آرشیو چهار‌شنبه ۱ تیر ۱۴۰۱، شماره ۲۳۰۵۴
دانشگاه
۸

جستاری بر دلایل بی اقبالی نسبت به آموزش عالی

چرایی خالی ماندن صندلی های دانشگاه ها!

از نیمه دوم سال 1390 آموزش عالی ایران به شدت درگیر کاهش تقاضای ورود به آموزش عالی و در نتیجه شکل گیری پدیده مازاد ظرفیت و صندلی های خالی شد. بررسی های یک مطالعه در مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور حاکی از این است که دانشگاه توانایی سازگاری با محیط اجتماعی را از دست داده و بین آموزش عالی و جامعه شکاف و فاصله عمیق ایجاد شده و همین موضوع کاهش اقبال عمومی به تحصیلات دانشگاهی و خالی ماندن ظرفیت های پذیرش دانشگاه را به دنبال داشته است.

در طول دهه های گذشته، این باور که افزایش کمیت آموزش عالی می تواند کیفیت زندگی و وضعیت اقتصادی افراد را بهبود بخشد، باعث رشد بی سابقه ای در آموزش عالی در سطح جهان شد. این رشد که از آن با عنوان «توده ای شدن آموزش عالی» یاد می شود، باعث شد که آموزش عالی از نخبه گرایی به توده گرایی حرکت کند.

آموزش نخبه گرا از طریق پذیرش تعداد کم دانشجوی مستعد و پرورش نخبگان انجام می شود؛ ولی در آموزش عالی توده ای، تعداد زیادی دانشجو با سطوح مختلف استعداد، پذیرش شده و برای سطوح مختلف اجتماعی آماده می شوند. در این وضعیت «منطق بازار» در عرصه آموزش عالی گسترش پیدا کرد.

بررسی روند گسترش آموزش عالی در سطح جهان نشان می دهد که بسیاری از کشورهای اروپایی در بازه های زمانی 10 ساله، دو برابر شدن دانشجویان را تجربه کرده اند. در آموزش عالی ایران نیز متاثر از روند جهانی، چنین جریانی اتفاق افتاد و پس از انقلاب اسلامی و به ویژه از دهه 80، توده ای شدن آموزش عالی در ایران مبتنی بر اهداف عدالت خواهانه و برای دسترسی برابر به فرصت آموزش عالی برای همه و ایجاد زمینه توسعه اقتصاد دانش بنیان مورد توجه حکمرانان و سیاست گذاران آموزش عالی ایران قرار گرفت.

مقایسه آمارهای سال های تحصیلی 87-86 و 96-95 نشان می دهد که در این بازه زمانی دانشگاه های وزارت علوم در حدود 55 درصد، دانشگاه آزاد اسلامی 40 درصد، دانشگاه جامع علمی کاربردی حدود 71 درصد و موسسه های آموزش عالی غیردولتی- غیرانتفاعی در حدود 50 درصد رشد داشته اند. همچنین جمعیت دانشجویی نیز در این بازه زمانی حدود 30 درصد افزایش یافته است.

با این وجود، شواهد حاکی از یک پارادوکس معنادار در این زمینه است: از نیمه دوم 1390 آموزش عالی ایران به شدت درگیر کاهش تقاضای ورود به آموزش عالی و در نتیجه شکل گیری پدیده مازاد ظرفیت و صندلی های خالی شده است.

بررسی های آماری نشان می دهد که از سال تحصیلی94-93 تا سال تحصیلی 96-95، جمعیت دانشجویی کاهش 20 درصدی را تجربه کرده و همین موضوع باعث ایجاد شکاف بین اهداف و عملکرد آموزش عالی شده است.

همچنین گزارش های یک دهه اخیر سازمان سنجش آموزش کشور نشان می دهد که صندلی های خالی به ترتیب مربوط به آزمون های فنی- حرفه ای، کاردانی به کارشناسی، آزمون سراسری، کارشناسی ناپیوسته دانشگاه علمی کاربردی، فراگیر کارشناسی ارشد، پیام نور و دکتری تخصصی است.

با این وجود؛ اگرچه وجود صندلی های خالی اغلب مربوط به دانشگاه های غیردولتی است، ولی این پدیده مانند یک پاندمی به سرعت در حال شیوع به دانشگاه های دولتی نیز است و این مسئله نشان دهنده کاهش ارزش تحصیلات دانشگاهی در جامعه ایرانی است.

با توجه به پیامدهای کوتاه مدت این پدیده مانند هدررفت منابع مالی، انسانی و... به دلیل خالی ماندن ظرفیت ها و همچنین برای جلوگیری از تداوم کاهش ارزش تحصیلات دانشگاهی، نیاز است که این موضوع مورد بررسی قرار گیرد.

