فهرست مطالب

شناخت - سال دوازدهم شماره 2 (پیاپی 81، پاییز و زمستان 1398)
  • سال دوازدهم شماره 2 (پیاپی 81، پاییز و زمستان 1398)
  • تاریخ انتشار: 1399/03/20
  • تعداد عناوین: 12
|
  • حسین احمدی*، حسن محیطی صفحات 7-29

    معناشناسی اخلاق یکی از مباحث فلسفه اخلاق است که به بررسی و تحلیل معنایی مفاهیم و گزاره‌های اخلاقی می‌پردازد. معناشناسی متفاوت از لغت‌شناسی است زیرا معناشناسی اخلاق روی دیگر هستی‌شناسی اصطاحات اخلاقی است که سبب حل شدن بسیاری از معضلات فلسفه اخلاقی می‌شود. عمده مباحث مطرح در معناشناسی اخلاق، بررسی مفاهیم موضوع، محمول و مفاهیم مرتبط با اخلاق مانند کمال و سعادت است. این تحقیق قصد دارد با بررسی مفاهیم یادشده از منظر فارابی به نوآوری‌های فارابی دست یازد. فارابی معنای خوب اخلاقی را رابطه متناسب میان فعل و نتیجه آن قلمداد می‌کند و با تبیین خوب مطلق، نسبی‌گرایی اخلاقی را رد کرده و واقع‌نمایی خوب اخلاقی را اثبات کرده است. وی حکمت به معنای خاص را فضیلتی برخاسته از درک انسانی می‌داند که برترین چیزها را به‌واسطه برترین علم‌ها درک می‌کند. منظور از برترین علم، علم دایمی است و علم به ذات که زوال‌ناپذیر و حضوری است. فارابی به وسیله این حکمت، قرب الهی و نیاز انسان به خدا حتی در کسب کمال نهایی را تبیین می‌کند. وی با تعریف حکمت به شیوه جدید، نوع واقعیت اخلاقی و راه وصول به کمال نهایی در فلسفه اخلاق را تبیین کرده است.

    کلیدواژگان: معناشناسی اخلاق، مفاهیم اخلاقی، سعادت، کمال، فارابی
  • مهناز انصاری، نادر شایگان فر* صفحات 29-48

    هدف این مقاله بررسی همانندی میان معرفت‌شناسی جان دیویی و رهیافت هرمنوتیکی در فلسفه است. در این مقاله تلاش بر آن است که نشان داده شود، با وجود سرچشمه‌های فکری متفاوتی که میان دیویی و هرمنوتیسین‌هایی مانند دیلتای وجود دارد، می‌توان همپوشانی‌های قابل توجهی میان رهیافت دیویی در معرفت‌شناسی و رهیافت هرمنوتیکی پیدا کرد، و نشان داد که در اساس جهت‌گیری کلی این دو رهیافت فلسفی یکی است. آنچه در به وجود آمدن این پیوند نقشی کانونی ایفا می‌کند مفهوم «تجربه» است. از سویی دیویی با صورتبندی مفهومی از تجربه- که البته خواهیم دید با مفهوم تجربه‌گرایانه‌ی آن متفاوت است- تلاش می‌کند بدون توسل به انگاره‌های متافیزیکی و استعلایی، معرفت‌شناسی خود را بنا نهد. از سوی دیگر، در هرمنوتیک ویلهلم دیلتای نیز مفهوم «تجربه‌ی زیسته» جایگاهی کانونی دارد. این تطبیق آشکار می کند که فهم این دو رهیافت از مفهوم «تجربه» تا چه حد همانند یکدیگر است و همچنین چگونه این همانندی در فهم آن‌ها از تجربه منتهی به موضع‌گیری‌های فلسفی بسیار نزدیک به یکدیگر شده ‌است، تا جایی که می‌توان رهیافت معرفت‌شناسی ابزارانگارانه ی دیویی را هرمنوتیکی دانست.

    کلیدواژگان: دیویی، تجربه، ابزارانگاری، هرمنوتیک، دور هرمنوتیکی
  • محمدحسین محمدعلی خلج صفحات 49-69

