فهرست مطالب

  • پیاپی 40 (بهار 1399)
  • تاریخ انتشار: 1399/07/06
  • تعداد عناوین: 8
|
  • حسین کلباسی اشتری * صفحات 15-16

    امروزه بیش از هفتاد سال از تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر (1948) میگذرد. اینکه چرا و تحت چه شرایطی این اعلامیه در مجمع عمومی سازمان ملل متحد بتصویب رسید خود جای تامل دارد، لیکن همینقدر روشن است که پس از شرایط بحرانی جنگ بین المللی دوم، بشر و حقوق طبیعی و مدنی او که در معرض تعدی و تجاوز قرار گرفته بود، بمثابه مهمترین دغدغه قرن بیستم، آشکار شد.اما با گذشت هفت دهه، بازخوانی این اعلامیه و در واقع مرور سرگذشت متنی که با مشارکت و دخالت افکار جمعی جهانیان تدوین گردید و سپس به میثاقی فراگیر میان ساکنان ربع مسکون تبدیل شد، حیرت انگیز و البته تکان دهنده است. وقوع ده ها و بلکه صدها جنگ داخلی و منطقه یی و ریخته شدن خون هزاران انسان بیگناه در چهار گوشه همین کره خاکی، آنهم عمدتا با دخالت قدرتهای بزرگ سیاسی و نظامی، واقعیتی تلخ و غم انگیز است و در مراتبی دیگر، حکایت از وجود کاستی و خللهای بزرگ در نظامهای لیبرالیستی و سرمایه داری مدرن دارد. راه دور نرویم. امروز در پهنه بزرگترین مرکز سرمایه داری دنیا، یعنی آمریکا، از یکسو براحتی بروی عده یی رنگین پوست آتش میکشند و به شدیدترین اشکال ممکن آنها را ضرب و شتم کرده و در واقع قلع و قمع میکنند و البته در رسانه های وابسته به خود آنها را یاغی و شورشی میخوانند و از سوی دیگر با گستاخی تمام، دیگر دولتها را به بهانه های واهی متهم به عدم رعایت حقوق بشر و پایمال کردن آزادیهای مدنی شهروندان میکنند! این شیوه البته در رفتار سیاسی غرب با ملتهای خودشان و دیگر ملتها تازگی ندارد؛ هم اکنون در قلب اروپا و در کشور فرانسه، ماه ها میگذرد که اعتراضات کارگری سرکوب میشود و با خشونت تمام با خواسته های بحق شهروندان مقابله میگردد و دردناکتر اینکه در همان جایی که اعلامیه حقوق بشر و منشور ملل متحد بتصویب همگان رسید، هیچ صدا و ندایی در اعتراض و محکومیت این وقایع بگوش نمیرسد. باید پرسید ریشه این تعارض و دوگانگی در کجاست و دنیای مدرن در برابر رفتار خود در همین هفتاد سال اخیر، چه توجیه و پاسخی دارد؟ به این پرسش اضافه کنیم که در همین مدت، بخش بزرگی از وقایع تلخ عالم و بویژه در منطقه خاورمیانه، به وجود رژیم متجاوزی برمیگردد که مجوز تاسیس نامشروع آن از سوی همین سازمان صادر شد و از آن زمان به اینسو، مسیولیت قتل و کشتار و آوارگی هزاران انسان را بر عهده دارد و همچنان با حمایت قدرتهای بزرگ به حیات خود ادامه میدهد.  آری! بازخوانی رویدادهای همین دهه های اخیر و تامل در وضع کنونی عالم برای فهم سرشت نظم ادعایی عالم مدرن و البته رنگ و لعاب انساندوستانه آن کافی است. بشر امروز نه تنها از آرمانهای روشنفکری قرن هیجدهم دل بریده است، بلکه چشم به آینده یی متفاوت دوخته که حق و کرامت طبیعی او را برسمیت بشناسد و افق جدیدی متفاوت از لیبرالیسم و آرمانهای خیالی آن بروی وی بگشاید.

