فهرست مطالب

  • سال پانزدهم شماره 3 (پاییز 1398)
  • تاریخ انتشار: 1399/04/31
  • تعداد عناوین: 10
|
  • علی اکبر احمدی افرمجانی، عبدالله سالاروند* صفحات 7-31

    کانت در نقد اول اصول متافیزیک طبیعت را و در نقد دوم اصول متافیزیک اخلاق را ترسیم کرد. چون این دو نوع اصول از هم متمایز بودند میان طبیعت و اخلاق گسستی پدید آمد که کانت از آن به خلیج یا مغاک تعبیر کرد و تاکید ورزید که ناپیمودنی است؛ یعنی اگر فقط نقدهای اول و دوم را لحاظ کنیم باید به ثنویت یا دوپارگی مطلق سوبژکتیویته گردن بنهیم. اما در نقد سوم این وظیفه را بر عهده می گیرد که امکان گذار میان این دو پاره را تبیین کند و سوژه را به وحدت برساند.
    در این مقاله می‏کوشیم معنای این سخن را که میان طبیعت و اخلاق گذار رخ می‏دهد تبیین کنیم و در وهله دوم نشان می‏دهیم که این گذار چگونه رخ می‏دهد. اما قبل از آن، باید تعابیر استعاری «خلیج» یا «مغاک» را به تعابیر منطقی برگردانیم تا صورت‏بندی مسیله به شکل درست خود درآید. به محض انجام این کار «معنا»ی گذار و چیستی آن روشن می‏شود. برای ترسیم نحوه تحقق آن باید مفاهیم زیبا و والا را پیش بکشیم. گذار در امر زیبا در سه پدیده انجام می‏شود: علاقه عقلی به زیبا، پدیده نبوغ و نمادبودن زیبا برای اخلاق؛ که هر سه بر اساس غایتمندی صورت طبیعت انجام می‏شوند. اما در امر والا که بی‏صورت است باید از این غایتمندی فراتر رفت. معلوم خواهد شد که والا از دو جنبه امکان گذار را نمایش می‏دهد: با پیش آوردن ایده انسانیت و اخلاق و دیگر با بازنمود زیباشناختی قوه عقل «به‏عنوان هم نظری و هم عملی» که چیزی جز وحدت نیست.

    کلیدواژگان: کانت، قوه داوری، گذار، طبیعت، اخلاق، زیبا و والا
  • مسعود امید*، بهزاد حسن پور صفحات 33-61
    من استعلایی کانت سوژه نهایی مطلقی است که بنیاد منطقی معرفت و تجربه را تشکیل می‏‏‏دهد. من استعلایی امری کاملا سوبژکتیو است که در مقام ضروری‏‏‏ترین و بنیادی‏‏‏ترین رکن معرفت‏‏‏شناسی کانت هر گونه حکم، شهود و تصور، تالیف، مقوله و در یک کلام هر گونه معرفت و تجربه را به نحو پیشین همراهی می‏‏‏کند. یکی از مسایل بسیار اساسی و مهم درباره من استعلایی، کارکردهای آن در معرفت‏‏‏شناسی کانت است. این مقاله چهار مورد از کارکردهای من استعلایی کانت را با استناد به دیدگاه‏‏‏های کانت در نقد عقل محض استخراج کرده است که عبارتند از: 1- من استعلایی به شناخت‏‏‏های ما کلیت می‏‏‏بخشد. 2- من استعلایی به شناخت‏‏‏های ما ضرورت می‏‏‏بخشد. 3- من استعلایی به شناخت‏‏‏های ما امکان می‏‏‏بخشد. 4- من استعلایی به واسطه فرایند و کنش ترکیب به شناخت‏‏‏های ما وحدت می‏‏‏بخشد. در پایان به این نکته دست یافتیم که کارکرد وحدت‏‏‏بخشی به خاطر بنیادین و اساسی بودن فرایند ترکیب در معرفت‏‏‏شناسی کانت، اساسی‏‏‏ترین کارکرد من استعلایی است.
