فهرست مطالب

ادبیات عرفانی - پیاپی 17 (پاییز و زمستان 1396)
  • پیاپی 17 (پاییز و زمستان 1396)
  • تاریخ انتشار: 1396/10/21
  • تعداد عناوین: 7
|
  • زهرا عباسی *، امین خسروی صفحات 7-27
    در نگاه زبان شناسان شناختی، استعاره مفهومی به هرگونه فهم و بیان تصورات انتزاعی در قالب تصورات ملموس اطلاق می شود. در این پژوهش، از میان راهکارهای مختلفی که لیکاف و ترنر در تحلیل استعاره مفهومی استفاده کرده اند، با استفاده از ویژگی سلسله مراتبی مدل استعاره زنجیره بزرگ، به بررسی مفهوم تکامل در اشعار مولانا پرداخته می شود. بررسی اشعار مولانا نشان داد خصوصیت سلسله مراتبی استعاره زنجیره بزرگ که نشان دهنده نوعی تکامل است، در نظام ذهنی مولانا نیز برقرار است. او تکامل انسان را در گذشتن از قالب جمادات و گیاهان و حیوانات و حتی خود انسان و رسیدن به مراتب بالاتر یعنی فرشتگان و قرب الهی بیان می دارد که این دو مرتبه اخیر از نظر زبان شناسان شناختی دور مانده است. مولانا شرط گذشتن و عبور از مراتب پایین تر را مردن و فنا می داند و آن را با نوعی استعاره جهتی یعنی حرکت روبه جلو نشان می دهد که در آن، درک استعاری ویژگی های یک ماهیت در یک سطح، از طریق ویژگی های یک ماهیت در سطح دیگر امکان پذیر است؛ یعنی هر بار با زایشی مجدد روبه رو هستیم. با توجه به ماهیت جهانی جسم انسان و محققا الگوهای جهانی تعاملات فیزیکی ما با جهان، این نوع رابطه در میان فرهنگ های مختلف همچنان تا حدی یکسان عمل می کند، اما جهان بینی و تجربیات مولانا تکاملی افزون تر از نگاه زبان شناسان برای انسان ترسیم کرده است.
    کلیدواژگان: مولوی، تکامل، مرگ، استعاره مفهومی، استعاره زنجیره بزرگ
  • زهرا حیاتی *، سمیه جباری صفحات 29-58
    ساختارگرایان منطق ذهن و زبان انسان را بر پایه ساختاری دوقطبی تعریف می‏کنند که بین دو سوی آن رابطه تقابلی حاکم است. منتقد ساختارگرا با تکیه بر این ایده محوری که میان کلیت متن و اجزای آن رابطه‏ای تنگاتنگ برقرار است، تقابل‏های خرد متن را جست وجو می‏کند تا با درک آن‏ها به تقابل‏ کلان‏تر دست یابد و بتواند دلالت ضمنی اثر را توضیح دهد. در پژوهش حاضر، تقابل‏های مثنوی و غزلیات شمس بررسی و تحلیل می‏شود. روش پژوهش بر سه مرحله استوار است: 1. تحدید حوزه معنایی تقابل‏ها با تاکید بر کلان‏نمادها در مثنوی غزلیات شمس؛ 2. استخراج تقابل‏هایی که با کلان‏نمادهای شیر و خورشید ساخته شده‏اند؛ 3. فهم رابطه دوسویه تقابل‏ها؛ 4. تحلیل معنا و شیوه بیان تقابل‏های به‏دست آمده. مطابق نتایج، در بیشتر موارد، رابطه های طبیعی و منطقی تقابل‏ها در مثنوی و غزلیات شمس مشترک است. 1. هنجارشکنی در روابط تقابلی، گاهی در مثنوی بیشتر است و گاهی در غزلیات شمس. در این میان، بسامد و تنوع هنجارشکنی در رابطه تقابل‏های غزلیات چشمگیرتر است؛ 2. در برخی موارد، هنجار و هنجارشکنی در رابطه تقابلی دوگانه ها میان مثنوی و غزلیات شمس، مشابه و مشترک است؛ 3. در مواردی اندک نیز تقابل‏ها فقط در یکی از دو متن مورد مطالعه پردازش شده‏اند.
