاترس». این تعابیر زیبا برساخته علیخانی نیست بلکه او کاشف آنها در ادبیات عامه مردم محلی است. از این جنس کشفیات در ساحت ضرب المثل ها هم فراوان است.

ادبیات بوم-پایه همواره در معرض آسیب تفاخرهای ایدئولوژیک و خروج از دایره ادبیات و هنر است. یوسف علیخانی اما در آثار داستانی و مشخصا در«زاهو» بهوش است تا در رمانش، ادبیات از نفس نیفتد و پوست داستان رنگ آن آلودگی ها را نگیرد. کوهستان برای او جولانگاه خیال های کهن و آرزوها و حسرت های انسانی است. تعبیرات و جملات خیال انگیز او اگرچه سرشار از جلوه های شاعرانه است اما متن را از وجه داستانی اش نمی اندازد. به این تصویرسازی شاعرانه بنگرید: «شب کوهستان پر از صدای پرنده هایی است که قصه پرواز روزانه شان را برای هم تعریف می کنند.» یا این جمله که خطاب به ناهید (اسب اساطیری رمان) است: «ناهید مثل چراغ روشن بود توی گله اسب ها... پشت اش گرم بود، گرم تر از پهلوی ننه.» «زاهو» لبالب از این اشراق های شاعرانه است که بخوبی در منطق و زبان رمان جای گرفته اند، همان طور که نگین توی انگشتری جای می گیرد.