آرشیو چهار‌شنبه ۱ تیر ۱۴۰۱، شماره ۵۲۳۸
صفحه آخر
۱۲
نگاه آخر

برجاموفوبیا

دکتر فریدون مجلسی

بعضی ها از ارتفاع می ترسند به آن آگورا فوبیا می گویند، ترس از تاریکی را نیکتو فوبیا می نامند، یا ترس از گیر کردن در جای تنگ را کلاستروفوبیا می نامند، با این قیاس این روزها بنده درباره برجام دچار بیم و هراسی شده ام که به اصطلاح روانپزشکی شاید بتوان آن را برجاموفوبیا نامید. دلیلش این است که پس از چندین سال صحبت و تفسیر و تعبیر و تحلیل در این باره، دوستان می پرسند بالاخره چی میشه؟ بنده هم اگر عرض کنم نمی دانم، می گویند پس چطور قبلا یک چیزهایی می گفتی، اگر بگویم درست می شود، می گویند تو که در فلان جا گفته بودی این مذاکرات راه به جایی نمی برد و در بن بست مانده ایم؟ اگر بگویم درست نمی شود، می گویند پس چطور در جایی گفته بودی نوری در انتهای تونل به چشم می خورد؟ اگر با استناد به خودشان بگویم نمایندگان ما پیشنهادهای خودشان را با ابتکارهایی به امریکا داده و توپ را به زمین امریکا انداخته اند، می گویند، تو که گفته بودی تا وقتی که ما تحریم و گرفتار بیکاری و تورم و مشکلات معیشتی هستیم توپ در زمین ماست؟ یا می گویند تو که در جایی نوشته بودی چون فقط یک راه نجات و رهایی از بحران اقتصادی مانده است و آن تعامل و قبول مسوولیت و رفع تحریم و صرف درآمد ملی در راه نجات مردم از التهاب و بیکاری و تورم و زندگی مانند مردم کشورهای عرب همسایه و بازگشت از انزوا به عرصه بین المللی است و به حکم عقل سلیم همان راه پیموده شود، پس چرا حالا می گویی نمایندگان جمهوری اسلامی از خط قرمزها پایین نمی آیند؟ اگر بگویم هنوز هم فکر می کنم راه حل همان عقلانیت است، می گویند پس چرا خودت یک جا گفته بودی «با منطق مرغ یک پا دارد به جایی نمی رسیم؟» می گویم من گفتم؟ کی گفتم؟ روزنامه را در می آورند! در چنین شرایطی تا می پرسند از برجام چه خبر؟ ناگهان احساس برجاموفوبیای بنده عود می کند و گیج و منگ گاهی گرفتار اوهام و خوابگردی می شوم.   دیروز در چنین عوالمی بودم که دیدم زنگ در را زدند. بعد از لحظه ای خانم سراسیمه آمد و گفت، در رو! آمدند. گفتم خانم از این طبقه دوم کجا در بروم؟ چرا؟ مگر چی شده؟ گفت آیفون نشون می ده که یک نفر پشت در است. ریش هم دارد، دکمه یقه اش هم بسته است. نکنه جایی در روزنامه ای سیاه نمایی کرده باشی؟ صدبار نگفتم مواظب باش من حال این را ندارم که یک قوطی شیرینی و میوه بگیرم بیام سراغت و به در و همسایه بگم رفتی سفر! گفتم خانم جان من همیشه چراغ قوه دستمه، سیاه نمایی کدومه، تازه من خاکستری نمایی هم بکنم روزنامه خودش سفید می کنه و ما هم فوقش برای خودمان قرمزش می کنیم! دوباره که زنگ زدند. با رنگ پریده برگشت و گفت دو تا مامور هم همراهشونه، ساعت ده صبح هم مشکوک می زنه! از پشت میز کارم بلند شدم و رفتم پشت مانیتور آیفون. دیدم آقای محترم پنجاه ساله ای است با ریش و پیراهن یقه بسته سازمانی مقاماتی، دو مامور با یونیفرم زرد و آبی و یک دسته گل پشت در بودند. به خانم گفتم، بابا اینها گل دستشونه، این بازی ها چیه در می آورید. تا خودش آمد و دید و گفت، نکنه کلکی در کار باشد بخواهند دون پاشی کنند! دیگر صبر نکردم و با سلام و احترام گفتم بفرمایید. جنابعالی؟آقای مقاماتی گفتند، «سلام، شما آقای فلانی هستید؟» عرض کردم، «بله». گفتند، «بنده شهرداری هستم، با همراهان برای عرض تشکر و تقدیم گل خدمت رسیده ایم. تشریف می آورید دم در؟»عرض کردم، «قربان، دم در که بده، چرا تشریف نمی آورید تو؟» فرمودند، «نمی خواهیم مزاحم بشویم. می دانید که محظورات اداری و کرونا و اینها هم مزید بر علت است.»رفتم دم در دیدم آقای شهرداری همراه شان دو مامور پارکبان با یونیفرم زرد و آبی آسمانی یک سبد بزرگ گل میخک قرمز هم دست شان بود. آقای شهرداری گفتند، این گل ناقابل تقدیم شما. اول فکر کردم جایزه خوش حسابی پرداخت عوارض است. تشکر کردم و علت را پرسیدم، گفتند راستش مطالب شما درباره محله هرمزان به خصوص در باب چنار و منار و خیار و کنار توجه ایشان را جلب کرد، همان طور که مسبوق هستید قضیه چنار و منار که حل شد و عملیات ساختمانی و قیمت های نجومی در حال انجام است. مساله چنار هم که بریده شد و به جایش بلوط که خودتان گفته بودید کاشته می شود، یعنی دستور اکید دادند که بکارید؟ در باب فروشگاه عباس آقا هم ایشان برای خودش یک دکان باز کرده و مساله اش حله! عرض کردم ولی مساله اهل محل دور از بازار بعد از 30 سال عادت حل نشده، روزنامه هم که نوشته بود. فرمودند گور پدر روزنامه! عوضش موضوع بورس تحصیلی در سه کنج سعدی و مترو، در باب آنکه فرموده بود «مرا در نظامیه ادرار بود، با همکاری مترو حل و آبریزگاه بهداشتی نصب شد.» گویا دل شان با روزنامه صاف نبود. سپس فرمودند در باب کاشت کنار که مربوط به خارج از محله است نیز قرار شد در زمین های خالصه اطراف با مشارکت شهرداری اقدام شود. فرمودند هر امر دیگری هم بود بفرمایید اقدام شود. عرض کردم اجازه تخریب و نوسازی کلنگی... ؟ گفتند متاسفانه با توجه به هک شدن سایت، این امور دیگر در اختیار شهرداری نیست. خداحافظی کردند و کمی دور شده بودند که فریاد زدم، «خشخاش من خشخاش من...» بار دیگر خانم که لیوان آب ولرم صبحگاهی را به دستم می داد، بیدارم کرد و گفت سرو صدا نکن، بخور که کم آبی مغز را خشک و  دچار  توهم  می کند.