فهرست مطالب

اسفار - پیاپی 3 (بهار و تابستان 1395)
  • پیاپی 3 (بهار و تابستان 1395)
  • تاریخ انتشار: 1395/08/12
  • تعداد عناوین: 9
|
  • اکرم عسگرزاده مزرعه، جلال پیکانی* صفحه 7
    براساس نظریه معرفت شناسی فضیلت محور، استکمال نفسانی فاعل شناسا از عوامل موثر در حصول معرفت است. نظریه معرفت شناختی ملاصدرا با عنوان اتحاد عالم و معلوم، نزدیکی بسیاری به این دسته از نظریه ها دارد. زیرا از نظر ملاصدرا نسبت فاعل شناسا با باور و معرفت، اتحاد وجودی استکمالی است. از نظر ملاصدرا نسبت باور و فاعل شناسا در مرحله اول فرایند شناخت (مختص باورهای حسی و خیالی) علی و معلولی است. ویژگی رابطه های علی و معلولی این است که علت، فضایل و ویژگی های خود را به معلول انتقال می دهد؛ یعنی فضایل فاعل شناسا به باور منتقل می-شود و ویژگی فضیلتی باور یعنی صدق نیز به فاعل شناسا سرایت می کند و بر شدت وجودی فاعل شناسا می افزاید. در مرحله دوم فرایند شناخت (مختص باورهای عقلی) نسبت باور با فاعل شناسا ترکیب اتحادی صورت با ماده است. اضافه باور عقلی به فاعل شناسا موجب استکمال نفس فاعل شناسا می شود.
    کلیدواژگان: اتحاد عالم و معلوم، معرفت شناسی فضیلت محور، ملاصدرا، باور، رابطه علی
  • معصومه عامری* صفحه 25
    بخشی از آنچه در این دنیا به فهم و تجربه انسان در می آید، ملائم طبیعت وی نیست. از سویی، استدلال و باور به وجود خداوند حکیم، قادر و عادل مطلق برای متالهان از جمله امور انکارناشدنی است. بررسی این مطلب با تقسیم شدن موضوع به مساله تصادم شرور با چهار اصل مهم یعنی توحید، حکمت الهی، عدل الهی و نظام احسن، تحت عناوین شرور و توحید در خالقیت، شرور و حکمت خداوند، شرور و عدل الهی، شرور و نظام احسن آغاز شده و در هر مساله ای ضمن بررسی مطلب به بیان پاسخ های آن براساس مبانی حکمت متعالیه پرداخته شده است. در خلال بررسی نظرات اصحاب حکمت متعالیه مشهود است که شرور، امور عدمی هستند که در خارج واقعیت ندارند و اگر بر امری شر اطلاق می گردند از جهت قیاس آن امر با امور دیگر و سببیت آن در عدم ذات یا عدم کمال ذات چیزی است. پس شر امری نسبی است و دخول شر در قضا و قدر الهی بالعرض است. از دیدگاه ملاصدرا جایگاه شر، عالم ماده است و این دلیلی بر انکار و رد نظام احسن و صفات کمالی خداود نمی تواند باشد؛ زیرا لازمه عالم ماده، وجود شرور در عالم است؛ چون در صورت عدم وجود شرور، عالم ماده، دیگر عالم ماده نخواهد بود و این وحدت و هماهنگی بین موجودات برقرار نمی شود. بر مبنای حکمت متعالیه، آنچه در خارج، منشا اثر است، وجود است و وجود، مساوق با خیر است؛ پس بازگشت شرور، به ماهیت موجودات است و در عالم، مقدار خیرات نسبت به شرور بیشتر است و اگر شرور بیشتر از خیرات به نظر می رسد ناشی از دیدگاه جزئی نگری انسان و جهل اوست.