    کلیدواژگان: من استعلایی، کلیت، ضرورت، امکان، وحدت، ترکیب، کانت
  • مهدی امیریان* صفحات 63-83
    ادربرگ به‏‏‏عنوان یکی از صورت‏‏‏گرایان تحلیلی مایل است با اتکاء بر آموزه‏‏‏های آکوییناس، وحدت شی را به صورت نسبت دهد. به‏‏‏نظر وی این مهم تنها درگرو آن است که خود صورت واحد باشد نه مرکب. ما در این مقاله نشان داده‏‏‏ایم که هرچند می‏‏‏توان با این ادعای ادربرگ همراه کرد اما متافیزیک خاص او توان آن را ندارد که پشتوانه چنین آموزه‏‏‏ای قرار گیرد. بدین‏‏‏منظور ابتدا بر تبیین وی از صورت تمرکز کردیم، سپس استدلال او را بر وحدت صورت بیان کردیم و نشان دادیم که این استدلال دارای نقاط ضعف عدیده است. درادامه استدلال مختار را بر وحدت صورت که برگرفته از ارسطو است، تبیین کردیم. در پایان نشان دادیم که حتی اگر از ضعف‏‏‏های استدلال ادربرگ بر وحدت صورت چشم‏‏‏پوشی کنیم و مدعای او را بر واحد بودن صورت بپذیریم، متافیزیک وی نمی‏‏‏تواند پشتوانه این نظریه قرار گیرد.
    کلیدواژگان: ارسطو، آکوئیناس، ادربرگ، صورت‏‏‏گرایی، وحدت صورت، استدلال تسلسل
  • مرتضی پویان* صفحات 85-108
    تردیدی نیست که هم صدرالمتالهین و هم علامه به ضرورت فلسفی در خارج قایل هستند و فلسفه خویش را با ضرورت آغاز می کنند. اساسا ضرورت، اصل و مبنای جمیع موجودات و حقایق در عالم خارج است بلکه عین خارجیت اشیاء است. موجودی که سهمی از ضرورت ندارد سهمی از خارجیت و واقعیت نیز ندارد. اما اختلاف صدرالمتالهین و علامه بدین جا بر می گردد که منشا این ضرورت چیست و از کجا نشات گرفته است؟ هر کدام از این دو فیلسوف ضرورت را از یک شییی انتزاع می کنند. صدرالمتالهین ملاک ضرورت را از وجود و علامه از اصل واقعیت اشیاء می گیرد. به عبارت دیگر مبنای ضرورت فلسفی اشیاء نزد صدرالمتالهین وجود و نزد علامه اصل واقعیت است. صدرالمتالهین فلسفه را با وجود شروع می کند و علامه با اصل واقعیت اشیاء آغاز می کند. در این مقاله نخست پیرامون این موضوع می پردازیم که فرق منشا انتزاع ضرورت فلسفی نزد صدرالمتالهین و علامه از کجا نشات گرفته و سپس چه ثمرات و آثار عینی و فلسفی بر این دو نظر مترتب می شود و هدف ما در این مقاله آن است که اختلافات میان این دو نظر را به تفصیل و جزییات مطرح کنیم.
    کلیدواژگان: اصالت وجود، اصل واقعیت، ضرورت فلسفی، اثبات واجب، اولین مسئله فلسفه، پرسش از واقعیت یا وجود
  • مریم حیدری*، حمیدرضا آیت اللهی صفحات 109-135
    مسایل علیت طبیعی، به ویژه مسیله تمایز روابط علی از غیرعلی، یکی از پرمناقشه ترین مسایل فلسفی در میان فیزیکدانان و فیلسوفان سده اخیر می باشد. لوییس، در پاسخ به این مسیله بنیادی، از دو رویکرد مختلف هستی شناختی و معرفت شناختی بهره می گیرد. او ابتدا با یک رویکرد هستی شناسانه شاخصه وابستگی علی را به عنوان فصل ممیز روابط علی از غیرعلی مطرح می کند و سپس با یک رویکرد معرفت شناسانه، قالب شرطی های خلاف واقع را برای آزمودن این معیار به کار می گیرد. اما بررسی رویکرد هستی شناسی او نشان می دهد که شاخصه مزبور، شرط ممانعت از غیر را ندارد و وابستگی هایی مانند وابستگی عرض به موضوع و غیره را نیز شامل می شود. در مقابل، نظام هستی شناسی صدرایی، با ارایه فصل ممیزی خاص تر موسوم به «وابستگی ذاتی»، گستره روابط علی را از سایر وابستگی های وجودی که در پیدایش مقارن یکدیگرند، جدا می سازد. نظریه معرفت شناسی او نیز ضمن مواجه با نقدهایی مانند عدم تفکیک علت اصلی از شرایط پیش زمینه، دربرگرفتن گستره محدودی از علت ها و...، کارایی لازم را نیز در فرایند علت یابی و کشف روابط علی، در اختیار اهل علم قرار نمی دهد؛ در حالی که، نظام معرفتی صدرایی، با مبنا قرار دادن علم حضوری به عنوان علم حقیقی انسان، در مقام کشف روابط علی معیار بهتری را ارایه می دهد که برغم اشکالاتی که بر آن وارد شده است، به نظر نویسنده می تواند نتیجه های عملی خوبی به ارمغان آورد.
