فهرست مطالب

نقد و نظر - سال بیست و پنجم شماره 2 (پیاپی 98، تابستان 1399)
  • سال بیست و پنجم شماره 2 (پیاپی 98، تابستان 1399)
  • تاریخ انتشار: 1399/08/01
  • تعداد عناوین: 7
|
  • امیر دیوانی* صفحات 6-27

    کسی نیست که با پرسش از زندگی پس از مرگ روبه رو نشده باشد. از آنجا که پیامبران الهی و اوصیای ایشان پیغام الهی را در باره زندگی پس از مرگ به مردم ابلاغ کرده اند، در این پژوهش تلاش می شود نشان داده شود درک ضرورت این ابلاغ در نهاد هر انسانی هست و شناسایی آن تنها نیازمند آشکارسازی است؛ از این رو به روش عقلی روشن می شود نظام احسن آن گاه درک خواهد شد که هیچ بخشی از آن نادیده گرفته نشود. اگر جهان طبیعت بدون جهان پسین وارد عقل شود، در برابر پرسش های عقل نظری به خلا تبیین بر می خورد. این خلا تبیین در عقل عملی حکایت دیگری دارد. عقل عملی نه تنها آدمی را به سوی فعل اخلاقی سوق می دهد و او را بدان مکلف می سازد، بلکه جهان اخلاق را در کنار جهان طبیعت قرار می دهد تا معقولیت آن را به اتمام رساند. عقل بدون جهان اخلاق و زندگی اخلاقی در پس زندگی در طبیعت نمی تواند از معقولیت عمل اخلاقی پشتیبانی تام کند. در این نوشتار می کوشیم تا با استفاده از مفاهیم اخلاقی بر ضرورت وجود جهان دیگر استدلال کنیم. این استدلال با بهره مندی از مقدمات در دسترس همگان می کوشد خود را به مرتبه احتجاج برساند. نقطه عزیمت این استدلال، فهم عام از مفهوم اخلاقی «وظیفه» است.

    کلیدواژگان: وظیفه، قانون اخلاق، زندگی اخلاقی، جهان اخلاق، جاودانگی اخلاقی، زندگی پس از مرگ
  • علیرضا آرام*، سید احمد فاضلی صفحات 28-54

    امسیله اصلی این مقاله مقایسه نسبت میان دو مفهوم سعادت و جاودانگی از منظر ابن عربی و کرکگور، به عنوان دو اندیشمند اسلامی و مسیحی است. مقصود از این مقایسه که با روش توصیفی - تحلیلی به پیش می رود، یافتن مبانی و پیامد آرای آنان در کنار کشف وجوه مشترک و متمایز دو دیدگاه در تقریر کارکرد دنیوی و اخروی اخلاق است. یافته های پژوهش نشان می دهد که در اندیشه ابن عربی، سعادت به معنای تخلق به اخلاق الله و تحقق در اسماء الله است؛ یعنی به لحاظ مفهومی معادل و به لحاظ مصداقی مساوق با جاودانگی است؛ بدین ترتیب انسان در قوس صعود با حرکت حبی خویش به سمت سعادت اخلاقی و در نتیجه به مقصد جاودانگی حرکت می کند؛ اما از نگاه کرکگور اخلاق به معنای کسب فضایل دنیوی است که از نظر مفهومی و مصداقی از عمل به تکلیف الهی و جاودانه شدن با تفرد مومنانه افتراق می یابد. کرکگور با تکیه بر ایمان، اخلاق را مرتبه افراد قاصر از امتحان الهی می داند و در نتیجه قهرمان فانی اخلاق را نازل تر از شهسوار جاودان ایمان می شناسد. در مقام داوری و با نظر به مبانی و مفروضات دو متفکر، به نظر می رسد خوانش ابن عربی که حیات دینی و اخلاقی را همسان می داند، بر نگرش کرکگور که اخلاق را مرتبه نازلی از حیات مومنانه می شمارد، ترجیح دارد

    کلیدواژگان: ابن عربی، جاودانگی، حیات دینی، سعادت اخلاقی، کرکگور
  • سید لطف الله جلالی* صفحات 55-81

