آرشیو چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۴۰۵، شماره ۶۳۳۷
صفحه آخر
۸
در همین حوالی

فکرش را هم نمی کردم

الهه فلاطونی

مامان گفت: «نه. دیگه به تو امیدی نیست. از تو گذشت. تو برو همینطور خوش باش.» دو تایی کلی خندیدیم. من خوشحال بودم، خیلی. خوشحالی ام از ذوق بود، ذوق رها شدن. ذوق قطع امید کردن از من. ذوق اینکه دیگر قرار نبود به راه راست هدایت بشوم. راه راستی که یا اپلای کنم و دکترا بخوانم یا تطبیق تحصیلی بدهم و دکترای داروسازی بگیرم و مجوز داروخانه بگیرم. ذوق «قطع امیدشدگی از من» ذوق خالص نبود. آزاد شدم انگار. تا آن لحظه، با 32 سال سن هم چنان حس می کردم هنوز دوست دارم مامان یک امیدی به من داشته باشد. امید به من برای دست زدن به کارهایی که مطمئنم دوستشان ندارم ولی مامان دوستشان دارد.قبل تر از آن غش غش خنده.مامان داشت می گفت 10سال دیگر پشیمان می شوی. حرف من را گوش بده و برو سراغ یکی از این دو کار. من برای اولین بار همه انرژی ام را جمع کردم و با شوخی و خنده گفتم: «یه کارایی رو قبلا گفتی انجام بدم و ندادم و الآن که ده دوازده سال گذشته هنوز پشیمون نشدم.» حالا بعد از سه سال هنوز نمی دانم از بیرون سرخوش به نظر می آیم یا نه. خودم احساس خوش بودن ندارم. اینکه در سن 35 سالگی هم چنان نمی دانم در فرم های جاهای مختلف جلوی عنوان «شغل» چه بنویسم خیلی هم حال خوبی ندارد. تا وقتی مشغول کار بودم با نوشتن کلمه «کارمند» مشکل را حل می کردم. با اینکه 20 سال پیش وقتی نوجوانی مشغول به تحصیل در مدرسه بودم فکرش را هم نمی کردم که قرار است بنویسم «کارمند». اما حالا چند ماهی است که کارمند هم نیستم. سه روز پیش دخترم را برده بودم دندانپزشکی. باید پرونده تشکیل می دادم. رسیدم به «شغل مادر». : اول آمدم بنویسم «کارمند»، دیدم واقعا کارمند جایی نیستم. بعد یاد آن دوره فوق لیسانس رها شده آنلاین افتادم. با خودم گفتم می توانم بنویسم «دانشجو». درست است که چون به تکالیفش نمی رسیدم، برای بار دوم رهایش کردم. اما هنوز که رسما ایمیل انصراف از تحصیل را نداده ام. بعد با خودم گفتم: «بیا و با خودت صادق باش. خیلی بعیده باز بری سراغ اون دوره و ادامه ش بدی.» داشتم خودم را به در و دیوار می زدم که عنوان «خانه دار» را ننویسم. اما نوشتم. برای اولین بار را در عمرم این عنوان را به خودم بستم. خیلی هم درد نداشت. حالم خوب است. انگار باید جایی می نوشتمش و با آن چشم تو چشم می شدم تا زهرش بریزد. عنوانی که 20 سال پیش وقتی نوجوانی مشغول به تحصیل در مدرسه بودم فکرش را هم نمی کردم. صادقانه تر بخواهم بگویم در مورد این عنوان فقط اینجوری نبود که «فکرش را هم نمی کردم.» با دیده تحقیر هم نگاهش می کردم. فکر می کردم خا نه داری کار آدم های تنبل است که به بهانه بچه داری خانه نشین می شوند. بعد هم بهشان خوش می گذرد و دیگر سراغ کار بیرون نمی روند. الآن سه روز است که خودم را در جایی «خانه دار» معرفی کرده ام. در حالی که بیش از شش ماه است که در خانه هستم. بدون درآمد شخصی. وضعیتی که از نوشته های چند سال پیشم مشخص است آن موقع زجر مدام بود. فواصل بی کاری بین دو تا شغل برایم خیلی سخت می گذشت. در یکی از یادداشت هایم نوشته بودم: «شب ها همه چیز خوب است. چون مثل بقیه هستم. ولی صبح ها عذاب است.»حالا دیگر صبح ها عذاب نیست. عجیب است که دیگران با هر نسبتی، از دور و نزدیک در مورد تصمیمم و اینکه کار درآمدزا ندارم نظر می دهند. مثلا یک بار در درددل با شخصی با تعجب از ضعیف شدن حافظه ام می گفتم، در جواب گفت: «طبیعیه. برای اینکه مدتیه که از مغزت استفاده نمی کنی.» یا سوالاتی مثل اینکه «حیف کارت نبود؟»، «دوباره می تونی برگردی؟» یا متلک هایی مثل «معلومه مدتیه پول درنمیاری! خیلی ولخرج شدی!»، «خرج خونه نمی دی دیگه! راحتی!» همه اینها را می شنوم ولی باز هم عذابی در کار نیست. می توانم به خوشحالی ها و ذوق هاییم، خوشحالی پوست کلفت شدن را هم اضافه کنم. این خوشحالی هم همراه با حس رها شدگی است. حس رها شدن از زنجیر نگاه و نظر آدم های دور و نزدیک. حس آزاد بودن بی آن که نگران بعد باشم، نگران بی کاری، یا اجبار به انجام دوست نداشتن ها. برای اولین بار انتخاب کردم که چیزی نباشم که دیگران می خواهند؛ خودم باشم، حتی اگر به ایده آل های خودم نزدیک نیستم. این هم بخشی از زندگی است، پذیرش اتفاق و سرنوشت و هرچیز سرراهم است؛ بدون اجبار و حس کم بودن. همان رهایی که گفتم، سرخوشی که شاید از بیرون عجیب باشد اما در حوالی من آرامش دارد. و همین کافی.