فهرست مطالب

دانشگاه علوم پزشکی بابل - سال شانزدهم شماره 10 (پیاپی 85، مهر 1393)
  • سال شانزدهم شماره 10 (پیاپی 85، مهر 1393)
  • تاریخ انتشار: 1393/07/03
  • تعداد عناوین: 10
|
  • علی اصغر قدس، ندا آبفروش، راهب قربانی، محمدرضا عسگری صفحات 7-14
    سابقه و هدف
    بیماران تحت همودیالیز در هر بار مراجعه جهت دسترسی به گردش خون در معرض درد ناشی از تعبیه سوزن عروقی قرار می گیرند. با توجه به لزوم انجام همودیالیز برای ادامه زندگی این بیماران نیاز به توجه بیشتری خصوصا در زمینه مدیریت درد دارند. امروزه روش های طب مکمل، مثل رایحه درمانی کاربرد بالینی وسیعی در کنترل درد دارند. این مطالعه به منظور بررسی اثر استنشاق اسانس اسطوخودوس بر شدت درد حین وارد نمودن سوزن های عروقی در بیماران همودیالیزی انجام شد.
    مواد و روش ها
    این مطالعه کارآزمایی بالینی بر روی 34 بیمار بستری در بخش دیالیز بیمارستان فاطمیه دانشگاه علوم پزشکی سمنان انجام شد. در این مطالعه شدت درد حین ورود سوزن شریانی در نزدیک محل فیستول شریانی- وریدی، در همه نمونه ها یکبار به دنبال استفاده از روش مراقبت روتین و بار دیگر به دنبال استفاده از روش استنشاق اسطوخودوس مورد بررسی و مقایسه قرار گرفت. شدت درد توسط مقیاس عددی اندازه گیری شدت درد اندازه گیری شد. (3N243670303102IRCT:)
    یافته ها
    میانگین شدت درد ناشی از تعبیه سوزن شریانی در بیماران به دنبال استفاده از روش مراقبت روتین برابر با 02/2±59/4 و به دنبال استفاده از روش استنشاق اسطوخودوس برابر 48/1±53/2 بود. آزمون آماری اختلاف معنی داری را بین میانگین شدت درد در دو روش نشان داد (001/0p<).
    نتیجه گیری
    نتایج این مطالعه نشان داد که استنشاق اسطوخودوس در کاهش شدت درد حین وارد کردن سوزن های عروقی همودیالیز موثر است، لذا می توان استفاده از آن را قبل از وارد نمودن سوزن های عروقی همودیالیز برای کاهش درد بیماران پیشنهاد نمود.
    کلیدواژگان: اسطوخودوس، استنشاق، شدت درد، سوزن عروقی، بیماران همودیالیزی
  • ندا بابایی، مجید ثالث، علی محمد قاضی میرسعید، علی اکبر مقدم نیا صفحات 15-22
    سابقه و هدف
    نارسایی مزمن کلیه =CRF) (Chronic Renal Failure، به دلیل تغییرات متابولیک و پاتوفیزیولوژیک گوناگون می تواند، حفره دهان را تحت تاثیر قرار دهد. هدف از این مطالعه، مقایسه وضعیت خشکی دهان و ارزیابی تغییرات ترشح بزاق کامل تحریکی و غیر تحریکی در بیماران تحت همودیالیز با گروه کنترل می باشد.
    مواد و روش ها
    این مطالعه مقطعی بر روی 30 بیمار 35 تا 65 ساله تحت همودیالیز و 30 نفر گروه کنترل سالم انجام شد. اطلاعاتی از قبیل سن، جنس، مدت زمان درمان دیالیز و وجود شکایت هایی از قبیل خشکی دهان، تغییر طعم و بوی بد دهان در یک فرم مدون یادداشت گردید. وضعیت خشکی دهان بیمار از طریق تکمیل پرسشنامه بررسی شد. پس از طریق جمع آوری بزاق کامل غیر تحریکی و تحریکی با پیلوکارپین از هر دو گروه بیمار و کنترل میزان جریان بزاق مورد ارزیابی و مقایسه قرار گرفت.
    یافته ها
    شکایت از خشکی دهان شایع ترین تظاهر دهانی بیماران بوده، به طوری که شکایت از خشکی دهان، تغییر مزه و بوی بد دهان به ترتیب در 19 نفر (3/63٪)، 14 نفر (7/46٪) و 14 نفر (7/46٪) وجود داشت. میزان ترشح بزاق کامل غیر تحریکی در بیماران تحت همودیالیز به طور معنی داری کمتر از گروه کنترل بود (05/0p<). همچنین مقایسه نتایج ترشح بزاق تحریکی بین بیماران و گروه کنترل، کاهش معنی داری را در بزاق تحریکی در بیماران تحت همودیالیز نشان داد (05/0p<).
    نتیجه گیری
    نتایج مطالعه نشان داد که کاهش بزاق غیر تحریکی و تحریکی کامل در بیماران دیالیزی در مقایسه با گروه کنترل علت خشکی دهان در این بیماران می باشد.
    کلیدواژگان: بیماری مزمن کلیه، همودیالیز، خشکی دهان، ترشح بزاق، پیلوکارپین
  • ندا یوشاری، مهرانگیز ابراهیمی ممقانی، محمد اصغری جعفرآبادی، نویده یوشاری صفحات 23-30
    سابقه و هدف
    با توجه به نقش فروکتوز در سنتز تری گلیسیرید، ارتباط آن عمومآ در قالب شیرین کننده های حاوی فروکتوز با بیماری های مزمن متعدد بررسی شده است. اما مطالعاتی که نقش فروکتوز حاصل از منابع طبیعی را با بیماری کبد چرب غیر الکلی (Non-alcoholic Fatty Liver Disease=NAFLD)ارزیابی کرده باشند نادر بوده، لذا مطالعه حاضر با هدف تعیین ارتباط فروکتوز غذایی با الگوی لیپیدی در NAFLDطراحی گردید.
