فهرست مطالب

حکمت و فلسفه - سال پنجم شماره 4 (زمستان 1388)
  • سال پنجم شماره 4 (زمستان 1388)
  • 150 صفحه،
  • تاریخ انتشار: 1389/08/15
  • تعداد عناوین: 7
|
  • سیدمسعود سیف* صفحه 7
    پرسش اصلی در این مقاله این است که آیا در نظریه اخلاقی کانت ممکن است فاعل اخلاقی در تشخیص حکم صحیح اخلاقی دچار اشتباه شود یا خیر. برای پاسخ به این پرسش ابتدا به تعیین جایگاه حکم اخلاقی اشتباه در نظریه اخلاقی کانت می پردازیم و سپس با بیان دو اصل اساسی نظریه اخلاقی کانت یعنی اصل کلیت احکام اخلاقی و اصل خودآیینی اراده نشان می دهیم که از نظر کانت این دو اصل دارای وحدت اند و این وحدت برای نظریه اخلاقی او یک امر اساسی است. همین امر باعث می شود کانت نتواند در نظریه اخلاقی خود امکان حکم اخلاقی اشتباه را بپذیرد.
    کلیدواژگان: کانت، حکم اخلاقی، اصل کلیت احکام اخلاقی، اصل خودآیینی اراده، وظیفه
  • رضا اکبریان*، طیبه کرمی صفحه 17
    مسئله ارتباط مجرد و مادی یکی از مسائل مهم در فلسفه است. نفس به دلیل هویت دوگانه ای که دارد، می تواند نقشی واسطه ای را میان عالم عقل و طبیعت را ایفا کند. نقش واسطه گری نفس، در فلسفه افلوطین و ملاصدرا به دو شکل متفاوت ترسیم شده است. از دیدگاه افلوطین، نفس دارای جنبه ای فرودین و جنبه ای عالی است. جنبه عالی نفس متصل به عقل است و هرگز تنزل نمی کند. اما نفس دارای جنبه فروتری نیز هست که با ماده در ارتباط است. به نظر او، نفس حتی در مرتبه فروتر نیز کاملا مجرد و انفعال ناپذیر است. ارتباط نفس مجرد با ماده از طریق طبیعت انجام می شود که خود پرتوی از وجود نفس کل است. اما نزد ملاصدرا، نفس امری است که با حدوث بدن حادث می شود و سپس به تدریج مجرد می شود. در این دیدگاه، نفس در ابتدا تنها از نوعی تجرد مثالی یا ناقص برخوردار است، اما امکان ترقی به مقام تجرد عقلانی یا تام برای او وجود دارد. ملاصدرا از طریق ترسیم رابطه اتحادی میان نفس و بدن و اصل حرکت جوهری سعی در حل مشکل ارتباط مجرد و مادی کرده است.
    کلیدواژگان: افلوطین، ملاصدرا، نفس، عقل، مجردات، ماده
  • فاطمه صادق زاده قمصری* صفحه 33
    در میان قوای ادراکی نفس، حس مشترک وضعیت ویژه ای دارد. ارسطو بی آنکه از آن تصویری ارائه دهد، کارکرد هایی چون ادراک محسوسات مشترک و بالعرض و تشخیص وجوه تمایز میان اشیا و ادراک احساس را به آن نسبت می دهد. در حالی که ارسطو به صراحت تلقی از حس مشترک را به عنوان قوه ای در کنار حواس پنج گانه رد کرده است، ابن سینا و پیروان او آن را به عنوان یکی از حواس باطنی مورد توجه قرار می دهند و برخی از نقش های نفس را از او می دانند. فیلسوفان اسلامی به ویژه ابن سینا با رفع برخی ابهامات و بیان ادله ای برای اثبات وجود حس مشترک و برشمردن نقش هایی دیگر، نظریه ارسطو را تقویت نمودند. به نظر می رسد حس مشترک را حداکثر می توان همچون مجمعی برای قبول و ادراک محسوسات به شمار آورد. این قوه به عنوان مرکز مدیریت یا رئیس حواس ظاهری عمل می کند، حواس را به کار می گیرد و سپس محسوسات را ادراک می کند. در این صورت، صدور هر نوع حکم باید کاری از سوی نفس یا قوه فکر قلمداد شود. با وجود آنکه مباحث نفس شناسی ارسطو و ابن سینا همواره مورد توجه خاص صاحبان اندیشه بوده است و هر یک از ایشان به سهم خود بر غنای این بحث افزوده اند، باید گفت که هنوز هم پرسش هایی درباره ارتباط و تعامل میان نفس، حواس ظاهری و حس مشترک و قوه فکر مطرح است که تنها با مطالعه دقیق مباحثی چون ادراک حسی، خیال و قوای نفس به نحوی شایسته وضوح می-یابند.