    کلیدواژگان: علیت طبیعی، لوئیس، شرطی های خلاف واقع، وابستگی علی، علم حضوری
  • علی سنایی* صفحات 137-164
    در این نوشتار با رجوع به مبانی اندیشه رویس، الهیات او تبیین و تحلیل می شود. رویس تحت تاثیر ایدیالیسم شخص گرا، انسان را بخشی از فرایند کیهانی می داند که اهداف حقیقت زنده و عینی (خداوند) را محقق می سازد. به نظر او ایدیالیسم قابلیت این را دارد که تفسیری نوین از الهیات مسیحی ارایه دهد؛ به طوری که با زندگی پویای انسان معاصر همخوانی داشته باشد. در فلسفه رویس امکان ارایه الگویی برای تعامل علم و دین هست، زیرا او با تمایز گذاردن میان تجربه حسی روزمره و تجربه سازمان یافته علمی، تمام تجارب ممکن و بالفعل را ابژه های ذهن مطلق الهی می‏داند و تلاش علمی بشر در زمینه اختراعات و اکتشافات را موجب عینیت بخشیدن امکانات نهفته در علم الهی می داند. رویس حتی تعهد وفادارانه دانشمندان و صاحبان مشاغل به جامعه بشری را نوعی از تجربه دینی (در معنای موسع) می داند و تصویر جدیدی از کلیسای نامریی ارایه می دهد.
    کلیدواژگان: جوسایا رویس، ایدئالیسم شخص گرا، پراگماتیسم، الهیات، کلیسای نامرئی، وفاداری
  • حسن عرب*، حسین واله صفحات 165-193
    ویتگنشتاین در سال 1928، در مقطعی کوتاه، طرحی را دنبال می کرد که خود از آن با عنوان «زبان پدیده شناختی» نام می برد. کشف برخی کاستی ها در کلیت رساله (از جمله «مسیله ناسازگاری رنگ ها») او را بر آن داشته بود که با ارایه سمبولیسمی جدید این کاستی ها را رفع کند، اما او پس از مدتی از این طرح دست می کشد و آن را ناممکن یا دست کم غیرضروری می شمرد. در این مقاله سعی می کنیم به چند پرسش مهم در این باره پاسخ دهیم: این زبان پدیده شناختی چیست؟ خاستگاه آن کجاست؟ دلایل ارایه و طرد آن چیست؟ ویتگنشتاین به دو معنا از «زبان پدیده شناختی» سخن می گوید؛ یک بار به عنوان توصیف محض پدیده (در مقابل زبان فیزیکی متعارف) و دیگر بار به عنوان مطالعه امکان های معناداری. خاستگاه نخستین معنا را می توان به نظریه پردازان فیزیک بازگرداند. یکی از دلایل اصلی ویتگنشتاین برای طرح این زبان توضیحی قابل قبول درباره مسیله ناسازگاری رنگ ها بود، مسیله ای که منطق تابع- صدقی رساله را به خطر می انداخت. ویتگنشتاین در پی نشانه گذاری ای مکمل بود و گمان می کرد که راه حل در «پژوهش منطقی خود پدیده ها»ست. او پیشنهادهایی اولیه ارایه می کند (از جمله اینکه اعداد را در صورت گزاره وارد کنیم)، اما هر چه پیش تر می رود خود را از توسل به مفاهیم و واژه های زبان متعارف ناگزیرتر می بیند و سرانجام از این طرح دست می کشد. حال او از «تحلیل پدیده» به «تحلیل گرامر» روی می آورد که هدفش جداسازی وجوه ذاتی و غیرذاتی زبان از یکدیگر است.