    مواد و روش ها
    این مطالعه مورد-شاهدی بر روی57 بیمار مبتلا به NAFLD (تایید شده توسط اولتراسونوگرافی و بالا بودن سطح آنزیم های کبدی) و 57 فرد سالم همسان شده از لحاظ سن، جنس و نمایه توده بدن در کلینیک شیخ الرئیس تبریز انجام گرفت. برای ارزیابی مقدار مصرف فروکتوز و ساکاروز از پرسشنامه های بسامد غذایی 97 قلم غذایی و ثبت غذایی 3 روزه استفاده گردید. سطح سرمی آلانین آمینوترانسفراز، آسپارتات آمینوترانسفراز و آلکالن فسفاتاز، تری گلیسیرید، کلسترول تام و HDL-C اندازه گیری و LDL-C برآورد گردید.
    یافته ها
    بسامد مصرف هفتگی میوه ها و نسبت فروکتوز کل از انرژی دریافتی در بیماران NAFLD به طور معنی داری بالاتر از افراد سالم بود (بترتیب 5/75 در برابر 4/63 بار در هفته و 004/0= pو 5/1 در برابر 2/1 و 045/0=p) در حالیکه تفاوت معنی داری در مقدار فروکتوز دریافتی روزانه یافت نشد. بیماران NAFLD از سطح سرمی تری گلیسیرید بالاتر (22/161 در برابر 12/131 میلی گرم بر دسی لیتر و 015/0=p) و سطح HDL-C پایین تری (41/47 در برابر 40/51 میلی گرم بر دسی لیتر و 034/0=p) در مقایسه با افراد سالم برخوردار بودند. هیچ ارتباط معنی داری بین مصرف فروکتوز و بسامد هفتگی مصرف گروه های غذایی غنی از فروکتوز با سطح سرمی تری گلیسیرید در گروه ها یافت نشد.
    نتیجه گیری
    نتایج مطالعه حاضر حاکی از عدم تاثیر فروکتوز حاصل از منابع طبیعی بر سطح تری گلیسیرید سرم و نهایتا عدم نقش آن در بیماریزایی NAFLD می باشد
    کلیدواژگان: فروکتوز، کبد چرب غیر الکلی، لیپید، تری گلیسیرید
  • مینو محمودی، سعید محمدی، آفاق یاوری صفحات 31-37
    سابقه و هدف
    گیاهان دارویی به طور وسیعی در سرتاسر جهان، به عنوان منبعی غنی از ترکیبات موثره به ویژه در درمان درد و فرآیندهای التهابی، در طب سنتی به وسیله جوامع استفاده می گردند هدف از این مطالعه بررسی اثر ضد دردی عصاره هیدروالکلی برگ گیاه گل حساس در موش صحرایی نر می باشد.
    مواد و روش ها
    در این مطالعه تجربی از 42 سر موش صحرایی نر در 7 گروه شامل گروه های: کنترل، گروه های تیمار شده با عصاره (100،300 و 80 میلی گرم بر کیلو گرم و درون صفاقی)، مورفین (1میلی گرم بر کیلو گرم و درون صفاقی)، آسپیرین (1میلی گرم بر کیلو گرم) و نالوکسان (1میلی گرم بر کیلو گرم) به همراه دوز 300 میلی گرم بر کیلوگرم عصاره استفاده شد. به منظور ارزیابی اثرات ضد دردی عصاره از آزمون های رایتینگ، تیل فلیک و فرمالین استفاده شد.
    یافته ها
    عصاره هیدروالکلی برگ گل حساس با دوز 300 به طور آشکاری اثر ضد دردی را در تست های رایتینگ (با 30 عدد کاهش)، تیل فلیک (با 9/3 ثانیه افزایش مدت زمان جهش دم) با 0/01>p و فاز مزمن تست فرمالین (با کاهش نمره درد از 2 به 6/0) با 0/001>p نشان داد. طبق نتایج بین گروه مورفین و گروه دریافت کننده دوز 300 میلی گرم بر کیلوگرم عصاره در فاز مزمن فرمالین تفاوت معنی داری وجود نداشت. همچنین سمیت حاد LD50)) عصاره گیاه 3400 میلی گرم بر کیلو گرم بود.
    نتیجه گیری
    نتایج این مطالعه نشان داد که عصاره هیدروالکلی برگ گیاه گل حساس دارای اثرات ضد دردی (در هر دو مدل درد حاد و مزمن) می باشد.
    کلیدواژگان: عصاره متانولی، ضد درد، گل حساس، فرمالین
  • الهه نادرعلی، هما رسولی جزی، فرناز نیکبخت، منصوره سلیمانی، ملیحه نوبخت صفحات 38-44
    سابقه و هدف
    در بیماری صرع روند مزمن نورودژنراتیو در مغز رخ می دهد و آنتی اکسیدانها می توانند باعث کاهش این اثر شوند.. این مطالعه به منظور بررسی اثر حفاظتی عصاره رزماری در ناحیه هیپوکامپ در مدل تخریبی نورونهای هیپوکامپ در اثر سمیت اسید کاینیک انجام شد.
