فهرست مطالب

پژوهش در نشخوار کنندگان - سال پنجم شماره 2 (تابستان 1396)
  • سال پنجم شماره 2 (تابستان 1396)
  • تاریخ انتشار: 1396/06/20
  • تعداد عناوین: 10
|
  • ندا فرزین *، آرش میرجلالی، روح الله عبدالله پور، ابوالقاسم سراج صفحه 1
    سابقه و هدف
    نمره وضعیت بدنی در گوسفند بستگی به میزان بافت های ماهیچه و چربی زوائد افقی و عمودی مهره های انتهایی کمر داشته و میزان چاقی حیوان زنده را ارزیابی می کند. این امتیازدهی ضمن کمک به کنترل وضعیت میش، با تشخیص فوری تغییرات وضعیت بدن راهنمایی در جهت تغییر در مدیریت گله بوده و در نتیجه منجر به بهبود در صفات تولید و تولیدمثلی و افزایش بازدهی می شود. هدف از تحقیق حاضر بررسی اثر امتیاز وضعیت بدنی میش بر صفات وزن بدن بره در سنین مختلف و تعداد بره در هر زایش بود.
    مواد و روش ها
    در این مطالعه، امتیاز وضعیت بدنی 147 راس میش نژاد شال، 10 الی 12روز قبل از جفت گیری در یک واحد گوسفنداری در شهرستان تاکستان بررسی شد. میش ها در محدوده سنی 1 تا 6 سال و دامنه وزنی 45 تا 75 کیلوگرم قرار داشتند و از نظر امتیاز وضعیت بدن به پنچ گروه با فاصله 1 واحد (1، 2، 3، 4 و 5) تقسیم شدند. تعیین نمره وضعیت بدنی، با استفاده از انگشتان دست و از طریق لمس زواید افقی و عمودی چهار عدد از مهره های کمری پشت و دنده آخر انجام گرفت. به منظور بررسی اثر وضعیت بدنی میش بر صفات مورد مطالعه (وزن تولد، وزن شیرگیری، وزن 5 ماهگی و تعداد بره در هر زایش) از نرم‏افزار Minitab 14 استفاده شد. تجزیه و تحلیل داده ها با استفاده از رویه GLM و Logistic به ترتیب برای صفات وزن بدن و تعداد بره در هر زایش انجام شد.
    یافته ها
    اثر جنس و تعداد بره در هر زایش بر وزن بدن بره ها معنی دار بود و بره های نر و یک قلو وزن بیشتری در زمان تولد، شیرگیری و 5 ماهگی نسبت به بره های ماده و دوقلو داشتند (05/0P<). وزن میش اثر معنی داری بر وزن بدن بره ها در سنین مختلف نداشت. اثر سن میش بر وزن تولد بره ها معنی دار بود (05/0P<)، هرچند این اثر بر وزن شیرگیری و 5 ماهگی معنی دار نبود. اثر وزن تولد بره ها بر صفات وزن شیرگیری و وزن 5 ماهگی از نظر آماری معنی دار بود و بره های سنگین تر در زمان تولد، وزن شیرگیری و 5 ماهگی بیشتری داشتند (001/0P<). اثر امتیاز وضعیت بدنی میش بر وزن بره ها در سنین مختلف و تعداد نتاج در هر زایش، معنی دار بود (05/0P<). بره های حاصل از میش های با امتیاز بدنی 3 و بیشتر، وزن بدن بیشتری را در زمان تولد، شیرگیری و 5 ماهگی نشان دادند. همچنین بیشترین میزان دوقلوزایی در میش هایی با امتیاز بدنی 3 مشاهده شد.
    نتیجه گیری
    با توجه به اثر امتیاز وضعیت بدنی میش بر میزان دوقلوزایی و وزن بدن بره ها، برای دستیابی به عملکرد تولیدی بیشتر در نژاد شال پیشنهاد می شود حداقل امتیاز وضعیت بدن 3 برای میش ها در زمان جفتگیری مد نظر قرار گیرد. برای میش هایی با وضعیت بدنی پایین تر می توان از فلاشینگ یا تغذیه کمکی به منظور بهبود عملکرد تولید و تولیدمثل استفاده نمود.
    کلیدواژگان: امتیاز وضعیت بدنی، وزن بدن، تعداد بره در هر زایش، نژاد شال
  • امیر اکبری افجانی*، حمید امانلو، ابوالفضل زالی، حمیدرضا میرزایی الموتی، مهدی گنج خانلو صفحه 15
    استفاده از فراورده های فرعی کشاورزی و صنایع غذایی موجب کاهش هزینه های پرورش دام می گردد، تفاله دانه انار یک فراورده فرعی بوده که می توان در تغذیه دام استفاده کرد. همچنین برای بهبود استفاده از روغن موجود در دانه ی انار که بیشتر آن را اسیدهای چرب بلند زنجیر تشکیل می دهند می توان با استفاده از ال-کارنیتین که بر اکسیداسیون اسیدهای چرب موثر می باشد، برای افزایش بازده تولید شیر بهره گرفت. جهت بررسی تاثیر تفاله دانه انار حاوی روغن غیراشباع به همراه ال– کارنیتین، بر کمیت و کیفیت شیر بزهای شیرده نژاد مهابادی و بررسی فعالیت شکمبه ای بزها این آزمایش طراحی گردید.
    مواد و روش ها تعداد 32 راس بز شیرده نژاد مهابادی با روزهای شیردهی 6 ± 45، تولید شیر روزانه 20/0 ± 05/1 کیلوگرم، میانگین سن 3 سال، وزن 1/4 ± 8/39 کیلوگرم که دارای یک بزغاله شیرخوار بودند. بزها بر اساس داده های جمع آوری شده در دوره پیش آزمایش به طور تصادفی به 4 گروه آزمایشی 8 راسی تقسیم و سپس با آرایش فاکتوریل2×2 با دو سطح صفر و 10 درصد تفاله دانه انار و صفر و 300 قسمت در میلیون ال-کارنیتین در کیلوگرم ماده خشک به مدت 6 هفته در آزمایش بودند. جیره های آزمایشی شامل: 1) جیره بدون تفاله دانه انار و ال-کارنیتین، 2) جیره با 10 درصد تفاله دانه انار بدون ال-کارنیتین، 3) جیره بدون تفاله دانه انار با 300 قسمت در میلیون ال-کارنیتین و 4) جیره با 10 درصد تفاله دانه انار با 300 قسمت در میلیون ال-کارنیتین در کیلوگرم ماده خشک، بودند. با توجه به تغذیه بز ها به صورت انفرادی، مقدار خوراک مصرفی هر بز به طور روزانه ثبت شد. شیر تولیدی روزانه هر بز با استفاده از دستگاه شیردوش در دو وعده اندازه گیری شد. نمونه گیری از مایع شکمبه، در آخرین روز هفته پایانی آزمایش و سه ساعت بعد از خوراک دهی نوبت صبح و با استفاده از لوله مری متصل به پمپ خلاء صورت گرفت. تجزیه و تحلیل داده ها با استفاده از نرم افزار SAS و رویه MIXED انجام شد.
    یافته ها نتایج حاصل از این آزمایش نشان داد که افزودن تفاله دانه انار و ال-کارنیتین به جیره تاثیری بر وزن نهایی، کل افزایش وزن، افزایش وزن روزانه و ماده خشک مصرفی نداشت و تغییر ضریب تبدیل غیر معنی دار بود. تولید شیر (گرم در روز) تحت تاثیر تیمارهای آزمایشی قرار نگرفت، اما تولید شیر تصحیح شده بر مبنای 4 درصد چربی، درصد چربی شیر، تولید چربی و نسبت چربی به پروتئین شیر با افزودن تفاله دانه انار به طور معنی دار افزایش یافت (05/0>P)، همچنین استفاده از مکمل ال-کارنیتین باعث افزایش معنی دار درصد پروتئین و لاکتوز شیر گردید (05/0>P). pH، تعداد پروتوزوآ، غلظت نیتروژن آمونیاکی و غلظت کل اسید های چرب فرار شکمبه تحت تاثیر تیمار های آزمایشی قرار نگرفت (05/0P).