    کلیدواژگان: حقوق بشر، لیبرالیسم، سرمایه داری
  • سید محمدعلی دیباجی * صفحات 17-52

    «نهضت ترجمه» عنوانی است که محققان مطالعات اسلامی در غرب، بر جریان ترجمه کتب ملل مختلف به زبان عربی در دوره عباسی، نهاده اند. این جریان که حدود دو قرن بصورتهای مختلف، خودجوش یا هدایت شده، ادامه داشت، واکنشهایی را در جامعه اسلامی بدنبال داشت. یکی از پرسشهای مهمی که در اینباره مطرح است اینست که حکمای بزرگ مسلمان آن دوره، بویژه کندی، فارابی و ابن سینا، چه موضعی در اینباره داشته اند؟ مقاله پیش رو نشان میدهد که برخلاف پاسخ رایج در تاریخ نگاری جریان ترجمه، در این برهه بجای نهضت ترجمه با یک نهضت حکمی همپای نهضت علمی در تاریخ اسلام مواجهیم و حکمای مذکور، حکم سه مسیله، یعنی پدیده ترجمه، مترجمان و مفسران، و علوم ترجمه و تفسیرشده را از یکدیگر جدا کرده اند. آنها بر اساس نهضت حکمی خویش که با اصول اندیشه اسلامی مطابقت دارد، سه مواجهه با این موضوع داشته اند: روش شناختی، اصلاحی و انتقادی. آنان بر مبنای حکمت اندیشی خود، علوم ترجمه شده را با آموزه های حکمت در اسلام میسنجیدند و با نوآوریهای خویش، از آن در بنای نظام حکمی خود بهره میبردند.

    کلیدواژگان: نهضت ترجمه، نهضت علمی، فلسفه مشاء، حکمت اسلامی، امام صادق (ع)، کندی، فارابی، ابن سینا
  • حجت الله عسکری زاده، سید ابراهیم موسوی*، مالک حسینی صفحات 53-76

    در دوره جدید و میان ارسطوپژوهان معاصر، مفهوم ماده اولی مورد توجه بیشتری قرار گرفته و مباحث چالش برانگیزی پیرامون آن شکل گرفته است. در این مقاله، به مقایسه دو مفهوم ماده و قوه در فلسفه ارسطو که بسیار به یکدیگر نزدیکند، پرداخته ایم. پژوهشگران عموما از دوگانگی و تفکیک این دو مفهوم غفلت کرده اند؛ درحالیکه توجه به تمایزهای آنها تبیین مباحث چالشی ماده اولی ارسطویی را آسانتر میکند. یکی از این تمایزها توجه به هیپوکایمنون (زیرنهاد) بودن ماده ارسطویی است که کمک میکند، از حیث استقلال داشتن آن، با مفهوم قوه خلط نشود. در نوشته های ارسطو، اصطلاح هوله و دونامیس (ماده و قوه) همواره همراه یکدیگر بکار رفته است و این امر سبب شده تفکیک این دو مفهوم دشوار باشد؛ درصورتیکه باید توجه داشت که تفکیک این دو مفهوم، نقشی اساسی در فهم ماده اولی و مباحث چالشی پیرامون آن مانند نحوه ترکیب ماده و صورت و اینهمانی جوهر جدید ایفا میکند. فیلسوفانی همچون ابن سینا به ویژگیهای مختلف ماده التفات داشته و این ویژگیها را از یکدیگر تفکیک نموده اند. در میان معاصرین نیز مرتضی مطهری مباحثی در اینباره مطرح کرده است که در این نوشتار مورد توجه قرار میگیرد. با تحلیل این دیدگاه ها میتوان نتیجه گرفت که ماده اولی صرفا نمیتواند قوه محض باشد بلکه محلی برای پذیرش صورت نیز هست. بنابرین، با توجه به مبانی ارسطویی، بقای ماده اولی ضروری است.