    مواد و روش ها
    در این مطالعه تجربی 34 راس موش صحرائی نر نژاد ویستار با وزن 250-200 گرم بطور تصادفی به پنج گروه تقسیم شدند.: گروه کنترل 1 (5 راس و دست نخورده)، گروه کنترل 2 (5 راس و دریافت کننده حلال اسیدکاینیک و حلال عصاره رزماری)، گروه عصاره رزماری (10 راس و دریافت کننده عصاره رزماری محلول در آب مقطر به میزان mg/kg 100 روزانه تا 23 روز، به صورت گاواژ)، گروه آسیب (7 راس و دریافت کننده تک دوز اسید کائینیک به میزان mg/kg 5/9 به صورت داخل صفاقی)، گروه درمان (7 راس و دریافت کننده اسید کائینیک و عصاره رزماری) تقسیم شدند. رفتارهای تشنجی به مدت 3-2 ساعت پس از تزریق اسید کاینیک مشاهده و ثبت شد و بین دو گروه آسیب و درمان مقایسه شد. برای بررسی وقوع آپپتوز در ناحیه هیپوکامپ از رنگ آمیزی ایمونوهیستوشیمی کاسپاز 3 (Caspase3)استفاده شد.
    یافته ها
    نتایج این تحقیق نشان داد که تجویز عصاره رزماری در موشهای صرعی شده با اسید کائینیک باعث کاهش رفتارهای تشنجی به میزان معنی داری (01/0p<) به ترتیب (47/0±29/4 درگروه اسید کائینیک در مقابل 34/0±14/2 در گروه اسید کائنیک رزماری). همچنین توسط رنگ آمیزی کاسپاز 3، وقوع آپوپتوز در ناحیهCA1 هیپوکامپ گروه آسیب تائید شد.
    نتیجه گیری
    نتایج این مطالعه نشان داد که عصاره رزماری می تواند دارای تاثیرات ضد صرعی و نوروپروتکتیو برعلیه نوروتوکسیتی القا شده توسط اسید کائینیک باشد.
    کلیدواژگان: اسیدکائینیک، عصاره رزماری، صرع، هیپوکامپ
  • مرجان کمال پور، مسعود فریدونی، علی مقیمی صفحات 45-51
    سابقه و هدف
    اتصالات منفذدار (Gap junction=G.J) که مسیری برای عبور کاتیونها، پیامبرهای ثانویه و متابولیت های کوچک بین سلول های مجاور فرآهم می آورند، در سیستم اعصاب مرکزی از جمله نخاع شناسایی شده اند. با توجه به اینکه کربنوکسالون یکی از پرکاربردترین مسدود کننده های G.J است، این مطالعه به منظور به بررسی اهمیت G.Jها در نخاع در ادم التهابی القاء شده توسط فرمالین به تنهایی و در حضور دوزهای نرمال و بسیار کم مرفین انجام شد.
    مواد و روش ها
    در این مطالعه تجربی تعداد 49 سر موش صحرایی نر نژاد ویستار (200-180گرم) بجز کنترل به هفت گروه هفت تایی تقسیم شدند، ابتدا حیوانات بیهوش شده و با انجام جراحی وسط غشای اطلس-اکسی پیتال سوراخ کوچکی جهت عبور لوله پلی اتیلن ایجاد گردید. پس از طی دوران بهبودی جراحی کانول گذاری برای تجویز نخاعی(i.t) در سه دسته دریافت کننده داخل صفاقی سالین (i.p)، دوز نرمال مرفین (mg/kg، i.p10) و دوز بسیار کم مرفین (μg/kg، i.p1) قرار گرفتند و هر دسته به دو گروه هفت تایی تقسیم شد که یک گروه سالین (i.t) و دیگری کربنوکسالون (nM، i.t1) دریافت کردند. در هر گروه حجم ادم التهابی ناشی از تزریق ml 05/0 فرمالین 5/2% به کف پای حیوانات، یک ساعت پس از تجویزها، به روش پلتیسمومتری سنجش شد.
    یافته ها
    تجویز نخاعی کربنوکسالون ادم التهابی ناشی از فرمالین را کاهش داد (24/7±260)، (001/0p<). همچنین اثرات ضد التهابی دوز نرمال مرفین را افزود (12/20±220)، (01/0p<) و از طرف دیگر سبب کاهش و معکوس کردن اثرات پیش برنده التهاب دوز بسیار کم مرفین شد (57/19±250)، (001/0p<).
    نتیجه گیری
    نتایج این مطالعه نشان داد که اتصالات منفذدار احتمالا با تسهیل آزادسازی عوامل التهابی از سلول های گلیای نخاعی در روند التهاب نقش دارند، لذا احتمالا انسداد آن ها منجر به کاهش رهایش و انتقال عوامل التهابی در نخاع و بدنبال آن کاهش فرآیند ادم التهابی و همچنین تغییر اثر ضد التهابی/ پیش التهابی مرفین شده است
    کلیدواژگان: اتصالات منفذدار، کربنوکسالون، مرفین، ادم، التهاب
  • سیدمحمود مهدی نیا، خلیل الله معینیان، طیبه راستگو صفحات 52-58
    سابقه و هدف
    در سالهای اخیر به مطالعه حذف فلزات سنگین از آب و فاضلاب توسط جاذبهای حاصل از ضایعات کشاورزی توجه شدیدی شده است.هدف اصلی این تحقیق بررسی قابلیت حذف کادمیوم از محیطهای آبی با کاربرد شلتوک خام، سبوس و سیلیکای شلتوک برنج در شرایط مختلف می باشد.