    نتیجه گیری نتایج این آزمایش نشان داد که استفاده از تفاله دانه انار و افزودن ال-کارنیتین به جیره باعث بهبود کیفیت شیر بز شدند. اگرچه استفاده همزمان ال-کارنیتین و تفاله دانه انار بر تولید شیر تاثیر معنی نداری نشان نداد، اما تاثیر متقابل ال-کارنیتین و تفاله دانه انار بر فعالیت شکمبه باعث تولید بیشتر استات گردید. با توجه به نتایج بدست آمده می توان نتیجه گیری کرد که تفاله دانه انار را می توان به عنوان محصول جانبی ارزان با بهبود تولید و ترکیب شیر بز و ال–کارنیتین را نیز به عنوان مکمل موثر بر مصرف چربی جیره ای و تامین بهتر انرژی دردسترس در تغذیه بز های شیری به کار برد.
    کلیدواژگان: افزایش وزن، بز شیری، عملکرد، فراسنجه شکمبه ای، نیتروژن آمونیاکی
  • آذر راشدی ده صحرایی*، جمال فیاضی، رستم عبداللهی آرپناهی، جولیوس ون در ورف، هدایت الله روشنفکر صفحه 29
    مقدمه
    برآورد دقیق اجزای واریانس ژنتیکی و غیر ژنتیکی با اطلاعات شجره ای و ژنومی، از ملزومات پیش بینی صحیح ارزش های اصلاحی می باشد. دسترسی به آرایه های چندشکلی تک نوکلئوتیدی (SNP) با تراکم بالا و افزایش تعداد حیوانات با اطلاعات ژنوتیپی، دقت و صحت برآوردهای مبتنی بر جمعیت را افزایش می دهد. انتخاب ژنومی به طور بالقوه ای قادر است بیشتر واریانس ژنتیکی را توسط نشانگرها توجیه نماید. هدف از مطالعه حاضر، برآورد مولفه واریانس ژنتیکی افزایشی برای صفات وزن تولد و وزن شیرگیری در گوسفند مرینوس با دو روش حداکثر درست نمایی محدود شده و بیزی بود.
    مواد و روش ها
    برای انجام این پژوهش از اطلاعات گوسفندان مرینوس استرالیایی که با تراشه نشانگری SNP50k شرکت ایلومینا، تعیین ژنوتیپ شده بودند، استفاده شد. پس از کنترل کیفیت داده های فنوتیپی و نشانگری، 2189 فرد و 45875 نشانگر برای انجام تجزیه و تحلیل استفاده شدند. صفات مورد بررسی در این تحقیق، وزن تولد (1331 رکورد) و وزن شیرگیری (2136 رکورد) بودند. برای مطالعه رابطه بین فراوانی آللی و مقدار واریانس ژنتیکی افزایشی توجیه شده، SNPها در پنج گروه مختلف از فراوانی آللی کمیاب (MAF)، با تعداد تقریبا برابر در هر گروه، طبقه بندی شدند (18/0-0، 28/0-18/0، 36/0-28/0، 43/0-36/0 و 499/0-43/0). تجزیه و تحلیل با دو رویکرد حداکثر درست نمایی محدود شده (REML) و بیزی با استفاده از تکنیک نمونه گیری گیبس و مدل RKHS انجام گرفت.
    یافته ها
    مقدار وراثت پذیری ژنومی برآورد شده با همه SNPها در رویکر REML برای وزن تولد و وزن شیرگیری به ترتیب برابر 07/0±58/0 و 05/0±46/0 بود. این مقدار وراثت پذیری در آنالیز بیزی و به روش RKHS برای صفات مذکور به ترتیب برابر 07/0±58/0 و 05/0±46/0 برآورد شد. برآوردهای به دست آمده از 5 گروه مختلف MAF، در آنالیزهای جداگانه و توام، با هم متفاوت بود. برای هر دو صفت، در دو رویکرد REML و بیزی، مقادیر واریانس ژنتیکی افزایشی در تجزیه های جداگانه، برای همه گروه ها، بیشتر از مقادیر به دست آمده در آنالیز توام بود. در تجزیه و تحلیل مجزای گروه های مختلف MAF، در هر دو رویکرد ، مقدار وراثت پذیری ژنومی به دست آمده، برای گروه های مختلف، مشابه بود ولی در تجزیه توام، بین دو رویکرد REML و بیزی مقدار واریانس ژنتیکی توجیه شده در زیرگروه های مختلف MAF، تفاوت زیادی وجود داشت. در رویکرد REML در تجزیه و تحلیل توام، مقدار وراثت پذیری برای گروه 2 (28/0-18/0MAF=) در وزن تولد و برای گروه 5 (499/0-43/0MAF=) در وزن شیرگیری مقدار صفر به دست آمد. در رویکرد Bayes برای هیچ کدام از گروه ها، مقدار وراثت پذیری برابر صفر نبود. در مجموع واریانس های ژنتیکی پنج گروه مختلف MAF، که در آنالیز جداگانه نسبت به واریانس محاسبه شده به وسیله همه SNPها به صورت همزمان، بسیار بزرگتر بود. اما مجموع این واریانس ها در آنالیز توام، مشابه مقدار به دست آمده از کل SNPها، برای هر دو صفت و در هر دو رویکرد بود.
    نتیجه گیری
    در رویکرد بیزی یک توزیع پیشین مشترک برای واریانس ها در نظر گرفته می شود، بنابراین به نظر می رسد نتایج حاصل از رویکرد بیزی دقیق تر و معتبرتر از رویکرد دیگر باشد. اگر چه تعداد SNPها در گروه های مختلف، مشابه بود، اما مقدار واریانس ژنتیکی توجیه شده توسط گروه های مختلف MAF متفاوت بود.
    کلیدواژگان: انتخاب ژنومی، چندشکلی تک نوکلئوتیدی، فراوانی آلل کمیاب، رویکرد بیزی، آنالیز توام
  • غلام عباس فرح بخش، مسیح الله فروزمند، علی نقی کشتکاران، رضا نقی ها * صفحه 45
    سابقه و هدف
    غلات مختلفی در تغذیه گوسفند استفاده می شوند. این غلات سطوح و ترکیبات متفاوتی از کربوهیدرات های غیرفیبری را دارند که می تواند قابلیت هضم جیره و در نتیجه عملکرد بره را تحت تاثیر قرار دهند. لذا هدف از این پژوهش بررسی تاثیر سطح کربوهیدرات های غیر فیبری جیره و نوع دانه ی غله بر عملکرد، گوارش پذیری مواد مغذی و خصوصیات لاشه بره های پرواری بود.
    مواد و روش ها
    برای اجرای این پژوهش، بیست بره پرواری نر با میانگین سنی90 روز و میانگین وزن 1/1±25 کیلوگرم در قالب آزمایش فاکتوریل بر پایه طرح کاملا تصادفی با چهار تیمار و پنج تکرار به مدت 80 روز آزمایش شدند. تیمارهای آزمایشی شامل 1-تیمار حاوی دانه جو آسیاب شده و 33 درصد کربوهیدرات غیر فیبری، 2- تیمار حاوی دانه جو آسیاب شده و 40 درصد کربوهیدرات غیر فیبری، 3- تیمار حاوی دانه ذرت آسیاب شده و 33 درصد کربوهیدرات غیر فیبری و 4- تیمار حاوی دانه ذرت آسیاب شده و 40 درصد کربوهیدرات غیر فیبری بودند. تیمار های آزمایشی از لحاظ انرژی قابل متابولیسم، پروتئین خام، سطح علوفه به کنسانتره و میزان دیواره سلولی یکسان بودند. در این آزمایش نمونه گیری خوراک و مدفوع در طول دوره در دو نوبت انجام و در پایان دوره پروار، برای اندازه گیری خصوصیات لاشه از هر تیمار 2 راس کشتار شده و پارامترهای مورد آزمون تعیین گردید.