بر همین اساس یکی از پژوهشگران مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور با انجام یک مطالعه به بررسی این پرسش پرداخت که «توده ای شدن آموزش عالی در ایران چگونه منجر به شکل گیری پدیده صندلی های خالی شد؟»

برای انجام این مطالعه و برای بررسی این موضوع با 14 نفر از مطلعین و صاحب نظران آموزش عالی، مصاحبه انجام شد و متن مصاحبه ها مورد تحلیل قرار گرفت.

چگونگی شکل گیری پدیده صندلی خالی در چهار محور «مداخلات در آموزش عالی»، «مدیریت دانشگاهی علم گریز بهره بردار»، «فرآیندهای ناسازگار با محیط اجتماعی متحول» و «جامعه متحول و طالب کیفیت» مشاهده می شود.

مداخلات در آموزش عالی منجر به استقرار یک نظام مدیریتی علم گریز بهره بردار در موضوع عرضه و تخصیص ظرفیت های پذیرش دانشجو شده است. بازنمایی این وضعیت در واقعیت به اشکال متنوع ظاهر می شود. یک شکل رایج آن، رویکرد علم گریزی یا فقدان مرجعیت علمی در مدیریت عرضه یا تخصیص ظرفیت های پذیرش است. در این رویکرد مدیریتی، عرضه یا تخصیص ظرفیت پذیرش، بدون تحلیل کارشناسی و به واسطه رقابت مخرب بین دانشگاه ها، انجام می شود.

در این خصوص مصاحبه شوندگان در این مطالعه نمونه های مختلفی از نبود مرجعیت علمی، به وجود آمدن منطق سرمایه داری و کسب منافع مادی در عرضه و تخصیص ظرفیت پذیرش دانشجو، ایجاد تعارض منافع و ارجحیت منافع شخصی بر منافع محلی و ملی و پارتی بازی را مطرح کردند.

این شواهد حکایت از آن دارند که تفکر غیررقابتی در عرضه یا تخصیص پذیرش دانشجو در آموزش عالی، باعث استقرار یک نظام مدیریتی در آموزش عالی شده است که فضای مناسبی برای علم گریزی، ابتذال اقتصادی و تعارض منافع ایجاد می کند. همگی این موارد باعث عرضه و تخصیص ظرفیت های بدون پشتوانه علمی کارشناسی و عدم تناسب با واقعیات محیطی و ظرفیت های علمی و اجرایی دانشگاه ها شده است.

به واسطه مداخلات در آموزش عالی و در پی آن استقرار یک نظام مدیریتی علم گریز بهره بردار در عرضه یا تخصیص ظرفیت پذیرش دانشجو، نهاد دانشگاه و آموزش عالی در ایران تبدیل به یک سازمان خدماتی، مصرفی و تحت کنترل بوروکراتیک، تقلیل یافته و روح پویایی و خوداندیشی ذاتی آن با چالش های جدی مواجه شده است. همین موضوع زمینه سلب آزادی عمل آن را به عنوان یک نهاد خود تنظیم گر، فراهم کرده است.

این وضعیت در مجموع موجب ناتوانی و مجال نیافتن نظام دانشگاهی در سازگاری فعال با تحولات مداوم و پرشتاب محیطی و اجتماعی در سطوح محلی و ملی و بین المللی و در نتیجه افت کیفیت فرآیندهای دانشگاهی شده است.

برخی مصاحبه شوندگان این مطالعه اعتقاد دارند که آموزش عالی در ایران سنتی است و رویکرد آن در دنیای امروز منسوخ شده است و دانشگاه نتوانسته خودش را با وضعیت موجود وفق دهد. همچنین برخی عنوان می کنند که صندلی های خالی نشان دهنده این است که محتوای ارائه شده در دانشگاه ها نتوانسته ذائقه مردم را جلب کند و افت شدید شاخص های کیفی این نظام آموزشی باعث شده که صندلی خالی روزبه روز بیشتر شود.

این موارد حاکی از این است که این نهاد نمی تواند به مثابه یک نهاد خوداندیش، تحولات پیرامونی را رصد و خود را با آن سازگار کند. در این وضعیت، محتوا و کارکرد نظام دانشگاهی، برخلاف محیط متحول و متغیر پیرامونی، ثابت می ماند و در نتیجه کژکارکردی های گوناگون و در راس آن افت کیفیت آموزش دانشگاهی پدیدار می شود. این افت موجب ناکارآمدی نظام دانشگاهی شده و به صورت پدیده بیکاری فارغ التحصیلان نمود پیدا می کند و به این واسطه اقبال عمومی به تحصیلات دانشگاهی کاهش می یابد.

