فهرست مطالب

  • سال دوازدهم شماره 1 (پیاپی 23، بهار و تابستان 1393)
  • تاریخ انتشار: 1393/06/09
  • تعداد عناوین: 7
|
  • سید میثم بهشتی نژاد صفحات 5-24
    صدرا، بسیاری از یافته ها و نوآوری های موجود در حکمت متعالیه را مدیون بهره مندی از دین و شهود دانسته است. او، تاثیر دین بر حکمت و حکما را در دو مرحله بررسی کرده است. در مرحله اول، دین، حکمت و حکما را از نگاه ماهیت بین و کثرت بین می رهاند و به نگاه وجودی ارتقا می دهد. بر این اساس، نگاه وجودی این مطلب را برای حکیم میسر می کند که به فهم صحیحی از بعضی آموزه های دین که بدوا با احکام عقلی معارض دیده، دست یابد. این فهم صحیح موجب می شود که حکیم، به تثبیت عقلی بسیاری از آموزه های دینی موفق گردد. در مرحله دوم، تاثیر دین بر حکمت موجب ارتقاء مجدد نظرگاه حکیم و مبانی حکمت می شود، و صدرا نتیجه این ارتقا را در دو بعد برشمرده است: از یک سو، حاصل این ارتقاء، فهم تاویلات قرآنی است؛ و از سوی دیگر، حاصل این ارتقاء، دست یابی به اوج حکمت است؛ یعنی فهم واقع آن چنان که هست. عبارات صریح ملاصدرا نشان از آن دارد که او، در حیات فلسفی خود همین سیر را پیموده و حکمت متعالیه نیز متناسب با همین سیر شکل گرفته است. نهایتا این مطلب مورد تاکید قرار می گیرد که صدرا، در استفاده از دین و شهود، از الگوی پژوهشی فلسفی صحیح بهره برده و بدین ترتیب، هر چند حکمت متعالیه کاملا مرهون دین است، اما قواعد حکمت و روش عقلی برهانی را رعایت کرده است.
    کلیدواژگان: دین، شهود، عقل سلیم، فطرت ثانیه، ملاصدرا
  • نواب مقربی*، امیرعباس علی زمانی صفحات 25-48
    مدعای اصلی مقاله حاضر آن است که ویتگنشتاین، بازی زبانی دین را نه رد کرده و نه تایید؛ بلکه تنها گفته است چنین بازی زبانی ای وجود دارد، که پیش فرض ها و حد و مرزهایی دارد. در دیدگاه متاخر ویتگنشتاین، طرح پرسش هایی از این دست که آیا خدا واقعا وجود دارد، بر پایه دستور زبان دینی غلطی استوار شده اند؛ زیرا بیرون از شاکله مفهومی ای که پذیرفته ایم، نمی توانیم بپرسیم که آیا خدا واقعا وجود دارد یا نه. مومنان، در شاکله مفهومی خود یا در بازی زبانی خود، مفهوم خدا را از پیش فرض می کنند و سخن گفتن درباره خدا، در بیرون از مرزهای این شاکله مفهومی ممکن نیست. کوتاه سخن آن که بر اساس این مدعا و نتایج به دست آمده از دیدگاه های متاخر ویتگنشتاین در باب دین و باور دینی، می توان به پرسش هایی بااهمیت درباره جدایی دین از علم، ایمان گروی ویتگنشتاینی، و ناواقع گروی دینی از منظر ویتگنشتاین پاسخ درخور داد.