    کلیدواژگان: ماده، قوه، هیپوکایمنون، موضوع، محل، ماده اولی
  • حسن بلخاری قهی * صفحات 77-98

    بدون تردید «سیمرغ» یکی از مهمترین و جذابترین نمادهای اشراقی و عرفانی در تمدن اسلامی ایرانی است. ردپای این مرغ اساطیری را میتوان در متون اوستایی و پهلوی یافت؛ هم بعنوان مرغی سدره نشین و طوبی نشین و هم با نام حکیمی بلند مرتبه در حکمت زرتشتی. تلفظ اصلی واژه سیمرغ در اوستا، «مرغو سه یه نه»، در پهلوی «سن مورو» و «سه نه موروک» و در مواردی در زبان فارسی، «سیرنگ» آمده است که مستشرقین آن را به عقاب و شاهین ترجمه کرده اند. شاید ترجمه واژه به عقاب، ناشی از تامل مترجمان بر واژه syena سانسکریت باشد که در آن زبان، بمعنای عقاب است و چنانکه میبینیم این واژه سانسکریت، از نظر تلفظ بسیار شبیه saena اوستایی است. شیخ اشراق در بخشهای مختلف آثار خود درباره سیمرغ سخن گفته است؛ در رسالاتی همچون صفیر سیمرغ، عقل سرخ و فی حاله الطفولیه. او در عقل سرخ با رویکرد و تاویلی بدیع که در حمایت سیمرغ از رستم در جنگ با اسفندیار دارد، در رساله صفیر سیمرغ با بیان مقدمه یی که شرح فضایل سیمرغ است و در فی حاله الطفولیه با بیان طوبی نشینی این مرغ اسطوره یی، از سیمرغ بحث کرده است. نوع پرداختن شیخ اشراق به این بحث بیانگر جایگاه و قداست سیمرغ در ذهن و زبان او و مهمتر از آن، مطالعه و شناخت وی از حکمت ایران باستان است. در این مقاله از سیمرغ در متون اوستایی و پهلوی و بازتاب آن در حکمت اشراقی سخن میگوییم.

    کلیدواژگان: اوستا، سیمرغ، متون پهلوی، شیخ اشراق، حکمت اشراقی
  • علی اصغر جعفری ولنی * صفحات 99-130

    در تاریخ فلسفه اسلامی، شهرزوری نخستین و شاید مهمترین شارح حکمه الاشراق و مکتب سهروردی معرفی شده است. اما این ادعا زمانی میتواند درست باشد که در دوره زمانی میان سهروردی و شهرزوری حکیمی به فلسفه اشراق توجه خاص نکرده باشد؛ اگر بدانیم که شهرزوری خود از حکیمی دیگر بهره برده است، باید در این دیدگاه رایج تجدید نظر کنیم. این حکیم، زین الدین کشی، صاحب حدایق الحقایق است که پیش از شهرزوری چنین التفاتی به آموزه های فلسفه اشراق داشته است. تاثیرپذیری کشی از سهروردی، افزون بر ترتیب تدوین مواضع کتاب حدایق الحقایق، بطور ویژه در فصلی مستقل که به بحث نور و اقسام آن اختصاص یافته، خود را بخوبی نشان میدهد؛ این فصل درواقع چکیده یی از همه مباحث کتاب حکمه الاشراق است. مقاله حاضر با بررسی سیر مباحث کتاب و مقایسه و تحلیل فقراتی از حدایق الحقایق نشان میدهد که پیش از شهرزوری، زین الدین کشی به اندیشه سهروردی توجه نشان داده و میتوان او را در این رویکرد مقدم بر شهرزوری و نخستین اندیشمند اشراقی بعد از سهروردی دانست.