    در این مقاله معنای بدن در پدیدارشناسی ادراک مرلوپونتی مورد بحث قرار می‌گیرد. در ابتدای مقاله دو مسیله تفسیری چالش‌برانگیز در این مورد، یعنی مسیله تمایز تصویر بدنی از شاکله بدنی و مسیله بدن به مثابه ابژه-سوژه مورد ارزیابی قرار می‌گیرد. سپس ساختار تفسیری پیشنهادی این مقاله از معنای بدن در نظر مرلوپونتی به بحث گذاشته می‌شود. این ساختار در دو وجه سلبی و ایجابی و در چهار تراز معرفت‌شناسانه، هستی‌شناسانه، مکانی و زمانی ارایه می‌گردد. در وجه سلبی نشان داده می‌شود که بدن در هیچ یک از چهار تراز ابژه نیست؛ بلکه در تراز معرفت‌شناسانه نظرگاه ما به سوی ابژه‌ها، در تراز هستی‌شناسانه جاندار قصدمند به سوی مطابقت با محیط، در تراز مکانی افق مکانی بودن ما و در تراز زمانی افق زمانی بودن ما است. همچنین در لابلای ارایه معانی ایجابی به دو مسیله تفسیری چالش‌برانگیز نیز پاسخ داده می‌شود.

    کلیدواژگان: بدن، مرلوپونتی، شاکله بدنی، ابژه، افق
  • سمیه رفیقی*، محمد اصغری، محمود صوفیانی صفحات 71-93

    تبیین مرلوپونتی از قصدیت عملی به مثابه قصدیتی تنانه و متحرک راه را برای بیان معنای جدیدی از تقویم و عینیت می گشاید. تحلیل او از چنین قصدیتی، ابزاری ملموس و پیشاتاملی، اما معنادار و تنانه برای داشتن جهان و اعیان قصدی فراهم می آورد. مرلوپونتی بر این باور است که آگاهی به واسطه خصلت قصدی خود روی به سوی اعیان خود در جهان دارد. اعیان آگاهی اموری مشخص و متعین نیستند، بلکه در حوزه ای قرار دارند که خود ذاتا معنادار است و این معنا در مواجه سوژه با آن منکشف می شود. آگاهی برای مواجهه با اعیان از بدن به منزله نظرگاه خود بهره می گیرد. بر این اساس، مرلوپونتی آگاهی را در بدن قرار می دهد و بدن را سوژه- بدنی محسوب می کند که در جهان پیرامون خود حضور دارد و از طریق تجربه ادراکی با اعیان در تماس است. آنچه در طی این تجربه آشکار می شود نوعی درک پیشاتاملی از جهان محسوس به منزله جایگاه حیات عملی است. سوژه همواره به واسطه بدن خود در درون جهانی که در آن تحقیق و عمل می کند جای دارد و در مواجهه تنانه با اعیان نامتعین، به آنها عینیت می بخشد. این تعین بخشی به واسطه قصدیت جنبشی و وحدت تالیفی بدن روی می دهد. در این مقاله درصدد هستیم تا نقش بدن در این تعین بخشی را بیشتر برجسته نماییم.

    کلیدواژگان: قصدیت عملی، عینیت، سوژه- بدن، اعیان نامتعین
  • زهرا رمضانلو*، حسن فتح زاده، شمس الملوک مصطفوی صفحات 95-121

    زیست جهان به زمین و بنیان پدیدارهای بالفعل اشاره می‌کند، پیش از آن‌که این پدیدارها به ایدیال های حاصل از انتزاع علمی تبدیل شوند. انتولوژی زیست جهان نیز که در پی فهم ماهیت زیست‌جهان یا فهم زیست جهان به مثابه یک آپریوری است، به دنبال بنیاد نهادن «علم کلی» مدنظر هوسرل است. هوسرل از طرفی زیست جهان را بنیانی برای چیزها می داند که در مقابل جهان به لحاظ علمی حقیقی قرار دارد، از طرف دیگر به نظر او علم ابژکتیو ریشه در زیست جهان دارد. زیست جهان در وحدتی انضمامی همه شمول بوده و شامل علم، تجربه ی حملی-زبانی و تجربه ی پیشاعلمی است. «علم کلی» مورد نظر هوسرل باید بتواند ویژگی ایدتیک جهان را دریابد؛ چنین علمی باید خصلت آپریوری جهان را به مثابه چیزی بپذیرد که از طریق کلیت امکان‌های اساسی ساخته شده است و نه به مثابه چیزی که از طریق کثرت پدیدارهای تجربی ادراک شده است. انتولوژی زیست‌جهان معطوف به یک آپریوری است که معرف ساختار زیست‌جهان است، خصلت ایدتیک دارد و به سوی تحلیل های ایدتیک گشوده است. همین ماهیت موضوع علم زیست‌جهان است که چنین علمی را هم ممکن و هم ضروری می‌کند. این علم ممکن است زیرا ساخت‌هایی کلی بر زیست جهان حاکم هستند، و ضروری است زیرا علم زیست‌جهان معطوف به مساله‌ی بحران معنا است که یک پژوهش نو و رادیکال را طلب می‌کند.