    کلیدواژگان: شر، توحید در خالقیت، حکمت، عدل الهی، نظام احسن
  • سیمین اسفندیاری* صفحه 47
    اصولا انسان در جستجوی حقیقت و معناست و نمی توان او را از جستجوی معنا در زندگی منع کرد. انسان در زندگی خود در می یابد که باید بر اساس هدف مشخصی زندگی کند و نفی غایتمندی و هدف در زندگی باعث می شود با حقیقت هستی و وجود که منشا معناست، بیگانه شده و میان معنا و زندگی شکاف عمیقی به وجود آید. بی معنایی زندگی البته با احساس تهی بودن و پوچی در زندگی همراه است که چنین احساسی به عنوان چالش معنای زندگی بشر امروزی مطرح است که خود ناشی از فقدان شناخت درست انسان از خویش و نداشتن فلسفه ای صحیح در زندگی است. برای همین، بحث از نقش فلسفه در زندگی یکی مباحثی است که از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول کرده است. در حقیقت معنای زندگی امری اصیل، موجود و محقق است که انسان می تواند با درک و فهم جایگاه وجودی خود، آن را کشف کند. بنابراین داشتن سیری عقلانی، و به تعبیر دیگر، داشتن فلسفه برای زندگی ضروری است و انسان باید بتواند نسبت انسانی خود را با هستی به نحو عقلی و فلسفی بیابد و عقلانیت را در زندگی ملاک کار خود قرار دهد، که این خود نوعی فلسفی زندگی کردن است.
    در این مقاله سعی بر این است با توجه به نقش فلسفه در زندگی، به فلسفه وجودی انسان به عنوان موجودی که به زندگی معنا می بخشد، پرداخته شود؛ چون هرچه به فلسفه وجودی انسان پی برده شود، معنای زندگی او تجلی بیشتری پیدا خواهدکرد و چون در حکمت متعالیه، وجود همواره اصل و مبنا برای تبیین نظام آفرینش و از جمله انسان است، به تبیین رابطه فلسفه با زندگی انسان با توجه به وجود بر مبنای فلسفه صدرایی پرداخته می شود.
    کلیدواژگان: انسان، زندگی، فلسفه، سعه وجودی، حکمت متعالیه
  • مرتضی پویان* صفحه 61
    مسئله فناپذیری یا فناناپذیری نفس از ابتدا، از زمان افلاطون، مورد بحث و دغدغه فیلسوفان بود. افلاطون در رساله فایدون به جادوانگی نفس اشاره کرده است، لکن در حوزه فلسفه اسلامی برای نخستین بار فارابی به مسئله بقای نفس بعد از موت بدن اشاره کرد و سپس ابن سینا و دیگران برای بقای نفس بعد از فنای بدن استدلال کردند. در مجموع می توان هشت مبنای عقلی و فلسفی برای فناناپذیری نفس از مبانی و دلایل ابن سینا، سهروردی، محقق طوسی و ملاصدرا را بدست آورد. در این مقاله همه این مبانی به طور مستدل و با نظم منطقی در جهت اثبات فناناپذیری نفس بیان شدند و البته همین مبانی رابطه مستقیم با اثبات قیامت دارند. در مقابل دلایل فیلسوفان اسلامی در فناناپذیری نفس، برخی فیلسوفان غربی همچون هیوم، راسل و آنتونی فلو دلایلی در فناپذیری نفس ارائه کرده اند که دلایل آنها نقل و مورد نقد و بررسی قرار خواهند گرفت.
    کلیدواژگان: قائم بذاته، تجرد نفس، بقای معلول به بقای علت، تشبه نفس به عقل
  • ذوالفقار ناصری صدر* صفحه 95
    عقلانیت خودبنیاد که اساس عصر روشنگری را پایه نهاد، عقلانیتی ریاضی وار و ابزاری بود. از این رو، کاملا در خدمت جنبه های مادی و طبیعی انسان قرار گرفت و از ابعاد الوهی او به بهانه نفی اسطوره های حاکم بر سوژه انسانی احتراز جست. این عقلانیت ابزاری و کمیت محور، که نخست در فلسفه دکارت و نظریه ثنویت گرایانه او (سوژه ابژه) خودنمایی کرد و سپس در فلسفه کانت به اوج والایی خود رسید، عقل آدمی را دارای ساختاری نظام مند می پنداشت که به شناخت منطقی ابژه ها قادر بود، ولی در فرجام عصر روشنگری بواسطه ریاضی وار نگریستن و اندیشیدن، سوژه و ابژه هر دو در چنبره کمیت و ابزاروارگی گرفتار شدند و حتی سوژه ای که باید اعمال نظر و عمل می کرد، خود ناخواسته و ناخودآگاه به ابژه عمل سوژه های گفتمان حاکم (لیبرال سرمایه داری) بدل شد و حتی آزادی و اختیار خویش را نیز کاملا از کف نهاد. منتقدان مدرنیته، به ویژه متفکران مکتب فرانکفورت، اغلب از این زاویه دید، عقلانیت تکنیک محور روشنگری را به نقد کشیده اند. در این مقاله، با تکیه بر آرای دو تن از برجستگان این مکتب انتقادی، یعنی آدورنو و هورکهایمر، اسارت انسان را در نتیجه اعمال عقلانیت ابزاری عصر روشنگری به تصویر کشیده ایم.