    کلیدواژگان: زین الدین کشی، حدائق الحقایق، سهروردی، حکمه الاشراق
  • مستانه کاکائی، حسین کلباسی اشتری * صفحات 131-148

    در سیر فلسفه و اندیشه فیلسوفان، از خدا در جایگاه هایی مختلف، بعنوان محرک لایتحرک، فکر فکر، علت العلل و علت نخستین بحث شده است. یکی از فیلسوفان تاثیرگذار بر نهضتهای اصلاحی کلیسا در قرن شانزدهم و هفدهم میلادی، فرانسیسکو سوآرز است. کتاب مباحثات مابعدالطبیعی او با پنجاه وچهار مباحثه و بحث وجودشناسی عام و علل، وجودشناسی خاص و انواع وجود، جایگاهی والا در تاریخ فلسفه دارد. پرسش مقاله حاضر اینست که سوآرز چه جایگاهی به بحث خدا داده و با چه رویکردی از او بحث کرده است؟ آیا میتوان اسامی مختلفی که بنا بر مبانی فلسفی خود برای خداوند برشمرده را از حیث مفهومی به یک مفهوم تقلیل داد؟ پژوهش پیش رو نشان میدهد که سه جایگاه برای خدا نزد سوآرز میتوان یافت: خدا بعنوان علت فاعلی؛ خدا بعنوان علت غایی (در جلد نخست مباحثات مابعدالطبیعی) و خدا بعنوان وجود (در جلد دوم کتاب). بر حسب تعریفی که او از هر یک از این عناوین ارایه داده است، میتوان همه را با مفهوم و معنای وجودی تبیین کرد. او در هر سه جایگاه رویکرد فلسفی دارد اما در جایگاه سوم با رویکرد کلامی نیز به مسیله خدا پرداخته و بحث خدا را با متن کتاب مقدس گره میزند.

    کلیدواژگان: خدا، وجود، علت فاعلی، علت غایی، مباحثات مابعدالطبیعی
  • هادی ربیعی*، افرا خاکزاد، محمد اکوان صفحات 149-176

    توماس آکویینی که در بسیاری از دیدگاه های خود از فلسفه ارسطو الهام گرفته است، همچون ارسطو هنر را نوعی محاکات قلمداد میکند، اما مفهوم محاکات نزد او مفهومی صرفا ارسطویی نیست بلکه تحت تاثیر دیدگاه های متفکرانی همچون آگوستین و دیونوسیوس مجعول نیز بوده است. او محاکات را در بافت مباحث الهیات مسیحی و مباحث مربوط به زبان استعاری متون مقدس بکار برده است. بهمین دلیل، مفهوم محاکات نزد آکویینی، بلحاظ کارکرد معرفتی با یک دوراهی مواجه است. از سویی، محاکات میتواند سبب ایجاد قبض و بسط در مخاطب شود و چه بسا با تاثیرگذاری بر خیال وی، او را از مسیر عقلانیت منحرف سازد. اما از سوی دیگر، بنظر میرسد زبان کتاب مقدس، که برای هدایت مخاطبان به مسیر تعقل و دینداری نگاشته شده ، با زبان آثار هنری مشترک است و در متن مقدس نیز انواع مختلف محاکات بکار رفته است؛ حتی فراتر از این، تبیین رابطه جهان هستی با خداوند بر پایه مفهوم محاکات صورت میگیرد. در مقاله حاضر تلاش میشود با تحلیل آراء آکویینی و اشارات او به فیلسوفانی همچون ارسطو، آگوستین و دیونوسیوس مجعول، تبیین روشنی از مفهوم محاکات و کارکرد معرفتی محاکات هنری نزد وی ارایه شود.