    کلیدواژگان: مثنوی، غزلیات شمس، کلان نماد، تقابل، شیر، خورشید
  • زهرا رجبی * صفحات 59-82
    فراداستان یکی از رویکردهای مدرن داستان نویسی در ادبیات داستانی پسامدرن است که عموما پیدایش آن را محصول قرن بیستم میلادی می دانند. در ایران نیز پژوهشگران دیرینه، پیدایش و نمود این تکنیک داستان نویسی را عمدتا در آثار داستانی معاصر دهه 70 به بعد می دانند، اما نگارنده بر آن است که در مثنوی مولوی، شگردهای داستان نویسی فراداستان به کار رفته است. پژوهش حاضر با بررسی مولفه ها و شگردهای اساسی فراداستان درداستان دقوقی از دفتر سوم مثنوی مولوی به شیوه توصیفی-تحلیلی به این پرسش پاسخ می دهد که آیا می توان مولوی را نویسنده ای فراداستانی و پسامدرن دانست؛ و اینکه کدام یک از شگردهای این سبک پسامدرن در داستان دقوقی به عنوان یک اثر کلاسیک فارسی وجود دارد. مطابق نتایج، داستان دقوقی روایتی کاملا فراداستانی و پسامدرن است که نویسنده آن در خلق این داستان، از بسیاری از مولفه ها و شگردهای سبک فراداستان مانند چارچوب بندی فراداستانی، اتصال کوتاه، بازی های زبانی، تناقض و ناسازه، و اقتباس بهره برده است.
    کلیدواژگان: پسامدرنیسم، دقوقی، فراداستان، مثنوی، مولوی
  • فواد مولودی*، مریم عاملی رضایی صفحات 83-99
    مفهوم «دیگری»، از وجوه ممتاز و واسازانه دستگاه نظری ژاک لکان و یکی از مهم ترین فراروی های او از اندیشه فرویدی است. دستگاه فکری فروید بر مفهوم «خود» بنا شده بود. وی بخش اعظم مباحث مربوط به ناخودآگاهی روان را در رابطه با «خود»ی تعریف کرده بود که ذاتی روشن و قوام یافته داشت و حدفاصل «نهاد» و «فراخود» بود، اما لکان از همان آغاز در تعریف وجودی «خود» شک کرد و نشان داد در مراحل رشد روانی انسان، هیچ گاه تصویری یکه و همگن از «خود» وجود ندارد. به تعبیر لکان، «خود» همان دیالکتیک «خود-دیگری» شکل گرفته در مرحله خیالی و نمادین است. «دیگری» بخش وجودی «خود»، و از همان آغاز آمیخته با آن است. «دیگری» به طرق مختلف درونی می شود و آمیخته با «خود» همیشه در روان حاضر است (حتی برداشت و تصویر از «خود» نیز آمیخته «دیگری» ذهنی است). زمانی که «دیگری» به مثابه متعینی بیرونی وجود دارد، ممکن است به شدیدترین شکل ممکن درونی سازی و همذات پنداری شود و حیاتی ذهنی یابد؛ همان چیزی که در رابطه شمس و مولانا شاهدش هستیم: دو روح سرگشته ای که هریک امکانات ذهنی و روانی خود را در دیگری می بیند و هردو در طول فرایند کشف یکدیگر، مرتبا دیالکتیک «خود-دیگری» ذهنی شان را بر هم اعمال می کنند. اگر از منظر شمس به این رفت وبرگشت های روانی بنگریم، درمی یابیم که اساس رابطه او و مولانا، جابه جایی های مکرر موقعیت ذهنی عاشقی و معشوقی برای هردو آن هاست؛ به گونه ای که در تمثیل های مختلف تکرارشونده می توان وجوهی از این آیینه گردانی ها را در مقالات شمس یافت.
