فهرست مطالب

اسفار - پیاپی 5 (بهار و تابستان 1396)
  • پیاپی 5 (بهار و تابستان 1396)
  • تاریخ انتشار: 1396/06/30
  • تعداد عناوین: 7
|
  • طاهره غلامی صفحه 7
    ابنسینا فیلسوفی اثرگذار در فلسفه اسلامی است، قرن ها پس از او بسیاری از فیلسوفان مسلمان و حتی متکلمان خود را شارح اندیشه های او می دانستند. ابوعلی سینا برای اثبات معاد روشی کاملا عقلی برمی گزیند و از راه اثبات تجرد نفس، دلیلی بر بقای آن اقامه می کند. به عبارت دیگر، او برای اثبات معاد روحانی صرفا به عقل استناد می کند و روش فلسفی را کاملا ممکن می داند، اما برای اثبات معاد جسمانی به وحی استناد می جوید و کمیت عقل را در این میدان لنگ می داند. وی درکل پیرامون مباحث نفس و معاد از استدلال عقلی و فلسفی مدد می گیرد و جز در مواردی که مرتبط با معاد جسمانی است، به متون دینی استناد نمی کند. او به معاد روحانی و جسمانی اعتقاد دارد، ولی صرفا به بررسی فلسفی معاد روحانی می پردازد و معاد جسمانی را به دین واگذار می کند، تصویری که او از معاد روحانی به دست می دهد، بر فیلسوفان پس از او بسیار اثرگذار بوده است. در این مقاله کوشیده شدهاست دیدگاه ابن سینا پیرامون معاد مورد تحلیل و بررسی قرار گیرد.
    کلیدواژگان: ابن سینا، معاد جسمانی، معاد روحانی، نفس
  • حسن مهرنیا صفحه 23
    یکی از مهم ترین مسائلی که از بدو خلقت انسان مورد توجه انبیاء عظام الهی بوده و از صدر اسلام به بعد نیز نبی مکرم اسلام (ص) و سپس ائمه معصومین علیهم السلام بر آن تاکید داشته اند، برادری و برابری، و یکپارچگی و وحدت امت اسلامی و شکوفایی جامعه بوده است. اما به رغم تلاشهای آن حضرت، متاسفانه پس از رحلت ایشان، جامعه اسلامی به تدریج دچار آشفتگی و افتراق و در برخی موارد، گرفتار درگیری ها و نزاع های مهلک و خونباری شد. عناصر اولیه تشکیل تمدن نوین اسلامی عبارتند از: مجاهدت دائم همگانی و تلاش و کوشش مسلمانان، امید به فضل الهی و استمداد از او، بیداری اسلامی، لزوم ترسیم هدف بلندمدت، صبر و مقاومت، بهره مندی از همه ظرفیتهای مادی و معنوی، پرهیز از تحجر و ارتجاع، گسترش اخلاق انسانی، نگاه اجتهادی و عالمانه داشتن به عرصه های گوناگون دانش بشری، پرهیز از سبک زندگی غربی، و نهایتا پاسداری از بنیان های تاریخ و فرهنگ و زبان خود. در نوشتار حاضر، ضمن آسیب شناسی و تحلیل وضعیت اجتماعی و سیاسی جوامع اسلامی در طی دهه های گذشته و اشاره ای اجمالی به اقدامات صورت گرفته در باب وحدت جوامع اسلامی و تقریب مذاهب توسط اندیشمندان، مصلحان و علمای دینی شیعه و سنی، به بیان راهکارهای عملی وحدت مسلمانان و تشکیل تمدن نوین اسلامی پرداخته شده است.