    کلیدواژگان: آپریوری، زیست جهان، علم کلی، تحلیل ایدتیک، تحویل استعلایی
  • آذر رهنما، محمدرضا شریف زاده* صفحات 123-140

    رسانه و تاثیر آن بر فرهنگ از موضوعات موردتوجه اندیشمندان مکتب فرانکفورت بوده است. خط فکری و تحقیقی آنان بر اساس نقد وضعیت انسان معاصر از وجه خرد و کلان به بیان نظریه‌هایی درباره ظهور و نفوذ سرمایه‌داری انجامید. آنان با نگاه انتقادی سلطه نظام سرمایه‌داری در ارتباطات، فرهنگ و هنر را به شکل نظریه‌ای تحت عنوان «صنعت فرهنگ» مطرح کردند. این نظریه پردازان با تحلیل فرهنگ در جامعه صنعتی به این نتیجه رسیدند که وسایل ارتباط جمعی باعث درهم‌آمیختگی هنر، فلسفه و اقتصاد شده و ارزش های فرهنگی را به شکل کالای مبادلاتی درآورده اند. همچنین در مطالعه هنر از دیدگاه انتقادی مکتب فرانکفورت دو نوع هنر مطرح می شود: هنر اصیل و هنر بازتولید پذیر و مصرفی. گرافیک به‌عنوان هنری بازتولید پذیر، علاوه بر این‌که واجد جنبه زیباشناسانه است، به دلیل مناسبات اقتصادی سرمایه‌داری معاصر در قلمرو رسانه سهم زیادی در تبلیغات و گسترش نظام سرمایه داری داشته و به‌عنوان هنری در عرصه رسانه در نظام اقتصادی جایگاه خود را تثبیت کرده است. در این پژوهش سعی شده ضمن توجه به جنبه های هنری گرافیک، با رویکرد انتقادی، نقش رسانه‌ای آن را، به‌عنوان یکی از مهم‌ترین عوامل اطلاع‌رسانی و نشر دانش اجتماعی، در بستر صنعت فرهنگ بررسی کنیم.

    کلیدواژگان: مکتب فرانکفورت، صنعت فرهنگ، هنرگرافیک، رسانه، تبلیغات
  • احمد عبادی*، محمد امدادی ماسوله صفحات 141-164

    هانس رایشنباخ نخستین فلسفه‌دانی است که در فلسفه‌ی علم دوره‌ی معاصر به‌طور مدون به ارایه‌ی تمایز میان مقام گردآوری و مقام داوری پرداخته است. تفکیک فلسفه‌ی علم از دیگر حوزه‌های مطالعاتی و انکار هرگونه منطق برای مقام کشف دو هدف اصلی وی از بیان این تمایز بوده است. پاسخ به ادعاهای اتو نوراث و چپ‌گرایان حلقه وین، ساختار سیاسی آلمان در دهه‌ی 1930 و تاسیس فلسفه‌ی علمی مستقل؛ انگیزه‌هایی برای طرح تمایز از سوی رایشنباخ شد. پس از رایشنباخ، خوانش‌های متفاوتی نسبت به این تمایز مطرح گشت. برخی قرایت‌ها از این تمایز، با دیدگاه نخستین و اولیه‌ی رایشنباخ هم‌سویی ندارد. او برای توضیح تمایز دو مقام، به چهار وظیفه و تکلیف اشاره می‌کند که یک وظیفه، خاص حوزه‌ی «روان‌شناسی» و وظایف «توصیفی»، «انتقادی» و «مشاوره‌ای» متعلق به قلمرو معرفت‌شناسی است. از دیدگاه رایشنباخ، مقام گردآوری ذیل وظیفه‌ی روان‌شناسی و مقام داوری در وظایف انتقادی و بخش دوم مشاوره‌ای نقش ایفا می‌کند و وظایف توصیفی و بخش نخست مشاوره‌ای بیرون از گستره‌ی مقام داوری هستند. هدف این پژوهش، بررسی و تحلیل تمایز مقام گردآوری/داوری است که از سوی رایشنباخ مطرح شده تا تحلیلی درست از جایگاه نخستین این تمایز داشته و نیز از طریق این تمایز به تبیین و توصیف وظایف چهارگانه‌ی فلسفه بپردازیم.