    کلیدواژگان: هنر، محاکات، زیبایی، آکوئینی، ارسطو، آگوستین
  • ابراهیم علیپور *، اکرم قربانی قمی صفحات 177-208

    مکتب خراسان با نگرشی متمایل به فلسفه گریزی و اعتقاد به جدایی حوزه های وحی، عقل و عرفان از یکدیگر و همچنین اهتمام بر ظواهر متون دینی، نگاهی متفاوت به نفس و بقای آن دارد. بنظر حامیان این مکتب، نفس جسمی لطیف است که تنها بواسطه عوارض با بدن متفاوت است و کمالاتی مانند علم و عقل که حقایقی نوری، مجرد، واحد و خارج از نفس هستند را تنها به افاضه حق تعالی دریافت میکند. انسان نه تنها در مبدا خلقت بلکه تا انتهای آنچه بدان واصل میگردد، همواره جسمانی بوده و خواهد بود. در مکتب خراسان، نفس شناسی مقدمه یی ضروری برای اثبات بقای نفس است، بگونه یی که جاودانگی فرع بر شناخت حقیقت نفس شمرده میشود. نفس که در زندگی دنیا، در کنار بدن زیست میکند، در برزخ، بدون نیاز به بدن و بطور مستقل و با هییتی شبیه بدن، باقی مانده و به حیات خویش ادامه میدهد، اما در عالم آخرت به بدن دنیوی برگردانده شده و در کنار آن متنعم یا معذب میگردد. این دیدگاه با اشکالاتی روبروست؛ از جمله 1) لازمه جسم انگاری نفس اینست که معاد روحانی و معاد جسمانی، دو اسم برای یک مسمی باشند، 2) دیدگاه این مکتب، در برخی موارد، انسجام و سازگاری درونی نداشته و در آن پراکندگی آراء دیده میشود و 3) برخی مفاهیم و مسایل مربوطه بدرستی تبیین نشده اند. در پژوهش حاضر، با روش تحلیلی کتابخانه یی، دیدگاه سه تن از شخصیتهای برجسته این مکتب درباره حقیقت نفس و بقای آن، تبیین و ارزیابی شده است.

    کلیدواژگان: نفس، جسم لطیف، بقای نفس، معاد، مکتب خراسان
|
  • Hossein Kalbasi Ashtari* Pages 15-16
  • Seyyed MohammadAli Dibaji* Pages 17-52

    Researchers in the field of Islamic studies in the West have chosen the name of “Translation Movement” to refer to the trend of the translation of the books of different nations into Arabic during the Abbasid period. This trend, which continued for two centuries in different spontaneous or guided forms, received some reactions from the Islamic society. One of the important questions in this regard is what the attitude of the distinguished Muslim philosophers of that period, particularly al-Kindī, Fārābī and Ibn Sīnā, was to this movement. The present study indicates that, unlike the common response in the historiography of the translation trend, instead of a translation movement, during this time we are faced with a philosophical movement alongside a scientific one in the history of Islam. The philosophers mentioned above separated their judgments of three problems, namely, translation, translators and interpreters, and translated and interpreted works, from each other. Based on their own philosophical movement, which was in conformity with the principles of Islamic thought, they had three methodological, reformist, and critical reactions to this trend. They evaluated the translated works based on Islamic philosophical theorems and benefitted from them with some innovations in their own philosophical systems.

    Keywords: Translation Movement, Islamic philosophy, scientific movement, Imām Ṣādiq (‘a), Peripatetic philosophy, Fārābī, Ibn Sīnā
  • Hojjatullah Askarizadeh, Seyyed Ebrahim Musavi*, Malek Hosseini Pages 53-76

    In the modern period, contemporary researchers of Aristotle’s philosophy have paid greater attention to the concept of prime matter, which is surrounded by a number of challenging discussions. In this paper, the authors have compared the two concepts of matter and potency, which are very close to each other, in Aristotle’s philosophy. Researchers have generally ignored the duality and separation of these two concepts from each other, while attending to their differences makes the explanation of the challenging issues in relation to Aristotelian prime matter much easier. One of such distinctions is the hypokeimenon or substratum nature of Aristotelian matter which prevents its confusion with the concept of potency due to its independence. In Aristotle’s writings, the terms hyle and dunamis (matter and potential) have always been used alongside each other, which has made it difficult to distinguish them from each other. However, it must be taken into consideration that this distinction plays a fundamental role in understanding prime matter and the related challenging problems, such as the quality of the combination of matter and form and the identity of new substance. Some philosophers, such as Ibn Sīnā, have paid attention to the various features of matter and differentiated them from each other. Among contemporary philosophers, Murtaḍa Muṭahharī has also posed some discussions in this regard, which are emphasized in this paper. An analysis of such views demonstrates that prime matter cannot be merely the same as absolute potency; rather, it is also a loci for receiving form. Hence, based on Aristotelian principles, the survival of prime matter is necessary.