    کلیدواژگان: سوژه، ابژه، دیالکتیک روشنگری، دیالکتیک منفی، عقلانیت ابزاری، اسارت انسان
  • مهدی غفوریان* صفحه 115
    پس از نهضت ترجمه در جهان اسلام، مسلمانان اندیشه های فیلسوفان یونانی را دریافت نمودند و با تامل در باب میراث فلسفی آنان فلسفه ای را که موسوم به فلسفه اسلامی است، ایجاد کردند. مهمترین تفاوت مبنایی که میان فلسفه یونانی و فلسفه اسلامی وجود دارد و موجب ایجاد دو فلسفه مستقل شده است، فهمی دیگر از وجود و وجودشناسی متفاوت است. در این نوشتار برای فهم این دو نوع وجودشناسی به مقایسه دیدگاه دو فیلسوف شاخص، ارسطو و ابن سینا، درباره خداوند و صفات او می پردازیم. خداوند در فلسفه ارسطو، محرک نامتحرک و غایت نهایی عالم است و صفت بارز او فکر فکر است. بدین جهت، خداوند خالق ماسوای خود نیست و با آنها رابطه ای وجودی ندارد. ابن سینا به پیروی از فارابی با تمایز نهادن میان وجود و ماهیت، و واجب و ممکن، خداوند را به عنوان واجب الوجود و وجود محض که در راس سلسله علل قرار دارد و ماسوای او ممکن الوجود و وابسته به او هستند، معرفی نمود و اینچنین فهمی دیگر از وجود درانداخت. گرچه این نوشتار تصدیق می کند که فلسفه ارسطو مایه فکری فلسفه ابن سینا را فراهم آورده است بطوریکه در صورت نبود فلسفه ارسطو فلسفه ابن سینا نیز وجود نمی داشت، اما فلسفه ابن سینا با توجه به وجود شناسی متفاوت، اختلاف مبنایی با فلسفه ارسطو دارد.
    کلیدواژگان: ارسطو، ابن سینا، فلسفه یونانی، فلسفه اسلامی، وجود، خداوند، واجب الوجود
  • حسن مهرنیا*، زهرا رضایی سرچقا صفحه 137
    در این نوشتار تلاش شده است تا مراتب صیرورت نفس در اندیشه ملاصدرا، به عنوان یکی از مهم ترین اندیشمندان اسلامی، و مراحل بسط و تجلی تاریخی روح در منظومه فلسفی هگل را مورد بررسی قرار دهیم. چنانکه میدانیم، ملاصدرا با طرح نظریه حرکت جوهری قصد آن را دارد تا در درجه نخست صیرورت موجود در عالم طبیعت را به ساحت مابعدالطبیعه تعمیم داده و همه موجودات عالم را دارای حرکتی هدفمند، مستمر و اشتدادی به سمت کمال مطلق معرفی کند. ثانیا، تلاش می کند با استناد بر این نظریه، موضوعاتی چون تجرد نفس، معاد و نظایر آن را به اثبات برساند؛ که ما در این نوشتار تنها از منظر نخست به این مقوله پرداخته ایم. از سوی دیگر، در میان فیلسوفان برجسته غربی، اندیشه دیالکتیکی هگل، که اساسا کل تاریخ را عرصه تجلی دمادم و اشتدادی روح مطلق، به معنای خاص آن، می داند؛ قرابت نزدیکی با این دیدگاه و رویکرد عرفانی حکمای مسلمان دارد.