    ماتریدیه، مذهب کلامی منسوب به ابومنصور محمد ماتریدی سمرقندی (م 333ق)، از مذاهب کلامی کهن و گسترده اهل سنت است که در میان مسلمانان حنفی مذهب رایج است. ماتریدیان نیز همانند دیگر فرقه های اسلامی به جاودانگی انسان و حیات پس از مرگ که از مسایل بنیادین کلامی است باور دارند. یکی از موضوعات مربوط به حیات پس از مرگ، مسیله جاودانگی و نیز نوع استدلال های اقامه شده در این زمینه است. در این مقاله، به روش توصیفی تحلیلی و با مراجعه به آثار کلامی و تفسیری ابومنصور ماتریدی، در مقام بنیانگذار مذهب ماتریدیه، به بررسی این مسیله می پردازیم که وی چه تصویری از جاودانگی انسان ارایه داده و از چه استدلال هایی بهره برده است. ماتریدی به جاودانگی انسان به صورت ترکیبی از روح و جسم در آخرت باور دارد و در مقام استدلال، در کنار استدلال های نقلی، بیشتر از استدلال های عقلی بهره می برد؛ هرچند در منظومه کلامی ماتریدیه که جزو فرقه های عقل گرا شمرده می شود، در بحث از جاودانگی انسان، به طور عمده به استدلال های نقلی تمسک می شود و اساسا برخی از ماتریدیان مسایل مربوط به حیات پس از مرگ را «سمعیات» عنوان داده اند. با این حال، ابومنصور ماتریدی در تبیین و تفسیر این استدلال های نقلی، با در پیش گرفتن رویکرد کلی عقل گرایانه خود، برخی استدلال های عقلی نیز ارایه کرده یا دست کم به تبیین عقلی استدلال های نقلی پرداخته است.

    کلیدواژگان: جاودانگی نفس، حیات پس از مرگ، ماتریدیه، ابومنصور ماتریدی، استدلال نقلی، استدلال عقلی
  • علی لاریجانی* صفحات 82-105
    در اندیشه کانت، برهان به معنای واقعی کلمه در شناخت فلسفی وجود ندارد و تنها در شناخت ریاضی جاری است. وی دلیل این امر را در شهودی بودن دلایل ریاضی می داند و معتقد است که یک دلیل یقینی، تنها تا آنجا که شهودی است، برهانی می باشد؛ بنابراین باید دید شهود از نظر کانت چیست و چه نسبتی با برهان واقعی در اندیشه وی دارد؟ بنابراین مقاله حاضر با روش توصیفی_تحلیلی در صدد است نخست روشن کند که منظور کانت از شهودی که یک دلیل یقینی تنها با تکیه بر آن وصف برهان را می پذیرد چیست و سپس چنین شهودی چه نسبتی با برهان دارد؟ آیا شهود مورد نظر بر ساختار برهان نیز ربط پیدا می کند یا تنها به مبادی برهان مربوط می شود؟ بررسی حاضر نشان داد اولا شهود مورد نظر کانت در بحث برهان، شهود محض است و او مصداق آن را زمان و مکان می داند که عامل پیوند دهنده شهود تجربی در فاهمه می باشند و همین دو شهود هستند که همه شناخت های برهانی و ضروری ریاضیات بر آنها مبتنی است؛ ثانیا از نظر وی در نهایت تنها اصول متعارف و مبادی برهان شهودی هستند و بنابر این تمایز برهان از استدلال فلسفی تمایز ماهوی نخواهد بود؛ بلکه به شهودی بودن مقدمات استدلال قیاسی مربوط می شود نه ساختار برهان.
    کلیدواژگان: کانت، ابن سینا، شهود اصول متعارف، تعریف، برهان
  • فرح رامین* صفحات 106-136

