فهرست مطالب

اسفار - پیاپی 2 (پاییز و زمستان 1394)
  • پیاپی 2 (پاییز و زمستان 1394)
  • تاریخ انتشار: 1395/01/28
  • تعداد عناوین: 8
|
  • سید ابوالفضل رضوی* صفحه 7
    پیوند میان تاریخ و فلسفه در قرون جدید به بهترین نحو در نظام فلسفی هگل نمود یافته است. هگل در تبیین نظام فلسفی خود درباره تاریخ، با استفاده مطلوبتر از آراء افلاطون و ارسطو، و تلفیق آن با آراء اندیشمندان عصر روشنگری، فلسفه تاریخی پویا و کارآمدی پدید آورده، که در پرتو کارآمدی «گایست»، به عنوان قوه محرکه تاریخ، آغاز و انجام خوشایندی را برای آن رقم می زند. تاریخ در نزد هگل، منظومه یا بستری است که از منطق درونی خود برخوردار است، قانونمندی خاص خود را دارد و سلسله مراتب و سیر تحول خاصی را طی میکند تا به مقصودی برسد که چیزی جز رسیدن به آزادی، در وجهی کاملا آگاهانه، نیست. روند تکاملی تاریخ، رسیدن به آزادی در حیات سیاسی و اجتماعی، و شکلگیری جامعهای مدنی است که از سر آگاهی و نیازی خودآگاهانه حاصل شده است. این روند تکاملی، نیل به جایگاهی در سطح جهانی است و ملل مختلف در تحقق آن سهم موثر دارند و به جریان کلی تاریخ جهان کمک می کنند؛ منتها هر ملتی تنها از فرصت منحصر به فردی برای نقشآفرینی در این عرصه جهانی برخوردار است. نوشتار حاضر، تبیین فلسفی تاریخ در نگاه هگل را در دستورکار دارد و بر آن است تا زمینه های پیوند میان تاریخ و فلسفه را در اندیشه این فیلسوف آلمانی بررسی نماید.
    کلیدواژگان: هگل، فلسفه، تاریخ، فلسفه تاریخ، تاریخ جهانی
  • شهاب شهیدی* صفحه 27
    تجربه دینی یکی از مباحث مهم در فلسفه دین معاصر میباشد. مسالهای که توجه متفکرین را در این موضوع به خود جلب نموده، این است که آیا تجربههای دینی میتوانند اعتقاد افراد را به متعلق تجربههایشان توجیه نمایند یا خیر؟ ریچارد سوئینبرن معتقد است که با تمسک به اصل سادهباوری میتوان اعتبار تجربه دینی را برای شخص صاحب تجربه اثبات نمود. طبق این اصل اگر به نظر شخصی برسد که فلان شیء را دیدهاست، پس احتمالا آن شیء در خارج تحقق دارد البته به شرط عدم تحقق پارهای از شرایط. وی به مدد اصل گواهی، اعتبار تجربه دینی را برای سایر افراد توجیه میکند، مگر آنکه آشکار شود که شخص ناقل دچار سوء فهم گردیده یا اغراق کرده یا دروغ میگوید.
    نگارنده با تفکیک عقل به دو ساحت فلسفی و عرفی بر این باور است که نظریه سوئینبرن در ساحت عقل فلسفی غیرقابل دفاع است، ولی در ساحت عقل عرفی میتوان سخن او را پذیرفت.