    کلیدواژگان: زبان پدیده شناختی، زبان متعارف، مسئله ناسازگاری رنگ ها، فضای بصری، گرامر
  • مهدی گنجور* صفحات 195-230
    مسیله «جاودانگی» را (به عنوان یک امر فطری) می توان از ابعاد مختلف وحیانی، عرفانی، عقلی و فلسفی مورد پژوهش قرارداد. در این مقاله، ازمنظر فلسفی به بررسی انتقادی نفس شناسی و جاودانگی در اندیشه باروخ اسپینوزا با تکیه بر مبانی حکمت متعالیه پرداخته شده است. اسپینوزا همچون صدرالمتالهین معتقد به خلود و بقای نفس است؛ با این تفاوت که از یک سو منکر جوهریت نفس است و ازسوی دیگر قایل به شمول-ناپذیری و اکتسابی بودن جاودانگی است. بنابراین حصول جاودانگی نزد اسپینوزا، متوقف بر احراز شرایط و رفع موانع است. براین اساس، تنها نفوسی به تجربه ابدیت نایل می شوند که شرایط لازم جاودانگی را در خود ایجاد کنند. ملاصدرا اما طبق مبانی خود معتقد است که جاودانگی یک امر تکوینی و ذاتی برای نفس بوده و درنتیجه همه افراد را در برمی گیرد.
    استنباط و تبیین عوامل حصول جاودانگی و نسبت آن باسعادت انسان در اندیشه اسپینوزا، در مقایسه با دیدگاه صدرالمتالهین، از مباحث مهم این نوشتار است. روش این پژوهش، توصیفی- تحلیلی با رویکرد انتقادی است.
    کلیدواژگان: اسپینوزا، نفس، جاودانگی، سعادت، حکمت متعالیه
  • دکترروح الله هادی*، زهرا مستفید کریق، دکتر سید محمدرضا حسینی بهشتی صفحات 231-272

    عشق از مباحث مشترک میان عرفان و فلسفه است. طبق دیدگاه افلاطون و ملاحظات عاشقانه مولوی ، عشق به عنوان یک منبع عقل االهی، مدرک کل شمرده می شود. در مقاله پیش رو به شباهت های این دو دیدگاه فلسفی و عرفانی در باب عشق می پردازیم. درتبارشناسی اندیشه و تجربه زیسته مولوی در ساحت عشق و نوع  فهم کلی حاکم بر صورت بندی او از مفاهیم عاشقانه، نقب به بنیاد تاریخی، فلسفی  این نوع نگرش، ضروری می نماید. در این مسیر، سایه اندیشه افلاطونی به عنوان خاستگاه و مرجعیت ارزش گذار فضیلت محور در عرصه عشق، مطرح می شود. در این رویکرد تطبیقی فلسفه و عرفان در پدیده عشق، جهت تعیین نقش معرفت حسی، عقلی و شهودی، با روش دیالکتیک افلاطون مواجه هستیم که در نه محاوره مختلف از جمله فایدروس، ضیافت، جمهوری و ثیای تتوس  بدان پرداخته است. با تکیه براین مباحث، ما درآثار مولوی به ویژه دیوان شمس، ضمن طرحواره هایی در غزل،  با لایه های برهانی معرفت شناسانه ای روبرو می شویم که با نگاه افلاطون در باب معرفت و عشق هم پوشانی دارد و نشانگر تاثیر پذیری مولوی از نوع نگرش هستی شناسانه و فضیلت محور افلاطون است.