    کلیدواژگان: لکان، دیگری، خود، شمس تبریزی، مولوی
  • محمدامیر جلالی * صفحات 101-122
    در پژوهش حاضر، به بررسی نحوه بازتاب ادبیات عاشقانه عرب عصر اموی در آثار مولانا (مثنوی، مکتوبات، فیه ما فیه، مجالس سبعه، غزلیات شمس) و مقالات شمس تبریزی، ماخذیابی داستان ها و ابیات، و بررسی برخی از تصرفات هنری مولانا و شمس در اشعار و روایات اصلی پرداخته می شود. پرسش های این پژوهش این است که در آثار مولانا و شمس، چه نمودهایی (اعم از داستان و سروده) از ادبیات عاشقانه عصر اموی وجود دارد و این نمودها در این متون چه تغییراتی یافته اند. همچنین آیا این تغییرات، ناشی از تصرفات شخص مولانا و شمس اند یا برخاسته از منابعی هستند که از آن ها بهره جسته اند؟ چنانکه خواهیم دید، آثار شمس و مولانا دربردارنده ابیات شاعرانی از عصر اموی و نیز داستان هایی درباره زندگی آن هاست. تصرفات مولانا از گونه تغییراتی در شخصیت ها، قهرمان، زمان تاریخی داستان، نام سراینده و متن اشعار است. برخی از این تصرفات، ناشی از خلاقیت های فردی مولاناست و منشا برخی نیز منابع پیش از مولاناست. تصرفات مولانا در متن اشعار نیز برخی آگاهانه و در برخی موارد ناآگاهانه و ناشی از نقل از حافظه است. در پژوهش حاضر، برخی از ابیات قیس بن ملوح عامری، عمر بن ابی ربیعه، عروه بن حزام، احوص انصاری، ابن میاده، معاویه بن ابی سفیان (از دوره اموی)، حلاج، متنبی، ابوفراس حمدانی و انوری (از سده های بعد) در آثار مولانا و شمس ماخذیابی شده و پیشینه برخی از روایات، در متونی نظیر الاغانی، دیوان مجنون به روایت ابی بکر والبی، مصیبت نامه عطار، هزار حکایت صوفیان، فتوحات ابن عربی، رساله عینیه غزالی، تمهیدات و نامه های عین القضات نشان داده شده است.
    کلیدواژگان: مولانا، شمس، تصرفات شکلی و محتوایی، ادبیات عصر اموی، لیلی و مجنون
  • پارسا یعقوبی جنبه سرایی * صفحات 123-143
    مثنوی معنوی از جمله متن هایی است که مولف-راوی آن با به کارگیری مداوم فرازبان، سطوحی از حاشیه را همسو با متن به وجود آورده است؛ به طوری که در قیاس با سایر متن های کلاسیک فارسی، حاشیه پردازی مذکور به لحاظ کمیت و کیفیت، متنوع و برجسته است. حاشیه پردازی مثنوی عمدتا به قصد ایضاح سامان یافته است، اما کارکرد «هدایتی-بازدارنده» ای که کنش ایضاح به همراه دارد، سبب شده است که مثنوی به مثابه متنی اقتدارگرا، و تعامل مولف-راوی آن با مخاطب یکسویه فرض شود. چنین تلقی ای حاصل شتاب زدگی در تبیین ساختار است. همچنین کارکرد حاشیه، کم توجهی به پشتوانه آن در مثنوی است. در این نوشتار، پس از طبقه بندی مصداق های حاشیه در مثنوی، وجوه اقتدارگرایی یا اقتدارگریزی منتسب به آن، پشتوانه های این وجوه، صورت بندی و تفسیر می شود. مطابق نتایج، سبک ایضاحی مثنوی، خود دو سطح اقتدارگرایانه و اقتدارگریز دارد. در سطح اول، مولف-راوی با وجوهی همچون مقدمه نویسی، مثل گویی، گزارش تولید، تداوم و پایان قصه ها، پاسخ به پرسش های مقدر، تفسیر نمادها و اصطلاحات، انواع نتیجه گیری و... که برآمده از جبر آموزشی و نیز نظام تعلیمی مکتب خانه ای-فقاهتی است، معنا را به شکلی قطعی و یکسویه به دست مخاطب می رساند. در سطحی دیگر، با گرایش به انواع گیومه ورزی و ارجاع به متن ها و کسان، همچنین با تاسی به تلقی کسب باورانه در مقام پشتوانه معرفت شناسی فنا که همراه با عاملیت گریزی سوژه است، اقتدار مولف-راوی را به تعلیق درمی آورد. با این وصف، اولا همه حاشیه پردازی های مثنوی و سبک ایضاحی آن اقتدارگرایانه نیست، ثانیا آن مقدار هم که هست، لزوما حاصل معرفت شناسی عرفانی نیست.