    کلیدواژگان: اصل سادهباوری، اصل گواهی، عقلانیت فلسفی، عقلانیت عرفی
  • عباس شیخ شعاعی*، نرجس خالقی صفحه 43
    فرآیند وحی از جمله مسائلی است که از دیرباز ذهن بسیاری از متفکران و فیلسوفان اسلامی و غربی را به خود مشغول کرده و پی بردن به حقیقت و چیستی این پدیده را دغدغه ایشان قرار داده است. در میان فیلسوفان اسلامی از زمان فارابی تاکنون، تلاشهای بسیاری در جهت توضیح و تبیین وحی صورت گرفته است که هریک براساس مکتب و دیدگاه خاص خویش سعی کردهاند تبیین بهتری از چیستی وحی ارائه دهند.ابنسینا یکی از فیلسوفان اسلامی است که به این مسئله توجه خاصی نشان دادهو با نبوغ بالای خویش به تبیین و تحلیل وحی پرداخته است. وی از عناصر اصلی و مهمی، از جمله نفوس فلکی، عقل فعال، قوای مدرکه نفس، قوه خیال و قوه حدس...بهره برده است که هر یک از این موارد ذکر شده، نقش مواد خام و اولیهای را دارند که ابنسینا از آنها در سازماندهی تبیین خویش استفاده کرده است. دراین مقاله، دیدگاه ابنسینا با فرایند فوق الذکر بیان شده ونقدهای مطرح شده برآراء وی مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.
    کلیدواژگان: چیستی وحی، نفوس فلکی، عقل فعال، قوه حدس
  • سهام اسدی نیا* صفحه 61
    در این نوشتار برآنیم تا نشان دهیم علیرغم اینکه ابن سینا معمولا به عنوان فیلسوف مشائی به ارسطو منتسب میشود، در ساختار عقلانی الهیاتی خویش، از مولفه هایی همچون بهره گیری عقل از افاضه های عقل فعال، عقل شهودی و عقل قدسی هم بهره می جوید که استفاده وی از این مضامین باعث شده که وی از تفکر صرف ارسطویی جدا باشد. از طرفی جاناتان ادواردز، به عنوان پدر الهیات نیوانگلند، با وجود تاکیدات فراوان بر جریان ایمانی قلب و مخالفت مستقیم با عقلگرایی افراطی دئیسمی، هیچگاه جایگاه عقل را در جریان ایمان، به طور کلی رد نمی کند بلکه ایمان عقلانی را دارای موانعی ترسیم می کند که به واسطه لطف الهی میتواند تکمیل شود. از این جهت، نه ابن سینا را میتوان به عنوان عقل گرای صرف در جریان ایمان تلقی کرد، و نه ادواردز را می-بایست به جهت التزام به قلب، در زمره ایمانگرایان محض به شمار آورد. با وجود این عقل از نظر ابن سینا تمهید کننده جریان ایمانی است، و ایمان نیز سیری عقلانی می پیماید، درحالیکه ادواردز ایمان را اولا و بالذات مربوط به قلب میداند چرا که مربوط به التزام عملی مومن به ایمان است، گرچه عقل هم به جهت برخورداری از امداد الهی، یعنی وحی، می تواند بهره ای از ایمان داشته باشد.
    کلیدواژگان: عقل، ایمان، خداوند، وحی، لطف، ابن سینا، ادواردز
  • قدرت الله قربانی* صفحه 81
    شهاب الدین یحیی سهروردی (549-587 هجری قمری)، با تاسیس حکمت اشراقی، نقش مهمی در تداوم سنت فلسفی اسلامی دارد. او اولین فیلسوف مسلمان و ایرانی است که نظام فلسفی خود را برمبنای نور تاسیس میکند و آن را حکمت اشراق مینامد. نور در فلسفه سهروردی دارای دو نقش اساسی از جهت وجودشناختی و معرفت شناختی است. از لحاظ وجود شناختی، سهروردی کل هستی را به نور و ظلمت تقسیم میکند و براین عقیده است که نور و ظلمت عناصر اصلی مقوم جهان هستند. او ضمن تاکید براینکه نور واقعیتی بدیهی و تعریف ناپذیر است، که مفهوم ظلمت نیز از عدم آن فهمیده میشود؛ هریک از نور و ظلمت را به دوگروه جوهر و عرض تقسیم میکند. در اینجا، دو نوع نور وجود دارد: انوار مجرد، موجوداتیاند که در هستی خود مستقلاند و انوار عارض، که در وجودشان وابسته به دیگری هستند. موجودات ظلمانی نیز دو قسماند