گفت و گو با جواد مجابی درباره «مسوولیت ادبیات»
نویسنده، صدای پیوسته به دیگران است

روز 12 اردیبهشت به بیمارستان ایرانمهر مراجعه کردم. بیمارستانی که علاوه بر مرکز درمانی، یک کانون فرهنگی هم هست به اعتبار حرفه ای پزشکانش اطمینان دارم. به صلاحدید شورای پزشکی روز 14 اردیبهشت جراحی شدم و این جراحی خوشبختانه استادانه و در بالاترین سطح انجام شد. چون مساله مغز و این قضایا بود و این، موضوع را حساس می کرد. این بخت را داشتم که یکی، دو سال در جلسات ادبی و هنری و علمی نورو ساینس ایرانمهر بودم و در زمینه های ادبی و هنری سخنرانی داشتم. به هر حال این آشنایی مفید بود. من به آقای دکتر پارسا که ستون اصلی این بیمارستان هستند، نکته ای را گفتم که ظاهرا اندکی فانتزی است؛ که ما در ایران بیمارستان مشهور داریم، اما بیمارستان محبوب نداریم. فضای فرهنگی و آرامش بخش کافه فلوریان یا همین هتل نادری خودمان در حافظه کسی که ساعتی آنجا بوده مانده؛ ایرانمهر هم در حافظه دست کم دو نسل نقش بسته. این بیمارستان خیلی ها را مداوا کرده. شاملو را، گلشیری را و بسیاری دیگر از دوستان ما را. ما [نویسندگان] به این بیمارستان به عنوان یک پناهگاه معنوی نگاه می کنیم. حالا در خانه دارم ادامه درمان را می گذرانم و امیدوارم که کمبود سدیم که مشکل اصلی بود، برطرف بشود.
همین طور است. همین حالا 4 هزار صفحه از یادداشت های من زیر چاپ است. من - همان طور که گفتید- سال هاست صبح ها که از خواب بیدار شده ام، یا شعر، یا قصه، یا گزین گویه، یا طنز آمده، یا نقاشی و... فعلا که بیشترشان به صورت سامیزدات و ته کشو است.
با نوشتن نفس می کشم؛ حس می کنم زندگی روزانه بی نوشتن معنایی برتر نمی یابد. رمان عدیم المثال «از اقلیم عدم» که از کارهای اخیر من است از سوی وزن دنیا منتشر می شود. رمانی است که برای اولین بار در ادبیات معاصر فارسی به شیوه خاص خودش سراغ مفهوم «عدم» رفته است. من اول این کار را به شکل ذوقی حدود 120 صفحه نوشتم. بعد دیدم این اقلیم عدم، هزار سال است که مشغله اصلی ذهن متفکرین ما بوده! از روزبهان بقلی، شیخ اشراق، سنایی و مولوی بگیرید تا خیام و همه اینها؛ اما وقتی که می آیید به ادبیات معاصر، می بینید یک کلمه راجع به این قضیه نیست!
رمان دیگری دارم به نام «دفتر صورتگری» برگرفته از اصطلاحی که سعدی مطرح می کند. «دفتر صورتگری» قرن ها حوادث ایران است در پای دیوار زمان که گذرناپذیر است. این اثر هم سراغ حوادث تاریخی رفته و هم مسائل روز. هم اسکندر هست، هم سقراط و هم همین آدم های زنده دور و بر ما. مثلا دهخدا در پرسپکتیو دیده می شود و راوی می رود پیش او و می گوید «استاد! اجازه بدهید من در محضر شما شاگردی کنم...» و از این مزخرفاتی که همه ما می گفتیم. [می خندد] دهخدا به من می گوید: فایده ندارد. امیر بهادر می خواست مرا بکشد، اما شماها به حرف های من گوش نکردید. یا مثلا ایرج میرزا به من می گوید تو آن روزنامه نویسی نیستی که در سال های 54 و 55 نوشتی عارف خیلی بهتر از ایرج است و نقش او را در جریان مشروطیت ستودی و در ایرج، نشانه های انحطاط قاجاری را دیدی؟
نه، تا انتها یکی نیست. هم راوی عوض می شود و هم منظر. فقط نثر است که عوض نمی شود. من در پاسخ به ایرج می گویم که آخر شما به خانم ها نگاهی دوگانه داشتید. از یک طرف برای حقوق زنان مبارزه کردید، ازسوی دیگر زن را وسیله عیش و عشرت دانسته اید! ایرج جواب می دهد که بله، ظاهرا تجانس ندارند، ولی به تو چه مربوط است؟ می گویم من می خواستم ایراد مختصری گرفته باشم. می گوید شما یک مشت ابله مبتذل بودید که به نام فرهنگ و فلان و اینها [...] به روابط انسانی. هزار سال ما [شاعران] شعر نوشتیم و شما نفهمیدید.