    کلیدواژگان: بازی زبانی، شیوه زیست، دین چونان تصویر، الاهیات چونان دستور زبان، ویتگنشتاین متاخر
  • پیمان صفری، رضا اکبریان، محمد سعیدی مهر صفحات 49-70
    در این مقاله، برهان صدیقین علامه طباطبایی از منظری جدید بررسی شده است. در ابتدا مبانی فلسفی خاص ایشان در تقریر این برهان به وضوح بیان شده و پس از آن، چهار تقریر مختلف از برهان صدیقین ارائه شده است. در یک تقریر، با ابتنا بر مبنای واقعیت فی الجمله به تبیین برهان صدیقین علامه پرداخته ایم و در تقریر دیگر، مبتنی بر نفی تمایز متافیزیکی ماهیت و وجود در خارج و نیز واقعیت مطلق و مقید نزد علامه، برهان وی را به مثابه برهانی منطقا محکم عرضه کرده ایم. همچنین برخی تقریرهای دیگر این برهان را بررسی و ارزیابی کرده ایم. نتیجه این تحقیق آن است که تقریر مبتنی بر واقعیت فی الجمله و علی الخصوص نفی تمایز متافیزیکی ماهیت و وجود در خارج، به دلیل توجه به مبانی فلسفی خاص علامه طباطبایی، موفق و کارآمد بوده و سایر تقریرها، هم در بیان مقصود علامه طباطبایی و هم در طرح برهانی برای اثبات وجود خدا، نارسا هستند
    کلیدواژگان: برهان صدیقین، اثبات وجود خدا، تمایز متافیزیکی وجود و ماهیت، واقعیت ضروری، علامه طباطبایی
  • سید محمد منافیان، نصرالله حکمت صفحات 71-102
    پرسش از امکان شناخت یقینی خدا، به عنوان مبدا هستی، در شمار پرسش های مهم مابعدالطبیعه است. میرداماد بر این باور است که خدا، از حیث وجود فی نفسه، در شمار امور بدیهی و بی نیاز از برهان است؛ اما از حیث وجود رابط، می توان شناخت یقینی خدا را از طریق برهان إنی مرکب تحصیل کرد. برهان إنی مرکب به گونه ای شکل می گیرد که ملاک حصول یقین نیز در آن رعایت می شود. طرح برهان إنی مرکب، از ابتکارهای منطقی میرداماد است؛ و علاوه بر شناخت یقینی خدا، در توضیح چگونگی اقامه برهان در فلسفه اولی کاربرد دارد.
    کلیدواژگان: خدا، یقین، برهان لمی، برهان إنی، میرداماد
  • میثم مولایی، محمد علی عبداللهی صفحات 103-126
    در ادیان توحیدی، خدا با اوصافی نظیر «قادر/عالم/خیرخواه مطلق»، توصیف می شود. در این بین، اختلافاتی در معناشناسی این اوصاف ظهور کرده است. در این نوشتار سعی خواهد شد تا با توجه به تصور سنتی «خدا»، شیوه ای برای معناشناسی اوصاف مذکور ارائه گردد. در این شیوه از معناشناسی، تصور «خدا» به عنوان موجود مطلق، تحلیل می شود به «خدا» به عنوان موجود کامل حداکثری. پس از آن، در تبیین مفهوم «مطلقا برخوردار» از «قدرت/علم/خیرخواهی»، با تمسک به تصور موجود کامل حداکثری روشن می شود که خدا، باید این اوصاف را به نحوی داشته باشد که امکان تصور برتری موجودی دیگر نسبت به خدا منتفی باشد. این در صورتی ممکن است که خدا، این اوصاف را به صورت ضرورت بالذات یا بسیط و یا تغییرناپذیر دارا باشد. در نتیجه، در معناشناسی اوصاف خدا، باید شرط ضرورت بالذات یا بساطت و یا تغییر ناپذیری را مد نظر قرار داد؛ به طوری که هر گونه معناشناسی دیگری جز این، با تصور خدا ناسازگار است.
    کلیدواژگان: اوصاف انسانی، مابعدالطبیعی، تصور سنتی خدا، موجود مطلق، موجود کامل حداکثری، پیش زمینه معنایی
  • رستم شامحمدی، علی سنایی صفحات 127-148
    لین رادر بیکر درصدد است که آموزهرستاخیز در مسیحیت را با ماده گرایی سازگار کند. او مدعی است که با تکیه بر نظریه تقوم به عنوان یک نظریه مادی انگارانه، می توان تبیین کلامی و فلسفی شایسته ای از کیفیت زندگی پس از مرگ ارائه کرد. بیکر، به جای ارائه تبیین فلسفی از نسبت حیات ذهنی با بدن اخروی، به شیوه ای متکلمانه، رستاخیز را فعل اعجازی خدا می داند. یکی از لوازم نظریه تقوم، عدم اهمیت این همانی عددی بدن دنیوی و اخروی است. در حالی که به نظر می رسد بدون در نظر گرفتن این همانی بدن دنیوی و اخروی، نمی توان تبیین معقولی از امکان حیات پس از مرگ ارائه کرد؛ زیرا علاوه بر این که انسان یک حقیقت نفسانی جسمانی است، بین نفس و بدن هر شخص، رابطه ضروری، و نه امکانی، برقرار است. در مقام مقایسه، ملاصدرا استمرار وجودی شخص دنیوی و اخروی را با توسل به وحدانیت نفس (در عین پذیرفتن بدن های مختلف) توضیح می دهد؛ به طوری که نفس ناطقه، در هر مرتبه به نوعی ماده تعین می بخشد و با توجه به حرکت جوهری، بدن دنیوی و اخروی، دو جنبه از یک واقعیت واحد اما ذومراتب هستند.