    از این رو، در این نوشتار ضمن بررسی معنا و مراد ملاصدرا از «تعالی نفس»، و هگل از «تجلی روح»، به استفاده جدالی آنها از این دو مقوله در ساحت عین و طبیعت و همچنین ذهن و آگاهی اشاره خواهد شد. در پایان به وجوه افتراق و اشتراک آنها در باب این سیر جدالی و بسترهای فکری- فلسفی تحقق هر یک اشاره خواهیم نمود. با تاکید بر این نکته که کلید گشایش هر دوی این نظام های فلسفی، مقوله حرکت یا صیرورت مستمر دیالکتیکی است که گاه مواقف آن را در ساحت نفس به نظاره می نشینیم و گاه در ساحت طبیعت.
    کلیدواژگان: هگل، ملاصدرا، صیرورت، حرکت جوهری، روح، تاریخ
  • مهدی بهنیافر*، نبی آریا صفحه 159
    واکاوی مفهوم «شک»، که در تقابل با «یقین» قد علم کرده، در سامانه فکری دو اندیشمند شرق و غرب، محمد غزالی و رنه دکارت، ضروری می نماید. این گفتار در ابتدا به تنقیح و تحدید حدود شک دست زده؛ سپس، گونه شناسی و تلقی هر یک از این دو عالم نسبت به شک را بررسی کرده؛ و در نهایت، به مقابله آن مفهوم و ترسیم چگونگی گذار غزالی و دکارت از گردنه صعب العبور شک پرداخته است. این جستار بر آن است تا نشان دهدکه اولا: خط سیر شک غزالی از شک استدلالی به شک روانی- مزاجی تغییر مسیر داده، ولی دکارت در همان شک استدلالی متوقف شده است؛ و ثانیا: قلمرو شک غزالی، از آنجا که علاوه بر سپهر فلسفه به سپهر شک عقیدتی- دینی نیز کشیده شده است، بسی فراخ تر از شک صرفا فیلسوفانه دکارت است.
    کلیدواژگان: شک، غزالی، دکارت، روش، کوجیتو
  • سارا قزلباش، مرتضی فتحی زاده* صفحه 183
    نظام مابعدالطبیعی وایتهد بر وحدت و هماهنگی امور و رویدادهای متحولی استوار است که در جهان ازلی خودبنیاد و در ارتباط دوسویه با امور ازلی دیگر نمایانگر اندیشه ای پویشی و درعین حال علمی است. از دیدگاه وایتهد، تبیین های علمی و دینی برای توصیف ریشه مابعدالطبیعی نظم و هماهنگی رویدادهای این جهان بسنده نیستند، بلکه دلیل کافی برای توجیه آن خداوندی است که خود متحول و سامان دهنده تحولات این جهان است، اما خالق آن نیست و علم و قدرت مطلق ندارد. در این مقاله می کوشیم با بررسی بنیادهای مابعدالطبیعی علم و دین در فلسفه پویشی وایتهد، نشان دهیم که دلیل کافی وایتهد برای تبیین وجود جهان در حال پویش، خود نابسنده و حتی از جهتی غیرضروری است؛ زیرا خداوندی که علم و قدرت مطلق برای خلق و اداره جهان و تحولات آن ندارد و خود متحول است، نمی تواند مبنای کافی و ضروری وجود آن باشد.
    کلیدواژگان: مابعدالطبیعه پویشی، وایتهد، علم و دین
|
  • Akram Asgarzadeh Mazraeh, Jalal Paykani* Page 7
    According to virtue epistemology, the spiritual transcendence of subject (or agent of knowledge) is one of the effective elements in knowledge acquiring. MullaSadra’s epistemic theory, known as the unity of the rational and the reasonable, has certain similarities with virtue epistemology, because for him, the relation between the subject and the belief or knowledge is transcendental and existential. According to him, in the first step, the relation between the subject and the belief or knowledge is causal. The characteristics of causal relations is that the cause transmits it’s properties to the effect; i.e. the virtues of the subject transmits to the belief and the epistemic property of the belief transmits to the subject and elevates his existential intensity. In the next step of the process of knowledge, the relation between the belief and the subject is unitary compositionof the matter with the form. To add rational belief to the subject results in his spiritual transcendence and this results in supplying the context of producing beliefs which their truth probability is high.