    مواد و روش ها
    در این مطالعه تجربی آزمایشات جذب کادمیوم در راکتورهای ناپیوسته و با استفاده از جاذبهای شلتوک، سبوس و سیلیکای شلتوک برنج انجام شد. شلتوک و سبوس برنج از کارخانجات شالیکوبی شمال ایران و سیلیکای شلتوک برنج پس از اسیدشویی و احتراق با حرارت 800 درجه سانتیگراد به مدت 4 ساعت در کوره تهیه شد. کارایی جاذب ها در چهار حالت: pH مختلف (5 و 6، 7، 8 و 9)، غلظتهای مختلف کادمیوم (15 و 10 و 5 و 1میلی گرم در لیتر)، جرمهای مختلف جاذبها (5/0، 1 و5/1 گرم در لیتر) و زمان ماندهای مختلف (30، 45، 60، 75 و 90 دقیقه) بررسی شد. برای اندازه گیری غلظت کادمیوم از روش استاندارد اسپکتروفتومتر جذب اتمی استفاده گردید
    یافته ها
    حداکثر راندمان حذف کادمیوم به میزان 8/96% و توسط جاذب سبوس در pH برابر6 و جرم جاذب 1 گرم در لیتر، زمان تماس 90 دقیقه و با غلظت کادمیوم 5 میلی گرم در لیتر بدست آمد. در حالیکه راندمان حذف در شرایط مشابه توسط جاذبهای شلتوک و سیلیکای شلتوک برنج به ترتیب برابر با3/69% و 7/74% بدست آمد. همبستگی معنی داری بین افزایش زمان تماس و کارایی حذف کادمیوم در محیطهای آبی توسط هر سه جاذب مشاهده شد. (01/0p<)
    نتیجه گیری
    نتایج مطالعه نشان داد که شلتوک برنج و جاذب های حاصل از آن می توانند به عنوان جاذب های موثر و ارزان در حذف آلودگی کادمیوم مورد توجه قرار گیرند.
    کلیدواژگان: فلزات سنگین، کادمیوم، سبوس برنج، سیلیکای شلتوک برنج، راندمان حذف
  • مژگان میرغفوروند، سکینه محمد علیزاده چرندابی، مهرناز اصغری، جمیله ملکوتی، سحرناز نجات، اعظم محمدی صفحات 59-67
    سابقه و هدف
    یائسگی با احتمال بروز مشکلات بسیاری همراه است و تغذیه به عنوان یکی از عوامل موثر در کاهش این مشکلات مطرح می باشد. لذا این مطالعه با هدف بررسی آموزش تغذیه بر عملکرد تغذیه ای و تعداد گرگرفتگی های زنان پری منوپوز و منوپوز انجام گرفت.
    مواد و روش ها
    این کارآزمایی بر روی 54 زن متاهل سالم پری منوپوز و منوپوز 60-45 ساله شهرستان کلیبر انجام گرفت. نمونه ها با روش بلوک بندی تصادفی به دو گروه 27 نفره تخصیص داده شدند. گروه اول سه جلسه آموزشی 45 الی60 دقیقه ای بصورت هفتگی در ارتباط با تغذیه به روش سخنرانی دریافت کردند و برای گروه کنترل مداخله ای انجام نگرفت. چک لیست ثبت تعداد گرگرفتگی و زیر دامنه تغذیه پرسشنامه ПHPLP- توسط هر دو گروه قبل از مداخله و 8 و 12 هفته بعد از مداخله، تکمیل و بررسی گردید. محدوده نمره نیز از 40-10 بود. (6N2012111210324IRCT:)
    یافته ها
    در گروه مداخله 27 نفر (100%) و در گروه کنترل 26 نفر (3/96 %) مطالعه را تا پایان ادامه دادند. میانگین نمره پایه رفتار تغذیه ای در گروه آموزش 4/3±7/14 و گروه کنترل 8/3±8/14، از نمره قابل دستیابی 40-10 بود که تفاوت آماری معنی داری بین دو گروه وجود نداشت (910/0p=). با تعدیل نمره رفتار تغذیه ای قبل از مداخله، میانگین نمره رفتار تغذیه ای به طور معنی داری در گروه آموزش در پایان هفته 8 [001/0>،p 7/7 (0/9-4/6، 95%CI)] و هفته 12پس از مداخله [001/0>،p(3/10-4/7) 9/8] بیشتر از گروه کنترل بود (05/0>p). همچنین با تعدیل تعداد گرفتگی قبل از مداخله، تفاوت معنی داری از نظر تعداد گرگرفتگی بین دو گروه مداخله و کنترل در پایان هفته 8 [001/0=،p (4/0- - 5/1-)1-] و هفته [001/0>،p (5/1- - 1/3-)3/2-] پس از مداخله وجود داشت.
    نتیجه گیری
    نتایج مطالعه نشان داد که آموزش تغذیه ای در زنان منوپوز و پری منوپوز در بهبود رفتار تغذیه ای و کاهش تعداد گرگرفتگی موثر می باشد.
    کلیدواژگان: آموزش، رفتار تغذیه ای، گرگرفتگی، منوپوز، پره منوپوز
  • محسن ثالثی، سید زهیر ربیعی، هما شیخانی شاهین، حمیدرضا صادقی پور صفحات 68-74
    سابقه و هدف
    سندرم متابولیک شامل گروهی از عوامل خطرزای متابولیکی در افراد می باشد که باعث افزایش خطر دیابت نوع دو و بیماری قلبی عروقی می گردد، از آنجائیکه فعالیت بدنی می تواند بیماری قلبی عروقی را کاهش دهد، این مطالعه به منظور بررسی اثر هشت هفته برنامه پیاده روی بر شاخص های سندرم متابولیک زنان غیر ورزشکار یائسه انجام شد.