    کلیدواژگان: مثنوی معنوی، حاشیه پردازی، سبک ایضاحی، اقتدارگرایی
  • محمد نجاری * صفحات 145-158
    احتمالا اصل و مبدا تعزیه یا شبیه را باید در آیین‏های پیش از اسلام واکاوی کرد که پس از اسلام، با الهام از فاجعه کربلا به عنوان یک نمایش دینی نمود یافت و در دور تکاملی، اشخاص و قصه های دیگری نیز به آن افزوده شد. نسخه تعزیه/شبیه «حسین بن منصور حلاج» یکی از این دگردیسی های مضمونی تعزیه است که در آن، نطفه شمس تبریزی از خون کشته حسین بن منصور حلاج بسته می‏شود. شخصیت‏های اصلی این اثر، حسین بن منصور حلاج، شمس تبریزی، ملای روم (مولانا) و دختر و همسر وی هستند. این مقاله ضمن بررسی شخصیت و ساختار قصه‏پردازی و روایت در تعزیه/شبیه حلاج، به علل این دگردیسی مضمونی می پردازد. مطابق یافته ها، شمس در روایتی جدید و اسطوره‏ای، فرزند دختر مولانا و وجه دیگر شخصیت حلاج است و نویسنده بی‏نام این نسخه تعزیه که با زیست و اندیشه این سه عارف بزرگ (حلاج، شمس و مولانا) آشنا بوده، روایتی اسلامی-شیعی و اسطوره‏ای از آن ارایه داده است.
    کلیدواژگان: حسین بن منصور حلاج، شمس تبریزی، مولانا، تعزیه، روایت نمایشی
|
  • Zahra Abbasi *, Amin Khosravi Pages 7-27
    From the viewpoint of cognitive linguists, cognitive metaphor refers to any understanding and expression of abstract concepts in terms of concrete concepts. Among the various methods adopted by Lakoff and Turner in conceptual metaphor analysis, in this research, the concept of evolution in Rumi’s poems is examined based on the hierarchical feature of the great chain metaphor model. The study of Rumi’s poems shows that the hierarchical feature of the great chain metaphor, which represents a kind of evolution, is also found in Rumi’s mental set. Rumi sees human evolution as passing through the molds of plants, animals, and even human himself, and reaching the higher levels of angels and Divinenearness. The two latter levels have been overlooked by cognitive linguists. Rumi considers mortality and death a necessary condition for passing through lower levels and reaching higher levels, and displays this with a kind of directional metaphor, i.e. moving forward. It means the metaphorical perception of the features of one quiddity at a level is possible through the features of one quiddity at another level. In other words, we encounter a rebirth every time. Given the universal nature of the human body and the global patterns of our physical interactions with the world, this kind of relationship has been somewhat the same in different cultures, but Rumi’s worldview and experiences depict a more elevated evolution for human beings than the one viewed by linguists.
    Keywords: Rumi, evolution, death, conceptual metaphor, great chain metaphor
  • Zahra Hayati *, Somayeh Jabari Pages 29-58
    Structuralists define the logic of human mind and language based on a bipolar structure; between the two sides of which there is a contrastive relationship. Subscribing to the central idea that there is a close relationship between the text generalities and its elements, structuralist critics seek the micro-contrasts of the texts in order to reach the macro-contrasts and interpret the implicit meanings or connotation of a work. In this study, the contrasts of Mathnavi and Ghazaliat of Shams are investigated and analyzed. The research methodology is based on four steps: first, delimiting the semantic field of the contrasts by considering macro-symbols in Mathnavi and Ghazaliat of Shams; second, extracting the contrasts made by Lion and Sun meta-contrasts; third, understanding the mutual relation of the contrasts; and fourth, analyzing the meaning and method of expression of the identified contrasts. The research findings indicate that in many cases natural and reasonable relations of contrasts in Mathnavi and Ghazaliat of Shams are common. Breaking away from the norms in contrastive relations is sometimes more in Mathnavi, and sometimes more in Ghazaliat of Shams. Besides, firstly, frequency and variety of departure from the norms in the contrasts of Ghazaliat are more outstanding; secondly, in some cases, conformity to the norms and departure from them are similar and common in the contrastive relation of binaries in Mathnavi and Ghazaliat; and thirdly, in a few cases, contrasts have been processed only in one of the texts.