    کلیدواژگان: رستاخیز، بدن مثالی، نظریه تقوم، مسیحیت، لین رادر بیکر، ملاصدرا
  • نعیمه معین الدینی*، علی اکبر نصیری صفحات 165-188
    ملاصدرا، علم را در شمار صفات حقیقی ذات الاضافه دانسته و بر اساس اصل سنخیت، با شناخت صفت علم در انسان و رفع نواقص آن، همان معنا را در جهت کمال به خداوند نسبت داده است. یعنی همان گونه که در انسان، علم صفتی اضافی و نیازمند معلوم است، در خداوند نیز بر همین شاکله است؛ اما بدون جهات نقص. پس از پذیرش این مطلب، با توجه به قواعدی چون «اتحاد عاقل و معقول» و «بسیط الحقیقه کل الاشیاء»، صدرا دیدگاه خود درباره علم الاهی را در نظریه «علم اجمالی در عین کشف تفصیلی» ارائه کرد. این نظریه با اشکالاتی مواجه است، از جمله: اضافی بودن علم؛ عدم تبیین علم خداوند به معدومات، ممتنعات و نحوه تعلق علم الاهی به جزئیات قبل از ایجاد تفصیلی اشیاء؛ قبول اتحاد عالم و معلوم در خداوند بر اساس علم حضوری؛ کل الاشیاء بودن حق تعالی؛ و ذومراتب دانستن ذات الاهی به دو مرتبه اجمال و تفصیل. در مقابل، روایات اسلامی، به منظور شناخت و تبیین علم الاهی، تقریر بدیعی از نظریه «علم بلا معلوم» را مطرح کرده اند. جهات رجحان این نظریه، در قید «بلا معلوم» نهفته است که اضافی بودن صفت علم را نفی می کند. نتیجه مهمی که در این نظر بدست می آید، عدم تقیید و تحدید علم الاهی به معلوم می باشد، که کاشفیت اتم این علم را در پی دارد.
    کلیدواژگان: علم خدا، علم حصولی، علم حضوری، علم بلا معلوم، روایات اسلامی، ملاصدرا
|
  • Pages 5-24
    Mullā Sadrā declares that he is so affected by religion and intuition in his philosophy. His claims show that a number of his innovations in different subjects in his philosophy are achieved in the light of religious beliefs as well as intuitive knowledge. In this paper، I aim to probe into how and how much religion has made a role in his philosophy. His declarations show that he has experienced a kind of an existential transcendence at least two times during his life under the influence of religious beliefs and intuitions. Besides، we can show that his philosophy also has transcended twice. So، we will be able know how basically Mullā Sadrā’s philosophy is affected by religion. After each of these stages، Mullā Sadrā has faced with a new paradigm which basically differs from the previous one. It would be surprising to know that Mullā Sadrā has claimed that despite these affections he has not broken philosophical rules at all. We want to know if we can testify this claim.
    Keywords: Religion, Intuition, Common Sense, Secondary Genesis, Mullā Sadrā
  • Nawab Mogharebi*, Amirabbas Alizamani Pages 25-48
    This article concentrates on the later Wittgenstein. The main problem is how we can apply his later philosophical thought to religion and religious belief. The result is that، according to Wittgenstein، religious beliefs are not such as scientific hypotheses and need not being supported by rational arguments and evidence، but they are pictures on which believers arrange and set out their forms of life. So، according to the article، Wittgenstein neither accepts nor rejects language game of religion. He just says that this form of life exists and has its limits and prejudices. Religion، like any other conceptual schemata، logically depends on bounds and frontiers or، in better words، on social or contextual rules. If this language game is to be played and adopted، we’ll have to adopt and follow such limits and rules.
    Keywords: Language Game, Form of Life, Religion as a Picture, Theology as Grammar, The Later Wittgenstein
  • Pages 49-70
    This paper considers the Allāma Ṭabāṭabāī’s Ṣiddīqin argument from a new point of view. First، his particular philosophical foundations of the argument are clearly expressed and after that، four different versions of the Ṣiddīqin argument are presented. In one version، we have concerned with the explanation of the argument on the basis of the broad sense of reality، while in another version، we have presented the argument as a sound one which is based on denial of metaphysical distinction between quiddity and existence in reality as well as the notions of absolute and conditioned reality in Ṭabāṭabāī’s view. Furthermore، we have examined other versions of this argument. As a result of this inquiry، those versions which are based on the broad sense of reality and particularly on denial of metaphysical distinction between quiddity and existence in reality، because of focusing on particular philosophical foundations of Allāma Ṭabāṭabāī، are sound and successful، while other versions are insufficient both in interpreting Allāma Ṭabāṭabāī’s view or in representing an argument for the existence of God.