    یافته ها
    نتایج این پژوهش نشان داد که با افزایش سطح کربوهیدرات غیر فیبری، گوارش پذیری ماده آلی، فیبر نامحلول در شوینده خنثی و خاکستر خام کاهش یافت. استفاده از دانه ذرت باعث افزایش گوارش پذیری ماده آلی، فیبر نامحلول در شوینده اسیدی و چربی خام شد. هم چنین تیمارها از لحاظ وزن لاشه، درصد ران و درصد لاشه ی بدون دنبه و درصد چربی بطنی و دنبه به لاشه ی گرم با هم اختلاف معنی داری داشتند. کم ترین درصد وزن کلیه و پانکراس مربوط به تیمار ذرت با40 درصد کربوهیدرات غیر فیبری بود. استفاده از ذرت با 33 درصد کربوهیدرات غیر فیبری سبب کاهش درصد شکمبه نگاری خالی شد.
    نتیجه گیری
    نتایج این آزمایش نشان داد که عملکرد بره ها، وزن لاشه، درصد ران و درصد لاشه ی بدون دنبه و هم چنین درصد چربی بطنی و دنبه به لاشه ی گرم تحت تاثیر نوع دانه غلات قرار گرفت. گوارش پذیری ماده خشک تحت تاثیر نوع دانه غله نگرفت، اما گوارش پذیری ماده آلی در بره هایی که از جیره حاوی ذرت تغذیه کردند، بیش تر بوده و به نظر می رسد تیمار ذرت با کربوهیدرات 40 درصد در بین تیمارها عملکرد بهتری داشته و برای برنامه های پرورشی سفارش می شود.
    کلیدواژگان: بره پرواری، ویژگی لاشه، دانه جو، دانه ذرت، کربوهیدرات غیرفیبری
  • نادر پاپی*، علی مصطفی تهرانی صفحه 59
    سابقه و هدف
    پرواربندی بره یکی از منابع مهم تولید گوشت قرمز در کشور است. این حرفه با روش های مختلف تغذیه ای مثل چرا در مراتع، تغذیه در سیستم بسته با استفاده از مواد خوراکی پر انرژی و یا تلفیقی از هر دو روش انجام می شود. در حال حاضر به دلیل محدودیت ظرفیت مراتع کشور، استفاده از سیستم بسته پرواربندی با تغذیه سطوح بالای مواد کنسانتره ای رایج تر شده است. این آزمایش با هدف تعیین اثر نسبت های مختلف علوفه به کنسانتره جیره بر عملکرد رشد، مصرف و بازده خوراک و ترکیب بافت لاشه بره های نر پرواری شال در موسسه تحقیقات علوم دامی کشور انجام شد.
    مواد و روش ها
    تعداد 80 راس بره ی نر 5-4 ماهه نژاد شال با میانگین وزن زنده9/3 ±5/33 کیلوگرم در قالب یک طرح آزمایشی کاملا تصادفی شامل چهار تیمار، چهار تکرار برای هر تیمار و پنج مشاهده در هر تکرار مورد استفاده قرار گرفت. چهار جیره با نسبت های 30:70، 50:50، 70:30 و 90:10 علوفه به کنسانتره به ترتیب با 23/2، 43/2، 58/2 و 71/2 مگاکالری در کیلوگرم انرژی قابل متابولیسم و 143، 152، 161 و 170 گرم در کیلوگرم ماده خشک، پروتئین خام به طور تصادفی به چهار گروه بره اختصاص داده شد. جیره ها به شکل حبه شده تهیه گردید و روزانه سه نوبت در ساعات 8، 14 و 20 تا حد اشتها در اختیار بره ها قرار داده شد. بره ها در انتهای آزمایش بعد از 16 ساعت پرهیز غذایی، توزین شده و از هر تکرار یک بره کشتار شد. پس از کشتار و پوست کنی، اندام های بدن مثل پوست، کله و پاها از بدن جدا شده و توزین گردید. اندام های داخلی لاشه ها و اعضاء دستگاه گوارش جدا شده و توزین گردید. لاشه پس از توزین، به مدت 24 ساعت در سردخانه با دمای 4 درجه ی سانتیگراد نگهداری شده و سپس به دو نیم لاشه تقسیم گردید. نیم لاشه راست به شش قطعه اصلی گردن، سردست، قلوه گاه، راسته، ران و دنبه تفکیک شد و به جز دنبه، سایر قطعات مورد تفکیک بافتی قرار گرفته و بافتهای چربی بین عضلانی، چربی داخل عضلانی، گوشت لخم و استخوان آنها جدا شده و توزین گردید.
    یافته ها
    براساس نتایج به دست آمده با افزایش سطوح کنسانتره در جیره، ماده خشک مصرفی و ضریب تبدیل خوراک به صورت خطی کاهش یافت (01/0P<). افزایش وزن روزانه با افزایش سطوح کنسانتره تا تیمار سوم افزایش و پس از آن کاهش خطی نشان داد (01/0P<). وزن کشتار، لاشه گرم و سرد، وزن زنده بدن خالی، گوشت لخم، استخوان، چربی زیرجلدی، چربی بین عضلات، مجموع چربی لاشه، نسبت گوشت لخم به چربی، ضخامت چربی پشت، سطح مقطع عضله راسته، قطعات گردن، سردست، سرسینه، راسته و ران تحت تاثیر جیره های آزمایشی قرار نگرفت اما افزایش سطوح کنسانتره سبب کاهش خطی محتویات دستگاه گوارش و افزایش خطی درصد لاشه بره های پرواری شد (01/0P<).
    نتیجه گیری
    این مطالعه مشخص نمود افزودن کنسانتره به جیره بره های نر پرواری شال تا 700 گرم در کیلوگرم ماده خشک، سبب بهبود ضریب تبدیل خوراک، عملکرد رشد و درصد لاشه، بدون اثر منفی بر نسبت گوشت لخم به چربی لاشه گردید.
    کلیدواژگان: ماده خشک مصرفی، ضریب تبدیل خوراک، خصوصیات لاشه، گوشت لخم، چربی پشت
  • محسن کاظمی*، عبدالمنصور طهماسبی، رضا ولی زاده، عباسعلی ناصریان، آمنه اسکندری تربقان صفحه 71
    سابقه و هدف
    آفت کش های ارگانوفسفره مانند فوزالون و دیازینون، شامل گروه متنوعی از مواد شیمیایی بوده که علیه طیف وسیعی از آفات کشاورزی بکار برده می شوند. حیوانات نشخوارکننده در محیطی پرورش داده می شوند که می توانند در معرض این آفتکشها قرار بگیرند. مواجهه این حیوانات با این آفت کش ها ممکن است عمدی (مانند استعمال پوستی برای کنترل حشرات و آلودگی های پوستی) و یا تصادفی (مصرف خوراک آلوده به آفت کش ها) باشد. اولین نگرانی مربوط به اثرات متغیر و بالقوه این مواد شیمیایی بر سلامتی دام و دومین نگرانی مخصوصا برای تولیدکننده های فرآورده های دامی این است که این فرآورده ها به مواد شیمیایی آلوده نشده باشند. بنابراین هدف از این پژوهش بررسی سطوح مختلف فوزالون و دیازینون بر فراسنجه های تخمیری، جمعیت پروتوزوآ و یک گونه باکتری فیبرولیتیک (بوتیریویبریو فیبریسولونس: (Butyrivibrio fibrisolvens با روش Real Time PCR بود.
    مواد و روش ها
    در این پژوهش از دو نوع آفت کش ارگانوفسفره فوزالون و دیازینون در سه سطح (0، 100 و 500 پی پی ام) و بنتونیت سدیم در دو سطح (0 و 2 درصد ماده خشک جیره) در یک محیط کشت آزمایشگاهی و در یک آزمایش فاکتوریل 2×3×2 در قالب طرح کاملا تصادفی استفاده شد. در ادامه تولید گاز اندازه گیری شد و برخی از پارامترها بر اساس روش تولید گاز، تخمین زده شد. همچنین کل جمعیت پروتوزوآ و گونه باکتری بوتیریویبریو فیبریسولونس در محیط کشت با روش Real Time PCR تعیین شدند.
