آرشیو پنج‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۱، شماره ۵۴۸۱
دنیا
۴
نگاه دیگران

استاد بازی ها: هنری کیسینجر و هنر دیپلماسی خاورمیانه ای

(12)
مارتین ایندیک مترجم: محمدحسین باقی

 به لحاظ ایدئولوژیک، کیسینجر با شبهات و بدگمانی هایی که از سوی برخی یهودیان آمریکایی دارای اصالت آلمانی درباره پروژه صهیونیستی گفته می شد اشتراک نظر داشت؛ هرچند او موضع فعالی درباره این مساله اتخاذ نکرد. او بیشتر شبیه یهودیان آلمانی ای بود که در جست وجوی مانند شدن و یکی شدن در جامعه آمریکا بودند، بسیار شبیه به کسانی که این کار را در آلمان انجام می دادند. او در دوران جوانی اش در آلمان، تحت تاثیر نگرش های سازمان یهودی ارتدوکس «آگودات» بود که همراه با پدرش به آن پیوست.آگودات تاسیس یک دولت یهودی را به مثابه «ارتداد» می نگریست؛ به گفته خاخام هایشان، این فقط زمانی می تواند رخ دهد که مسیح ظاهر شده باشد. این نگرش، کیسینجر را از پیوستن به هر جنبش جوان صهیونیستی بازمی داشت.

به عنوان یک جوان، تجربه آسیب زای کیسینجر از هرج ومرج و خشونت های خودسرانه دوران نازی ها او را به طور طبیعی به دنبال نظم در زندگی شخصی سوق داد. حفظ نظم در نظام بین المللی به نیرویی زندگی بخش در نوشته هایش تبدیل شد. پس از ورود به ساختار قدرت، این مساله به سنگ بنای استراتژی او به عنوان سیاستگذار تبدیل شد. از نگاه او، حفظ نظم بین المللی مستلزم حفظ و نگهداری یک توازن قدرت باثبات و پایدار است. کیسینجر در رساله دکتری اش که بعدها به عنوان «جهان احیاشده» در سال 1957 انتشار یافت، نشان داد که چگونه نظم اروپایی قرن نوزدهمی پسا ناپلئونی با رویکرد هنرمندانه توازن قدرت و دغل کاری خصومت ورزانه نیروهای رقیب برای مهار کسانی که به دنبال اختلال در آن بودند حفظ شد. آن نظم که از سوی کنگره وین در سال1814 شکل گرفت، صدسال ثبات نسبی بدون جنگ قاره ای یا انقلاب موفقیت آمیز را به وجود آورد. این چیزی بود که کیسینجر درصورتی که فرصت می یافت، به دنبال تکرار آن در خاورمیانه بود.

کیسینجر از طریق مطالعات خود دریافت که برای اینکه نظم پایدار باشد، باید مشروع هم باشد؛ به این معنا که تمام قدرت های مهم در چارچوب سیستم باید مایل به پایبندی به مجموعه ی پذیرفته شده ای از قواعد مشترک باشند. آن قواعد در صورتی محترم شمرده می شوند که احساسی مکفی از عدالت را برای تعدادی مکفی از دولت ها به دست دهند. او نوشت که این نیازمند رضایت از تمام نارضایتی ها نیست «بلکه فقط غیبت نارضایتی هایی است که محرک تلاش برای سرنگونی نظم می شود». همان طور که او در مقاله قدیمی اش در سال1968 درباره بیسمارک نوشت: «ثبات هر نظام بین المللی حداقل به دو عامل بستگی دارد: درجه یا مقیاسی که بر اساس آن اجزایش احساس امنیت می کنند و حد یا میزانی که بر اساس آن، آنها بر «عدالت» و «انصاف» در ترتیبات موجود توافق می کنند... تعادل برای ثبات لازم است؛ اجماع اخلاقی برای خودانگیختگی ضروری است.»