که عبارتند از جوهر تاریک، که بینیاز از محل است و دیگری عرضهای ظلمانی، که وابسته به موجودات دیگریاند. نکته مهم در تقسیمبندی سهروردی از نور و ظلمت، درنظر گرفتن رابطه تشکیکی بهرهمندی همه موجودات از حقیقت نور است، یعنی هراندازه که موجودی مجردتر باشد از نور بیشتری بهرهمند است و استقلال وجودی بیشتری دارد، که در راس این سلسله، خدا بعنوان نور الانوار جای میگیرد. از جهت معرفت شناختی، سهروردی بین نور و معرفت اشراقی ارتباط دقیقی برقرار میسازد. او ابتدا تاکید دارد که نور عین خودآگاهی و علم حضوری است و با توجه به مراتب مختلف تشکیکی موجودات، رابطه معرفتی آنها را با استفاده از دو واژه اشراق و شهود تبیین میکند. او میگوید معرفت موجودات به انوار مافوق خود به نحو شهود و مشاهده است، درحالیکه معرفت انوار عالی به موجودات پایینتر به نحو اشراق است. در اینجا، اشراق همان پرتوافکنی انوار عالی بر انوار سافل است. پس این نور و روشنایی حاصل از آن است که هم علت هستی اشیاء و هم علت شناخته شدن آنهاست و اینکه علت حقیقی همه نوربخشی وجودی و معرفتی خداست.
  • حسن احمدی زاده صفحه 109
    امروزه کمتر حوزه پژوهشی در علوم انسانی و کمتر اندیشمندی در این حوزه را می توان یافت که بدون توجه به روش و اتخاذ رویکردی در روش شناسی، پژوهش ها و اندیشه های خود را مطرح کنند. اساسا خود روش شناسی، امروزه بهعنوان زمینه پژوهشی جدی و جداگانه ای قلمداد شده که توجه اغلب اندیشمندان در علوم انسانی، چه در غرب و چه در عالم اسلام، را به اهمیت و جایگاه خود جلب نموده است. در این جستار برآنیم تا با توجه به روش فلسفه ورزی دو فیلسوف نام دار در غرب و جهان اسلام، مبانی روش شناسانه هر یک را در نظام فلسفی شان بررسی نماییم. این دو فیلسوف، مارتین هایدگر و ملاصدرا می باشند که اندیشه ها و روش خاص فلسفه ورزی شان، همواره برای پژوهشگران علوم انسانی از جایگاه و اهمیت خاصی برخوردار بوده است. هایدگر با آنچه خود، روش پدیدارشناسی هرمنوتیکی می نامد، نظام فلسفی خود را برمی سازد و برای رسیدن به فهمی از وجود، از دازاین آغاز می کند. ملاصدرا نیز بر آن است تا حقیقت وجود را دریابد اما با روشی تالیفی یا ترکیبی، که در آن، هم از عقلانیت برهانی و استدلالی بهره می برد و هم از تفکر وحیانی و عرفانی.
    کلیدواژگان: روش شناسی، پدیدارشناسی، هایدگر، وجود، ملاصدرا
  • یحیی جهانگیری، محمد حسین مختاری، علی آزادی صفحه 127
    طرح تجربه دینی به عنوان گوهر دین، و منحصر کردن دین به مقوله احساسات شخصی، مولود ناکارآمدی فلسفه غرب در توجیه آموزه های دینی با هدف دفاع از اصالت و استقلال دین است که یکی از مسایل مهم فلسفه دین در عصر جدید می باشد و میتواند از جنبه های مختلف مورد نقد و بررسی قرار گیرد. یکی از نقدها این است که اتکاء به تجربه دینی و محدود کردن دین به امور شخصی، مشکلات جدی را در توجیه احکام و قوانین اجتماعی دین پیش خواهد آورد و اساسا فهم احکام اجتماعی دین، به عنوان زمینهساز کسب مشروعیت و مقبولیت آن در جامعه و نهایتا اجرای آن، امکانپذیر نخواهد بود و سبب خواهد شد یکی از جنبه های مهم دین عملا از صحنه زندگی اجتماعی حذف گردد و همچنین اقدامات اجتماعی و عدالت طلبانه پیامبران، به عنوان حاملان وحی و بیان کنندگان و عمل کنندگان به دین توجیه پذیر نخواهد بود. در این میان نقد و بررسی موضوع مذکور با محوریت نظر شلایر ماخر به عنوان آغازگر مسئله تجربه دینی میتواند در خور توجه باشد که در این مقاله مورد بررسی قرار گرفته است.