    Keywords: Mathnavi, Ghazaliat of Shams, macro-symbol, contrast, lion, sun
  • Zahra Rajabi * Pages 59-82
    Metafiction is one of the modern approaches of story writing in postmodern fiction whose origin is generally assumed to date back to the twentieth century. Iranian philologists also believe that the emergence and presentation of this story writing technique largely date back to the contemporary fictional works of the 70s and afterwards. However, the author claims that metafiction techniques have been deployed in Mathnavi Ma’navi of Rumi. Accordingly, the present study, conducted through descriptive-analytical method, aims at examining the main components and techniques of metafiction in Daghoughi story in Book III of Mathnavi. The questions addressed are whether Rumi could be considered a metafictionist and a postmodern writer and which techniques of this postmodern style are seen in the story of Daghoughi, as a Persian classic text. The findings reveal that Daghoughi story is totally a metafictional and postmodern narrative whose author has applied many components and techniques of metafiction style in its creation including metafictional framing, short circuit, language plays, contradiction, paradox, and adaptation.
    Keywords: Postmodernism, Daghoughi, metafiction, Mathnavi, Rumi
  • Foad Moloodi *, Maryam Ameli Rezaei Pages 83-99
    The concept of “the other” is one of the outstanding features of Jacques Lacan's theory, and his major departure from Freudian thought. The basis of Freud's system of thought was based on the concept of “ego”. He defined a great deal of issues related to mental sub-consciousness in relation to “ego”; an agent in the psychic apparatus which enjoys a clear and structured nature and mediates between “id” and “super-ego”. Nevertheless, Lacan was dubious about the definition of “ego” from the outset, and showed that there is never a single and homogeneous image of “ego” in the development of human psyche. In Lacan's words, “ego” is the “ego-the other” dialectics formed in an imaginary and symbolic stage. “The other” is an essential part of “ego” and is integrated with it from the beginning. “The other” is internalized in different ways, and is always present in the psyche with the “ego”; even the impression or image of “ego” is mixed with “the other”. When “the other” has got an outside manifestation, it might be internalized and identified with, to the greatest possible extent, and find a mental life. This is what we see in the relationship between Shams and Rumi; two wandering spirits each seeing their mental and psychological capabilities in the other, and during the process of discovering each other, they continually apply their “ego- the other” dialectics. If we consider this metal reciprocation from the viewpoint of Shams, we realize that the basis of his relationship with Rumi is on repeated, mutual moves of the metal states of the lover and the beloved. Facets of this mirroring could be seen in various, repeated parables in Maqalat (papers) of Shams.