    Keywords: Matter, potency, hypokeimenon, subject, loci, prime matter
  • Hasan Bolkhari Qehi * Pages 77-98

    Undoubtedly, Sīmurgh is one of the most important and attractive Ishraqi (Illuminationist) and gnostic symbols in the Islamic-Iranian civilization. The traces of this mythical bird can also be found in Avestan and Pahlavi texts as a near-stationed and heaven-residing bird as well as the name of a prominent philosopher in Zoroastrian philosophy. The correct pronunciation of the world Sīmurgh is mərəyō saēnō in Avesta, sēnmurw and saeno muruk in Pahlavi language, and siræng in some Persian texts. Orientalists have translated this word into eagle and royal falcon in English. Perhaps the translation of Sīmurgh into eagle is rooted in translations’ focus on the word syena in Sanskrit, which means eagle in this language. Admittedly, this Sanskrit word is quite similar to the Avestan saena. Suhrawardī has talked about sīmurgh in different parts of his works such as in the treatises of Ṣafīr-i Sīmurgh, ‘Aql-i surkh, and Fī ḥālat al-ṭufullīyah. In ‘Aql-i surkh, following an innovative approach and method of interpretation, he discusses sīmurgh’s support of Rostam in his war with Esfandiar; in Ṣafīr-i sīmurgh he explains the virtues of sīmurgh in the Introduction to the treatise, and in the last treatise he elaborates on sīmurgh’s living in heaven. Suhrawardī’s method of discussion in these works reveals the place and holiness of this bird in his mind and language and, most importantly, the depth of his knowledge of ancient Iranian philosophy. In this paper, the author discusses the place of sīmurgh in Avestan and Pahlavi texts and Illuminationist philosophy.

    Keywords: Avesta, Pahlavi texts, Illuminationist philosophy, Sīmurgh, Suhrawardī
  • Aliasgar Jafary Valani* Pages 99-130

    In the history of Islamic Philosophy, Shahrzurī has been introduced as the first and perhaps most important commentator of Ḥikmat al-ishrāq and Suhrawardī’s school of philosophy. This could be correct provided that no philosopher had ever paid any particular attention to Illuminationist philosophy in the time interval between Suhrawardī and Shahrzurī. If we learn that Shahrzurī himself was influenced by another philosopher, we need to revise the common view in this regard. This philosopher was Zayn al-dīn Kāshī, the author of Ḥadā’iq al-ḥaqāyiq, who studied the teachings of Illuminationist philosophy prior to Shahrzurī. Suhrawardī’s influence over Kāshī, in addition to the order of the chapters in Ḥadā’iq al-ḥaqāyiq, is clearly visible particularly in an independent chapter on the types of light (nūr). This chapter is in fact a summary of all the discussions in Ḥikmat al-ishrāq. Through a study of the order of the discussed problems in Ḥadā’iq al-ḥaqāyiq and a comparative analysis of some of the chapters of the book, the present paper reveals that Zayn al-Dīn Kāshī paid attention to Suhrawardī’s philosophy before Shahrzurī. Therefore, he must have adopted this approach prior to Shahrzurī and must have been the first Illuminationist thinker after Suhrawardī.