    کلیدواژگان: مقام گردآوری، مقام داوری، وظیفه ی مشاوره ای، وظیفه ی توصیفی، وظیفه ی انتقادی، هاینینگن هیون، رایشنباخ
  • نوشین عبدی ساوجیان صفحات 165-184

    تامل در اظهارات ابن سینا و آکوییناس تردید در باب تقابل نظر ایشان در مورد نحوه حصول ارتباط نفس انسانی با بدن را برطرف می‌سازد. دو نظریه به ظاهر مقابل که در یک طرف آن ابن سینا با این اعتقاد که نفس انسانی به منظور ارتباط با بدن نیازمند واسطه است و در سوی دیگر آکوییناس که معتقد است نفس بدون نیاز به واسطه با بدن متحد می‌شود. رفع تعارض ظاهری میان دو نظریه نگرشی تحلیلی را می‌طلبد که در نتیجه آن روشن می‌شود که هریک از دو فیلسوف هنگام بررسی ارتباط نفس با انسانی با بدن دو مقام را مدنظر دارند. مقام اول مرحله‌ای است که نفس به عنوان صورت با بدن مرتبط می‌شود و مقام دوم مرحله‌ای که آغاز فعالیت نفس انسانی در بدن است و حاصل تحلیل این است که دو نظریه نه تنها متناقض نیستند بلکه در راستای یکدیگرند و چنانچه اختلافی در مساله نحوه حصول ارتباط نفس انسانی با بدن مشاهده می‌شود ناشی از نگرش ایشان به مساله «اتحاد» است، چنانکه ابن سینا به دنبال عدم پذیرش اتحاد، ارتباط نفس انسانی با بدن را نوعی ارتباط تدبیری می‌نامد حال آن که آکوییناس با پذیرش اتحاد، رابطه نفس انسانی با بدن را از نوع اتحاد می‌بیند، با این وصف هر دو فیلسوف نفس را نیازمند ارتباط با بدن می‌دانند. همچنین در مورد نحوه فعالیت نفس انسانی در بدن هر دو فیلسوف معتقدند نفس به منظور انجام فعالیت خویش در بدن نیازمند واسطه‌ای است که به اصطلاح ابن سینا روح بخاری و به اصطلاح آکوییناس روح جسمانی یا روح حیاتی نام دارد.

    کلیدواژگان: نفس انسانی، بدن، ابن سینا، آکوئیناس
  • سعید عدالت جو، علی ارشد ریاحی* صفحات 185-206

    در این مقاله تجدیدنظرگرایی از نگاه مانویل وارگاس بررسی شده که نظریه ای درباره اراده آزاد به عنوان شرط مسیولیت اخلاقی ست. در این نظریه دو تعبیر تشخیصی و تجویزی درباره فهم متعارف از اراده آزاد و مسیولیت اخلاقی تبیین شده است. تعبیر ی تشخیصی این است که در فهم متعارف، اراده آزاد و مسیولیت اخلاقی با موجبیت عل ناسازگار و انسان دارای اراده آزاد است. تعبیر تجویزی این است که فهم ما از این امور باید چگونه باشد؛ این امر نمی تواند آزادانگاری باشد، زیرا باید عدم موجبیت را طوری خاص در فرایند ذهنی تصمیم گیری فرض بگیرد و این لازمه از شواهد موجود به فراتر است. تعبیر تجویزی حذف گرایی هم نیست، زیرا می توان با تجدیدنظر در فهم متعارف خود از این امور، آن را به شکلی اصلاح کرد که با دشواری روبرو نباشد. تعبیر تجویزی نوعی سازگارگرایی ست؛ اراده آزاد از این نظر توانایی تشخیص ملاحظات اخلاقی و هدایت رفتار خود در پرتو این ملاحظات است، این توانایی با موجبیت گرایی ی سازگار است. این نظریه مبتنی برای کاربرد و توجیه نظام مسیولیت است. در پایان عل استفاده وارگاس از استدلال پیامد، استناد به شواهد تجربی، استفاده از مفهومی سازگارانگار برای توانستن و تکیه بر هنجارهایی با مبنای آزادانگار برای تبیین تعبیر تجویزی او مورد نقد قرار گرفته است.

    کلیدواژگان: تجدیدنظرگرایی، اراده آزاد، مسئولیت اخلاقی، مانوئل وارگاس، سازگارگرایی، آزادانگاری
  • علی فتحی صفحات 207-228

    بنابر تفسیر هیدگر «سوبژکتیویسم» بنیاد متافیزیک است که از افلاطون آغاز می‌شود و با دکارت شتاب افزون‌تری یافته و تا هگل و نیچه استمرار پیدا می‌کند، هیدگر در تفسیری که از کانت و هوسرل ارایه می‌‌دهد معتقد است نه تنها ایشان راه دیگری غیر از آن چه از بدو ظهور مابعدالطبیعه در افلاطون و در ادامه با ارسطو و پس از آن در دوره قرون وسطی و نیز در دوره جدید با تفکر دکارتی استمرار یافته، نشان نداده است بلکه خود کانت مساهمت زیادی در بسط متافیزیک سوژه داشته است. این مقاله کوشیده است از رهگذر شواهدی ادعای هیدگر را مورد ارزیابی قرار دهد و با تمایز میان سنت متافیزیکی و استعلایی نشان دهد که تفسیر هیدگر از فلسفه کانت و هوسرل، قابل مناقشه و محل گفتگوست.