    برهان آنسلم یکی از بحث انگیزترین براهین وجودی و خاستگاه سایر براهین وجودی است. از نظر گراهام اپی، این برهان، می تواند در گروه براهین وجهی، ماینونگی و یا مفهومی قرار گیرد. وی معتقد است که یکی از منابع تفکر آنسلم، در ارایه برهان وجودی، برهان وجودی وجهی ابن سینا است. در این پژوهش برآنیم تا به این پرسش-هاپاسخ دهیم: آیا می توان برهان صدیقین سینوی را گونه ای برهان وجودی دانست؟ و آیا برهان آنسلم، یک استدلال با دو تفسیر متفاوت می باشد، یا وی در پی طراحی دو استدلال جداگانه بوده است؟ هدف از این پژوهش، آن است که با روش توصیفی- تحلیلی به مقایسه برهان آنسلم با برهان صدیقین ابن سیناست. یافته های پژوهش نشان می دهد که از منظر اپی، آنسلم در رساله پروسلوگیون، تنها یک برهان بر وجود خدا بنا نهاده است. این برهان، اگرچه در پیشینی بودن، الهام از کتاب مقدس و طی طریق از خدا به خدا به برهان صدیقین شباهت دارد، اما تفاوت ماهوی بین دو استدلال به حدی است که می توان، از این مشابهت ها صرف نظر نمود. برهان وجودی از «نفس مفهوم وجود» آغاز می کند، در حالی که برهان سینوی براساس «نفس حقیقت وجود» پی ریزی می شود و این امر سر آغاز تفاوتهای مهمی بین این دو استدلال است.

    کلیدواژگان: برهان وجودی، برهان صدیقین، ابن سینا، آنسلم، گراهام اپی، کتاب اشارات و تنبیهات
  • سید رضا اسحاق نیا* صفحات 137-163

    در سه علم عرفان، حکمت الهی و کلام، «وجود» به عنوان موضوع آنها معرفی می شود. با توجه به دیدگاه مشهور که امتیاز علوم از یکدیگر را بر اختلاف موضوع های آنها مبتنی می داند، این پرسش مطرح می گردد که علوم یاد شده با فرض وحدت موضوع، چگونه تکثر یافته اند؟ پژوهش حاضر با روش توصیفی - تحلیلی در صدد پاسخ به پرسش یاد شده است. در پاسخ مشخص خواهد شد که موضوع عرفان، مطلق وجود یا حقیقت و مصداق وجود است و موضوع فلسفه الهی و کلام نیز، وجود مطلق یا مفهوم وجود می باشد؛ بنابراین دو علم حکمت الهی و کلام، بر خلاف نظر مشهور میان متکلمان، تفاوت در موضوع ندارند و اختلافشان در ماخذ مبادی تصدیقی آنهاست. مبادی تصدیقی الهیات، از عقل بدون تقید آن به مطابقت با ظاهر شرع اخذ می گردد و علم کلام، مبادی خود را از ظواهر شرع می گیرد و چنانچه ظواهر شرعی با دقت لازم به دست آیند، بدون نیاز به تاویل به نتایجی همسو با نتایج مبادی عقلی منتج خواهند بود.

    کلیدواژگان: موضوع علم، عرفان، فلسفه الهی، کلام، مبادی تصدیقی
  • عیسی موسی زاده*، مصطفی عابدی جیغه، ابراهیم علیپور صفحات 164-181

    مساله جوهر از مسایل اصلی و محوری فلسفه است و لذا موضع هر فیلسوفی نسبت به آن، قطعا نقش تعیین کننده ای در کل فلسفه اش خواهد داشت. از طرفی مقایسه بین دیدگاه ها یکی از بهترین راه های تحلیل و فهم رویکردهای فلسفی مختلف است و لذا نوشتار حاضر با روش کتابخانه ای و تحلیلی، در تلاش است که بررسی تحلیلی دیدگاه دو فیلسوف مهم تاریخ فلسفه؛ یعنی ارسطو و ملاصدرا در خصوص مفهوم جوهر را در قالبی مقایسه ای به انجام رساند. در نتیجه بررسی انجام شده معلوم گردید با وجود اینکه هم ارسطو و هم ملاصدرا در بحث جوهر به یک معنا دنبال واقیعت و منشاء واقعی تشخص و شیییت شیء هستند، چیزی که حقیقتا موجود است و سایر چیزها به تبع آن موجود شده اند؛ اما ارسطو نهایتا از بین موجودات تنها از صورت به عنوان جوهر نخستین یاد می کند و سایر نامزدهای جوهر بودن را به معنای ثانوی جوهر می داند در حالی که ملاصدرا با توجه به اصالت وجود، وجود را به عنوان جوهری واحد و مشکک معرفی می کند که تمامی موجودات تعینات آن هستند.