    کلیدواژگان: نفس، احساس، حواس باطنی، حس مشترک، نقش ادراکی، ارسطو، ابن سینا
  • مهین عرب* صفحه 53
    قطعا تفکرات فلسفی در دوران مدرنیته در رشد و توسعه فرهنگ و تمدن مغرب زمین نقشی اساسی به عهده داشته است. در این میان، آن گروه از فلاسفه که علاوه بر ارائه آراء صرفا نظری، در صدد پیشنهاد روشی کارآمد در مطالعه پدیده های طبیعی و انسانی بوده اند، تاثیر بیش تری در نهادینه کردن و کاربردی کردن تفکرات فلسفی در رشد علمی، تکنولوژیکی و فرهنگی غرب داشته اند.
    در مجال این مقاله بر آن شدیم که از میان این گروه، به نقد و بررسی دو نمونه روش شناسی بپردازیم که یکی توسط فیلسوف برجسته فرانسوی، رنه دکارت در سرآغاز دوران مدرنیته به عنوان روشی عمومی و کارآمد در همه اقسام مطالعات علمی طرح شد و دیگری به وسیله فیلسوف شهیر اتریشی، کارل پوپر، در دوران اوج مدرنیته در قالب روشی سودمند در مطالعات پدیده های اجتماعی ارائه شده است.
    بدیهی است که هریک از این دو روش برآمده از شرایط فکری و زمینه های تاریخی ای خاص و متکی بر قواعد ویژه ای است. از طرف دیگر، هر دو روش واجد نقاط قوت و ضعفی هستند و همین نکته امکان نقد آنها را فراهم می سازد. در این مقاله به اجمال به مسائل فوق پرداخته شده است و در انتها به وجوه مشترک و اختلافات این دو روش نیز اشاره ای کوتاه گردیده است.
    کلیدواژگان: رنه دکارت، کارل پوپر، روش شناسی، اصل عقلانیت، منطق موقعیت
  • مرتضی مردیها* صفحه 75
    در میانه قرن شانزدهم، کتاب درباره چرخش افلاک آسمانی کپرنیک منتشر شد و این حادثه به انقلاب کپرنیکی علم مشهور شد. این حرکت با چاپ کتاب های کپلر و گالیله در حوالی تغییر قرن ادامه یافت. بنا بر قول مشهور، در این انقلاب روشی، جزء و کل یا استقراء و قیاس جای خود را عوض کردند. در علم قدیم، اعتبار اصلی از آن معدود گزاره های کلی ای بود که انبوه گزاره های جزئی از آن کسب ارزش می کردند. این روش برعکس شد و در علم جدید، قوانین کلی و کلان معدود، اعتبار خود را از انبوه گزاره های جزئی و خاص می گرفتند. به عبارتی، اعتبار ذاتی از آن گزاره های خاص و جزئی (تجربی) بود و بالعرض به قوانین عام و کلی می رسید. متعاقب این انقلاب روشی در علم، تحولات بزرگی هم در فلسفه سیاسی رخ داد. فرضیه مقاله حاضر این است که این تحول در فلسفه سیاسی از تحول مذکور در فلسفه علم تاثیر پذیرفته است.