دقیقا؛ می خواستم بگویم اگر قرار است ما به دیگران ایراد بگیریم، مزخرفاتی هم که ما گفتیم، باید یک روزی تحلیل بشود! ایرج می گوید تو به چه حقی گفته ای من شاهزاده منحط قاجاری ام؟ تو می دانی که ناصرالدین شاه برای ساختن شمس العماره، بزرگ ترین و بلندترین ساختمان تهران، 7 هزار تومان خرج کرده بوده؟ همین طور 7 هزار تومان برای «هزار و یک شب» که طسوجی ترجمه کرد. چه کسی چه پادشاهی، در تاریخ ایران چنین اعتباری را برای یک کتاب هزینه کرده؟ سه هزار مینیاتور زیرنظر صنیع الملک، نابغه نقاشی تهیه شده. بعد آدم بنشیند کنج خانه، همایشی مزخرف، یا در روزنامه ای، مجله ای، جایی، درباره آن دوره، پرت و پلا بگوید، بی آنکه اطلاع کافی داشته باشد. همان طور که گفتید، این یک جور خودانتقادی است. خواستم بگویم مردم باید جلوی ترهات و اباطیلی از این دست را بگیرند.
اخیرا در یادداشتی نوشتم که در جنب مصیبت بزرگ تجاوز دو کشور جنگ افروز و کودتاچی به مرزهای ایران، حرف زدن از مشکلات فردی، انصاف نیست.
به نظرم اگر موضوع را در سطح محتوا و درونمایه دنبال کنیم، هم انتقاد از وضعیت باید مدنظر قرار بگیرد، هم انتقاد از خود. یعنی ببینیم و نگریسته بشویم. داوری کنیم و داوری بشویم؛ که خب، خیلی کار مشکلی است. کاری که سعی کردم در رمانم انجام بدهم و از این نظر تا حدی به «نشخوار رویاها»ی آریل دورفمن نزدیک شده ام. چیزی که برای من اهمیت دارد این است که سهیم باشم در مصیبت های مردم خودم و ببینم چقدر می توانم کمک کنم که این هوای تیره و تار، کمی صاف بشود تا هم خودمان بهتر ببینیم، هم دیگران بهتر ببینند. نه اینکه ما یا هر عده دیگری فکر کنند بهتر می دانند و باید مردم را هدایت کنند به سمتی که خودشان می خواهند و به آنها بگویند این طوری نگاه کنید! این طور نیست، ما کاره ای نیستیم! روشنفکر و در اینجا روشنفکر ادبی و نویسنده، یک صدای پیوسته به صدای دیگران است. همه حق دارند سخن بگویند و صدای نویسنده هم بین آن صداها حضور دارد. به قول شاهرخ مسکوب سیاوش به این جهان آمد که مظهر تلاش برای دگرگونی باشد. هر کس این وظیفه را فراموش کند، اصلا کارش تمام است. سیاوش آدمی است که جلوی تندروی کیکاووس می ایستد، علیه توطئه های سودابه، علیه حماقت های افراسیاب و... این یعنی آدمی از یک فضای دیگر دارد می گوید من یک انسان نادر و یگانه هستم و باید وظیفه خاص خودم را در این دنیا به جا بیاورم. اگر سیاوش نمی آمد، اگر سهراب نبود، اگر رستم نبود، آن وظیفه ای که اینها در دگرگون کردن جهان به خرج دادند، کجا می رفت؟ این نام های بزرگ و آشنا مثال هایی برای بحث ما هستند. هر انسانی، وظیفه دارد از ظرفیت خودش در زندگی گیتیانه فراتر برود. اینها اساس فرهنگ ماست.