    یافته ها
    افزودن فوزالون یا دیازینون به محیط کشت، منجر به کاهش معنی دار تولید گاز تجمعی در زمان 12، 24 و 48 ساعت انکوباسیون و نیز نرخ (cgas) و پتانسیل تولید گاز (bgas) شد. همچنین کلیه مولفه های تخمین زده شده از قبیل قابلیت هضم ماده آلی (OMD)، انرژی قابل متابولیسم (ME)، انرژی خالص برای شیردهی (NEl)، تولید پروتئین میکروبی (MPY) و اسیدهای چرب کوتاه زنجیر (SCFA) در اثر افزودن فوزالون و دیازینون به محیط کشت، به طور معنی داری کاهش یافت. اضافه کردن بنتونیت سدیم در سطح دو درصد به محیط کشت نیز منجر به کاهش معنی دار کلیه موارد ذکر شده در بالا گردید. با اضافه کردن هر یک از آفت کش ها به محیط کشت، جمعیت پروتوزوآ کاهش معنی دار نشان داد ولی جمعیت گونه باکتری بوتیریویبریو فیبریسولونس تحت تاثیر مصرف دو آفت کش قرار نگرفت. کاربرد بنتونیت سدیم در محیط کشت منجر به کاهش معنی دار جمعیت پروتوزوآ و گونه باکتری بوتیریویبریو فیبریسولونس شد.
    نتیجه گیری
    مصرف هر دو آفت کش فوزالون و دیازینون اثرات منفی بر تولید گاز، مولفه های تخمینی و جمعیت کل پروتوزوآ داشت. اثرات سمی فوزالون نسبت به دیازینون بر محیط کشت بیشتر بود. همچنین بنتونیت سدیم علاوه بر توکسین بایندر بودنش، نتوانست از اثرات منفی آفت کش های دیازینون و فوزالون بر محیط کشت بکاهد و باعث ایجاد اثرات منفی بر تولید گاز، مولفه های تخمینی، گونه باکتری بوتیریویبریو فیبریسولونس و جمعیت کل پروتوزوآ شد.
    کلیدواژگان: آفت کش، بنتونیت، تولید گاز، Real Time PCR
  • محمد مهدی معینی*، وفا محمدی چپ دره، منوچهر سوری صفحه 87
    سابقه و هدف
    اسیدوز یکی از مشکلات اکثر دامداری ها است که همه ساله خسارات مالی فراوانی به دامداری ها تحمیل می نماید. با افزایش کنسانتره جیره و افزایش اسیدیته شکمبه، قابلیت هضم فیبر کاهش می یابد و تغییر در جمعیت میکروبی شکمبه مشاهده خواهد شد. جیره هایی که دارای سطوح بالایی از کنسانتره هستند ممکن است با اختلال در مکانیسم گوارش منجر به کاهش ظرفیت بافری شکمبه شوند، متعاقبا اسیدیته شکمبه را تغییر دهند که منجر به اسیدوز می شود. مطالعات نشان داده اند استفاده از بافرها در تغذیه دام، شرایط محیطی شکمبه را بهبود بخشیده و بوسیله تعدیل اسیدیته شکمبه، از افت pH جلوگیری می نماید. مکمل رومینوبافر به منظور پیشگیری از اسیدوز و بهبود عملکرد دام از ترکیب بافرهای رایج و گیاهان دارویی تولید شده است. تحقیق حاضر جهت مقایسه اثر مکمل رومینوبافر، بیکربنات سدیم و مخلوط گیاهان داروئی بر پیشگیری از اسیدوز و بهبود عملکرد دام های پرواری انجام شد.
    مواد و روش ها
    سی و شش راس بره نر نژاد کردی پنج ماهه با وزن اولیه 2±25 کیلوگرم به مدت 100 روز به طور تصادفی در چهار گروه 9 راسی مورد بررسی قرار گرفتند و بصورت انفرادی نگهداری شدند. تیمارها شامل گروه 1: تیمار شاهد (فقط جیره پایه بدون افزودن مکمل دریافت نمودند)؛ گروه 2: رومینوبافر (دو درصد از جیره پایه)؛ گروه 3: بی کربنات سدیم (یک درصد از جیره پایه) و گروه4: مخلوط گیاهان داروئی (دو درصد از جیره پایه)، مورد مطالعه قرار گرفتند. در طول دوره آزمایش؛ عملکرد بره ها، pH شکمبه، میزان ابتلا به اسیدوز، نمونه برداری از فراسنجه های شکمبه ای و فراسنجه های خونی انجام گرفت. برای تعیین دام های مبتلا به اسیدوز، ابتدا با مشاهده علائم ظاهری همچون کم اشتهایی، اسهال و دانه های هضم نشده در مدفوع، بعنوان دام ابتلا به اسیدوز شناسایی می شد سپس pH مایع شکمبه دام مورد نظر در ساعت های دو، چهار، شش و هشت بعد از خوراک دهی مورد بررسی قرار می گرفت.
    یافته ها
    اثر تیمارهای آزمایشی بر اضافه وزن روزانه، خوراک مصرفی و ضریب تبدیل معنی دار بود (01/0.(P< اثر تیمارهای آزمایشی در جیره های پر کنسانتره بر عدم بروز اسیدوز معنی دار بود (01/0P< و 55/52χ2=). مکمل رومینوبافر و بی کربنات سدیم از کاهش pH شکمبه در طول دوره پرواربندی جلوگیری نمودند (05/0.(P< اثر تیمارهای آزمایشی بر فراسنجه های شکمبه ای از قبیل کل اسیدهای چرب فرار، اسید استیک، اسید پروپیونیک، اسید بوتیریک، نسبت استیک به پروپیونیک، نیتروژن آمونیاکی شکمبه و آنزیم TAC شکمبه مثبت و معنی دار بود (05/0>P). اثر تیمارهای آزمایشی بر سطح گلوکز، پروتئین تام، نیتروژن اوره ای خون، کلسترول، بتا هیدورکسی بوتیرات، آنزیم TAC سرم خون در طول دوره آزمایش معنی دار بود (05/0>P).
    نتیجه گیری
    با توجه به نتایج این آزمایش مکمل رومینوبافر سبب بهبود عملکرد و کاهش هزینه تولید در پرواربندی بره شد، بنابراین استفاده از مکمل رومینوبافر تا سطح دو درصد جیره های پرواری پیشنهاد می شود.
    کلیدواژگان: اسیدوز، رومینوبافر، بی کربنات سدیم، گیاه داروئی، بره کردی
  • حسن علی عربی*، حمید ربانی، سید احمد میرهادی، حسن فضائلی، خلیل زابلی صفحه 101
    سابقه و هدف
    امروزه کشت گیاهان علوفه ای مقاوم و سازگار به شرایط خشک و کم آب در ایران از اهمیت خاصی برخوردار است. بر این اساس، اخیرا گیاه تاج خروس به عنوان یک گیاه زراعی از خارج از کشور وارد الگوی زراعی شده است. از آنجا که تحقیقات بسیار اندکی در مورد امکان استفاده از این گیاه به عنوان خوراک دام انجام گرفته است، لذا هدف از مطالعه حاضر بررسی امکان سیلو کردن این گیاه و مقایسه آن با سیلاژ ذرت بود.
    مواد و روش ها
    علوفه تاج خروس سبز و ذرت پس از برداشت به قطعات 5-3 سانتی متری خرد شدند. به منظور تهیه سیلاژ، هر دو علوفه به طور جداگانه در داخل لوله های پلی اتیلن به طول 75 و قطر 16 سانتی متر (در 4 تکرار) سیلو شدند. پس از گذشت زمان های صفر، 40 و 60 روز پس از سیلو کردن، درب سیلوها باز شد و از آنها نمونه برداری صورت گرفت. ترکیب شیمیایی، pH، خصوصیات شیمیایی (کربوهیدرات های محلول در آب، نیتروژن آمونیاکی و غلظت اسیدهای چرب فرار)، قابلیت هضم (به روش برون تنی) و کینتیک تخمیر شکمبه ای (به روش آزمون تولید گاز) هر دو سیلاژ در زمان های صفر، 40 و 60 روز پس از سیلو کردن تعیین شدند.