    کلیدواژگان: انقلاب علمی، انقلاب سیاسی، قانون کلی، مشاهده جزئی، حاکم، شهروند
  • صالح حسن زاده* صفحه 91
    فلسفه لایب نیتس و تصور وی درباره خدا از حوزه های فلسفی و الهیات مسیحی، فلسفه اسپینوزا و فلسفه دکارت متاثر است. همچنین لایب نیتس از بعضی مکالمات افلاطون هم تاثیر پذیرفته است. در عین حال، شان کلامی آثار لایب نیتس از آثار دکارت و اسپینوزا بیش تر است و فلسفه او مانند فلسفه مالبرانش خدامحور است. به نظر لایب نیتس، علت فاعلی و علت غایی در جهان طبیعت توسعه و تداوم علیت خداوند است. لایب نیتس با این تفکر به قاعده «لا موثر فی الوجود الا الله » نزدیک می شود. لایب نیتس در نظریه هماهنگی پیشین بنیاد علیت ماشینی را تحت علیت غایی قرار می دهد.
    لایب نیتس برداشت دکارت از خدا را مورد حمله شدید قرار می دهد و آن را به خدای اسپینوزا تشبیه می کند که اصل چیزهاست و نوعی قادر مطلق است که طبیعت اولیه نامیده می شود و فاقد اراده و فاهمه است. موجود کامل دکارت آن خدایی نیست که ما تصور می کنیم و به او امیدواریم، یعنی خدای عادل و عاقل که هر ممکنی را برای خیر مخلوقاتش انجام می دهد. خدایی ساختگی مثل خدای دکارت برای ما هیچ تسلای دیگری جز تسلای صبر از روی جبر باقی نمی گذارد.
    اسپینوزا هر تصور یا تعریفی از خدا را به عنوان موجودی عاقل و صاحب اراده رد می کند. به باور وی، خدا از طریق اراده آزاد عمل نمی کند. اراده و عقل با طبیعت خدا همان نسبت را دارند که حرکت و سکون. از این رو، جهان یک نظم و نظام مکانیکی و ریاضی است و به هیچ معنا انسانی، هدفمند و اخلاقی نیست. هر چیز مطابق با قانون عینی و انعطاف ناپذیر علت و معلول رخ می دهد.
    لایب نیتس با انتقاد شدید از نگرش اسپینوزا به خدا می گوید: خدا یک ذهن، یک شخص و یک جوهر معین است، اما در عین حال کامل ترین جوهر هاست، خدا، مناد منادهاست که با نظم ریاضی دقیق خود، اعمال و تاثیرات ظاهری منادها را هماهنگ می سازد.
    لایب نیتس بعد از فراز و فرودها، سرانجام یک طبیعت، یعنی جوهر منفرد یا «مناد منادها» را به عنوان موجود کاملا متعالی یا خدا معرفی می کند که به حکم ضرورت اخلاقی مجبور است بهترین جهان ممکن را بیافریند. آیا لایب نیتس در نهایت به فلسفه اسپینوزا - که آن را به شدت رد می کرد - نزدیک نشده است؟ جبر و ضرورت اخلاقی لایب نیتس با ضرورت و جبر طبیعی اسپینوزا چه تفاوتی دارد؟ در این مقاله تلاش کرده ایم:1- الهیات لایب نیتس را تبیین کنیم. در الهیات لایب نیتس نکات بدیعی وجود دارد که توجه بیش تر به دکارت در مراکز فلسفی ایران مانع دریافت آنها شده است.
    2- برخی از آراء لایب نیتس را در الهیات با نظرات افلاطون، ارسطو، دکارت، مالبرانش و اسپینوزا تطبیق و مقایسه کنیم.
    3- الهیات لایب نیتس را از برخی جهات و در حد گنجایش مقاله مورد نقد و داوری قرار دهیم.
    کلیدواژگان: الهیات، لایب نیتس، خدا، جوهر، مناد، هماهنگی پیشین بنیاد
  • مهدی سلطانی گازار* صفحه 121
    هنری برگسون، فیلسوف فرانسوی، از پیشگامان جریانی است که در بحبوحه نگر ش های پوزیتیویستی مدرن، نقش و حجیت دریافت های متافیزیکی، اخلاقی و دینی را در فلسفه احیا کرد. برگسون با برگزیدن روش معرفتی شهود، به جای روش آزمایشگاهی و پوزیتیویستی علم جدید، محوریتی قاطع به این دریافت ها داد. او هرگونه نگاه تجزیه گر به متعلقات معرفت را نادیده گرفتن پیوند و همبستگی ذاتی و درنتیجه قلب ماهیت آنها تلقی می کرد.