به نظر من ادبیات، همان زندگی است. ما و نوشته های مان برهم تاثیر متقابل می گذاریم. دوست دارم مطلبی را که این اواخر خواندم و خیلی روی من تاثیر کرده برای شما هم بگویم. هزار و صد سال پیش جلوی میدانگاه بازار دمشق (در نمایشی شهری)، جایی که مردم جمع می شدند و محل عنتربازی و کفتربازی و مارگیری و این حرف ها بود، مردی میمونی داشت. توی جمع به او می گوید می خواهی وزیر بشوی؟ میمون که آموزش دیده بود، گریه می کند و سرش را تکان می دهد که یعنی نه! مرد می گوید: تو باید وزیر بشوی، تو خیلی لایق هستی و این نشان می دهد در آن زمان، هزار و صد سال پیش در آنجا طنز انتقادی و آزادی بیان بین مردم وجود داشته. حالا بیاییم به 50 سال پیش. نصرت کریمی برای من تعریف می کرد که کلاس هنرپیشگی می رفته و به او در نمایش نقش خوب می دادند و به هنرجویی که مدیرکل وزارت کشور وقت بود، نقشی نمی دادند، چون مستعد نبود. طرف با دلخوری می رود پیش اسماعیل خان مهرتاش و می گوید: من اگر به جای تئاتر و نمایشنامه های روم و یونان و از این حرف ها، انرژی ام را گذاشته بودم روی سیاست، حالا وزیر بودم. می دانیم مهرتاش چقدر آدم مهمی در موسیقی، فن بیان و هنرپیشگی بود! کسی که شجریان و مرضیه و انتظامی و نصیریان و کشاورز و خیلی های دیگر شاگردش بودند. مهرتاش به او گفت: برو دنبال وزارت، تو این کاره نمی شوی! نصرت کریمی می گفت بعدها هر وقت می خواستیم نمایشی کار کنیم، مهرتاش می گفت: خدا را شکر که آن «وزیره» دیگر نیست! می خواهم بگویم آن مثال هزار و صد سال پیش و این مثال 50 سال پیش به ما می گوید، بعضی از حکم هایی که ما می دهیم، غلط است. می گوییم در فلان دوره مطلقا آزادی بیان نبوده! ما باید برای حفظ آزادی بیان کوشش کنیم، با موضوع درگیر شویم. باید نشان دهیم که خیلی از حکم هایی که صادر می شود، غلط است. مثلا اینکه گفته می شود زن ها در طول تاریخ ضعیفه بودند و تحت ستم مضاعف بودند و زیر سایه مردان، نادیده ماندند و... نه، این طور نیست! زن ها ستون اصلی نگهدارنده فرهنگ ایران بودند. تمام جشن ها، شادی ها و آیین ها ازجمله عید نوروز را زن ها نگه داشته اند. متاسفانه ما خیلی از مزخرفات اروپایی ها را درباره خودمان تکرار می کنیم.
نام ها روی مرمر و خارا
در جنب فاجعه/ مضحکه ای که دو کشور جنگ افروز و کودتاچی به مرزهای ایران تجاوز کردند، سخن گفتن از مشکلات فردی بی انصافی است. دو شعر که پیش و پس از حادثه جراحی در ایرانمهر به سراغم آمد اندکی حسب حال این روزها آمده است. شعر اول گفت وگویی با یکی از 3 سرو جلوی آپارتمان ما در «کوی نویسندگان» که پنجاه سالی با هم پیر شده ایم؛ و شعر دوم -بیشه زار ساحلی ماتیس - راجع به هول سایه افکن بر احوال شاعر است.