کیسینجر دریافت که تمام دولت ها در این سیستم با اندکی عدالت راضی نخواهند شد و به همین دلیل است که تعادل در توازن قوا شریکی ضروری برای اجماع اخلاقی ای بود که زمینه ساز مشروعیت بود. اگر این اجماع از سوی یک یا چند دولت در این سیستم به چالش کشیده شود، توازن قوا باید وجود داشته باشد تا محدودیت را اعمال کند به شکلی که نظم بتواند حفظ شود. کیسینجر استدلال می کرد که نظم مشروع از میان برنده نزاع نیست، بلکه محدودکننده دامنه آن است. در دهه1960، جمال عبدالناصر مصری به عنوان رهبر انقلابی ظاهر شد که به دنبال بر هم زدن نظم موجود خاورمیانه بود، درست به همان شیوه ای که ناپلئون در قرن هجدهم به دنبال بر هم زدن نظم اروپایی بود. برای مهار ناصر و رهبران عربی که متاثر از او بودند، کیسینجر به دنبال ارتقای توازن قوا به نفع مدافعان وضع موجود بود: اسرائیل در قلب خاورمیانه و عربستان سعودی و ایران در خلیج فارس. آن توازن با «دتانت» یا تنش زدایی که او برای مقابله با شوروی در ذهن داشت تقویت می شد؛ تنش زدایی ای که متضمن تعهد مشترک دو ابرقدرت برای حفظ ثبات در این منطقه ی ناآرام بود.

کیسینجر دریافت که مشروعیت این نظم خاورمیانه ای تا آنجایی تهدید می شود که هیچ تلاش معتبری برای دستیابی به میزانی از عدالت برای دولت های عربی وجود نداشته باشد؛ دولت هایی که قلمروهای حیاتی خود را در جنگ 6روزه1967 به اسرائیل باخته اند. بااین وجود، تا زمانی که تعادل در توازن قوا از سوی ابرقدرت ها حفظ می شد، کیسینجر تصور می کرد که می توان عدالت را به تعویق افکند. همان طور که خواهیم دید، او به شدت دچار خطای محاسباتی شد؛ اما وقتی که جنگ «یوم کیپور» آغاز شد، او با اعتمادبه نفسی که مطالعه اش از نظم اروپایی قرن نوزدهم به دست می داد، دست به اقدام زد. هدف او همانا تعدیل ترتیبات پیش از جنگ به شیوه ای است که به عنوان امری عادلانه تر پذیرفته شود و از سوی بازیگران مهم خاورمیانه هم منصفانه شناخته شود و آمریکا را در موقعیت بهتری قرار دهد تا بتواند نقش توازن کننده برتر نیروهای رقیب در آنجا را ایفا کند.

سازوکار او برای دستیابی به تعادلی مشروع تر همانا روند عقب نشینی اسرائیل از سرزمین های عربی بود. این سازوکار به عنوان «فرآیند صلح» شناخته می شود و اصل مشروعیت بخش آن در قطعنامه 242 شورای امنیت سازمان ملل یافت می شود که تبادل سرزمین در ازای صلح را به دست می داد.بااین حال، در ذهن کیسینجر، هدف این فرآیند همانا برقراری یک «نظم پایدارتر» بود تا خود صلح زیرا او به صلح به عنوان هدفی قابل دستیابی یا حتی مطلوب باور نداشت. او در زندگی شخصی خود تاثیر ایده آلیسم ویلسونی را تجربه کرده بود؛ ایده آلیسمی که به دنبال صلح برای پایان دادن به تمام جنگ ها بود؛ اما فقط در ایجاد مماشاتی موفق بود که منجر به ظهور نازیسم و فتح اروپا از سوی هیتلر شد. همان طور که در خاطراتش بیان می کند، «برای بسیاری از مردم در بیشتر دوره های تاریخ، صلح یک وضعیت متزلزل - و نه ناپدیدشدگی هزاره ای همه تنش ها- بوده است.»

همان طور که خواهیم دید، او پیوسته از هدف گرفتن معاهدات صلح حذر می کرد و در عوض، به دنبال توافقاتی بود که به تمام طرف ها سهمی در حفظ نظم موجود می داد. همان طور که او چند دهه بعد به من گفت: «هرگز فکر نمی کنم که لحظه ای از آشتی یا مصالحه جهان شمول بتواند در این منطقه وجود داشته باشد.» بدبینی کیسینجر در ابتدا در زیر تیتری که برای عنوان کتاب «جهان احیاشده» انتخاب کرد نمود یافت. زیر تیتر این بود: «مترنیخ، کاسلرو و معضلات صلح». این حقیقت که پس از سال ها تحقیق و تعمق عمیق به این نتیجه رسید که صلح مشکل ساز است، تاثیر سازنده ای بر رویکرد او درباره صلح سازی در خاورمیانه داشت.