    به نظر برگسون جهان و تمام پدیده های آن خصلت زمانی دارند و پویا هستند. او از زمان معنای استمرار و توالی هم بسته پدیده ها را مد نظر دارد و از آن به «دیرند» تعبیر می کند. از دید او شناخت این ماهیت ذاتی تنها با روش شهودی و ارتباط بی واسطه با جهان و پدیده ها میسر است. بارزترین نمونه این شناخت، وجدانی است که ما از حالات درونی خود داریم.
    برگسون از نگرش معرفت شناسی خود در جهت تحلیل و تبیین رابطه نفس و بدن بهره می برد. او دوگانگی نفس و بدن را می پذیرد و تحلیل کردار ادراکی را توجیه گر رابطه آنها معرفی می کند. از نظر او معرفت دو سویه دارد؛ یکی تاثرات حسی و دیگری خاطره یا یاد که در نقطه ای به نام «یادمانده نمود» به هم می پیوندند. این نقطه همانند پرده پیانو تاثرات دریافتی را به جریان معرفتی تبدیل می کند.
    اما به نظر نمی رسد تحلیل برگسون هم تفاوت بنیادینی با غده صنوبری دکارت داشته باشد و در واقع مشکل ثنویت و رابطه نفس و بدن را حل نمی کند، چراکه او نیز دوگانگی نفس و بدن را هستی شناختی تلقی می کند نه معرفت شناختی.
    کلیدواژگان: دیرند، شهود، وجدان درونی، تاثر حسی، حافظه، خاطره، یاد مانده نمود، خصلت سیماتوگرافی ذهن
|
  • Seyyed Masoud Seif* Page 7
    The main question of this article is whether it is possible in Kant's ethical theory that an ethical agent commits mistake in recognizing a right ethical judgment or not.In order to reply to this question, first the place of wrong ethical judgment in Kant's ethical theory is considered. Then, by referring to the two main ethical principles in Kant's theory, i.e. universality and autonomy, it is tried to show that these principles are united in Kant’s view and this unity constitutes the basis of his theory and makes him notto accept the possibility of wrong ethical judgment in his ethical theory.
  • Reza Akbarian*, Tayebeh Karami Page 17
    The relationship between incorporeal and material things is one of the most important issues in philosophy. Two-fold nature of Soul let it to be mediation between the intellect and the matter. This role of the soul is explained differently in the Plotinus and Mulla-sadra's philosophy. In Plotinus’ philosophy, the soul has two parts: higher and lower. The higher part is connected to the intellect realm and the lower one associated with thebody. The soul is absolutely unaffected even in the lower part. Nature, which is the manifestation of the universal soul, is the mediator between the body and the immaterial soul. But soul in Mulla-sadra's point of view is not completely immaterial. The soul can become immaterial through the substantial movement. As a result, the soul involves the immaterial and corporeal worlds.
  • Fatemeh Sadejzadeh Ghamsari* Page 33
    Among the perceptual faculties of soul, common sense has a special place. Without giving a clear picture of it, Aristotle attributes functions such as perception of common sense impressions and sense impressions by accident and recognition of aspects of distinction between objects and comprehension of feeling to this faculty. Whereas Aristotle has clearly rejected common sense alongside the five senses, Ibn Sina and hisfollowers regard it as one of the internal senses and attribute some of soul`s functions to it. Islamic philosophers, notably Ibn Sina, by removing certain ambiguities, putting forward reasons for proving it, and by enumerating other functions for it have reinforced Aristotle`s theory. It seems that common sense at most can be regarded as a vehicle for accepting and perceiving the sense impressions or the head of external senses; it employs the senses and then perceives the sense impressions. For this reason the act of issuing any judgment should be regarded as act by soul or attributed to the faculty of thinking. Despite the fact that the subject of knowing soul from Aristotle and Ibn Sina`s point of view have always attracted the attention of various thinkers and also each for his own part has done his best it enrich this subject, nonetheless it should be said that there are still questions that can be raised about the relation and interaction between soul, external senses, common sense and faculty of thinking that can only be illustratedproperly by an exact study of subjects such as sense perception, imagination and faculties of soul.