    کلیدواژگان: وحدت، اتحاد، تمدن اسلامی، بیداری، تقریب مذاهب، قرآن، حدیث
  • سهام اسدی نیا صفحه 43
    جاناتان ادواردز به عنوان بزرگترین الهیدان نیوانگلندی در واکنش به رویکرد مکانیسمی و تاکید افراطی به دریافتهای عقل و به تبع آن نفی وحی و نگاه وحیانی قرن 17و18، به جهت حل معضلات پیش آمده در حوزه دین، در عین اعتقاد به عقلانیت در حوزه دین، عقلانیت را در الهیات از متن به حاشیه برده و جنبه تنبیهی به آن می بخشد. او با التزام به مساله هبوط ذات، فطرت انسانی را آلوده و فاقد درک صحیح و منطبق با حقیقت الاهی ترسیم می کند و در همین راستا عقل را هم از آفات هبوط مصون نمیداند. چنانچه یافته های عقل را واجد تعارض، پیشداوری و تمایلات فاسد می داند. چنین روند معکوسی از جانب عقل هیچگاه در رویکرد زندگی مومنانه، که دغدغه اصلی ادواردز است، تاثیر گذار نبوده و به این ترتیب در شکل مفهومی صرف باقی می ماند. گرچه همین عقل بواسطه التزام به وحی میتواند از طبیعت منحط خود بیرون رفته و نه تنها شواهد موید وجود ملموس خدا را ببیند، بلکه آنها را تصدیق نموده و بر آنها صحه بگذارد. اما همواره عقل در حالت فی نفسه و منهای وحی، منفی و منفعل و فاقد کارایی معرفی میشود.
    کلیدواژگان: آدامز، عقل، وحی، دین، حقیقت الاهی، فطرت انسانی
  • حسن قنبری، یدالله رستمی صفحه 61
    در این نوشته به بررسی و نقد نظریه ایمانگرایی کیرکگور و ویتگنشتاین می پردازیم. گفته خواهد شد که ایمانگرایی کیرکگور مبتنی بر حفظ ایمان علیرغم تضاد آن با عقل است. یعنی انسان می تواند بر ضد یک مدعا دلیل آفاقی و عینی داشته باشد و در عینحال به آن، ایمان هم داشته باشد. به نظر او ایمان آوردن یک امر اختیاری است و دینداری باید مبتنی بر خطر و جهش ایمانی باشد. کیرکگور ایمان را وقتی شایسته می داند که به نوعی خطر کردن باشد. اما ویتگنشتاین قائل است که ایمان، با فقدان دلیل سازگار است، یعنی انسان می تواند دلیل نداشته باشد اما ایمان داشته باشد. زیرا مجموعه باورها در نهایت به باورهایی می رسند که بدون دلیل پذیرفته می شوند. او با طرح بازی های زبانی می گوید که ایمان آوردن یک بازی زبانی خاص، و عملی است که در متن حیات دینی می روید. همچنین به نظر او، مومنان تصاویر دینی در پیش زمینه خود دارند که حیات دینی آنها را میسر می سازد. البته این تصاویر، حاصل فعالیت در زندگی روزمره است نه استدلال و دلیل.
    کلیدواژگان: ایمانگرایی، ایمان، استدلال، کیرکگور، ویتگنشتاین
  • رضا نصیری حامد* صفحه 81
    صلح و دوستی حقیقی بین انسانها مستلزم فراتر رفتن از مصلحت جویی های گذرا و آنی، و عمل براساس پشتوانه ای اعتقادی و نیز ایمانی ژرف و عمیق است. از دیرباز انسانها در قالب ادیان و اندیشه های مختلف به صلح اندیشیده اند و راهکارهایی نیز ارائه نموده اند. در دوران مدرن، گسستن از مقتضیات و الزامات اعتقادی دوران گذشته، سبب تلاش برای بازاندیشی در مبنای پیوند و ارتباط بین انسانها شده است. ضرورت این امر در آن است که، به تعبیر اندیشمندانی همانند دورکیم، نوع