    کلیدواژگان: افلاطون، مولوی، عشق، معرفت، دیالکتیک
  • معصومه میرسعیدی*، مالک حسینی، شهلا اسلامی صفحات 273-296
    تاریخ نگاری عینی، به تعبیر دیگر، عینیت گرایی در تاریخ نگاری  و مسیله وجود مرجع واقعی در عکاسی به ظاهر پیوند آشکاری با هم ندارند، چنان که بیشتر جستارهای معاصر که درباره نسبت تاریخ و عکاسی نگاشته شده اند با توجه به تعاریف جدید از قابلیت بازنمایی عکاسی و بدون توجه صریح به جریان های تاریخ نگاری نوشته شده اند؛گرچه همگی در نقد بازنمایی عکاسانه به آثار رولان بارت و دیگر هم عصرانش، به عنوان متون کلاسیک این حوزه، ارجاع داده اند. اما نکته ای که کمتر بدان پرداخته شده است آن است که توجه بارت به مسیله مرجع در عکاسی فراتر از ساختارگرایی صرف است و بازخوانی آراء بارت در دو حوزه به ظاهر متفاوت تاریخ نگاری و عکاسی نشان می دهد که نگرش انتقادی او به سنت تاریخ نگاری عینی در تمام مسیر فکری اش، از ساختارگرایی تا پساساختارگرایی، در حوزه های مختلف از جمله عکاسی حاضر بوده است. به عبارت دیگر، آنچه بارت در واکاوی مسیله مرجع در عکاسی جستجو می کند در اصل همان مسیله تاریخ نگاری عینی و نسبت آن با واقعیت است، همان واقعیتی که از نگاه او قابل بازنمایی نیست. بارت، که در واکاوی ساختار روایت های تاریخی بر امکان عینی گرایی در تاریخ نگاری تردیدهای جدی وارد می کند، در جستجو برای یافتن مرجع عکس ها در حوزه نشانه شناسی، اسطوره «عکس مساوی با واقعیت است» را به چالش می کشد و بدین ترتیب رویکرد واقع گرایی را در تاریخ و عکاسی از منظر نشانه شناسی به پرسش می گیرد.
    کلیدواژگان: تاریخ نگاری، اسطوره، مرجع، نشانه شناسی، عکاسی، رولان بارت
|
  • Ali Akbar Ahmadi Afarmejani, Abdollah Salarvand * Pages 7-31

    In the first Critique, Kant delineated the principles of metaphysics of nature and in the second Critique, those of metaphysics of morality. Since these two kinds of principles were essentially distinguished, there appeared an absolute gap between nature and morality, which Kant called abyss or gulf and emphasized that it is "incalculable". That is, if one considers only the first and the second Critique, one should accept the dualism in the essence of subject. Kant, however, takes over in the third Critique the task of investigating the possibility of transition between the two sections of the dualism.
    In this paper, we try first to clarify what it means that a transition occurs between nature and morality and then to show how it occurs. Before that, however, we should transform the metaphorical expression of "gulf" into a logical one in order to get the problem right. Once this is done, the meaning of transition becomes clear. In order to delineate how the transition is realized, we should appeal to concepts of the beautiful and the sublime. The transition in the sphere of the beautiful occurs in three instances: intellectual interest in beautiful, the genius, and being the symbol of morality. But in the sphere of the sublime which is "formless", one should go beyond the purposiveness of the form of nature. It will be clear that the sublime represents the possibility of transition in two respects:  by  introducing  the  idea  of   humanity  and  morality  and  by   aesthetic  representation of reason "as both theoretical and practical" which is nothing but unity of the first and the second part of Kantian philosophy.

    Keywords: Kant, power of judgment, Transition, beautiful, sublime
  • Null Null *, Behzad Hassanpour Pages 33-61
    Kant's transcendental ego is the absolute and final subject which constitutes the logical foundation of knowledge and experience. It is completely subjective, and as the most necessary and fundamental element in Kant's epistemology is involved in any judgment, intuition, imagination, synthesis, and category and, in a word, in any kind of knowledge and experience which occurs in a priori way. One of the most important and fundamental problems arising about transcendental ego is that of its functions. In this article, we have extracted four functions of transcendental ego according to Kant's own viewpoints in CPR which as follows: 1- transcendental ego provides our knowledge with universality. 2- It provides necessity for our knowledge. 3- It makes possible our knowledge. 4-It unifies our knowledge through the process and act of synthesis. Finally, we came to the conclusion that the function of unification is the most important and fundamental function due to fundamentality and importance of the process of synthesis in Kant’s epistemology.