    مواد و روش ها
    این تحقیق تجربی بر روی 32 زن یائسه 55-50 ساله بدون هیچ گونه عارضه انجام شد. آزمودنی ها به طور تصادفی به دو گروه تجربی و کنترل تقسیم شدند. اندازه گیری های ابعاد دور کمر، نسبت دور کمر به دور باسن، CRP، TG، HDL-C، LDL-C، TC، گلوکز و فشار خون آزمودنی ها پیش از تمرین انجام شد. گروه کنترل در این مدت فعالیت های عادی و روزمره خود را بدون فعالیت ورزشی خاص انجام می دادند. گروه تجربی به مدت هشت هفته، هر هفته 3 جلسه، با شدت 75-60 درصد حداکثر ضربان قلب در برنامه ورزشی منتخب شرکت کردند. پس از 8 هفته هر دو گروه به روش مشابه پیش آزمون، اندازه گیری ها را انجام دادند و گروه ها مورد مقایسه قرار گرفتند.
    یافته ها
    هشت هفته فعالیت ورزشی باعث کاهش معنی دار سطوح TG (پس آزمون7/48±3/133 میلی گرم/دسی لیتر)، TC(پس آزمون 9/28±5/207 میلی گرم/دسی لیتر)، LDL-C (پس آزمون3/32±8/138 میلی گرم/دسی لیتر)، گلوکز(پس آزمون 9/3±8/78 میلی گرم/دسی لیتر)، دور کمر (پس آزمون 3/8±5/87 سانتیمتر) (05/0p≤) و افزایش معنی دار HDL-C (پس آزمون 5/10±7/53) (001/0p=) در آزمودنی های گروه تجربی نسبت به پیش آزمون گردید. این تغییرات در گروه کنترل معنی دار نبود. مقایسه پس آزمون در مقادیر TC (گروه تجربی 9/28±5/207؛ گروه کنترل5/40±1/244) و فشار خون سیستولی (گروه تجربی 4/8±6/123؛ گروه کنترل2/7±8/131) (05/0p≤) پیشرفت معنی داری را در گروه تجربی نسبت به کنترل نشان داد.
    نتیجه گیری
    نتایج این تحقیق نشان داد که یک برنامه فعالیت ورزشی منظم مانند پیاده روی باعث بهبود شاخص های سندرم متابولیک در زنان یائسه خواهد شد و به نظر می رسد که این نوع تمرین ورزشی یک روش موثر، ایمن و ارزان برای کاهش و جلوگیری از سندرم متابولیک است.
    کلیدواژگان: سندرم متابولیک، پیاده روی، زنان یائسه
  • سید محمد عبدالله پور، یوسف یحیی پور، سعیده درگاهی، فضیلت تشکری، صدیقه علی نژاد، محمود حاجی احمدی صفحات 75-80
    سابقه و هدف
    سرخک و سرخجه از جمله بیماری های عفونی قابل پیشگیری با واکسن می باشند. علی رغم پوشش واکسیناسیون، همچنان امکان بروز موارد تک گیر و مرگ و میر بویژه در کشورهای در حال توسعه وجود دارد. این پژوهش با هدف بررسی سطح آنتی بادی سرخک و سرخجه در بین دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی بابل انجام شده است.
    مواد و روش ها
    این مطالعه مقطعی بر روی 236 نفر از دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی که بصورت غیرتصادفی انتخاب شدند، در سال 1391، انجام گردید. پس از تکمیل پرسشنامه ای مشتمل بر اطلاعات دموگرافیک و سوابق بهداشتی-پزشکی، مقدار cc5 خون وریدی از هر فرد دریافت شد و تیتر آنتی بادی IgG ضد سرخک و سرخجه با روش الایزا مورد آزمایش قرارگرفت.
    یافته ها
    میانگین سنی دانشجویان، 35/3±12/22 سال بود. 81 نفر (3/34%) پسر و 155 نفر (7/65%) دختر، نفر169 (6/71%) بومی استان مازندران و 67 نفر (4/28%) غیر بومی بودند. میزان ایمنی زایی تیتر آنتی بادی IgG ضد سرخک در 123 نفر (11/52%) مثبت، در 40 نفر (94/16%) مشکوک و در 73 نفر (93/30%) منفی بود. این نسبت برای سرخجه به ترتیب 233 نفر (72/98%)، 1 نفر (42/0%) و 2 نفر (84/0%) شناسایی شد.
    نتیجه گیری
    نتایج پژوهش نشان می دهد، سطح ایمنی علیه سرخجه قابل قبول بوده اما به نظر می رسد سطح ایمنی علیه سرخک در جلوگیری از بروز موارد تک گیر و همه گیری های کوچک کافی نبوده و پیشنهاد می شود وضعیت سرولوژیک سرخک جهت اقدامات پیشگیرانه لازم، مورد ارزیابی قرار گیرد.
    کلیدواژگان: سرواپیدمیولوژی، آنتی بادی، سرخک، سرخجه
|
  • Aliasghar Ghods, Neda Abfroosh, Raheb Ghorbani, Mohammadreza Asgari Pages 7-14
    Background And Objective
    Patients undergoing hemodialysis are exposed to pain due to the needle insertion to access the blood circulation in their each reference. Since hemodialysis is essential to survive، it is necessary to pay more attention to the patients، especially in their pain management. Today، the therapeutic methods of complementary medicine such as aromatherapy have a wide range of clinical application to control the pain. This study was aimed to evaluate the effect of inhalation of Lavender on pain intensity during the insertion of vascular needles in the body of hemodialysis patients.
    Methods
    This study was a clinical trial which conducted on 34 hemodialysis patients in Dialysis Ward in a hospital in Semnan University of Medical Sciences. In this study، pain intensity during arterial needle insertion near the arteriovenous fistula in all samples was measured and compared by following the routine care method for once and once again following inhalation of Lavender method. Pain intensity was measured by numeric rating scale (IRCT: 201303076342N3).