    Keywords: Lacan, the other, ego, Shams Tabrizi, Rumi
  • Mohammadamir Jalali * Pages 101-122
    The present paper investigates the reflection of romantic Arabic literature of the Umayyad era in the works of Rumi (Mathnavi, Maktūbāt, Fih Ma Fih, Majāles-e Saba, Dīwān-e Shams) and The Maqalat ofShams-e Tabrizi, theprimary sources of stories and verses, and a number of artistic modifications made by Rumi and Shams in the original poems and narratives. The issues addressed in this study are the reflections of the romantic literature of the Umayyad era (both stories and verses) in the works of Rumi and Shams, the changes made to these reflections in these texts, and if such changes were made by Rumi and Shams or had their roots in the references used by them. As will be shown, Rumi’s and Shams’ works contain verses by poets of the Umayyad era as well as stories about their lives. Rumi made modifications to characters, heroes, historical time of the stories, the poets’ names, and the text of the lyrics. Some of these modifications were the result of his personal creativity and some others originated from previous sources. Rumi’s modifications to verses were made both consciously and unconsciously, and by recalling memories. In the present article, some of the verses of Qays ibn al-Mulavvah- Amirī, Umar ibn Abirabia, Urva ibn Hazām, Ahvas-e Ansārî, Ibn-e Mayyādah, Mu’āwiyah ibn Abī Sufyān (from the Umayyad era), Hallāj, Mutanabbî, Abu Farās-e Hamadāni and Anvarî (from the succeeding centuries) have been identified in the works of Rumi and Shams. The history of some narratives has also been traced in texts such as Kitāb al-Aghānī, the Divan of Majnun, as narrated by Abū Bakr al-Wālebî, Museebat Nama of Attār, Hezār Hekāyat-e Sūfîan, Al-Futūḥāt of Ibn Arabi, Risālah Al-'Ainîyyah of Ghazālī, Tamhīdāt and Nāmahā (letters) of Ayn al-Quzat Hamadani.
    Keywords: Rumi, Shams, modifications to form, content, the Umayyad literature, Layl?, Majnun
  • Parsa Yaghoobi Janbeh Saraei * Pages 123-143
    In Rumi’s Mathnavi, the author-narrator has created levels of digression via continuous deployment of meta-language. Compared to other classical Persian texts, Mathnavi’s digressions are outstanding in terms of quantity, quality and variety. Mathnavi's digressions largely serve the purpose of explanation, but the didactic-deterrent function of explanations has led to the assumption that Mathnavi is an authoritarian text and the interaction of its author-narrator with the reader is one-sided. This assumption is the result of a cursory examination of the function of these digressions in Mathnavi as well as a disregard for their constitutive factors. In this descriptive-analytical research, after classifying instances of digression in Mathnavi, their authoritarian or anti-authoritarian aspects were formulated and interpreted. The results show that Mathnavi’s explanatory style enjoys two different authoritarian and anti-authoritarian levels. At the first level, the narrator uses preludes, axioms, reportage of the production, continuation and the ending of the stories, answers to the intended questions, interpretations of the symbols and expressions, conclusions and the like—all derived from the educational determinism and juristic education system of Maktabs—to express the meaning in a definitive and one-sided manner. On another level, via various kinds of quoting and references to different texts and individuals, and by embracing the notion of “acquisition” (kasb) as the epistemological backbone of fana—accompanied with decentralizing subject-agency—the narrator/author suspends his authority. Thus, one can draw two
    Conclusions
    first, not all of Mathnavi’s digressions and explanatory style are authoritarian; second, not all of Mathnavi’s authoritarian digressions are the result of mystical epistemology.
    Keywords: Rumi, Mathnavi Manavi, digressions, explanatory style, authoritarianism
  • Mohammad Najjari * Pages 145-158
    The origin of Ta’zieh (replication of tragic events) could be traced in Pre-Islamic rituals. It appeared after Islam as a religious play, out of inspiration from the tragedy of Karbala, and some characters and stories were added to it in its evolutional process. Ta’zieh script of “Hossein Ibn Mansour Halaj” is one of these conceptual metamorphoses of Ta’zieh in which the embryo of Shams Tabrizi is formed from the blood of the executed Hossein Ibn Mansour Halaj. The main characters of this work are Hossein Ibn Mansour Halaj, Shams Tabrizi, Mowlana Rumi, his daughter and wife. This paper explicates the reason for this conceptual metamorphosis by analyzing the characterization, storytelling and narration in Halaj Ta’zieh. The research findings show that Shams, in a new narration, is the offspring of Mowlana’s daughter and another aspect of Halaj character. The anonymous author of this Ta’zieh script has depicted an Islamic-Shiite and mythological narration representing his familiarity with the life and thoughts of these three great mystics (Halaj, Shams and Mowlana).
    Keywords: Hossein Ibn Mansour Halaj, Shams Tabrizi, Mowlana, Tazieh, dramatic narration