    Keywords: Transcendental Ego, Universality, necessity, unity, Synthesis
  • Mehdi Amiriyan * Pages 63-83
    Relying on the teachings of Aquinas, Oderberg as one of the analytic hylomorphists ascribes the unity of an object to form. His view is that if form is responcible for unity, it should be a simple entity not a composite one. In this article, we have shown that although one can find this view tenable, but his own specific metaphysics cannot support it. In doing so, we first focus on his explanation of form and analyze his argument for form. We argue that his view suffers from many weaknesses. In the sequel, we explained our own argument for unity of form, which is taken from Aristotle. At the end, we showed that even if we ignore the weaknesses of Oderberg’s argument and accept his claim to the unity of form, his metaphysics cannot support this theory.
    Keywords: Aristotle, Aquinas, Oderberg, Hylomorphism, Unity of Form, Regress Argument
  • Pages 85-108
    There is no doubt that both Mulla Sadra and Allame believe that philosophical necessity holds in external world; they begin their philosophy by necessity as well. Necessity is actually the origin and basis of all beings and truths in external world, one can even argue that it is the same as the objectivity of things. It is, whatever being devoid of necessity, is devoid of objectivity and reality. But Mulla Sadra and Allame differ in the origin of such necessity. Each of these philosopher’s abstract necessity from one thing. Whereas Mulla Sadra takes necessity from being, Allame takes it from reality as such. In other words, for Mulla Sadra the basis of philosophical necessity of things lies in the being and for Allame in reality as such. Mulla Sadra, therefore, begins his philosophy from being and Allame from the reality of things. In this paper, we consider first the question of how they differ in the origin of abstraction of philosophical necessity and then the question of which philosophical and practical consequences follow from these two views.
    Keywords: Mulla Sadra, allame, Philosophical necessity, Origin of Necessity, Being
  • Maryam Heydari *, Hamidreza Ayatollahi Pages 109-135
    Although the problems concerning natural causality, particularly the problem of the difference between causally-driven relations and non-causally-driven relations, are one of the most controversial problems discussed frequently by contemporary physicists and philosophers. However, Islamic thinkers have paid no significant attention to this problem so far, and the Islamic Thought Council has been in session Concurrence of such problems is almost devoid of opinion and thought. In response to the problem the difference between causally-driven relations and non-causally-driven relations, David Lewis proposes the causal dependence, which is tested in the context of counterfactual conditionals. The practical evaluation of this theory suggests that it contains a limited range of causes and does not provide the necessary knowledge in the process of causation and in many cases even fail to do so. In contrast, it seems that based on the thought of Islamic philosophy, one can defend the theory of direct knowledge and integrate it with the theory of the Intuitive Faculty.
    Keywords: Natural causality, Lewis, Counterfactual Condition, the Causal Relation, Direct Knowledge
  • Ali Sanaee * Pages 137-164
    In this article, by referring to the foundations of Royce's thought, his theology is explained and analyzed. Influenced, on the one hand, by personal idealism, Royce construes man as a part of cosmic process that achieves the goals of living and objective truth (God), and on the other hand, points out that every human being has his own unique talent. Thus in spite of absolute idealism, he attaches importance to individual differences. In his view, idealism has the potential to provide a new interpretation of Christian theology; so it comes terms with the active life of contemporary man. In Royce's philosophy it is possible to provide a model for the interaction between science and religion; because he distinguishes the everyday sensory experience and organized scientific experience. He considers all possible and actual experiences as objects of the absolute divine mind that will be actualized by human’s scientific endeavor in the context of inventions and discoveries.  Royce even maintains that the loyal commitment of scientists and business owners to society as a kind of religious experience (in the broadest sense) and thereby offers a new image of the invisible church.
    Keywords: Josiah Royce, Personal idealism, Pragmatism, Theology, Invisible church, Loyalty, epistemology
  • Hassan Arab *, Hosein Valeh Pages 165-193
    In 1928, Wittgenstein took on a project for a short time which he himself called “phenomenological language”. Discovering some flaws in Tractatus as a whole (including the problem of color-incompatibility), he begin to think of a new symbolism and thereby to remedy the flaws. However, after a while he gave up the project and considered it impossible or at least unnecessary. In this article, we try to answer some important questions in this regard: what was the phenomenological language? Where did it come from? Why did he address it and give it up? And what did he introduce for substitution of the old project? The claim is that Wittgenstein used “phenomenological language” in two senses; first as the mere description of a phenomenon (vs. physical ordinary language) and second as the study of possibilities of meaningfulness. The origin of the first one goes back to views of theoretical physicists. One of the main reasons to launch this project was that Wittgenstein wanted to explain the color-incompatibility problem threatening the truth-functional logic of Tractatus. Wittgenstein was seeking a complementary notation and thought that the solution lied in the “logical investigation of phenomena themselves”. He made some preliminary suggestions (e.g. importing numbers in the form of propositions), but the more he went on, the more he saw the use of terms and concepts of ordinary language as inevitable. Finally, he discarded the project. Instead of “analyzing phenomenon”, he now spoke of “analyzing grammar”, whose goal was to separate what is essential from what is inessential in our language.