    Findings
    The mean of pain intensity resulted from the insertion of arterial needle was 4/59±2/02 in following routine method and 2/53±1/48 in following inhalation of Lavender. Statistical test showed a significant difference between mean pain intensity in two methods (p<0. 001).
    Conclusion
    Results of this study showed that inhalation of Lavender was effective in reducing the pain intensity during insertion of vascular needles. Therefore، it is recommended to use Lavender for reducing the pain of these patients before the insertion of hemodialysis vascular needles.
    Keywords: Lavender, Inhalation, Pain intensity, vascular needle, Hemodialysis patients
  • Neda Babaee, Majid Sales, Ali Mohammad Ghazimirsaeed, Ali Akbar Moghadamnia Pages 15-22
    Background And Objective
    Chronic renal failure may affect the oral cavity because of the variety of metabolic and pathophysiologic changes. The aim of this study was to compare the xerostomia in unstimulated and pilocarpine-stimulated whole saliva of hemodialysis patients with the control group.
    Methods
    This cross-sectional study was conducted on 30 hemodialysis patients aged range of 35 to 65 and 30 healthy volunteers as control group. Patients’ individual data such as age، sex and duration of hemodialysis and their complaining of xerostomia، taste change and malodor were recorded. The xerostomia status of patients was evaluated by filling out the standard questionnaires. To determine the salivary changes unstimulated and pilocarpine-stimulated whole saliva was collected from both the patient and the control groups..
    Findings
    Complaining of xerostomia was the most common oral manifestations among the patients. Dry mouth، taste change and malodor were recorded in 19 (63. 3%)، 14 (46. 7%) and 14 (46. 7%) of the patients، respectively. The unstimulated whole saliva was significantly lower in hemodialysis patients compared toin the control group (p<0. 05). In addition، stimulated whole saliva was significantly lower in patients underwent hemodialysis (p<0. 05).
    Conclusion
    The results showed that the decrease of unstimulated and pilocarpine-stimulated whole saliva in hemodialysis patients compared to the control group may cause xerostomia in these patients.
    Keywords: Chronic renal failure, Hemodialysis, Xerostomia, Salivary secretion, Pilocarpine
  • Neda Youshari, Mehrangiz Ebrahimi-Mameghani, Mohammad Asghari-Jafarabadi, Navide Youshari Pages 23-30
    Background And Objective
    Regarding the role of fructose in the synthesis of triglycerides، numerous studies have examined the association between fructose-containing artificial sweeteners and some chronic diseases. However، the studies which evaluated the role of fructose derived from natural sources with non-alcoholic fatty liver disease (NAFLD) were rare. Therefore، this study was designed to determine the relationship between dietary fructose intake and lipid profile in NAFLD patients.
    Methods
    This case - control study was conducted on 57 patients with NAFLD (confirmed by ultrasonography and with high level of liver enzymes) and 57 homogenized healthy subjects in terms of age، sex and body mass index in Sheykh-ol-rais clinic in Tabriz. Food frequency questionnaires of 97 food items and 3-day food record were used to assess the consumption of fructose and sucrose. Serum alanine aminotransferase، aspartate aminotransferase، and alkaline phosphatase، triglyceride، total cholesterol and HDL-C levels were measured and LDL-C was estimated، too.
    Findings
    The frequency of weekly fruit consumption and total fructose from energy intake was significantly higher in NAFLD patients than the control group (respectively 75. 5 versus 63. 4 times per week and p=0. 004 and 1. 5 vs. 1. 2 and p=0. 045) whereas no significant differences were found in the amount of daily fructose intake. NAFLD patients had higher serum triglycerides (161. 22 vs. 131. 12 mg/dl and p=0. 015) and lower HDL-C levels (47. 41 vs. 51. 40 mg/dl and p=0. 034) than healthy subjects. There was no significant relationship between fructose consumption and the weekly frequency of fructose-rich food consumption groups with serum triglyceride level in each group.
    Conclusion
    The results indicated that fructose derived from natural sources had no effect on serum triglyceride level and consequently on pathogenesis of NAFLD.
    Keywords: Fructose, Non, alcoholic Fatty Liver Disease, Lipid, Triglyceride
  • Minoo Mahmoodi, Saeed Mohammadi, Afagh Yavari Pages 31-37
    Background And Objective
    Medicinal plants as the rich source of efficient compounds are largely used worldwide especially to treat pain and inflammatory processes by the population in traditional medicine. The aim of this study was to investigate the antinociceptive effect of hydro-alcoholic extract of Biophytum sensivitum leaf on male rats.
    Methods
    In this study، 42 adult male rats were divided into 7 groups: Control، groups treated with the extract (80، 100 and 300mg/kg، i. p.)، Morphine (1mg/kg، i. p.)، Aspirin (1mg/kg، i. p.)، and Naloxone (1mg/kg، i. p.) with a dose of 300mg/kg. The analgesic effects of extract were assessed with Writhing، Tail-flick and Formalin tests.
    Findings
    Hydro-alcoholic extract of Biophytum sensivitum leaf at dose of 300mg/kg clearly indicated the antinociceptive effect in Writhing (with 30 decrease)، tail-flick (3/9 seconds increase) with p<0. 01 and chronic phase of formalin (decrease of pain score from 2 to 0/6) (p<0. 001) tests. The results showed that there was no significant difference between the morphine and receiving extract (300mg/kg) groups in the chronic phase of formalin. In addition، LD50 of plant extract was 3400mg/kg.
    Conclusion
    This study suggested that the hydro-alcoholic extract of Biophytum sensivitum leaf had the antinociceptive effects on both acute and chronic pains.