    کلیدواژگان: شلایر ماخر، تجربه دینی، احکام اجتماعی دین، شهود عرفانی، فلسفه دین
  • رضا نصیری حامد* صفحه 151
    انسان در مقام سوژه یا فاعل شناسا در طول تاریخ اندیشه فراز و فرودهای زیادی داشته است. عقلانیت دوران کلاسیک به صورت نظام مند، مخصوصا در فلسفه یونان باستان، به شکلی تکوین یافت که سوژه نقشی محوری در آن ایفا می کرد. سوژه پس از افت و خیزهای فراوان، دوباره در دوران مدرن به جایگاهی برتر و استعلایی دست یافت. با آنکه سوبژکتیویته در دوران مدرن جایگاه و موقعیت ممتازی یافته و مشخصه شاخص این دوران شد، اما برخی برآنند که عقلانیت خودبنیاد این دوران ریشه در زمانهای بس کهن تر به ویژه یونان باستان و تاملات آن دوران دارد. این گفته بیش از پیش این دیدگاه را تقویت می کند که مدرنیته بیش از آنکه حاصل تعارض و برخورد با سنت باشد، بازخوانی و تفسیری مجدد از اندیشه های دوران باستان بوده است. بدین سبب میتوان این پدیده و رخداد مهم بشری را بازگشت به برخی از مبادی آن، با خوانشی انتقادی دانست که طبیعتا به اخذ برخی بخشها و کنار نهادن بخشهایی دیگر انجامید. مدرنیته در مسیر خود با چالش های مهمی در زمینه تحقق آرمانها و منویاتش مواجه شد که بخشی از آنها متوجه سوژه بود، چرا که سوژه مدرنیته اقتدار و نیز توان بالای خویش در برآورده ساختن اهداف تعیینشده را از دست داده بود و اندیشمندان و نحلههای مختلف فکری از منتقدان این دوره، صراحتا مرگ سوژه را اعلام نمودند. از نظر ایشان سوژه وجه خاصی از انسانبودگی تلقی میشد که در مدرنیته سربرآورد و بسیاری از وجوه انسانی بدان فروکاسته شد و در نتیجه روابط سوژه با دیگری اعم از طبیعت، جامعه، الهیات و نیز همنوعانش را تحت تاثیر قرار داد. یورگن هابرماس ضمن نقد وجوهی از مدرنیته، ناکامی آن را ناشی از اجرای ناقص ظرفیت های نهفته در آن دانسته و از این رو برآن است که همچنان میتوان از ظرفیتهای مغفول مانده و یا سرکوب شده آن برای پروژه رهایی انسانها استفاده نمود. راه حل وی در ارائه بدیل مهمی ذیل عنوان عقلانیت ارتباطی و مقوله بینالاذهانیت است که به کمک آن سوژه، البته با نگاهی منتقدانه که ناشی از تعلق خاطر وی به اندیشه انتقادی است، احیاء میشود؛ سوژهای که با تامل در خویشتن ضمن ارتقاء ظرفیت های ارتباطی اش از طریق زبان، به محدودیتها و محذوریت هایش هم واقف است و با پایین آمدن از حوزه های استعلایی در متن روابط واقعی به هویت خود شکل و قوام میبخشد.