    Keywords: unity of rational, reasonable, virtue epistemology, MullaSadra, belief, causal relation
  • Masomeh Ameri* Page 25
    Some of what occurred in the world is not in harmony with human feelings and comprehension. In the first place, proofs and believe in the existence of an omnipotent, righteous and all-good God is undeniable. This problem is divided to some sections: contradiction between evil and monotheism, divine wisdom, divine justice and the best possible world, which are considered in this study as contradictory between evils and omnificent God, evils and divine wisdom, evils and divine justice, and evils and the best possible world. In each section, each problem will be met based on Transcendental Wisdom of Mulla Sadra. As we see, in his point of view, evils are of a kind of absence, which is not real and objective being, and when evilness ascribed to a thing this is because of comparison of that thing to others, or because of the effect of absence of that thing on nonbeing of a desired essence or imperfectness of that essence. Thus, evil is relative and is not direct effect of God's will. For Mulla Sadra, evil only pertaining to material world, therefore, can not be a disproof of the existence of the best possible world and perfection of God. Because evil implicit in this world. Otherwise, world of matter is not the very same and this order of things cannot be formed. From Transcendental Wisdom point of view, the only real thing is existence, and existence always is good; so evil can be retraced to good and therefore to the very essence of beings.
    Keywords: Evil, Omnificient of God, Divine Wisdom, Divine Justice, the Best Possible world
  • Simin Esfandiari* Page 47
    To search meaning and truth is an essential aspect of human beings, and it cannot be avoided. Human will be understand that s/he should live with certain aim and that absence of such an aim result in alienation with being, which is the source of meaning, so it causes gap between life and meaning. Meaninglessness of life, of course, is accompanied by feeling nothingness and nihility, which is known as the problem of modern human, and it is follow lack of true knowledge about very human being and absence of a proper philosophy for life. Therefore, discussing the role of philosophy in life is a long standing topic all along. Indeed, meaning of life is an objective, real and original question that can be understood through human conditions. Thus, to have an outline, or rather, a philosophy of and for life, is vital; so it is needed for human to relate himself to existence, philosophically and rationally, plus applying this to his life, that is a kind of philosophical life. In this study, concerning the role of philosophy of life, human being will be considered as the sole existent that comprehend the meaning of life; because, as much as human conditions have been comprehended, the meaning of life will be more brightness. In addition, since for Transcendental Philosophy, existence is real and the only source for explaining of everything, including human being, the relation of philosophy to human life will be consider from a Sadrian philosophical point of view.
    Keywords: Human Being, Meaning of Life, Philosophy, Extent of Existence, Transcendental Philosophy
  • Morteza Pouyan* Page 61
    Since the time of Plato, subject of mortality or immortality of the soul has been debated by philosophers. Plato, in the book of Fideon, pointed to immortality of the soul but Farabi for the first time in Islamic philosophy pointed to the issue of survival of the soul after the body is dead, then Ibn Sina and others argued to survival of the soul after annihilation of the body. Generally, from foundations and reasons of Ibn Sina, Suhrawardi, Tosi and Mulla Sadra, it could be obtained eight philosophical and rational foundations for immortality of the soul. In this paper, I asserted all these foundations reasonabily and with logical order to prove immortality of the soul and these foundations are straight realationship to prove the aferworld. In opposite of reasons of Islamic philosophers in immortality of the soul, some western philosophers like Hume, Russlle and Antony Flow, gave reasons to mortality of the soul which here all of them are quoted and criticized.
    Keywords: Self, existent, Freedom of the Soul, Survival of Effect by Survival of Cause, Similarity of the Soul to the Intellect
  • Zolfaghar Naseri Sadr* Page 95
    Self-sufficient reason, which is the basis of Enlightenment, was mathematical and pragmatic. Therefore, it was on behalf of bodily interests, not divine and spiritual ones. It was in order to avoid the mythological aspects that dominate over human beings. This pragmatic and quantitative reasoning, which is begin with dualistic philosophy of Descartes, firstly, and finally in Kant's philosophy reached a peak, see the human reasoning as an organized structure which is capable of attaining the logical objects. But toward the end of Enlightenment, both subject and object trapped by instrumentalism and quantitative looking, to the extent that subject which must apply its attitudes and acted based on this, became an object of main (liberal-capitalist) discourse, even loose its freedom. In fact, Critics of Modernism, particularly members of Frankfurt School, often criticizes the practical reasoning of Enlightenment from this point of view. In this study, human captivity, which is a result of this certain kind of reasoning, is considered based on thought of two of these critics, i.e Horkheimer and adorno.