همبستگی بین افراد دگرگون شده است. با آنکه جریان عمومی و کلی برای همبستگی بین افراد در دوران مدرن، مبنایی غیردینی و غیرالهیاتی داشته است، اما هنوز هم اندیشمندان و آموزه هایی بوده و هستند که تعلق خاطر انسانها به یکدیگر را بر پایه مبانی دینی و الهیاتی استوار نموده اند. چنین آموزه هایی سعی دارند نسبت جدید میان انسانها با یکدیگر را بر اساس رابطه ایشان با خداوند و امر قدسی بازتعریف کنند. مارتین بوبر از کسانی است که در دوران جدید با بیان نسبت های میان فرد و دیگری، و نیز فرد و خداوند، به چنین ارتباطات و پیوندهایی می اندیشد. مهم ترین مبنای مورد تاکید وی آن است که برای تحقق نسبت و ارتباط درست بین هر یک از اینها باید از نگاه ابزارگونه دست کشید. ارتباط حقیقی انسان با دیگری، در ذیل نسبتی که وی با خداوند دارد، باید همنوع خویش را به مثابه غایتی در خود ببیند؛ آن گونه که کانت نیز اینگونه می انگاشت. بالطبع هر نوع نگرش ابزارانگارانه نسبت به آدمی مانع از تحقق این امر خواهد شد. دیدگاه بوبر بر وجه وجودشناختی ارتباط بین انسانها تاکید دارد و گفتگو را رکن رکین چنین رابطه ای می انگارد. او برای تبیین منظور خویش از دو نوع رابطه من-تو و من-او یاد می کند که نوع و جهت گیری من، در هرکدام از اینها با دیگری متفاوت است. تلقی دیگری، در مقام تو، نگرشی وجودشناسانه و بالاستقلال است که با نوعی گشودگی به دیگری متفاوت با من، هم به شناخت اصیلی از طرف مقابل می رسد و هم شناخت من از خودم را تکامل می بخشد.
    کلیدواژگان: صلح، انسان شناسی، خدا، مارتین بوبر، من - تو، من - او
  • نوحعلی نویدی صفحه 107
    پذیرش جهان واقع و امری خارج از ذهن ادراک کننده، مورد قبول تمامی فلاسفه مسلمان بوده است. فارابی در آثار خود از جمله در احصاء العلوم، رساله ای در عقل، کتاب الحروف، التنبیه علی سبیل السعاده، که مهمترین آثار وی در معرفت شناسی است، توصیفی کامل و جامع از نظریه معرفت و معنای عقل بیان کرده، که متاثر از فلاسف یونانی است. فارابی عقل را واجد چهار مرتبه می داند؛ عقل بالقوه، عقل بالملکه، عقل فعال، عقل بالمستفاد. گفته شده که فارابی این تقسیم بندی را متاثر از جریان نوافلاطونی و شرح اسکندر افرودیسی ارائه کرده است. ابن سینا تعریف های متعددی در باب ادراک در آثار خود آورده است که عبارتند از: هر ادراکی عبارت از اخذ صورت مدرک به نحوی از انحاء. یا ادراک عبارت از حصول صورت مدرک در ذات مدرک، یا تمثل حقیقت شیئ نزد مدرک که مشهود مدرک واقع شود. از نظر ابن سینا، معرفت و شناخت از راه ادراک حسی و ادراک عقلی به دست می آید؛ بدین معنی که ادراک عبارت از پیدایش صورت آنچه ادراک می شود، در ذات ادراک کننده است. با اینحال وی معتقد است که ادراک حسی به تنهایی برای اثبات واقعیت کافی نیست، برای معرفت به هستی اشیاء باید از عقل استمداد طلبید. در این نوشتار به تبیین نظر و دیدگاه دو فیلسوف مسلمان، فارابی و ابن سینا در باب علم و ادراک و معرفت می پردازیم، که توجه به آن به منظور آشنایی با معرفت شناسی اسلامی ضروری است.
