آرشیو پنج‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۱، شماره ۷۹۳۹
طنز
۱۹
سر به سر سعدی

من آنم، که عاشق مرغ بریانم

محمد اسدی

​​​​​​اصل حکایت

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند.

سر برآورد و گفت: من آنم که من دانم.

تندیس تواضع

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند.

سر برآورد و گفت: تازه روزه هم هستم.

بزرگ بعدی

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند.

بزرگ دیگری سربرآورد و گفت: پس من چی؟

نه تا این حد!

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند.

سر بر آورد و گفت: حال که چنین است، یارانه این ماه تان را به من بسپارید.

جمله گفتند: اوه اوه غذایمان روی بار است.

و گریختند.

بزرگ بی اعصاب

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که زبان حیوانات داند و با 17 گونه از آنان مصاحبت کند.

سر برآورد و گفت: با احتساب شما زبان نفهم ها می شود 18 گونه.

چه سری، چه دمی، عجب پایی

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند.

قالب پنیر را زیر جامه برد و گفت: این کلک ها قدیمی شده است.

چه خبرتونه؟

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می کردند.

سر برآورد و گفت: هاله نور هم دارم.

عزیزم کجایی؟ دقیقا کجایی؟

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که وی با درهمی، کسب و کاری راه بیندازد. جمله یاران خزان گردیدند و برگ هایشان ریخت.

سر برآورد و گفت: حق دارید تعجب کنید؛ چون آموزش ندیده اید.

قدر گاو بچه شیرده!

یکی را از بزرگان به محفلی اندر همی ستودند که هیچ طعام می نخورد و آن را به دیگران بخشد.

سر برآورد و گفت: من آنم که عاشق مرغ بریانم.

و آن چنان خورد که فی الجمله نماند از سایر خوراکی، طعامی که نخورد و خورشتی که نبرد.

زیاد نه، بسیار زیاد!

یکی را از نامزدها به محفلی اندر همی ستودند و در تعداد آرایش مبالغه می کردند که وی فرزند فلان دیار است و داماد بهمان آبادی.

سر برآورد و گفت: ناموسا پس اینجانب برنده قطعی انتخابات با نسبت آرای بسیار زیاد می باشم و انصاف از این مالیخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند و ستون ما نیز تمام گشت!