آرشیو پنج‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۱، شماره ۵۲۳۹
صفحه آخر
۱۲
روشنایی های شب

امر می کنم پس هستم

حسن لطفی

نمی دانم وقتی آنتوان دوسنت اگزوپری داستان شازده کوچولو (به قول احمد شاملو شهریار کوچولو) را می نوشت هنگام خلق پادشاه داستانش به چه کسی فکر می کرد، اما شک ندارم وقتی خوانندگان این اثر ماندگار به این شخصیت می رسند، آدم های زیادی توی ذهن شان قطار می شوند. اگر یادتان باشد (البته به شرط مطالعه کتاب) پادشاه ساکن اخترک یا بهتر بگویم ستاره اولی است که شازده کوچولو به آن می رسد، با شنلی از مخمل ارغوانی نشسته و پی رعیت است. رعیتی که به او دستور بدهد. شازده که چنین موجودی در سیاره اش ندیده چون خسته است خمیازه می کشد. شاه به او یادآوری می کند که این عمل در حضور سلطان دور از نزاکت است و برای همین خمیازه کشیدن مسافر کوچک را قدغن می کند. شهریار کوچولو با خجالت توضیح می دهد و... (بهتر است باقی اش را در کتاب بخوانید. لذتش بیشتر است.) شاید آن وقت راحت تر بتوانید شاه داستان آنتوان دوسنت اگزوپری را در عالم واقع پیدا کنید. خود خودش را نه! منظورم کسانی است که موجودیت شان در فرمان دادن است. پی کسی می گردند تا به او دستور بدهند. دستور که دادند خیال شان راحت می شود. البته شاه ساخته و پرداخته ذهن اگزوپری یک حسن بزرگ دارد. می داند غیرممکن ها به امر او ممکن نمی شود (وقتی شهریار کوچولو از او می خواهد تا امر کند تا خورشید غروب کند، می گوید باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید بیش از هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند توی دریا انقلاب می کنند) به خاطر همین دستور غیرممکن نمی دهد. گذشته از این می داند محاکمه کردن خود از محاکمه کردن دیگران مشکل تر است. به مسافر کوچولو می گوید اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم می شود یک فرزانه تمام عیاری .کاش آدم هایی که بیرون از داستان شازده کوچولو با امر کردن به دیگران هویت پیدا می کنند حداقل مثل شاه ساخته ذهن آنتوان دوسنت اگزوپری باشند؛ واقع بین و فرزانه ای تمام عیار!