    کلیدواژگان: ارسطو، ملاصدرا، جوهر، صورت، وجود
|
  • Amir Divani * Pages 6-27

    There is no one who has never face the question of life after death. Since the prophets and their successors have communicated the divine message of posthumous life to people, in this paper I seek to show that every human being innately apprehends the necessity of this communication, and its recognition is just in need of a closure. Thus, it will be clarified, through a rational method and conceptual analysis, that the optimal order (al-niẓām al-aḥsan) is apprehended when none of its constitutive parts is ignored. If reason grasps the natural world without the afterlife, then it will encounter explanatory gaps when facing the questions of theoretical reason. The explanatory gap has a different story when it comes to practical reason. Not only does practical reason lead and oblige one to moral actions, but also puts the moral world along with the natural world in order to complete its rationality. Reason cannot fully support the rationality of moral actions without a moral world and moral life after the natural life. In this paper, I will draw on moral concepts to argue for the necessity of the existence of another world. The argument deploys premises graspable by everyone in order to turn into a proof. The departing point of the argument is the general notion of the moral concept of “duty.”

    Keywords: duty, law of morality, moral life, moral world, moral immortality, afterlife
  • Alireza Aram *, Ahmad Fazeli Pages 28-54

    The main problem in this paper is a comparison between the two notions of happiness and immortality in the views of Ibn ‘Arabī and Kierkegaard as Muslim and Christian intellectuals, respectively. The comparison, made with a descriptive-analytic method, is meant to identify the foundations and consequences of the views along with a recognition of what is shared and distinct in their formulations of this-worldly and afterlife functions of morality. We find that, in Ibn ‘Arabī’s view, happiness is to assume the divine characters and to instantiate the divine names; that is, it is conceptually equivalent to, and coextensive with immortality. In this way, in its ascending arc, the human being makes a loving move toward moral happiness and hence toward immortality. In Kierkegaard’s view, however, morality is the acquisition of this-worldly virtues conceptually and extensionally distinct from acting upon divine commands and immortality with faithful individuation. Relying on faith, Kierkegaard sees morality as the degree of those who fail the divine test. Therefore, he believes that the mortal moral hero is lower than the immortal chivalry of faith. Given the foundations and assumptions of the two intellectuals, Ibn ‘Arabī’s account in which religious and moral lives are identified with each other seems preferable to Kierkegaard’s view in which morality is deemed a lower degree of faithful life.

    Keywords: Ibn ‘Arabī, immortality, religious life, moral happiness, Kierkegaard
  • Sayyed Lotfollah Jalali * Pages 55-81

    Maturidiyya is an Islamic theological school attributed to Abū Manṣūr Muḥammad Māturīdī Samarqandī (d. 333 AH/944). It is an old and widely advocated Sunni theological school, particularly supported by Hanafi Muslims. Just like other Islamic sects, Maturidiyya believe in human immortality and posthumous life, which is a fundamental theological problem. An issue concerning afterlife is the problem of immortality and its arguments. In this paper, I deploy a descriptive-analytic method and consult the theological and exegetical work of Abū Manṣūr al-Māturīdī, as the founder of the Maturidiyya school, to consider his picture of the human immortality and his arguments. Māturīdī believes in human immortality as a soul-body composite in the afterlife, and in addition to transmitted evidence, he presents rational arguments for his position, although in the theological system of Maturidiyya as a rationalist school evidence for the human immortality tends to be transmitted, rather than rational, and indeed, certain Maturidis have subsumed issues concerning afterlife under the category of “what is heard” (sam‘iyyāt). Notwithstanding this, Abū Manṣūr Māturīdī deploys a general rationalist approach in his explication and interpretation of the transmitted evidence, providing certain rational arguments or at least rationalist accounts of the transmitted evidence.