    کلیدواژگان: سوبژکتیویسم، سوژه، متافیزیک، استعلایی، کانت، هوسرل
  • امیرحسین منصوری نوری*، حوریه شجاعی باغینی، عین الله خادمی صفحات 229-245

    پژوهش حاضر برای پاسخ به پرسش «رابطه میان کارکردهای غیر ذهنی واژه شبح با مباحث معرفت شناختی در آثار ملاصدرا چیست؟» شکل گرفته و با روی کرد بررسی واژه شبح در شبکه واژگانی ملاصدرا به کند و کاو در آثار ملاصدرا پرداخته است؛ ایشان در مقام بحث از موارد غیر ذهنی و غیر معرفت شناسانه کارکردهایی از واژه شبح مانند روح حیوانی، تطابق وجود و ماهیت، بیان عوالم وجود و اختلاف آن ها و مشاهدات عرفانی را مطرح نموده اند، که در هریک از آن ها تطابق نسبی یا کلی شبح و حقیقت پذیرفته شده است، هرچند این موارد در نگاه اولیه معرفت شناسانه و ذهنی نیستند ولی در قریب به اتفاق موارد آثار معرفت شناختی دارند و در تمامی موارد ملاصدرا به دلیل نزدیکی زیاد، بین نظریه وجود ذهنی و تیوری شبح از عدم واقع نمایی شبح در موجودات خارج از مقوله کیف صرف نظر نموده، واقع نمایی شبح را با تسامح می پذیرد هرچند که در موارد شناختی به دقت این اختلاف را روشن نموده و آن را با نظریه وجود ذهنی خود حل می نماید.

    کلیدواژگان: شبح، ذهنی، غیر ذهنی، روح حیوانی، عوالم وجود، مشاهدات عرفانی
  • حسین واله صفحات 247-261

    اختلاف مشهور ملاصدرا با سهروردی بر سر  مدلول وجود است.  سهروردی می گوید "در جهان چیزی نداریم که حقیقتش هستی باشد" در حالیکه ملاصدرا می گوید "جز حقیقت هستی درجهان حقیقتا چیزی نداریم". یک پاسخ ملاصدرا به استدلال سهروردی مبتنی بر تحلیل تازه ای از محمول "موجود" است که در آن " امری دارای هستی" جای خود را به " هر آنچه هست" می دهد. در نتیجه ملاصدرا می کوشد هم اشتراک معنوی مفهوم وجود را حفظ کند و هم این مفهوم را حاکی از واقعیت بداند و هم اشکال تسلسل را رد کند.  می توان از جانب سهروردی به راهبرد ملاصدرا خرده گرفت: این تحلیل تازه یا منحصرا در باب محمول "موجود" صایب است یا در باب همه مشتق ها. شق اول استدلال ملاصدرا را دوری می کند و شق دوم با مثالهای نقض فراوان مواجه است. در نتیجه، می توان کما کان از موضع سهروردی دفاع کرد؛ یا "موجود" مشترک معنوی نیست و یا محمولی ذهنی و اعتباری ست. راز این اختلاف در مبادی نظریه معناداری اسم عام یا مفهوم است.

    کلیدواژگان: سهروردی، ملاصدرا، اصالت وجود، اعتباریت وجود
|
  • Hossein Ahmadi*, Hassan Mohiti Pages 7-29

    Moral semantics is one of the subjects of moral philosophy which discusses the semantic analysis of moral conceptions and propositions. Moral semantics has a close relationship with the ontology of ethical terms that solves many problems in moral philosophy. Major issues in moral semantics are the s tudy of the concepts of subject, predicate, and concepts in morality, such as perfection and happiness. This research intends to find Farabi’s innovation by review of ethical concepts in Farabi’s thought. Farabi considers the morally good as the relationship between moral actions and their result. He offers an explanation of the absolute good, rejects ethical relativism and proves realism about the morally good. He takes wisdom, in the special sense of the word, the virtue of a human unders tanding that intellects the bes t of things through the supreme knowledge. The supreme knowledge is a kind of rational knowledge with which humans get knowledge of the attainment to his perfection, through the firs t cause. Farabi by this meaning of wisdom explains the nearness of God and the need of man to God, even in achieving ultimate perfection. He by the definition of wisdom explained the kind of moral reality and the way to ultimate perfection in moral philosophy. It seems we can regard the explanation of the higher degree happiness through knowledge by presence of the relation of human perfections to the firs t cause, as completion of Farabi’s theory.