    Keywords: Ṣiddīqin Argument, the Existence of God, Metaphysical Distinction between Quiddity, Existence, Necessary Reality, Allāma Ṭabāṭabāī
  • Pages 71-102
    The possibility of definitive cognition of God، as the ultimate principle of Being، is an important question of metaphysics. Mir Damad believed that God is obvious in terms of existence in itself، but as relative existence، definitive cognition of God can be gained through complex argument of fact. Criterion of certainty is present in the formation of this kind of argument of fact. Presentation this argument is one of the Mir Damad’s logical innovations، and in addition to definitive cognition of God، is useful in explaining that which kind of argument is used in first philosophy.
    Keywords: God, Certainty, Argument from cause to effect, Argument of fact, Mir Damad
  • Meysam Molaei Pages 103-126
    This article does not attempt to answer all questions against the semantics of the attributes of God، Even not going to answer that،” what is the meaning of Omniscient/ Omnipotent/Perfectly Good?” Rather، we want to provide with a way which shows how the properties mentioned above can be defined or judged. We assert that for the semantics of the properties of God، one has to consider the theists’ Understanding of God. On the traditional understanding of monotheistic religions، especially Islam، we can define God as the Absolute Being. The conceptual analysis of this notion leads us to the notion of God as extremely Perfect Being. By this notion، we will try to analyze properties of God. According to this notion، when a theist claims that God is Omniscient، Omnipotent and Perfectly Good، he means that God has knowledge، power and goodness in their most perfect sense. This implies that He is a Perfect Being، and His perfection can be explained only when He has this properties necessarily or simply and Immutably. To reach these results، first we will provide with an explanation of the properties”Omniscient”، “Omnipotent” and” Perfectly Good”. According to this explanation، the main focus must be on the concept of ''absolute''. As a result، we need to know how this concept should be applied. Then، concentrating on the concept of God as the absolute and its interpretation as extremely perfect being will provide us with an analysis of this concept based on which a methodology of semantic analysis of the aforementioned properties will be determined.
    Keywords: Anthropomorphic, Metaphysical Attributes, the Traditional Understanding of God, Absolute Being, Extremely Perfect Being, Semantic Background
  • Ali Sanaei Pages 127-148
    Lynne Rudder Baker wants to reconcile the doctrine of resurrection in Christianity with materialism. He claims that we can present proper philosophical and theological explanation of the manner of the life after death on the basis of theory of constitution as a physical approach. Lynne Rudder Baker، Instead of philosophically explaining how mental life is related to the other-worldly body، asserts theologically that the resurrection is the miraculous act of God. One of the consequences of the theory of constitution is that numerical identity of physical and other-worldly body is not important. But it seems that it will not be possible to explain possibility of life after death، unless we take the identity of physical and other-worldly body to be granted. Because human being is composed of soul and body and they are related to each other necessarily rather than contingently. In terms of comparison، we can say that Mūllā Sadrā explains the identity of mundane person and the other-worldly one by the theory of the unity of soul (while accepting the variety of bodies)، that is، the human soul determines the matter in every phase and، in terms of the principle of substantial motion، the corporeal and other-worldly body are two aspects of a hierarchical reality.
    Keywords: Resurrection, The Imaginal Body, The Theory of Constitution, Christianity, Lynne Rudder Baker, Mūllā Sadrā
  • Naeeime Moeeinoddini*, Aliakbar Nasiri Pages 165-188
    Mūllā Sadrā sees knowledge as a real relational attribute and، based on the principle of congruity، by recognizing the meaning of human knowledge and purifying it from its shortcomings، he ascribes the very meaning of human knowledge to God. It means that Divine Knowledge as well as human one is a relational attribute and thus، it calls for an object of knowledge; but the difference is that Divine knowledge rejects any kind of imperfection. Given this assertion and a couple of rules such as «the simple in nature is all things»، and “The union between the intellect and the intelligible”، he presented his view on divine knowledge by the theory of “concise knowledge along with detailed discovery”. This theory has encountered many drawbacks، including: relationality of the knowledge; lack of explanation for Divine knowledge of non-beings and impossible states of affairs and His Knowledge of details before creating creatures in detailed fashion; acceptance of the union of the knower and the known based on the presential knowledge; believing God to being all things; division of God’s essence into two stages of brief and detailed. In contrast، in “Islamic Hadiths”، the theory of “knowledge without object of knowing” has been proposed. The priority of this theory pertains to rejecting the idea that knowledge is always relational. An important consequence of this view is that knowledge will not necessarily have an object of knowing. This idea could have a vast influence on the debate on Divine knowledge.
    Keywords: Divine Knowledge, Acquired Knowledge, Presential Knowledge, Knowledge without Object, Islamic Hadiths, Mūllā Sadrā