    Keywords: Hydro, alcoholic extract, Antinociception, Biophytum sensivitum, Formalin
  • Elahe Naderali, Homa Rasolijazi, Farnaz Nikbakht, Mansore Soleimani, Malihe Nobakht Pages 38-44
    Background And Objective
    Chronic neurodegenerative process of epilepsy occurs in the brain. Antioxidants may reduce the neurodegenerative process.
    Methods
    In the present study، the male Wistar rats weighing 200-250 gr. (n= 34) were randomly divided into five groups: 1- control group A contains 5 intact animals، 2- control group B contains 5 rats which received the solvents of rosemary extracts (RE) and Kainic Acid (KA) 3- RE group contains 10 animals received daily،100 mg/kg RE dissolved in distilled water and administered by gavage 4- lesion group contains 7 rats received intraperitoneally a single dose of 9. 5 mg/kg of KA and treatment group contains 7 animals received KA and RE. The seizure signs of the rats were observed and recorded for 2-3 h after injection of KA and compared them between lesion and treatment groups. Caspase 3 immunohistochemistry was used for detection of apoptosis in hippocampus.
    Findings
    The results of this study showed that the administration of RE in rats with epilepsy caused by KA may reduce significantly (p<0. 01) the seizures behaviors scores (4/29± 0/47 in lesion group and 2/14± 0/34 in treatment group). The occurrence of apoptosis was observed in the CA1 region of hippocampus by using caspase 3 staining.
    Conclusion
    This study showed that the RE could have antiepileptic and neuroprotective effects against the toxicity induced by KA.
    Keywords: Kainic acid, Rosemary extract, Epilepsy, Hippocampus
  • Marjan Kamalpour, Masood Fereidoni, Ali Moghimi Pages 45-51
    Background And Objective
    Gap Junctions (G. J) which provide the conduit for cations، second messengers and small metabolites translocation between the neighbor cells are identified in the central nervous system like as spinal cord. As the carbenoxolone is the most frequent blockers of G. J، this study was to investigate the importance of G. J at the level of spinal cord in inflammatory edema induced by formalin merely and at the presence of normal and ultra-low dose of morphine.
    Methods
    In this experimental study، 49 male Wistar rats (180-200g) except control group were divided into 7 groups. First، animals were anesthetized and the center of atlas-occipital membrane was undergone surgery to create a small hole for the passage of polyethylene tube. After recovery from cannulation surgery، they were classified in three categories 1) intraperitoneal (i. p) saline، 2) normal dose of morphine (10mg/kg، i. p) 3) ultra-low dose of morphine (1µg/kg، i. p) for intrathecal administration (i. t). Each category was grouped in two groups of seven each (n=7) and one group received saline (i. t) and the second one received carbenoxolone (1nM، i. t). Inflammatory edema volume due to the sub plantar injection of formalin (0. 05 ml، 2. 5%) was assessed in all groups by using plethysmometric method one hour after administration.
    Findings
    I. t injection of carbenoxolone reduced the inflammatory edema induced formalin (260±7. 24) (p<0. 001)، also in one hand، potentiated the anti-inflammatory effects of morphine usual dose (220±20. 12) (p<0. 001) and on the other hand، alleviated and reversed the pro-inflammatory effects of morphine ultra-low dose (250±19. 57) (p<0. 001).
    Conclusion
    The results of this study showed that the G. J had an important role in the inflammatory process probably with facilitating the release of inflammatory factors from spinal glia cells. Therefore، G. J blockage possibly diminished the translocation and release of inflammatory mediators through the spinal cord and then leaded to alleviate the inflammatory edema progression and changed the anti-inflammatory/pro-inflammatory effects of morphine.
    Keywords: Gap Junction, Carbenoxolone, Morphine, Edema, Inflammation
  • Seyed Mahmood Mehdinia, Khalilollah Moeinian, Tayebe Rastgoo Pages 52-58
    Background And Objective
    Lately، extensive attention has been devoted to the study of heavy metals removal from water and wastewater by the adsorbents resulted from agricultural wastes. The aim of this study was to investigate the removability of cadmium (Cd) from aqueous solutions using raw rice husk، rice bran and Silica from rice husk in different conditions.
    Methods
    In this experimental research، the adsorption of cadmium using three adsorbents (raw rice husk، rice bran and rice husk silica) carried out in bath reactors. Raw rice husk and rice bran were collected from north of Iran. Rice husk silica was prepared in a furnace at 800 ºC for four hours، after acid leaching. The efficiency of the adsorbents was studied in four different statuses: different values of pH (5، 6، 7، 8 and 9)، different concentrations of cadmium (1، 5، 10 and 15)، different dosages of adsorbents (0/5، 1 and 1/5) and different contact times (30، 45، 60، 75 and 90). The standard method of atomic adsorption was used to measure the concentration of cadmium.
    Findings
    The maximum removal efficiency of cadmium was obtained by rice bran up to 96. 8% at 5 mg/l initial concentration of Cd، 90 min of contact time and adsorbents dosage of 1. 0 g/l. However، at the same condition، the maximum removal efficiency of cadmium by raw rice husk and rice husk silica was 69. 3% and 74. 7%، respectively. Moreover، this study showed that there was a significant relationship between the increase of the contact times and removal efficiency of Cd in aquatic environments by three adsorbents (p<0. 01).
    Conclusion
    Rice husk and the adsorbents derived from it could be considered as effective and inexpensive adsorbents for removal of cadmium.