    کلیدواژگان: معرفت، ادراک، معرفت شناسی، فارابی، ابن سینا
  • رضا رضازاده، سمیه منفرد صفحه 121
    سهروردی بر خلاف حکمای مشاء به تشکیک در ماهیت معتقد شد و آن را میراث حکمای ایران باستان دانست. در فلسفه اشراق میان انوار، رابطه تشکیکی برقرار می شود. وجه تمایز میان انوار مشکک نیز به همان وجه اشتراکی برمیگردد که همه را در ذیل نور گرد آورده و تنها به شدت و ضعف، متکثر و از یکدیگر متمایز می شوند. تشکیک صدرایی از نظریه انوار مشکک اشراقی الهام گرفته است. اگرچه که صدرالمتالهین ابتدا با پیروی از شیخ اشراق، تشکیک در ماهیت را می پذیرد، اما در نهایت با جواز تشکیک در ماهیت مخالفت نموده و معتقد است که تشکیک در واقع و نفس الامر به حقیقت هستی اختصاص دارد و بالعرض به ماهیت تعلق میگیرد. هرچند موضع این دو فیلسوف بزرگ در مورد مسئله تشکیک متفاوت است و هریک از این دو براساس اصول و مبانی خود به آن می نگرد، معیار تشکیک در هر دو مشترک می باشد و هر دو به گونه ای متفاوت به هدفی واحد، یعنی تشکیک در واقعیت خارجی می رسند.
    کلیدواژگان: انوار مشکک، تشکیک ماهیت، تشکیک وجود، شیخ اشراق، ملاصدرا
|
  • Tahereh Gholami Page 7
    Ibn Sina is an outstanding Muslim philosopher, to the extent that, many Muslim philosophers, and even theologians, regarded him as the master of philosophy for centuries. Ibn Sina takes two different ways to prove bodily resurrection. He chooses a merely discursive and logical way to prove spiritual resurrection. In other words, he brings arguments forward to prove the resurrection of the soul, and thinks that the philosophical method is absolutely able to prove the survival of soul, but in order to prove the physical resurrection, he relies on the revelation and testimony; because he thinks it is beyond of reasoning limitations. To put it simply, however he holds that philosophical reasoning can establish the Hereafter of the soul, but bodily resurrection is a matter of faith. Indeed, he refers to testimony only for this certain subject; and, ostensibly he believes in bodily resurrection but do not study it philosophically. Avicenna’s explanation of spiritual resurrection has influenced most of his successors. We examine his theory about survival of the soul in the hereafter in this article.
    Keywords: Ibn Sina, Argument for Resurrection, Bodily Resurrection, Spirituality Resurrection
  • Hassan Mehrnia Page 23
    One of the great important issues that all Prophets, during ages, seek was solidarity, classless society and oneness. In Islamic civilization, the Prophet of Islam and all Shiite Imams wanted to reach this purpose. But despite of the measures by the Prophet Muhammad (s) himself, after his death, Islamic community has been faced by chaos, segregation and even wars. The basic principles of a new Islamic civilization is: public Endeavour of Muslim people, have faith in God and believe in his goodness, Islamic awakening, outline a big and long term plans, revival of morals, avoid of alienation by merely copy western culture and so on. In this paper, we review the social conditions of our era and try to examine them. We point out, then, to some measures related to it that have happened lately by Muslim thinkers, reformists and clergymen of Shiite and Sunni denominations, afterwards, we discus some practical solution to build a new Islamic civilization.
    Keywords: Solidarity, Unity, Islamic Civilization, Awakening, Making Peace between Religious Denominations, Quran, Hadith
  • Saham Asadinia Page 43
    Confronting ultra mechanistic and rationalistic views in 17th and 18th centuries, Jonathan Edwards has located theological reasoning in the margins and saw it as a kind of limiter to meet the problems which challenged religious beliefs. Having the fall of man in mind, he held that it resulted in corrupting human nature and made him/her ignorant; accordingly, because of it the human reason is corrupted. He, thus, maintains that reasoning inherent contradictories, presuppositions, and perverse inclinations. Such a reverse direction cannot affect religious lifewhich is important for Edwards, therefore it remains in its simple conceptual form. But, in the other hand, reason could be cured from its perverse nature by faith; seeing, then, the evidences for affirming the existence of God. Otherwise, reason out of faith realm remains passive, erroneous, and far from being practical.
    Keywords: Edwards, reason, revelation, religion, divinity, human nature
  • Hassan Qanbari, Yadullah Rostami Page 61
    The aim of this essay is to study and review of Kierkegaard and Wittgenstein’s Fideism. We show that new fideism is based on keeping faith despite of limits of reason. In other words, one could have simultaneously objective arguments against something, but at the same time, have believed in it. For Kierkegaard, having faith is a free and deliberate act, and religious belief should be built on adventure and “leap of faith”. He thinks faith is worthwhile, only when it is a kind of taking risk. Wittgenstein, following Kierkegaard’s way of thinking, holds that it is possible to have faith without arguments; i.e., one could have faith in something, but have no any reason to prove it, because a collection of beliefs retraced at the end to some beliefs that are not proved. Thus, he says having faith is a kind of language game which is built on religious grounds. However, this needs practice and action.