    کلیدواژگان: سوژه، بین الاذهانیت، یورگن هابرماس، کنش ارتباطی، زبان
|
  • Seyyed Abolfazl Razavi* Page 7
    The linking between history and philosophy, in the modern age, has been appeared in it’s the most way in Hegel’s philosophical system. He has participated from previous thinkers’ thought so that most part of his thought has indebted to philosophers before him. He has succeeded to picture the starting and ending point of history by using of the word Guist as the mover faculty of history through applying theories of some philosophers like Plato and Aristotle, and combination them with modern and intellectual thinkers, so that has achieved to introduce a efficacy and dynamic philosophy of history. History, for Hegel, is a system that has its internal logic, has its proper lawfulness, and travels in hierarchical levels in order to get to its goal which is nothing save freedom in all its awareness. Evolutionary process of history, in Hegel’s thought, is to reach freedom in political and social life, and shaping civil society that has been build based on awareness and consciousness needing. This evolutionary process goes to getting global place and most nations have effective contributions in that, and it helps to global process of history, but every nation has a unique opportunity to playing role in it. This paper, tries to analyze Hegel’s philosophical explanation of history, in order to clarify the backgrounds of unity between history and philosophy.
    Keywords: Hegel, Philosophy, History, Philosophy of History, Global History
  • Shahab Shahidi* Page 27
    Religiousexperience is one of the most important issue in the contemporary philosophy of religion. The question which has occupied the philosophers’ attention is that whether the subject of experience is justified in their belief about the object of experience or not? Richard Swinburne believes that the principle of credulity can prove the authenticity of religious experience for its subject and the principle of testimony can prove it’s authenticity for others. The writer of this paper has distinguished two realms of rationality: philosophical and common sense. In the realm of philosophical rationality. Swinburne’s claims are untenable but in the realm of common sense it is acceptable.
    Keywords: Principle of Credulity, Principle of Testimony, Philosophical Rationality, Common Sense
  • Abbas Sheikh Shoaei*, Narjes Khaleqi Page 43
    The process of revelation is of issues that has involved many Muslim and western thinkers and philosophers’ minds, and they have concerned to understand its essence and reality. Muslim philosophers, from Farabi up to now, have tried to explain the nature of revelation, so that each one has struggled to introduce a suitable and rational explanation based their philosophical principles. Ibn Sina is one of Muslim philosophers that has paid more attention to revelation, and tried to analyze its nature and essence. He fulfilling this, uses some important elements like heavenly souls, Active Intellect, Perceptional Faculties of the Soul, Imaginary Faculty and Estimation Faculty which each of them has the role of some instruments for Ibn Sina’s explanation of revelation. In this paper, Ibn Sina’s point of view is described and discussed some critics concerning his explanation of revelation.
    Keywords: Revelation, Heavenly Souls, Active Intellect, Estimation Faculty
  • Saham Asadinia* Page 61
    This paper is aiming to show that albeit Ibn Sina as Peripatetic philosopher, was ascribed to Aristotle, has used some new principles like Active Intellect, Intuitive and Sacred Intellect in his rational theological system that his philosophy has been separated from Aristotelian thought. From one hand, Jonathan Edwards, as the Father of New England Theology, meanwhile more emphasizing on faithfulness process of the heart and direct opposition to extreme Deistic rationalism, has never reject the role of intellect in the process of faith, but he beliefs that rational faith has some obstacles that is removed by divine grace. In this approach neither Ibn Sina can be considered as mere rationalist in the process of faith, nor Edwards as mere fideism due to his obligation to heart. Meantime, for Ibn Sina, intellect provides the process of faith and faith also travels in rational way, while Edwards, firstly, believes that faith is related to heart, since faith concerns with practical obligation, although intellect due to its utilizing of revelation, participate of faith.