    Keywords: Moral Semantics, Moral Concepts, Value Concepts, Wisdom, Perfection, Happiness, Farabi
  • Mahnaz Ansari, Nader Shaygan Far * Pages 29-48

    The aim of the current essay is to s tudy the similarity between the epis temology of John Dewey and hermeneutical approach in philosophy. The author has sought to show that despite difference in intellectual origins of Dewey and such hermeneuticis ts as Dilthey one can find considerable overlaps between the epis temological approach of Dewey and the hermeneutical approach, and discern that they are basically of the same philosophical orientation. What is of a key role in the emergence of this interrelation is the concept of “experience”. On the one hand, Dewey seeks via formation of a specific notion of experience – that as we see is different from empiricis t’s notion of experience – to found his epis temology without the mediation of any metaphysical and transcendental idea. On the other hand, in hermeneutics of Wilhelm Dilthey the notion of “lived experience” is of central place. This comparison reveals that the unders tanding of these two approaches of the concept of experience has numerous similarities and how these similarities close their philosophical s tances to each other insofar as one can s tate that Dewey’s ins trumentalis t epis temology is indeed hermeneutical in its essence.

    Keywords: John Dewey, Experience, Ins trumentalism, Hermeneutics, Hermeneutic Circle
  • MohammadHosein MohammadAli Khalaj Pages 49-69

    This paper discusses the meaning of the body in Merleau-Ponty’s phenomenology of perception. At firs t, I address two challenges raised for interpreting the body in this book. Then I develop a framework for unders tanding Merleau-Ponty’s conception of body. This framework involves a negative and a positive aspect, and will be introduced from four perspectives (i.e. an epis temological, an ontological, a spatial and a temporal perspective). In particular, according to the negative aspect, the body is not an object. On the other hand, from epis temological perspective, the body is our point of view to objects. From the ontological perspective, the body is an organism intended to get the maximum grip on its world. In addition, the body is our spatio -temporal horizon to the world. Finally, with this framework on the table, I try to shed a new light on the two interpretive challenges.

    Keywords: Body, Merleau-Ponty, Phenomenology of Perception, Object-Subject, Horizon
  • Somaye Rafighi *, Mohammad Asghari, Mahmoud Sufiani Pages 71-93

    Merleau-Ponty’s explanation of operative intentionality as embodied and motor intentionality opens a way to elucidate a new meaning of cons titution and objectivity. His analysis of such intentionality provides a tangible and pre-reflective but meaningful and embodied means for the purpose of having a world and intentional objects. Merleau-Ponty believes that consciousness, due to its intentional character, is directed toward its own objects in the world. The objects of consciousness are not determinate and definite things, but they are in the field that is intrinsically meaningful, and this meaning is revealed in the encounter of the subject. Consciousness uses the body as a point of view to encounter the objects. Accordingly, Merleau-Ponty places consciousness in the body and considers the body as a subject-body that is present in the world around itself and is in contact with the objects through perceptual experience. What emerges during this experience is a kind of pre-reflective perception of the tangible world as a place of practical life. The subject is always present within the world through his body and in this world he researches and acts and gives objectivity to indeterminate objects through embodied encounter. This determination is due to the motor intentionality and the synthethic unity of the body. In this article, we are going to highlight the role of the body in this determination.

    Keywords: operative intentionality, objectivity, subject-body, indeterminate objects
  • Zahra Ramezanloo *, Hassan Fath Zade Pages 95-121

    Prior to transformation of actual phenomena to the ideals of scientific abs traction, the life-world points to the ground and foundation of them. The on tology of life-world that is seeking to grasp and unders tand essence of life-world as an a priori, aims at founding “universal science” that Husserl has in mind. On the one hand Husserl thinks of life-world as foundation for entities that is opposed to scientifically true world, and on the other hand he thinks that objec tive science has rooted in life-world. In its concrete uniqueness the life-world is universal and includes of science, predicative-linguis tic and pre-scientific expe rience. Husserl’s universal science should be able to grasp eidetic characteris tic of world, such a science had to concede a priori characteris tic of world as cons tructed through totality of essential possibilities not as perceived through em pirical phenomena. Focus of ontology of life-world is on an a priori that defines s tructure of life-world, has eidetic characteris tic and that is open toward eidetic analysis. This is essence of object of science of life-world that makes such a sci ence possible and necessary. It is possible because universal s tructures rules the life-world and is necessary because focus of science of life-world is on crisis of .meaning that demands a new and radical research