    Keywords: Fideism, Faith, Argument, Kierkegaard, Wittgenstein
  • Reza Nasiri Hamed* Page 81
    One who seeks peace and friendship needs to ignore reservation, stick to a moral code and has deep faith. Humans, from ancient times, have thought about peace and advance some solutions. Tearing the past rules apart, in modern times, resulted in rethinking about the relations between men. As some scholars, such as Durkheim, said, it is important because the relationship of humans have been subjected to change. Nowadays, studying this subject has been from a nonreligious and profane point of view, but there are some philosophers who think of correlation of men based on a religious ground. Such views try to define a new relationship between humans based on man-God relation and from a sacred viewpoint. One of these thinkers in our time is Martin Buber, who thinks about the relationship subject. He holds that to establish a true and real connection, we should give up instrumental approaches. For him, true relation of human beings should see “other” as a goal in itself, as Kant held. Thus, any instrumental attitude interferes with this goal. Buber’s theory emphasizes on the existential relation of individuals and asserts that dialogue is the essential component of it. As to explain this, Buber distiguishes between two kind of relations: me-thou, and, me-it; which our approach in each of them is different. Seeing “other” as “thou” is an existential and independent attitude which carries a kind of openness toward a different “other” and wants to obtain a true knowledge of them.
    Keywords: Peace, Anthropology, God, Martin Buber, Me-thou, Me-it
  • Noah Ali Navidi Page 107
    Muslim philosophers all affirm reality of the external world. Farabi in his works, including Enumeration of the Sciences, Treatise on Intellect, Book of Letters, and Remarks on the Way of the felicity, which are the most famous works of him about epistemology, advances a detailed discussion on knowing and intellect, and in which he is influenced by Greeks philosophers. Farabi claims that the faculty of intellect has four hypostasis including Potential intellect, intellect in habitu, actual intellect, and acquired intellect. Some scholars think that Farabi develops this distinction on a neo-Platonic ground, especially on Alexander of Aphrodisias’ commentary. Similarly, Ibn Sina bring forward some definition of intellect in his writings which are every intellection is a kind of grasping intelligible forms in some certain ways; or, intellection is receiving the intelligible notions by cognitive faculty. For Avicenna, intellection and apprehension works through sensible and intellectual apprehension; i.e., receiving the notion or idea of what is conceived. Nonetheless, he thinks improving the existence of external world is not possible by sensible apprehension alone, thus the intellection is needed for this goal. In this essay, epistemology of two Muslim philosophers, Farabi and Ibn Sina, is discussed, which is essential to understand Islamic epistemology.
    Keywords: intellection, apprehension, epistemology, Farabi, Ibn Sina
  • Reza Rezazadeh, Somayeh Monfared Page 121
    Suhrawardi, despite the Peripatetics, hold that there is a kind of category, namely, “degrees of intensity”, and he says it is a part of ancient Persian wisdom. From Illuminationist philosophy viewpoint, there are degrees of intensity of lights, which it distinguishes between different kinds of lights. This kind of differentiation is build on the very same criterion that is their criterion for their resemblance. Sadrian “degrees of intensity” have derived from Suhrawardian “degrees of intensity” of lights. Although, Mulla Sadra, following Suhrawardi’s footprints, maintain that “degrees of intensity” in quiddities is possible, but finally, he rejects this theory and hold that “degrees of intensity”, in first place, is attributed to reality. Although philosophical position of these two philosophers about “degrees of intensity” are different and each of them have its own grounds and roots, but they reflect a kind of closeness.
    Keywords: lights with different degrees of intensity, “degrees of intensity” in quiddity, “degrees of intensity” in existence, Suhrawardi, Mulla Sadra