    Keywords: Zayn al-Dīn Kāshī, Ḥadā’iq al-ḥaqāyiq, Suhrawardī, Ḥikmat al-ishrāq
  • Hossein Kalbasi Ashtari* Pages 131-148

    In the history of philosophy and philosophers’ thoughts, God has been discussed differently as the unmoved mover, thought of thought, cause of causes, and the first cause. One of the philosophers who greatly influenced the reformist movements of the church in the 16 and 17 centuries was Fancisco Suarez. His book of Metaphysical Disputations, which comprises 54 disputations on some topics such as general ontology and causes and particular ontology and types of cause, holds a supreme place in the history of philosophy. The present study aims to provide an answer to the questions of what place Suarez has allocated to the discussion of God, and which approach he follows in discussing Him. Another question here is whether one can conceptually reduce all the various names that he has chosen for God based on his own philosophy to a single concept. The findings of the study reveal that Suarez considered three places for God: God as the Efficient Cause, God as the Final Cause (in the first volume of Metaphysical Disputations), and God as Being (in the second volume of the same book). Given Suarez’s definition and explanation for each of these titles, all of them can be explained in terms of an ontological concept and meaning. He follows a philosophical approach to all three stations; however, he also adopts a theological approach to discussing God in the third one and connects the discussion of God to the text of the Holy Book.

    Keywords: God, being, Efficient Cause, Final Cause, Metaphysical Disputations
  • Afra Khakzad, Mohammad Akvan, Hadi Rabiei* Pages 149-176

    Thomas Aquinas, who was inspired with Aristotle’s philosophy in developing some of his views, followed his path in considering art as a kind of imitation. However, the concept of imitation for him was not a purely Aristotelian one; rather, it was also influenced by the viewpoints of some thinkers such as Augustine and Pseudo-Dionysios the Areopagite. He employed mimesis in the texture of Christian theological discussions as well as in relation to the issues related to the metaphorical language of holy texts. Therefore, the concept of mimesis in Aquinas’ view was faced with an epistemological dilemma. On the one hand, it could result in both anxiety and relaxation in addressees or perhaps, through affecting their imagination, distract them from the path of rationality. On the other hand, it seems that the language of the Holy Book, which has been written for leading its addressees to the path of intellection and religiosity, shares the same features of the language of artistic works. Different types of mimesis have been used in the Holy Book and, more importantly, the relationship between the world of being and God is explained there on the basis of the concept of mimesis or imitation. In this paper, through analyzing the views of Aquinas and his references to such philosophers as Aristotle, Augustine, and Pseudo-Dionysius the Areopagite, the authors try to provide a clear explanation of the concept of mimesis and the epistemological functions of artistic imitation in Thomism.

    Keywords: Art, Aquinas, Mimesis, Aristotle, Beauty, Augustine
  • Ibrahim Alipour*, Ghorbani Ghomi Pages 177-208

    The School of Khorasan follows an anti-philosophy approach and believes in the separation of the fields of revelation, intellect, and gnosis from each other. It also attends to the surface meaning of religious texts and has a different view of the soul and its subsistence. The advocates of this School believe that the soul is a delicate body which is different from the soul only in terms of its accidents. They also maintain that it receives certain perfections such as knowledge and intellect, which are luminar (nūrī), immaterial, single, and external realities, merely through Almighty’s blessing. Man will always remain a corporeal being not only at the moment of creation but also to the end of what they unite with. In the School of Khorasan, self-knowledge is a necessary introduction to demonstrating the subsistence of the soul so that immortality is considered to be secondary to the knowledge of the truth. The soul, which lives with the body in worldly life, continues its life in the intermediate world needless of the body and independently in a body-like form. However, it is returned to the worldly body in the Hereafter and is rewarded or punished alongside it. This view suffers from some problems as follows: 1) equating the soul with body requires spiritual and corporeal resurrections to refer to the same process; 2) the approach of this school lacks internal consistency at times, and some diversity and conflict of ideas can be observed there, and 3) some of the concepts and related problems have not been explained correctly. Following an analytic library method, the present study explains and evaluates the views of three prominent figures of this school regarding the truth of the soul and its subsistence.

    Keywords: Soul, delicate body, subsistence of the soul, resurrection, School of Khorasan