    یافته ها
    نتایج نشان داد که درصد ماده خشک و پروتئین خام علوفه تاج خروس در تمام زمان ها به طور معنی داری بیشتر از علوفه ذرت بود (05/0P<). تفاوت درصد ترکیبات شیمیایی (ماده خشک، ماده آلی، خاکستر خام، پروتئین خام، دیواره سلولی و دیواره سلولی فاقد همی سلولز) در هر دو علوفه در زمان صفر با سایر زمان ها (40 و 60 روز) نیز معنی دار بود (05/0P<). مقدار pH و نیتروژن آمونیاکی در علوفه تاج خروس در هر 3 زمان نمونه برداری بیشتر از علوفه ذرت بود (05/0P<). اما درصد کربوهیدرات های محلول در آب در علوفه تاج خروس کمتر از علوفه ذرت بود (05/0P<). همچنین، سیلو کردن (اثر زمان) باعث کاهش معنی دار pH و کربوهیدرات های محلول در آب در هر دو علوفه در فاصله زمان بین صفر تا 40 روز شد (05/0P<). غلظت اسید استیک، اسید پروپیونیک و کل اسیدهای چرب فرار در هر دو زمان 40 و 60 روز پس از سیلو کردن، در علوفه تاج خروس به طور معنی داری بیشتر از علوفه ذرت بود (05/0P<). نتایج مربوط به تعیین قابلیت هضم نشان داد که درصد قابلیت هضم ماده خشک (DMD)، درصد قابلیت هضم ماده آلی (OMD) و محتوای ماده آلی قابل هضم (DOMD) در روز صفر در هر دو نوع علوفه یکسان بودند. اما درصد DMD در علوفه تاج خروس در روزهای 40 و 60 پس از سیلو کردن، نسبت به علوفه ذرت افزایش معنی داری نشان داد (05/0P<). بر اساس نتایج آزمون تولید گاز، حداکثر ظرفیت تولید گاز (b) و سرعت تولید گاز (c) در هر سه زمان نمونه برداری در علوفه تاج خروس به طور معنی داری با علوفه ذرت تفاوت داشت (05/0P<). همچنین، سیلو کردن (اثر زمان)، باعث کاهش معنی دار پارامترهای فوق شد.
    نتیجه گیری
    به طور کلی، با توجه به سطح مناسب پروتئین خام، اجزای دیواره سلولی و نیز قابلیت هضم علوفه تاج خروس و خصوصیات سیلویی آن از قبیل pH، میزان کربوهیدرات های محلول در آب، این علوفه می تواند به عنوان یک سیلاژ با کیفیت در تغذیه دام مورد استفاده قرار گیرد.
    کلیدواژگان: ترکیب شیمیایی، قابلیت هضم، کینتیک تخمیر شکمبه ای، علوفه تاج خروس
  • خدیجه انصاری، طاهره محمدآبادی*، محسن ساری صفحه 117
    سابقه و هدف
    برهان گیاهی از تیره ی بقولات بوده؛ بومی آفریقا، آسیا، بخش هایی از امریکا و استرالیا است و در ایران در استان‏های خوزستان، بوشهر، فارس و هرمزگان کاشته می‏شود. برگ، غلاف و گل برهان برای نشخوارکنندگان خوراک‏هایی با ارزش هستند. بنابراین این آزمایش به منظور بررسی میزان تولید گاز، قابلیت هضم آزمایشگاهی و تعداد پروتوزوآ در شتر تک کوهانه تغذیه شده با جیره های حاوی برگ برهان جهت امکان جایگزینی آن حتی تا 100 درصد جایگزین یونجه انجام گرفت.
    مواد و روش ها
    در این آزمایش برگ های برهان از ملاثانی اهواز جمع آوری گردید. چهار شتر تک کوهانه 5 ساله با وزن25±300 کیلوگرم از نژاد عربی انتخاب شدند و به مدت 1 ماه با جیره ای با نسبت 60 درصد باگاس و 40 درصد یونجه (جیره ی بدون برگ برهان) و جیره ی حاوی برگ برهان (100 درصد جایگزین یونجه) که هر جیره دو تکرار داشت برای یک دوره ی یک ماهه تغذیه شدند. در پایان دوره ی آزمایش از شترهای تغذیه شده با جیره های آزمایشی مایع شکمبه گرفته شد و شمارش تعداد پروتوزوآ، تولید گاز و قابلیت هضم آزمایشگاهی ماده فیبری و پروتئینی انجام گردید.
    یافته ها
    بر اساس نتایج، هیچ گونه پروتوزوآیی در مایع شکمبه شترهای تغذیه شده با جیره های آزمایشی مشاهده نشد. تفاوت معنی-داری در پتانسیل تولید گاز و نرخ تولید مربوط به شترهای تغذیه شده با جیره های آزمایشی مشاهده شد (05/0>(P. پتانسیل تولید گاز باگاس و کنجاله سویا در شترهای تغذیه شده با جیره حاوی برهان بیشتر از جیره بدون برهان بود. فراسنجه های تخمیری مربوط به باگاس از جمله ماده ی آلی واقعا هضم شده و توده ی میکروبی در شترهای تغذیه شده با جیره حاوی برهان بیش از جیره بدون برهان بود (05/0>P )، همچنین راندمان سنتز توده ی میکروبی جیره برهان کمتر از جیره بدون برهان بود (05/0>P ). مقدار عامل تفکیک مربوط به جیره بدون برهان ( 10/10میلی گرم بر میلی لیتر) بالاتر از جیره حاوی برگ برهان (81/8 میلی گرم بر میلی لیتر) به دست آمد. همچنین فراسنجه های تخمیری مربوط به کنجاله سویا شامل ماده ی آلی واقعا هضم شده، توده ی میکروبی و راندمان سنتز توده ی میکروبی در جیره بدون برهان بیشتر از جیره حاوی برهان بود (05/0>P). عامل تفکیک نیز در گروه برهان و بدون برهان اختلاف معنی داری با هم نداشتند (05/0
    نتیجه گیری کلی: بر اساس نتایج، هیچ گونه پروتوزوآیی در مایع شکمبه شترهای تغذیه شده با جیره های بدون برهان و حاوی برگ برهان مشاهده نشد و با جایگزین کردن 100 درصد برگ برهان به جای یونجه، پتانسیل تولید گاز در شترهای تغذیه شده با جیره آزمایشی نسبت به جیره ی بدون برهان بیشتر بوده است، همچنین قابلیت هضم ماده ی خشک و الیاف نامحلول در شوینده ی خنثی و اسیدی باگاس در دام ها تفاوت معنی داری نداشتند، بنابراین می توان آنرا در جیره ی شتر تک کوهانه استفاده کرد.
    کلیدواژگان: برهان، پروتوزوآ، پتانسیل تولید گاز، شتر تک کوهانه
  • صحت روش های مختلف بیزی در ارزیابی ژنومی صفات آستانه ای با معماری ژنتیکی متفاوت
    حسین بزی، مجتبی طهمورث پور، محمد رکوعی صفحه 135
    سابقه و هدف
    انتخاب ژنومی که نوعی انتخاب به کمک نشانگرهای ژنتیکی می باشد، اثر همه نشانگرهای ژنتیکی پراکنده در سرتاسر ژنوم را به طور هم زمان برآورد می کند. درنتیجه انتخاب ژنومی به طور بالقوه توانایی توجیه همه واریانس ژنتیکی صفت را دارد. اساس کار در انتخاب ژنومی عدم تعادل پیوستگی بین نشانگر و جایگاه صفات کمی می باشد. با توجه به کمتر مورد توجه قرار گرفتن ارزیابی ژنومی صفات دارای توزیع فنوتیپی گسسته که اکثرا دارای وراثت پذیری پائین هم می باشند، در این تحقیق صحت ارزیابی های ژنومی صفات آستانه ای و صفات پیوسته حیوانات در قالب سناریوهای مختلفی با استفاده از شبیه سازی رایانه ای مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت
    مواد و روش ها
    در این مطالعه ژنومی حاوی 1000 نشانگر تک نوکلئوتیدی دو آللی با تراکم 1/0 سانتی مورگان بصورت تصادفی روی کروموزومی به طول 100 سانتی مورگان شبیه سازی شد. تعداد QTLهای10، 50 و 100 و سطوح وراثت پذیری 1/0، 2/0 و 3/0 برای صفات آستانه ای و پیوسته در نظر گرفته شد. صفات آستانه ای با سطوح فنوتیپی دو، چهار، هشت و شانزده و صفات پیوسته به عنوان شاهد در سه جمعیت 1000، 2000 و 5000 با سه روش آماری بیز A، بیزB و بیز C مورد ارزیابی قرار گرفت. پیاده سازی سناریوهای مورد نظر در این مطالعه با استفاده از بسته های hypred و BGLR در محیط نرم افزار R انجام گرفت.