  • Mahin Arab* Page 53
    In modernity era, philosophical thoughts certainly have crucial influences on the growth and development of culture and civilization of western world. Among those philosophers who have theoretical viewpoints and opinions, and furthermore have introduced efficientmethods in studying natural and human phenomena have more affection on interiorizing and making applicable philosophical thoughts in scientific, technological and cultural development of west. In this paper, two methodologies are discussed one of which isintroduced in the beginning of modernity by leading French philosopher, Rene Descartes as a general and useful method for all kinds of sciences and the other one is introduced in heyday of modernity by famous Austrian philosopher, Karl Popper as a beneficial method for studying social phenomena. Evidently, each one of these methods is relying on particular principles and is derived from special ideological and historical backgrounds. Theyhave also advantages and deficiencies which make them apt to be criticized. In this issue, the moot points above are reviewed and at the end, common aspects of both methods are considered briefly
  • Morteza Mardiha* Page 75
    In the middle of sixteenth century, publishing of Copernicu's On the Revolutions of the Celestial Spheres led to the Copernican scientific revolution. This movement continued by publishing of Kepler's and Galileo's works in the early of seventeenth century. According to the common construal, in this methodological revolution, deduction is replaced by induction. In traditional science, a few universal propositions possessed the main value and a vast collection of particular propositions were derived from them. This path in conversed in modern science and few general laws acquire their validity from sets of particular propositions. In other words, particular experimental propositions haveessential validity and general laws gain their value in a derived way. After this methodological revolution in science, important transitions occurred in the political philosophy. The thesis of this paper is that these transitions are affected by the mentioned changes in the philosophy if science.
  • Saleh Hasanzadeh* Page 91
    Leibniz’s philosophy and his concept of God are influenced by the Christian philosophy and theology, and the Spinozism and Cartesian philosophies. Leibniz was also influenced by some Platonic dialogues. But Leibniz theological status is more voluble than Descartes andSpinoza, and his philosophy is theocentric like Malebranche philosophy. Final cause and efficient cause in Leibniz opinion are in line with God’s causality. Consequently with this idea Leibniz becomes close to the principle of “there is no cause except God”. Leibniz uses pre-established harmony and believes that mechanical cause is under the domination of the final cause.Leibniz criticizes Descartes concept of God strongly and in his view the Cartesian God is Similar to Spinoza’s God, the God who is omnipotent, Primary Nature, and lacks any will and understanding. The Cartesian perfect being is not the God, whom we imagine; who is the wise and just God; who does everything for the good of his creatures.The artificial God – like Descartes one – leaves us no option, but to accept obligation through patience. Spinoza denies any concept and definition of God as a wise and willingbeing. In his opinion God does not act through free will. The relation of wisdom and will to God is similar to the relation of movement and inertia. Therefore, the world has a mathematical and mechanical system and essentially is not ethical, humane, or rational. Everything occurs because of objective and un-reflexive rules of cause and effect.Leibniz strongly criticizes Spinoza’s concept of God and says: God is a definitive substance, person, and mind, but at the same time is the most perfect substance, God is the Monad of Monads, who harmonizes Monads activities through using his decisive mathematical order.
  • Mahdi Soltani Gazar* Page 121
    Henry Bergson, the French philosopher, is one of pioneers of though stream which in the course of modern positivist views, renewed the role and authenticity of metaphysical, ethical and religious ideas. By adopting the intuitive epistemic method instead of experimental and positivistic method of modern science, he gave a central role to these ideas. He considered any kind of analytic view to the objects of knowledge asignoring their essential interconnections and so inversion of their nature. According to Bergson, the world and all of its phenomena are temporal and dynamic. He means by time a kind of continuity and sequence of correlating phenomena and calls it "during." In his point of view, understanding of this essential nature is only possible by intuitivemethod and immediate connection to the world and its phenomena. The most sensible instance of this understanding is the conscience which we have from our inner states.Bergson uses his epistemological point of view in explaining the relation of mind and body. He accepts the duality of mind and body and considers the analysis of perceptual behavior as an explanation of their relation. According to him, knowledge has two aspects: sensitiveimpressions and memory which joint in the point of "image-souvenir." This point converts sensitive impression to the epistemic stream. However, it seems that Bergson's analysis has no substantive difference from Descarte's pineal gland and in effect, does not solve the problem of duality of mind and body and their relation to each other, since heconsiders the duality of mind and body as ontological and not epistemological as well.