    Keywords: Heavy metals, Cadmium, Rice bran, Rice husk silica, Removal efficiency
  • Mozhgan Mirghafourvand, Sekineh Mohammad-Alizadeh-Charandabi, Mehrnaz Asghari, Jamileh Malakouti, Saharnaz Nedjat, Azam Mohammadi Pages 59-67
    Background And Objective
    Nutrition is considered as an effective factor in reducing the problems associated with menopause. The aim of this study was to evaluate the effect of nutritional education on nutritional behavior and the number of hot flashes in perimenopausal and menopausal women.
    Methods
    This trial was conducted on 54 healthy married perimenopausal and menopausal women aged 45-60 years in Kaleybar city، Eastern Azerbaijan، Iran. The participants were divided into two groups using randomized blocking method. The experimental group received three sessions of 45 to 60-minute lecture weekly about nutrition and the control group received no intervention. Nutritional behavior and the number of hot flashes were recorded and investigated at baseline (before intervention)، 8 and 12 weeks after intervention using nutritional subscale of HPLP-П questionnaire and a checklist، respectively (IRCT: 2012111210324N6).
    Findings
    27 participants (100%) of intervention group and 26 (96. 3%) cases of control group completed the study. At baseline، mean±SD of nutritional behavior score was 14. 7±3. 4 in the intervention and 14. 8±13. 8 in the control group from attainable score of 10-40 and the difference between two groups was not significant (p=0. 910). With adjusting the baseline nutritional behavior score، the score in the intervention group was significantly higher than that in control group at the end of both 8th week [(mean difference: 7. 7، 95% confidence interval: 6. 4 to 9. 0)، p<0. 001] and 12th week [(8. 9، 7. 4 to 10. 3)، p>0. 001]. Also، after adjusting the baseline number of hot flashes، there was significant difference between two groups (control and intervention) in terms of hot flashes in both 8 weeks [(-1. 0، -1. 5 to -0. 4)، p<0. 001] and 12 weeks after intervention [(-2. 3، -3. 1 to -1. 5)، p<0. 001].
    Conclusion
    The results showed that nutritional education improved nutritional behavior and reduced hot flashes in perimenopausal and menopausal women.
    Keywords: Education, Nutritional behavior, Hot Flashes, Menopause, Perimenopause
  • Mohsen Salesi, Seyed Zoheir Rabiee, Homa Shikhani, Shahin, Hamidreza Sadegipour Pages 68-74
    Background And Objective
    Metabolic syndrome is the grouping of interrelated metabolic risk factors in individuals. Metabolic syndrome significantly increases the risk of developing type II diabetes and cardiovascular disease. Since physical activity decreases the cardiovascular diseases، this study aimed at investigating the effect of eight-week walking program on metabolic syndrome indexes in non-athlete menopausal women.
    Methods
    This study was conducted on 32 healthy menopause 50-55-year-old women without any specific disorder. The subjects were randomly divided into experimental and control groups. Waist circumference، Waist-to-Hip ratio (WHR)، CRP، TG، HDL-C، LDL-C، TC، glucose and blood pressure were measured before exercise. Control group did their habitual activities without doing any exercise. The experimental group started to do exercise consisted of 30 minutes walking with %60- %75 of maximum heart rate، 3 sessions a week for 8 weeks. Two groups were evaluated using the same pretest parameters after 8 weeks and the data were compared.
    Findings
    So، there were significant decreases of serum TG (133. 3±48. 7 mlg/dl)، TC (207. 5±28. 9)، LDL-c (138. 8±32. 3)، glucose (78. 8±3. 9)، waist circumference (87. 5±8. 3 cm) and the increase of HDL-c (53. 7±10. 5) in experimental group، while there were no significant differences in control group. TC (experimental group 207. 5±28. 9; control group 244. 1±40. 5) and systolic blood pressure (experimental group 123. 6±8. 4; control group 131. 8±7. 2) in post-test were significantly improved in experimental group as compared with control group.
    Conclusion
    The results revealed that a regular physical activity program like walking could improve the metabolic syndrome indexes in menopausal women. It seems that this type of exercise can be an efficient، safe and inexpensive way to reduce and prevent the metabolic syndrome.
    Keywords: Metabolic syndrome, Walking, Menopausal women
  • Seyed Mohammad Abdollahpour, Yousef Yahyapour, Saeedeh Dargahi, Fazilat Tashakori, Sedigheh Alinejad, Mahmood Hajiahmadi Pages 75-80
    Background And Objective
    Measles and rubella are included vaccine-preventable infectious diseases. Despite vaccination coverage، there is the possibility of sporadic cases and mortality، especially in developing countries. The aim of this study was to examine the levels of antibodies to measles and rubella among medical students.
    Methods
    This cross-sectional study was conducted on 236 students who were randomly selected in 2012. After filling out a questionnaire containing demographic information and medical records، 5 cc venous blood was collected from each individual and IgG antibody against measles and rubella were tested by using ELISA.
    Findings
    The mean age of 236 students was 22. 12±3. 35. 81 cases (34. 3%) were male and 155 students (65. 7%) were female، 169 (71. 6%) and 67 students (28. 4%) were native of Mazandaran province and non-native، respectively. Rate of IgG antibody levels against measles in 123 students (52. 11%)، 40 cases (16. 94%) and 73 students (30. 93%) were positive، suspected and negative، respectively. This ratio for Rubella were identified in 233 (98. 72%)، 1 (0. 42%) and 2 (0. 84%) students، respectively.
    Conclusion
    The results showed that the immunity level against rubella was acceptable، but it seems that the immunity level against measles is not enough to prevent sporadic and small outbreaks of measles. It is recommended that the serological status of measles should be evaluated for preventive measures.
    Keywords: Seroepidemiology, Antibody, Measles, Rubella