    Keywords: a priori, life-world, universal science, eidetic analysis, transcendental reduction
  • Azar Rahnama, MohammadReza Sharifzadeh* Pages 123-140

    Media and its influence on culture has been one of the issues considered by the thinkers of Frankfurt School. Their line of thinking and research based on the criticism of contemporary human situation from macro and micro aspects led to the expression of theories concerning the emergence and influence of capitalism. Through critical considerations, they developed a theory called culture indus try (Kulturindus trie) regarding the domination of capitalism in communications, culture and art. By analysis of culture in indus trial society, they reached the conclusion that mass media have led to the combination of art, philosophy and economy and turned the cultural values to a commodity. Moreover, in the s tudies of art from a critical point of view in Frankfurt School, two types of art are raised: original art and reproducible and consumer art. Graphic design as a reproducible art, in addition to having an aes thetic aspect, due to economic relations of contemporary capitalism has had a considerable share in the domain of media and promotion and expansion of capitalis t hegemony. It has es tablished its own place as an art in the domain of media within the economic sys tem. In the present s tudy the author has sought to s tudy the media role of graphic design as one of the mos t important factors of information and dissemination of social science in the context of culture indus try and at the same time to assay the artis tic aspects of this field.

    Keywords: Frankfurt School, Cultural Indus try, Graphic Design, Media, Advertising
  • Ahmad Ebadi *, Mohammad Emdadi Masouleh Pages 141-164

    Hans Reichenbach is the firs t philosopher that codified in the contemporary philosophy of science to provide a dis tinction between context of discovery and context of jus tification. The separation of the philosophy of science from other fields of s tudy and the denial of any logic for context of discovery of his two main purposes has been the expression of this dis tinction. Responding to the claims of Otto Neurath and the leftis ts of the Vienna Circle, the German political s tructure of the 1930s, and the es tablishment of independent scientific philosophy, the motivations became for design the dis tinction by Reichenbach. After Reichenbach, there were different readings about this dis tinction. Some readings of this dis tinction does not match with the early viewpoint of Reichenbach. In order to explication and explanation the dis tinction between the two contexts, he refers to fourfold tasks, one of which is the particular field of “psychology” and tasks of “descriptive”, “critical”, and “advisory” belonging to epis temology. From Reichenbach’s view, context of discovery following the task of psychology and context of jus tification is play a role merely at tasks of critical and second part advisory, and tasks of descriptive and firs t part advisory outside of the scope of context of jus tification. The purpose of this research examination and analysis is Reichenbach’s reading of dis tinction between context of discovery and context of jus tification to get a proper unders tanding of the firs t place of this dis tinction, and so is the explanation and description of the fourfold tasks of philosophy from view Reichenbach of through the dis tinction.

    Keywords: Context of Discovery, Context of Jus tification, Task of Advisory, Task of Descriptive, Task of Critical, Hoyningen-Huene, Hans Reichanbach
  • Noushin Abdi Savojyan Pages 165-184

    Reflecting on the comments of Avicenna and Aquinas loose doubt about opposition to them concerning how to communicate between human soul and the body. Two seemingly opposite theories; Avicenna believes that the human soul is required by communication with the body. However, Aquinas believes that the human soul does not need for intermediaries to unite with the body. To resolve the apparent opinions between the two theories; with analytical approach it becomes clear that each of the philosophers with two different perspectives to consider when considering the connection between human soul and the body. Firs t perspective s tates that human soul is related to the body as form, and the second perspective s tates that activity of the soul in the body begins. The resulting analysis is not only that the two theories are not contradictory of each other but, if a dispute occurs about the ques tion of how to make the connection between human soul and the body is due to their view of unity. As Avicenna rejects unity he calls the connection between human soul and the body as a kind of thoughtful connection, while Aquinas adopts unity, sees the connection between human soul and the body as a kind of union. However, both philosophers know the human soul needs to communicate with the body. Both philosophers believe that in order for the human soul to carry out its activities in the body, mediation is needed or as Avicenna puts it “bokhari” spirit, and Aquinas corporal’s (or vital) spirit.