از سوی دیگر، به واسطه تغییر و تحولات فزاینده محیطی و اجتماعی و اقتصادی و فناورانه و...، انتظارات و کیفیت نسل امروزی دستخوش تحولات فزاینده ای شده و جامعه امروز، یک جامعه رشد یافته و از نظر هنجاری و ارزشی با نسل پیشین متفاوت است. به همین دلیل آموزش عالی نیاز به پوست اندازی و فهم دوباره کیفیت در سازگاری با این شرایط تحول یافته دارد. امری که آموزش عالی ایران، ناتوان در همراهی با آن بود.

در برآیند این شرایط، یک شکاف عمیق میان آموزش عالی و جامعه ایرانی ایجاد شده که خود را در کاهش اقبال عمومی به تحصیلات دانشگاهی و در پی آن تشدید صندلی های خالی یا ظرفیت های پذیرش خالی مانده نشان داده است.

برخی صاحب نظران آموزش عالی در این مطالعه عنوان کرده اند که در حال حاضر آموزش های تئوری ارزش خود را از دست داده اند و آموزش مهارت ها متقاضیان بیشتری پیدا کرده است. در این مطالعه مطرح شده که ارزش علم جای خود را به ثروت داده است و همچنین منزلت اجتماعی با دانشگاه رفتن و مدرک گرفتن به دست نمی آید.

این شواهد نشان می دهد که بین آموزش عالی و ارزش های در حال تغییر اجتماعی، شکاف ایجاد شده است و چنین شکافی نتیجه ناتوانی و مجال نیافتن دانشگاه برای سازگاری با محیط متحول اجتماعی در برآیند سیطره تفکر ابزاری بر آموزش عالی بوده است. در چنین شرایطی جریان تفکر و تحول در آموزش عالی و جامعه دچار شکاف و فاصله عمیق شده است. برآیند این شرایط باعث عقب افتادگی دانشگاه نسبت به جامعه و کاهش اقبال عمومی به تحصیلات دانشگاهی و خالی ماندن ظرفیت های پذیرش دانشگاه شده است.

پژوهشگر این مطالعه در پایان ضمن تفسیر این یافته ها عنوان می کند که توده ای شدن آموزش عالی در ایران به ویژه از منظر عرضه یا تخصیص ظرفیت پذیرش دانشجو با منطق های مختلف، با همه فواید احتمالی که ممکن است داشته باشد، در کلیت با شکست مواجه شده است.

به همین دلیل برای مواجهه موثر با پدیده صندلی خالی، لازم است که در تفکر توده ای شدن آموزش عالی در ایران، بازاندیشی جدی صورت گیرد. به صورتی که این جریان به صورت هدفند و مبتنی بر مرجعیت علمی ظاهر شود.

در این مطالعه توصیه شد که با به رسمیت شناختن آموزش عالی، دانشگاه به عنوان یک نهاد خوداندیش و پویا به رسمیت شناخته شود و با گفت وگوی انتقادی و سازنده دانشگاه با محیط، نقطه بهینه عرضه و تقاضای آموزش عالی شناسایی شود و مورد بازبینی قرار گیرد و نقش سیاست گذار در این مسیر، تنها معطوف به حمایت و نظارت تسهیل گرایانه شود.

همچنین عنوان شد که باید در مفهوم عدالت، بازبینی هایی انجام شود و سیاست های عرضه و پذیرش دانشجو به نحوی سازماندهی شود که عدالت هم در فضای مشارکت و هم در فضای نتیجه محقق شود.

به نقل از ایسنا؛ در این پژوهش با بیان این که باید آموزش عالی به عنوان یک حق تلقی شود، عنوان شد که برای دستیابی به این حق باید تلاش و رقابت در یک بستر عادلانه صورت گیرد و سیاست های حمایتی دولت و دانشگاه در این مسیر، معطوف به حمایت از گروه های نابرخوردار یا کم برخوردار باشد تا همه در یک شرایط برابر به رقابت منصفانه بپردازند تا از بازتولید بی عدالتی جلوگیری شود.

همچنین توصیه شد که با توجه به تحولات فزاینده محیطی، نتیجه مشارکت در آموزش عالی نمی تواند محدود به کسب دانش های نظری تثبیت شده یا مهارت ها و صلاحیت های کسب استخدام باشد، بلکه مناسب است نتیجه درگیر شدن در یک آموزش با کیفیت باشد، تا موجب رشد توانمندی های افراد در عرصه های مختلف زندگی شخصی، اجتماعی و حرفه ای شود.

چنین کیفیتی محقق نمی شود، مگر زمانی که دانشگاه به عنوان یک نهاد خوداندیش و پویا، همچون یک دیده بان به رصد و تحلیل نقادانه تحولات جامعه در ابعاد مختلف آن اعم از اقتصادی، محیطی، فرهنگی، نسلی و... بپردازد و با فهم مداوم کیفیت، آن را در آموزش دانشگاهی منعکس کند.