    یافته ها
    مقادیر صحت ارزشهای اصلاحی ژنومی صفات مختلف در همه سناریوهای مورد بررسی نشان از افزایش همبستگی بین ارزش های اصلاحی برآورد شده با ارزش های اصلاحی واقعی با افزایش تعداد سطوح فنوتیپی در صفات آستانه ای دارد. دامنه تغییرات صحت های بدست آمده در سناریوهای مختلف برای صفت آستانه ای با دو گروه فنوتیپی از همه صفات دیگر بیشتر بوده است. البته با افزایش تعداد گروه بندی ها تفاوت بین صفات با 2 گروه فنوتیپی با صفات با چهار گروه فنوتیپی قابل محسوس تر می باشد. ولی از 4 سطح فنوتیپی هر چه بالاتر می رویم مقادیر بدست آمده نزدیکتر به هم می باشد. صحت های پیش بینی شده در روش های مورد مطالعه بدلیل تشابه ماهیت محاسباتی به هم نزدیک بوده ولی تغییر صحت ها نسبت به تغییر تعداد QTL ها برای صفات آستانهای و صفات پیوسته در روش آماری بیز C منظم تر مشاهده می شود. با افزایش وراثت پذیری صفت، صحت برآورد اثرات آللی و متعاقب آن پیش بینی ارزش های اصلاحی ژنومی افزایش یافت. کمترین و بیشترین مقادیر صحت ارزش های اصلاحی ژنومی به ترتیب برای صفات آستانه ای دوسطحی آنالیز شده با روش بیز B در سطح وراثت پذیری 1/0 و صفات پیوسته آنالیز شده با روش بیزA در سطح وراثت پذیری 3/0 ثبت شد. برای پیش بینی ارزش های اصلاحی ژنومی در انتخاب ژنومی نیاز به برآورد اثرات آللی (SNP) در جمعیت مرجع می باشد. لذا افزایش تعداد QTLها از 10 به 100 و افزایش تعداد افراد جمعیت مرجع از 1000 به 5000 فرد منجر به افزایش میزان صحت پیش بینی ارزش های اصلاحی ژنومی در همه صفات آستانه ای و صفات پیوسته گردید.
    نتیجه گیری
    برای ارزیابی ژنومی صفات آستانه ای استفاده از روش های آستانه ای را می توان جایگزین روش های استاندارد کرد. چون ارزیابی ژنومی صفات آستانه ای با روش های استاندارد منجر به کاهش صحت ارزیابی های ژنومی می گردد، حتی برای صفات با 16 گروه فنوتیپی هم استفاده از روش های آستانه ای در همه سناریوها منجر به دقت بیشتر ارزشهای اصلاحی ژنومی نسبت به روش های استاندارد گردید. افزایش گروه بندی صفات آستانه ای منجر به افزایش صحت ارزش های اصلاحی ژنومی می گردد، ولی بیش از 8 سطح فنوتیپی برای صفات آستانه ای توصیه نمی شود، چون تاثیر چندانی در افزایش صحت ارزیابی های ندارد.
    کلیدواژگان: انتخاب ژنومی، روش های بیزین، صحت ارزیابی، صفات آستانه ای، معماری ژنتیکی
|
  • N. Farzin *, A. Mirjalali, R. Abdullahpour, A. Seraj Page 1
    Background And Objectives
    Body condition score of sheep depends on the amounts of muscle and fat tissues in horizontal and vertical lumbar vertebrae that show the obesity of live animal. This rating also controls body condition of ewe to detect physical changes and can modify farm management toward improving productive and reproductive traits and thus farm efficiency. The aim of this study was to investigate the effect of BCS of ewes on lamb body weight and litter size in Chaal sheep.
    Materials And Methods
    Body condition scores of 147 ewes with the age of one to six years old and body weight of 45 to 75 kg were used in a sheep farm located in Takestan County, Qazvin, Iran. Body condition scores of ewes were recorded at 10 to 12 days before mating. Ewes were divided based on BCS into five groups with an increment of one unit (1, 2, 3, 4 and 5). Body condition scores were measured by hand and feeling the muscle and fat tissues along the backbone (between the four last lumbar vertebrae of the spine and the last rib). Minitab 14 was used to estimate the effects of body condition scores on litter size and lamb body weights at birth, weaning and fifth months of age. General linear model and Logistic procedures were used for analyzing body weight traits and litter size, respectively.
    Results
    Effects of sex and litter size were significant on lamb body weights and male and single lambs were heavier than female and twine lambs at birth, weaning and fifth month of age. Ewe weight did not show significant effect on lamb body weight traits. Ewe age had a significant effect on birth weight and non-significant effects on weaning and fifth month body weights. Also, lamb birth weight had a significant effect on latter body weights and heavier lambs at birth showed more weights at weaning and fifth month. Body condition score showed significant effect on litter size and lamb weights at different ages. Lamb of ewes with BCS 3 and higher were heavier at birth, weaning and 5th month. The highest rate of twinning was recorded in ewes with BCS 3.
    Conclusion
    These results suggested that Chaal ewes with at the least BCS of 3 at mating had better productive performance and flushing could be used to improve productive and reproductive abilities in ewes with less BCS.
    Keywords: Chaal sheep, Body condition score, Body weight, Number of lambs per lambing
  • A. Akbari Afjani *, H. Amanlou, A. Zali, H.R. Mirzaei Alamouti, M. Ganjkhanlou Page 15
    Background And Objectives
    Using agricultural and food industry by-products can reduce nutritional cost. Among by-products, pomegranate seed pulp (PSP) can be used in animal nutrition. To improve the using of the oil in pomegranate seed which most of it is long chain fatty acids, L-carnitine can be utilized. It is effective on long chain fatty acid oxidation for increasing milk production efficiency. This study was designed to investigate the effects of PSP containing unsaturated fatty acids with L-carnitine, on the quantity and quality of milk from Mahabadi lactating goats as well as their rumen activity.
    Materials And Methods
    Thirty-two Mahabadi lactating goats with days in milk of 45±6, daily milk production of 1.05±0.20 kg, the average age of three years, 39.8±4.1 kg weight with one sucker kid. Goats were assigned to four groups with eight animals per group. The goats were used in a 2 × 2 factorial arrangement with two levels of 0 and 10% PSP and 0 and 300 parts per millions of L-carnitine per kg of dry matter for six weeks. The experimental diets included: diet without PSP and L-carnitine (control group), diet with 10 percent of PSP without L-carnitine (PSP group), and diet without PSP but with 300 parts per million per kg of dry matter L-carnitin (LC group), and diet with 10 percent PSP and 300 parts per million per kg DM L-carnitine (PSP group), respectively. According to feeding goats individually, goat feed intake were recorded daily. Milk production for every goat was measured two times per day using a milking machine. Sampling from the rumen fluid was done on the last day of the final week of the experiment just three hours after morning feeding with using the esophagus tube connected to vacuum pump. Data analysis was performed using SAS 9.1 (2002) software, and MIXED procedures.