    Keywords: Intellect, Faith, God, Revelation, Grace, Ibn Sina, Edwards
  • Qodratullah Qorbani* Page 81
    Shahabuddin Yahya Suhravardi (1153-1191) is the first Muslim and Iranian philosopher who established his philosophical system based on Light, and calls it as Wisdom of Illumination (Hikmat Al- Ishraq). Light, in Suhravardi’s philosophy, has two ontological and epistemological roles. From ontological aspect, Suhravardi divides the whole system of being into two Light and Darkness or Shadow, and believes that Light and Shadow are as two constitutional elements of the world. He emphasizes that Light is a self-evident and indefinable reality which shadow is derived from its lack. Suhravardi divides Light and Shadow into two groups of Substance and Accident, and says there are two kinds of lights including abstract and accidental lights. Abstract lights are independent in their existence, like God, and Accidental Lights are not independent, like Ideas and Angles. Darkling existents have two kinds including Darkling Substances that have no need to place and Darkling accidents are depended on other beings and places. The very important point of Suhravardi’s division of Light and Shadow, is considering of gradual and hierarchical relations and participation of all existents by the reality of Light, that is, as much as every being is more abstract, it can participate more Light and has more independency, which God as Light of Lights is placed in the top of this gradual chain. Suhravardi, from epistemological approach, makes a real relation between Light and Illuminationst knowledge. He, first, argues that Light is very self-consciousness and Intuitive Knowledge, and then by paying attention to hierarchical levels of existents, explains their epistemic relations by using of illumination and intuition. He says the knowledge of existents to Supernal Lights is acquired by intuition and observation, while the knowledge of Supernal Lights to Lower ones is achieved by Illumination. Here, Illumination is very radiating and lightening of lower lights by supernal lights. So, Light is both the ontological and epistemological cause of things, namely, all things are originated and recognized by Lights, specially, Light of Lights who is God.
    Keywords: Illuminationist, Ishraqi, Perennial Wisdom, Light, shadow
  • Hasan Ahmadizadeh Page 109
    There are a few thinkers and research fields in humanities that do research without paying attention to method or having methodological approach. Methodology, basically in contemporary age has been considered as separate and independent research field that has attracted attention of thinkers in humanities, both is Islamic and western world. In this paper, it is aiming, by considering the method of philosophizing two famous western and Muslim philosophers, Martin Heidegger and Mulla Sadra, to study their methodological foundations in their philosophies. Since the thought and special method of philosophizing of these two philosophers has its more significance for researchers in humanities. Heidegger by his hermeneutical phenomenology, establishes his philosophical system and for getting an understanding of Being starts from Desein. Mulla Sadra, also, tries to understand the reality of Being, but by applying synthetic method in which participate of both argumentative rationality and revealed and mystical thought.
    Keywords: Methodology, Phenomenology, Heidegger, Mulla Sadra, Being
  • Yahya Jahangiri, Muhammad Hossein Mokhtari, Ali Azadi Page 127
    Discussing on religious experience as the substance of religion, and retricting the religion to private feelings, is as the result of unability of the western philosophy for justifying religious teachings, in order to defend authenticity and independence of religion which is one of contemporary important issues in philosophy of religion. One of critics to such theories is that trusting on religious experience and restricting religion to private affaires has some crucial problems for justifying social laws, since understanding of social laws of religion as backgrounds for taking its legitimacy and acceptability can’t be possible. In fact, beliving in credibility of religious experience is caused to omit some significant aspects ofreligion from our social life, and also the social and just missions the divine Prophets, as messengers of God, and can’t be justified. In this paper, by considering Schleiermacher theory as the beginner of religious experience theory, it is tried to criticize its practical and social applications and involvements.
    Keywords: Schleiermacher, Religious Experience, Social laws of Religion, Religious Legitimacy
  • Reza Nasiri Hamed* Page 151
    The human being as subject has many changes in the history of thought. The rationality of classic era was developed in such a way, specially in ancient Greece, while subject had original role. Again subject achieved to transcendental position in the modern times. Although the subject received very excellent character in the modern times, but some believe that autonomous rationality of this current times has more older roots in older times like ancient Greece reflections. This statement reinforces that modernity is reinterpretation of tradition rather than conflict with it. Therefore we can consider this important event as return to the some of foundations but in critical reading could naturally obtaining of some sectors and of course exclusion of the others. Modernity has confronted in its path with different challenges in realization of its ideals and intentions whom some of them was concerned to subject insofar as some thinkers obviously declared death of subject. Jurgen Habermas in contemporary times as the important representative of critical theory tries and claims to revive the subject in intersubjectivity by the use of unfinished capacities of modernity. This is achieved through language and communicative action.
    Keywords: Subject, Intersubjectivity, Jurgen Habermas, Communicative Action, language