    Keywords: Phenomenological Language, Ordinary Language, The Color-Incompatibility Problem, Visual Space, grammar
  • Mahdi Ganjvar * Pages 195-230
    The problem of "immortality" - as an innate thing - can be studied from various aspects: revelatory, mystical, intellectual and philosophical. In this paper, Spinoza's conception of soul and immortality is critically analyzed while drawing on the principles of transcendental Philosophy. Spinoza, like Sadr al-Muta'llehin, believes in immortality of soul; but they differ by the fact that Spinoza denies, on the one hand, the substantiality of the soul and, on the other hand, believes that immortality is non-inclusive and acquired. Therefore, the acquisition of immortality for Spinoza is conditioned by gaining some qualifications and removal of some obstacles. Accordingly, only those souls experience immortality who are qualified by certain terms. Mulla Sadra, however, believes that immortality is genetic and essential for the soul, and therefore includes every single one.
    The conception and explanation of how immortality is acquired and how it relates to human happiness in Spinoza, compared with the view of Mulla Sadra, constitutes the most part of the paper. The method of this research is descriptive-analytic with critical approach.
    Keywords: Spinoza, Soul, Immortality, Happiness, Transcendental philosophy
  • Rohollah Hadi *, Zahra Mostafid, Seyyed Mohammadreza Hoseini Beheshti Pages 231-272

    Love is a common theme of philosophy and mysticism. In Plato's view and in Rumi's considerations on love as well, love is known to be a source of divine intellect, all-perceiving power. In this paper, we compare the two views and highlight the similarities between them. In the genealogy of Rumi's thought and lived experience in the domain of love and the kind of general understanding governing his formulation of romantic concepts, it seems necessary to burrow into the historic-philosophical foundation of this kind of attitude. In this path, the shadow of Platonic thought as the origin of virtue-centered evaluation in the realm of love comes to fore. In this comparative approach of philosophy and mysticism to the phenomenon of love, the roles of sensory, rational, and intuitive knowledges are determined by and through Plato's dialectical method, which has been addressed in nine different dialogues including Phaedrus, Symposium,  Republic,  and  Theaetetus. Based on  these  discussions,  one   is encountered among Rumi's  lyric poetry with layers of epistemological argumentations, particularly in the Divan of Shams, which overlaps with Plato's epistemological view of knowledge and love. This indicates the influence of Plato's ontological and virtue-centered attitude on Rumi.

    Keywords: Plato, Rumi, love, Knowledge, dialectic
  • Masoome Mirsaeedi *, Malek Hosseini, Shahla Eslami Pages 273-296
    It seems that objective historiography and the question of the real referent in photography do not have a clear relation, as can be seen in most of the contemporary essays on the relation between history and photography which are based on new definitions of representational capacity of photography and have no attention to past currents of historiography although all of them, in criticizing the photographic representation refer to works of Roland Barthes and his contemporaries, as the classical texts on photography. But a point that has been almost ignored is that Barthes' attention to the problem of the referent in photography goes beyond mere structuralism. His works on these two seemingly distinct areas namely history and photography show that his critical attitude toward the tradition of objective historiography, through all his intellectual life, from structuralism to poststructuralism, has been present in different areas including photography. What Barthes looks for by analyzing the problem   of  referent  in  photography  is  indeed   the  problem  of  objective historiography and its relation to reality, which he believes is not representable. Doubting the possibility of objectivity in historiography, Barthes challenges within semiotic framework the notion of ”photo is equal with reality” and therefore criticizes the realistic approach in history and photography.
    Keywords: Historiography, myth, referent, Photography, Roland Barthes