    Results
    The results of this experiment showed that the addition of PSP and L-carnitine to the diet had no effect on final weight, total weight, average daily gain and dry matter intake, and the change in conversion factor was insignificant. Milk production (grams per day) were not different between treatments, but on the basis of 4 percent fat corrected milk, fat percentage, fat content and fat / protein ratio significantly increased by addition of PSP (P0.05). Also, PSP and L-carnitine did not have any significant effects on molar ratio of the all volatile fatty acids and acetate to propionate ratio, but interaction between PSP and L-carnitine administration increased acetate molar ratio and reduced the isovaletaye and butyrate molar ratio (P
    Conclusion
    The results showed that the addition of the PSP and L-carnitine to the diet improved the quality of the goat milk. Although simultaneous use of PSP and L-carnitine showed no significant effect on milk production, also interaction of PSP and L-carnitine on rumen activity led to increase in acetate production. According to the results, it can be concluded that PSP can be utilized in animal nutrition as a cheap by-product to improve production and composition of goat milk and L-carnitin also can be used as an effective supplement on dietary fat and better supply of energy available in nutrition of dairy goat.
    Keywords: Average daily gain, Dairy goat, Performance, Rumen parameters, Ammonia nitrogen
  • A. Rashedi Dehsahraei, J. Fayazi *, R. Abdollaho Arpanahi, J. Van Der Werf, H. Roshanfekr Page 29
    Background And Objectives
    Accurate estimation of variance components using pedigree and genomic data is important for prediction of breeding values. Availability of high density single nucleotide polymorphisms (SNP) arrays and genotyping many individuals resulted in the increase of accuracy of population-based estimates. Genomic selection potentially can explain all genetic variance by markers. The aim of this study was to determine the amount of genomic additive variation for birth weight and weaning weight of Merino sheep by different minor allele frequency (MAF) groups using two statistical approaches i.e. REML and Bayesian.
    Material and
    Methods
    In this study, data of 2189 Merino sheep, genotyped by 50k Illumina SNP chip were used. After the quality control of genotyping data, 47342 markers remained for subsequent analysis. For birth weight and weaning weight 1331 and 2136 records were available, respectively. To study the association between allele frequency spectrum and captured additive genetic variance, all SNPs were partitioned in five MAF bins with the equal numbers of SNPs (0-0.18, 0.18-0.28, 0.28-0.36, 0.36-0.43 and 0.43-0.499). The analysis was performed using REML and a Bayesian method implemented via Gibbs sampling and RKHS model.
    Results
    Using all common SNPs in REML approach, estimates of genomic heritability were 0.58±0.07 and 0.46±0.05 for birth weight and weaning weight, respectively. This heritability values in Bayesian analysis and RKHS method for these traits were estimated to be 0.58±0.07 and 0.46 ± 0.05, respectively. The amount of genetic variation explained by five different MAF groups was different in separate and joint analysis. The estimates from separate analysis were higher than joint analysis for two traits and two (REML and Bayesian) methods. In separate analysis, the genomic heritability was similar for all MAF bins by two approaches. In the joint analysis there were large differences between REML and Bayesian estimates in terms of explaining genetic variation across MAF subsets. For birth weight, SNPs with MAF 0.18-0.28 marked the largest amount of genomic heritability using REML method. In this method, heritability of Weaning weight was zero using SNP with MAF 0.43-0.499. All MAF bins contributed to genetic variation in Bayesian method. In separate analysis, sum of genomic variances for five MAF bins was larger than estimated variance by all set of SNPs together, while sum of this variances in joint analysis was same as the value of variance obtained by all SNPs for both traits and both statistical methods.
    Conclusion
    Variance components obtained by Bayesian method are more realistic, because they have less prediction error variance. Bayesian methods considered common prior distribution for the variance, so results of this method were more reliable than other methods. Although the number of SNPs in different groups was similar, the amount of genetic variance explained by the different MAF groups was different.
    Keywords: Genomic prediction, Minor allele frequency, Bayesian approach, Joint analysis, Sheep
  • G. A. Farahbakhsh, M. Foroozmand, A. Keshtkaran, R. Naghiha * Page 45
    Background And Objectives
    Different cereals are used to feed the sheep. The grains have different level and combinations of non-fiber carbohydrates (NFC) that can affect the digestibility and performance of the lamb. This study was conducted to evaluate the effect of dietary level of NFC and type of cereal grain on performance, nutrient digestibility and carcass characteristics of fattening lambs.
    Materials And Methods
    In this study, twenty nearly 90 day-old lambs with the average weight of 25±1/1 kg were assigned in a factorial arrangement based on completely randomized design with four treatments and five replicates each, over 80 days. Treatments consisted of 1- ground barley grain with 33 percent NFC, 2- milled barley grain with 40 percent NFC, and 3- ground corn with 40 percent of NFC. Metabolizable energy, crude protein, forage to concentration ratio and cell wall level were same between experimental treatments. In this experiment, feed and fecal sampling was performed on two times during the experimental period. At the end of the finishing period, two lambs from each treatment were slaughtered and carcass weight and hot, hip, shoulder, fat, carcass without tail, thigh and shoulder, weight of liver, kidney, heart, pancreas, abdominal fat and empty rumen and reticulum were recorded.
    Results
    Digestibility of organic matter, neutral detergent fiber and crude ash decreased with increasing levels of NFC. Use of corn grain increased of digestibility organic matter, acid detergent fiber and crude fat. There were significant differences between treatments for carcass treatments, percent of pestle, carcass without tail, percent of abdominal fat and tail to carcass. The lowest percent of kidney and pancreas was observed in corn grain with 40 percent NFC. Using corn with 33 percent NFC caused the decrease in rumen and reticulum emptiness.
    Conclusion
    The results showed that lambs performance, carcass weight, thigh percent and carcass without tail and abdominal fat percentage and fat in the carcass weight were affected by grain. The dry matter digestibility was not affected by grain, but organic matter digestibility was higher in lambs that fed diets containing corn. It seems that corn with 40 percent carbohydrate showed better performance among treatments and recommended for breeding programs.
    Keywords: Fattening lamb, Carcass characteristic, Barley, Corn, Non-fiber carbohydrate
  • N. Papi *, A. Mostafa Tehrani Page 59
    Background And Objectives
    Fattening lambs is an important source of animal protein in Iran. The fattening enterprise is performed by rearing livestock on pasture or at feedlot or both of them. At this time, feedlot system with feeding high concentrate diets is more prevalent than other systems. This study was conducted to evaluate the effects of using different dietary forage to concentrate ratios on growth performance, feed intake, feed efficiency, and carcass characteristics of fattening Chall male lambs in Animal Science Research Institute.
    Materials And Methods
    Eighty Chall male lambs breed, averaging four to five months of age and body weight of 33.5±3.9 kg were randomly assigned to four treatments with four replicates of five animals per treatment. Four diets containing alfalfa hay-to-concentrate ratios (DM basis) of 70:30, 50:50, 30:70, 10:90; Metabolizable energy of 2.23, 2.43, 2.58; 2.71 Mcal/kg DM and CP contents of 151, 158, 164, and 170 g/kg were randomly assigned to four groups, respectively. The diets were prepared in pelleted form and lambs were fed three times a day at 8.00, 14.00 and 20.00 for 84 days ad libitum. At the end of the feeding period, all lambs were weighed after 16 h feed deprivation and one lamb from each replicate was slaughtered. After complete bleeding, the bodies were skinned and the internal organs such as head, feet and skin were weighed. The carcasses were eviscerated, and the internal organs or tissues and digestive tract were separated and weighed. The hot carcasses were weighed and chilled at 4ºC for 24 h. The cold carcasses were weighed and sawed into two symmetrical sides along backbone. The right side carcasses were cut into six wholesale cuts (neck, shoulder, leg, rack–loin, brisket– flank, and tail fat) and weighed separately. All cuts except tail fat were dissected into the main tissue components (lean, subcutaneous and inter-muscular fat, and bone) and the weight of each tissue was recorded.
    Results
    Dry matter intake and feed conversion ratio (P
    Conclusion
    In conclusion the results of this study indicated that the increase of dietary concentrate (up to 700 g/kg) improves growth rate, FCR and dressing percentage without negative effect on carcass lean-to-fat ratio of Chall lambs.