خیره ام از جام روشن تماشا در تاریکجای شاخه های پیچاپیچ درونت/ آوندها، دنده های خشک پیر/ در این اندوهشادی گذران که زمان ستم پیشه دمی به تامل ایستاده/ سرگران به جست وجوی پرنده های زیبای خوشخوان شگرف که پرواز/ می کردند/ در آوازشان و در ما به روزهای آفتابی/ توفانی در این همه زمستان تهران اضطراب جهان را در توفان زمستان - رنگ کوی نویسندگان از سر گذراندیم/ سبزترینم سرو خرامان شعر/ همیشه ایران از غزل های مشتاقی و فراقی سعدی/ تا ترانه های شنگول کودکان/ باید که همچنان شکوفان بمانی/ برای نامدگان و آیندگان...
سرو و سپیدار و ناژ و باغ بیکران خود را می آرایند/ گوشه ای از بیشه زار ساحلی ماتیس/ اینک تهران نه فرشته جان ستان، نه عفریته ای گورزاد یا سالار قلمرو مردگان/ آن چه از من جان همی ستاند/ صنمی است رقصان در هوای اردیبهشتی غرب تهران/ بیشه زار ساحلی ماتیس از پنجره پیدا شد/ می خواندم که با ما بیا، در دل سپیدار و سرو و ساحل دریا/ می گویدم من/ تکه ای مینیاتور ایرانی هستم که در اتاق هنری/ الهامبخش بود/ صنم در نرمای ابریشمین زلفکانش در گرمای عاشقانه اش به خط و رنگ بپیوندی اگر.../ نکند این همان بهاری باشد که آغازش نیستم و به پایانش نمی رسم/ چرا که برای زندگی پایانی مقدر نبود/ 87 زمستان به بوی گل تاره ماندیم و حیرت زده از شگفتی هایش. این جا دریا ندارد اما منظره تابستانی دریای ماتیس واقعیتی برتر است/ آن گوشه فلوریان را هم می بینم/ کافه کوپول را در بعد از ظهری پاریسی/ شعرهایی که در آن کافه ها خواندیم/ استخوان بندی رویا را استوارتر می دارد/ این وطن، عاقبت میهن ما هم شد/ صدای من از ساحل می آید در گوشه های مفقود موسیقی مردمی بیمارخانه با ناخوش احوالان گرداگردش نمی تواند از شکوه بیشه زار تابستانی کم کند/ اما برای خود لازم دارد مرا/ زندگی خوشی است، عیش مدام/ بیمار که شدی ناخوش احوال گشته ای/ این تو نیستی حالات توست/ ناخوش احوالان بیمارخانه حصاری زشت گرداگرد حادثه بسته اند/ جهان به مراد دل خوردیم و کامگار گذشتیم/ لقمه جهان از دهان گنده تر بود/ نبوده ایم/ آن جا ما تنها نبوده ایم، شب ها گواه هیاهوی کافه هاست/ هیاهویی شدیم تا برسد به کافه و شب و دریا و جنگل/ ماتیس شاید به این رمزینه اشارت دارد/ از من و ما جز نامی نمی ماند و نام ها روی مرمر و خارا چندان درنگ نمی کند/ هزاران شدیم تا هستی شویم، مردم شدیم/ هنری و پابلو در منظره رو به روی باغچه/ باید دوباره برگردم به آن چه بوده ام/ کودکی که حیران بازی های جهان پیرامون است/ جز بازی نبود آیین و شعر و جادو/ این بازی ما را با خود به هر کجا کشاند/ جهانا فسوسی و بازی و رویا که تعبیر خاصی ندارد
تهران، کوی نویسندگان








