توماس مان، زندگی و ادبیات
چند سالی از عمرش را با هیتلر جنگید. اعتبارش را وسط گذاشت و قلمش را در مبارزه با نازی ها به کار گرفت. اما همیشه هم مدافع دموکراسی نبود. در سال های منتهی به جنگ اول جهانی، آن دوره ای که مجذوب نیچه بود مقالاتی درباره معایب و نقایص دموکراسی و نقش آفرینی توده مردم در سیاست نوشت. بعدتر، نه یک باره، که به مرور تغییر کرد. پشت دموکراسی ایستاد و از حق و حقوق جامعه در مبارزه با دشمنانش دفاع کرد. سال 1930 داستان «ماریو و جادوگر» را نوشت که هجویه ای تقریبا بی نتیجه، برای ضدحمله به تبلیغات نازی ها بود. داستان مرد فریبکاری که در نمایشی عجیب، دسته ای از تماشاگرانش را چنان اغوا و اغفال می کند که آنان دستوراتش را بی چون و چرا می پذیرند و حتی از اینکه از «شر» آزادی نجات یافته اند شادمانی می کنند. در سفری به سوییس رفته بود که خبر صدارت هیتلر را شنید. به آلمان برنگشت. همراه همسر یهودی اش به فرانسه رفت و با بدبینی، خبرهایی را که از کشورش می رسید دنبال کرد. خانه اش را گرفتند و اموالش را مصادره کردند. حتی دانشگاه بن اعلام کرد مدرک دکترای افتخاری را که چندی قبل به او داده است، پس می گیرد. به هیچ کدام اعتراض نکرد. اما بعد که خبر لغو تابعیت آلمانی اش را شنید، مقاله ای بلند با عنوان «اروپا به هوش باش!» در نکوهش اتفاقات آلمان نوشت و ستیزه جویی نازی ها را خطری بزرگ برای آن کشور توصیف کرد، خطری که دیر یا زود به تباهی و خسارت های بزرگ می انجامد و آلمان را بدنام و بی آبرو می کند. آن زمان پنجاه وپنج ساله بود. جایزه نوبل ادبی (سال 1929) و چند شاهکار مثل «بودنبروک ها» را در کارنامه اش داشت و تقریبا در همه جا، جز در آلمان که کتاب هایش را آتش می زدند و نوشته هایش را لجن مال می کردند، محترم شمرده می شد. در اروپا نماند. به آن سوی اقیانوس اطلس- که امن تر به نظر می رسید- رفت و تا پایان جنگ دوم جهانی و سقوط هیتلر در ایالات متحده مقیم شد. همان جا هم بود که «یوسف و برادرانش» را نوشت و رمان مهم دیگری، با نگاه به تاریخ باستان و اسطوره های یهودی اما درباره امید به پیروزی انسان، خلق کرد. بعد به سراغ داستان «دکتر فاستوس» رفت که از مدتی قبل ذهنش را درگیر کرده بود و قصه مرد فرهیخته ای را روایت کرد که به بهای دانش و قدرت، خودش را به شیطان تسلیم می کند؛ «می خواستم عصر خود را بی کم و کاست، در قالب داستان زندگی یک هنرمند بنویسم.» جنگ که تمام شد، در امریکا نماند. بعد از سال ها دوری به کشورش برگشت و چنان که نوشته اند برای اعاده حیثیت از خودش- که به باور خیلی ها در زمان بحران ترسیده و از آلمان فرار کرده بود- در اتحاد دوباره آلمان کوشش هایی به کار بست. البته کاری از او برنمی آمد. در نظم جدید جهانی که فاتحان جنگ درباره اش توافق کرده بودند، مساله آلمان با تجزیه آن به دو کشور مجزا و مستقل تدبیر شده بود. دهه پایانی عمرش را میان سوییس و آلمان به پایان برد. او که اوایل ژوئن 1875 در لوبک، جایی در نواحی شمالی آلمان متولد شده بود تابستان 1955 در زوریخ سوییس، بعد از سکته قلبی از دنیا رفت. تا روزهای پایانی می نوشت. آخرین رمانش ناتمام ماند. ویل دورانت می نویسد، زمانی که زندگی توماس مان را مرور می کنیم «با نویسنده ای روبرو می شویم که زندگی اش از کتاب هایش جالب تر است و گرچه در آنها هم که با نام های مستعار به ثبت تحول فکری و سیاسی خود می پردازد، ما را شیفته می کند. همان گونه که افلاطون دموکراسی را مسخره می کرد و در عین حال برای مقابله با یک دیکتاتور زندگی خود را به مخاطره انداخت، توماس مان هم از اتاق مطالعه اش بیرون آمد که دموکراسی را نفی کند، در صورتی که قد برافراشت و به رغم تبعید و اهانت، به دفاع از دموکراسی پرداخت و به مدت دوازده سال نبرد قلمی علیه قدرتمندترین دیکتاتور عصر خود را رهبری کرد. تعجبی ندارد که در قرن بیستم بیش از هر نویسنده ای به استثنای جرج برنارد شاو درباره او مطلب نوشته اند. او مردی تمام عیار بود که آثارش سرشار از نبرد و شاهکار ادبی او زندگی اوست.»