    Keywords: Dry matter intake, Feed conversion ratio, Carcass characteristics, Lean, Back-fat thickness
  • M. Kazemi*, A.M. Tahmasbi, R. Valizadeh, A.A. Naserian, A. Eskandary Torbaghan Page 71
    Background And Objectives
    Organophosphate (OP) compounds such as phosalone and diazinon are a diverse group of chemicals used against a wide range of agricultural pests. Ruminant animals are raised in environments that may expose to a wide variety of pesticides. Exposure of animals to these types of pesticides may be intentional, such as the dermal application of various pesticides for control of insect and parasite infestation, or exposure may be accidental, such as the consumption of chemically-contaminated feed. The first concern is the potential deleterious effect of the chemical on the animal health. The second concern, particularly to animal food producers is health of livestock products. So the purpose of this experiment was to study the effect of diazinon and phosalone on the fermentation parameters, protozoa population and a ruminal fibrolytic bacteria species (Butyrivibrio fibrisolvens) in the culture medium using real-time PCR.
    Materials And Methods
    Phosalone and diazinon, two organophosphate pesticides at three levels (0, 100 and 500 ppm) and sodium bentonite at two levels (0 and 2% of diet DM) were used with a factorial experiment 2×3×2 in a laboratory media according to completely randomized design. The gas production was measured and the some parameters were also estimated by the cumulative gas production technique. The total protozoa and the ruminal bacterium Butyrivibrio fibrisolvens in the culture medium were determined by the real-time PCR.
    Results
    The cumulative gas production after 12, 24 and 48 h of incubation, and also the rate (cgas) and potential gas production (bgas) were significantly decreased when phosalone or diazinon were added to the culture medium. Adding phosalone and diazinon to the culture medium were significantly decreased the total estimated parameters such as organic matter degradability, metabolizable energy, net energy for lactation, microbial protein yield and shortchain fatty acids. Adding sodium bentonite (2%) to the culture medium also resulted in a significant decrease in the above-mentioned parameters. The protozoa population was significantly decreased following application of two pesticides to the culture medium, but ruminal bacterium Butyrivibrio fibrisolvens was not affected by the type of pesticide. Application of sodium bentonite in the culture medium also decreased significantly the population of protozoa and ruminal bacterium Butyrivibrio fibrisolvens.
    Conclusion
    Using both diazinon and phosalone had negative effects on the gas production, estimated parameters and total protozoa. Toxicity of phosalone on the culture medium was more in comparison to diazinon. Sodium bentonite as a toxin-binder could not decrease the negative effects of both phosalone and diazinon in the culture medium and resulted in negative impacts on the gas production, estimated parameters, ruminal bacterium Butyrivibrio fibrisolvens and total protozoa.
    Keywords: Pesticide, Phosalone, Diazinon, Gas production, Real-time PCR
  • M.M. Moeini *, W. Mohamadi Chapdareh, M. Sori Page 87
    Background And Objectives
    Acidosis is a problem for most livestock farms that imposes economic losses every year. Subsequent to the increase in concentrate in diet, the rumen fluid become acidic, digestibility of fiber decreases and changes in the rumen microbial population will be observed. Diets with high levels of concentrates may lead to reduce the rumen buffering capacity by interfering with the mechanisms of digestion and subsequently alter rumen pH. Studies have shown that the use of buffers in animal nutrition, improved rumen environmental conditions via moderated rumen pH, to prevent the pH reduction. Rumenobuffer supplement has been produced for prevention of acidosis and improving the animal performance. Rumenobuffer supplement formed by common buffers and a few herbs. This experiment carried out to compare the effect of Rumenobuffer supplementation, sodium-bicarbonate and mixed herbs on the prevention of acidosis and improving the performance of fattening lambs.
    Materials And Methods
    Thirty-six male Kurdy lambs (25±2 kg), five months old, were reared for 100 days. Animals were randomly allocated in four groups, including nine lambs in each group. Lambs were maintained individually. Treatments were; Group 1: control (basal diet), Group 2: Rumenobuffer (two percent of the basal diet), Group 3: sodium bicarbonate (one percent of the basal diet), Group 4: mix herbs (two percent of the basal diet). During the experiment, performance, rumen pH, acidosis, rumen fluid parameters and blood parameters were recorded. In order to determine the animals with acidosis, those with symptoms of anorexia, diarrhea and undigested seeds in the stool, were selected, then the pH of the ruminal fluid of the animal was studied at 2, 4, 6, and 8 hours after feeding.
    Results
    The results showed that daily gain, feed intake and feed conversion ratio improved compared to controls (P
    Conclusion
    Due to better performance and reducing the production-cost in fattening lambs, using the Rumenobuffer supplementation up to 2 percent in feedlot diets is suggested.
    Keywords: Acidosis, Rumenobuffer supplementation, Sodium bicarbonate, Herbs, Kurdy lamb
  • H. Aliarabi *, H. Rabbani, S.A. Mirhadi, H. Fazaeli, K. Zaboli Page 101
    Background And Objectives
    Today, the cultivation of forage crops that are resistant and adaptable to dry conditions and droughts is important in Iran. Therefore, recently amaranth as a crop imported from abroad has entered to crop pattern of country. Since, very little research has been conducted on the possibility of using this crop as an animal feed, so, the aim of this study was to investigate the possibility of its ensiling and comparing with corn silage.
    Materials And Methods
    Green amaranth and corn forages were chopped into 5-3 cm pieces after harvesting. In order to produce silages, both forages separately were ensiled within polyethylene pipes with a 75 cm length and a 16 cm diameter (four replicates). Silos were opened and sampled at zero, 40 and 60 days after ensiling. Chemical composition, pH, chemical characteristics (water soluble carbohydrates, ammonia nitrogen and volatile fatty acid concentrations), digestibility (in vitro) and ruminal fermentation kinetics (gas production test) of both silages were determined at zero, 40 and 60 days.
    Results
    Results showed that DM and CP of amaranth forage at all sampling times were significantly higher than those of corn forage (P
    Conclusion
    Overall, according to the appropriate level of crude protein, cell wall components and digestibility of amaranth and its silage characteristics, such as pH and amount of the water soluble carbohydrates, this forage can be used as a fine silage in animal nutrition.
    Keywords: Chemical composition, Digestibility, Ruminal fermentation kinetics, Amaranth forage
  • Kh. Ansari, T. Mohammadabadi *, M. Sari Page 117
    Background And Objectives
    Siris (Albizia lebbeck) belongs to fabaceae family and is native to Africa, Asia, some areas of America and Australia. It is planted in Khuzestan, Bushehr, Fars and Hormozgan provinces in Iran. Siris leaf, flower and pod are valuable for ruminants. Therefore, this experiment carried out to survey gas production, in vitro digestibility and protozoa population in one-humped camel fed with diets containing Albizia lebbeck as replacement for alfalfa even to 100 percent.
    Material and
    Methods
    In this trial, Albizia lebbeck leaves were collected from Mollasani of Ahwaz. Four Arabian dromedary camels about five years old and 300±25 kg weight were selected and fed about one month with a diet 60 percent bagasse 40 percent alfalfa (diet without Albizia lebbeck) and a diet containing Albizia lebbeck (100 percent as replacement of alfalfa) with two replicates. At the end of experiment, rumen fluid was taken from fistulated camels fed with experimental diets and protozoa population, gas production and in vitro digestibility was determined.
    Result
    According to results, no protozoa were found in the rumen fluid of camels fed with experimental diets. Significant difference in the gas production potential and rate of camels fed with experimental diets was observed (P0.05). Dry matter digestibility and neutral detergent fiber and acid detergent fiber of bagasse in camels fed with Albizia lebbeck and without Albizia lebbeck treatments was not difference (P>0.05). Also dry matter digestibility of soybean meal in camels fed with Albizia lebbeck and without Albizia lebbeck treatments was different (P
    Conclusion
    Based on these results, any protozoa in the rumen fluid of camels fed with control and Albizia lebbeck diets was not found. With replacing 100 percent Albizia lebbeck leaf instead of alfalfa, gas production potential in the camels fed with experimental diet were higher in compared to the control diet. Digestibility of dry matter, neutral detergent fiber and acid of bagasse in animals had no significant difference. Therefore, Albizia lebbeck can be used in one humped camel diet.
    Keywords: Albizia lebbeck, Protozoa, Gas production, One-humped camel