عشق جان فشان به خاک
در هیاهوی زمانه کنونی که مرزها به نام منفعت طلبی قدرت های فراملی لرزان شده اند، نیازمندیم تا به آینه تاریخ و هنر خود بنگریم تا ریشه های هویت مان را استوار کنیم. سپیده کاشانی، شاعر ایستادگی به ما می آموزد که پاسخی خیره کننده به تمام تهدیدها، در عشق به خاک و وحدت برادرانه استوار است. او به ما نشان داد که چگونه می توان با قلبی سرشار از عشق به میهن، سپری نفوذناپذیر ساخت.
کاشانی عشق به ایران را از یک مفهوم انتزاعی فراتر برده و آن را با تصویر مادری صبور و زخمی گره می زند. او می داند که هر قطره خون بر فراز این خاک، فصلی از کتاب ایثار است و هرگز از یاد نمی رود. وقتی او زمزمه می کند:
«برادر مبارزم زمزمه کن بهار را
بچین ز شاخه یقین میوه انتظار را
بهار شد، بهار شد وطن چو لاله زار شد
تا که شمارد این همه لاله بی شمار را»
تنها در حال توصیف زیبایی طبیعت نیست، بلکه در حال ثبت حماسه شریفی است که نسل ها را به هم پیوند زده است. این «لاله زار»، نماد ریشه دوانده شدن فرزندان در خاک میهن است که با وجود تمام سختی ها، هرگز از بین نمی روند و بار دیگر به عنوان نشانه امید و بهار، سرفراز خواهند شد.
اما راز اصلی این پیوند چیست؟ کاشانی راز را در «وحدت» و «حذف بیگانگی» جست وجو می کند. در شرایطی که موج های جهانی به دنبال تحمیل تفرقه اند، او می سراید:
«برادر با برادر دوش بر دوش
غم بیگانگی کرده فراموش
همه سر داده بر فرمان رهبر
به شعر وحدت و الله اکبر
زمین در زیر گام یکه تازان
وطن در سلطه آینده سازان
مسلسل با مسلسل شد برابر
به خون شوییم خونت ای برادر»
این شعر، تنها یک ترانه نیست، بلکه برنامه عملیاتی هویت ملی است. او می آموزد که حتی در اوج سختی و تشنگی، امید به پیروزی و نوزایی میهن، زنده است. در منظومه نگاه او، حتی فرات هم با خاک ایران و خون تشنگانش همنوا می شود:
«یوسف کربلا مگر به پیشباز آمده
که عطر جامه اش چنین برد ز ما قرار را
فرات تشنه می دود ز سوگ تشنگان ما
به موج موج دارد او ترانه بهار را
به خون وضو گرفت تا برادر شهید من
به اشک شویم این زمان ز چکمه اش غبار را»
تصویر مادر در شعر کاشانی، تجلی گاه این عشق مطلق است. مادر، نماد میهن و صبر است. او در انزوا و غربت، چهره مادر را بر آسمان شب می نگرد و احساس می کند که نگاهش به سوی آرامگاه پاک آنهاست. این پیوند ناگسستنی، موتور محرک وجود او است:
«مادر هنوز هم،
آن تک ستاره ای که به آن خیره می شدیم
شب، بر فراز خانه ما جلوه می کند
و بر سکوت و غربت من، خیره می شود.
من بارها، بر صفحه آن، چهره تو را، منقوش دیده ام.
بسیار در خیال،
آن را، به یاد روی تو در بر کشیده ام...
...هرجا که بگذرم،
هرجا که بنگرم،
پر می کشد به تربت پاکت نگاه من!»
وقتی عشق به مادر و وطن اینقدر عمیق شود، فداکاری دیگر معنایی نمی یابد جز «تجلی هستی». کاشانی با اطمینانی تمام فریاد می زند:
«به خون گر کشی خاک من، دشمن من
بجوشد گل اندر گل از گلشن من
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی
جدا سازی ای خصم، سر از تن من
کجا می توانی ز قلبم ربایی؟
تو عشق میان من و میهن من
مسلمانم و آرمانم شهادت
تجلی هستی است، جان کندن من»
این عشق، سپری است که هیچ تیری آن را نشکافد. ما باید بدانیم که این شعله ایمان افسرده نمی شود، بلکه از دل خاکستر، دوباره برمی خیزد:
«مپندار این شعله افسرده گردد
که بعد از من افروزد از مدفن من»
سرانجام، سپیده کاشانی به ما یادآوری می کند که پیروزی، وعده ای محتوم است و سیل نور در راه:
«سپاه محمد می آید می آید
به بهمن، سرآغاز فصل بهاران
برآمد گل نور از کوهساران
اسیران بند، ای رموز صبوری»
ما، به عنوان میراث داران این سرزمین، باید با همین روحیه عاشقانه، با بازوی گره خورده به هم و دل های سرشار از باور، به استقبال طلوع دوباره ایران برویم. پاسخ ما، نه در نفرت، بلکه در عشق جان فشان به خاک و ایستادگی بر سر راه حق است. دشمن، با تمام حیله ها، نمی تواند این «گل صبر» را از دامنه این مرز و بوم بکند و ما با نگاه به افق، شعله امید را روشن نگه می داریم:
«سپیده در سپیده دم، طلوع آفتاب بین
که سیل نور می کند ریشه شام تار را»