    Keywords: Immortality of the soul, Posthumous life, Maturidiyya, Abū Manṣūr Māturīdī, transmitted evidence, rational argument
  • Ali Larijani * Pages 82-105
    In Kant’s view, there is no proof in the proper sense of the term as far as philosophical knowledge is concerned; proof applies only to mathematical knowledge, indeed. This is because, Kant believes, mathematical proofs are intuitive and a certainty-conferring argument counts as a proof insofar as it is intuitive. We should therefore see what intuition is for Kant and what the relation is between intuitions and proofs in his philosophy. Drawing on a descriptive-analytic method, this paper seeks first to clarify what Kant means by the intuition in virtue of which a certainty-conferring argument becomes a proof, and then what relation holds between such an intuition and proofs. Is the intuition in question associated with the structure of the proof or is it just associated with preliminaries of the proof? In this paper, I argue that, first of all, the intuition Kant has in mind in his discussion of argument is pure intuition, which, he believes, is exemplified in space and time that are connecting factors of empirical intuitions in understanding—indeed, it is in these two intuitions that all demonstrative and necessary mathematical knowledge is grounded. Secondly, in Kant’s view, the only axioms and preliminaries of proofs are intuitive, which implies that the distinction between proofs and philosophical arguments does not lie in their natures or structures; it lies, instead, in the fact that the premises of a syllogistical arguments are intuitive.
    Keywords: Kant, Avicenna, intuition of axioms, Definition, proof
  • Farah Ramin * Pages 106-136

    Anselm's argument is one of the most controversial ontological arguments. According to Oppy،, this argument,, can fall into the category of modal,,meinonigian, or conceptual arguments. He believes that one of the sources of Anselm's thought in presenting the ontological argument is the ontological argument of Ibn Sina. In this study, we seek to answer these questions:Can the argument of Sinian Srddighin proof be considered as a kind of ontological argument? And is Anselm's argument an argument with two different interpretations, or are we confronted with two arguments? The purpose of this study is to compare Anselm's argument with Sina's proof. The findings of the study show that, from Oppy's point of view, Anselm has based only one argument on the existence of God in Proslogion's treatise.Although this argument is similar to the Siddighin proof in its a priori, inspired by the holy book and come to God through God, the essential difference between the two arguments is so great that these similarities can be overlooked. The ontoligicall argument begins with the " the concept of existence," while Seddighin proof is based on the " the truth of existence."And this is the beginning of the important differences between the two arguments.

    Keywords: ontological argument, Seddighin proof, Ibn Sina, Graham Oppy, Iaharat va Tanbihat book
  • Seyyed Reza Eshaghnea * Pages 137-163

    In the three sciences of mysticism, divine wisdom (philosophy), and kalām (theology), “existence” is said to server as the subject-matter. Given the majority view that sciences are distinguished from one another in virtue of their subject-matters, the question arises of how these three sciences are distinguished given that they have the same subject-matter. This research seeks to answer this question, drawing on a descriptive-analytic method. It will turn out that the subject-matter of mysticism is pure existence or reality and the exemplification of existence and that of divine philosophy and kalām is absolute existence or the concept of existence. Thus, contrary to the majority view, divine philosophy and kalām do not differ over their subject-matters, their difference boiling down to sources of their assent preliminaries. Assent sources of philosophy are derived from intellect without being constrained by conformity to appearances of the religion, while kalām derives its preliminaries from appearances of the religion, and if religious appearances are acquired with sufficient care, then they will lead to conclusions consonant with intellectual preliminaries without a need for exotic interpretations.

    Keywords: Subject-matter of a science, Mysticism, divine philosophy, kalām (theology), assent preliminaries
  • Isa Mousazadeh *, Mostafa Abedi Jige, Ebrahim Alipur Pages 164-181

    The problem of substance has been a key and central problem in philosophy such that a philosopher’s position on this problem plays a crucial role in the whole of his or her philosophy. Moreover, the comparison among different views is one of the best ways to analyze and understand different philosophical approaches, which is why this paper employs a descriptive and analytic method to provide an analytic consideration of the views of two major philosophers in the history of philosophy—Aristotle and Mullā Ṣadra—about the concept of substance in comparative way. We conclude that both Aristotle and Mullā Ṣadrā seek to find the reality and origin of individuation and objecthood of things, seeing substance as what really exists and other things as existing in virtue of these substances, while Aristotle sees the “form” as the primary substance, holding that other candidates for serving as substance are merely secondary substances, and Mullā Ṣadrā draws on his primacy of existence (iṣālat al-wujūd) to introduce existence as a single and graded substance of which all entities are determinations.

    Keywords: Aristotle, Mullā Ṣadrā, substance, Form, existence