    Keywords: Human Soul, Body, Avicenna, Aquinas
  • A.Arshad Riahi*, S.Edalatjoo Pages 185-206

    This article examines Manuel Vargas’s revisionism, which is a theory of free will as a condition of moral responsibility. In this theory, both diagnos tic and prescriptive account of free will and moral responsibility in commonsense are explained. The diagnos tic account describes commonsense beliefs about free will and moral responsibility and prescriptive account aims to tell us how we ought to think about free will and moral responsibility. Commonsense intuitions about free will are Incompatibilis t and especially Libertarianis t. But prescriptive account can’t be Libertarianism, since it has to assume indeterminism specifically in the subjective decision-making process, and this goes beyond the available evidences. It also can’t be Eliminativism, because we can revise common sense about these things, in a way that to be consis tent. The prescriptive account is a kind of Compatibilism, free will, in this regard, is the ability to recognize moral considerations and guide their behavior in the light of these considerations. At the end, Vargas’s use of Consequence Argument, citing empirical evidence, the use of a Compatibilis t concept of can and relying on Libertarianis t norms for interpretation his Prescriptive account has been criticized.

    Keywords: Revisionism, Free Will, Moral Responsibility, Manuel Vargas, Compatibilism, Libertarianism
  • Ali Fathi Pages 207-228

    Subjectivism according to Heidegger’s interpretation is the metaphysical foundation that begins with Plato and continues to Hegel and Nietzsche. Heidegger believes that Kant and Husserl have not only shown no way beyond Plato and Aris totle’s philosophy and philosophy of medieval period, as well as in the new period, continued with Cartesian thought, but Kant himself and Husserl had a great anticipate in metaphysics of the subject. But the claim of this paper is that Heidegger disregarded the dis
    tinction between metaphysical and transcendental tradition in accordance with a consis tent narrative of Kant and Husserl’s philosophy. By assuming empathy and accompanying Heidegger’s critique of his tory of metaphysics, one can point to elements of transcendence in the thoughts of Kant and Husserl, which provides a way for non-humanis tic and non-metaphysical acquisitions of knowledge in the thought of these two philosophers. An intolerable and intangible thing that cannot be reduced to the subject and the object, but it is something that surrounds them and it is the foundation of thinking and the transcendental condition of any kind of human knowledge.

    Keywords: Subjectivism, Subject, Metaphysics, Transcendental, Kant, Husserl
  • AmirHosein Mansouri Nouri*, Hoorieh Shojaee Baghini, Einollah Khademi Pages 229-245

    The present research is designed to answer the ques tion “What is the relationship between the non-mental functions of the “shabah”: with epis temological issues in Mulla Sadra’s manuscripts?” And with the ap proach of verbalization of the research in Mulla Sadra’s lexical network He has been s tudying in the manuscripts of Mulla Sadra, He discusses the non-mental and non-epis temological aspects of the use of the “shabah” word Like the organic nature, Conformity of exis tence and nature, Ex pressing the worlds of exis tence and their differences, And have introduced mys tical observations In each of them, relative or general correspondence of”shabah”/ and truth has been accepted However, these are not at the ini tial viewpoint of epis temology and mentality But in the vas t majority of cases, they have epis temological manuscripts And in all cases, Mulla Sadra because of the great proximity Between theory of mental exis tence and “shabah” theory Disregard the lack of realism of the “shabah” in creatures outside the category of s tate/keif/ The realization of the “shabah” is toler ated However, in cognitive cases, it is precisely clarifying this difference It .and solves it with its mental exis tence theory

    Keywords: Shabah, Mental, Non-mental, Exis tence, Mys tical Observations
  • Hossein Valeh Pages 247-261

    The famous dispute between Illumination Philosophy of Sohrawardi and Transcendental Philosophy of Sadr al Motaallehin is on the denotation of the term “wojud” (exis tence). While Sohrawardi says nothing is denoted by this term so “there is nothing in reality the nature of which is exis tence”, Sadr al Motallehin says “the only genuine reality is exis tence”, so, the term denotes. Among Sadr al Motaallehin’s replies to Sohrawadi s tands out his new analysis of the predicate “mowjud” (exis tent) in terms of “ that which exis ts” rather than “an entity possessing exis tence”. Through this new analysis, he tries to retain the traditional belief that “wojud” is a univocal term, count the term among denoting ones and at the same time, block the infinite regress. We can take issue with him on behalf of Sohrawadi: the new analysis is either applicable to all derivations of words that share the form “mowjud” or is peculiar to this word alone. The firs t option faces numerous counter examples. The second amounts to begging the ques tion. Consequently, we can defend Sohrawardi’s position: the term “mowjud” is either equivocal or fails to denote anything objective and refers only to a subjective conventional concept. This difference of opinion s tems from a more profound one about the semantic theory of general terms or predicates.

    Keywords: Priority of Exis tence, Priority of Quiddity, the Predicate Exis tence, Conventional Concepts