    Keywords: Subject, Object, Enlightenment dialectic, Negative Dialectic, Pragmatic Reasoning, Human Captivity
  • Mehdi Ghafourian* Page 115
    Muslims recieved Greek philosophers's thoughts after translation movement and constituted a philosophy known as Islamic philosophy by contemplating their philosophical heritage. The most important fundamental difference between Greek philosophy and Islamic philosophy that result in two independent philosophies, is another understanding of existence and different ontology. In this article, it is compared two salient philosopher views, Aristotle and Ibn Sina, about God and his attributes to understand these two different kinds of ontology. In Aristotle philosophy, God is unmoved mover and ultimate goal of the universe and his prominent feature is thought of thought. So God is not creator of anything and he does not have existential relation with anything. Ibn Sina following al-Farabi, introduced God as necessary being and pure existence who is in apex of causes and others are contingent and dependent on him by distinguishing existence and essence and also necessity and contingency so that posed another understanding of existence. Although here it is confirmed that Ibn Sina has got his thought material from Aristotle insofar as there is no Ibn Sina in absence of Aristotle, Ibn Sina philosophy, according to his different ontology, has fundamental difference with Aristotle philosophy.
    Keywords: Aristotle, Ibn Sina, Greek philosophy, Islamic Philosophy, Existence, God, Necessary Being
  • Hasan Mehrnia*, Zahra Rezaie Sarchagha Page 137
    In present paper, the attitudes of western and especially Islamic philosophers concerning Aristotle theology will briefly taken into consideration. In Islamic philosophy, like what happened in western thought. There are several interpretations of Aristotle theology: A) Aristotle and Plato are the only Greek philosophers who addressed theological discussions for the first time. they believed in Divinity without acquiring such believe from somewhere else; (b) Although Plato, Aristotle and Socrates have addressed theological discussions, their religious insight is owed to the Prophets and religious-illuminative thoughts of eastern philosophers; (c) this supposition that Aristotle was a theological philosopher, mainly has been emanated from Kendy, Farabi and Ibn Sina’s misunderstanding that with ascribing EnneadsofPlotinus to Aristotle has considered him as a theological philosopher, while in Aristotle’s intellectual system, one can find no status for Divinity. By taking the opinions of second and third group into consideration, the author is going to defend from Aristotle’s theological thoughts and claims that despite of differences in Aristotle’s verdicts in this regard and apparent contradiction in his words, Aristotle’s Theological attitude can be considered as a novel, progressive, rational and creative approach which cannot be found its trace before him.
    Keywords: theology, Aristotle, Islamic philosophers, existence of God arguments, first mover
  • Mahdi Behniafar*, Nabi Aria Page 159
    Conceptual analysis of “Doubt”, which is considered as the contrast of the certitude, is essential in the philosophical system of two thinkers of East and West: Abū Hāmid Muhammad ibn Muhammad al-Ghazālī and René Descartes. First of all, this article tries to determine the limitation of the realm of doubt, then studies the typology of doubt in these two thinkers’ views, and their attitude toward doubt, and finally, it will be discussed how they have confronted with the problem of doubt.
    This article also tries to demonstrate that: 1. Since al-Ghazali’s doubt is expanded from a philosophical doubt to religious doubt, the realm of al-Ghazali’s doubt is wider than Descartes’. 2. Al-Ghazali commences with this philosophical doubt but he shifts his way to the psychological doubt, but Descartes stays in a philosophical and theoretical doubt.
    Keywords: Doubt, Al, Ghazali, Descartes, method, Cogito
  • Sara Qezelbash, Morteza Fathizadeh* Page 183
    The Whitehead's Metaphysical System is based on the unity and harmony of affairs and changing events that in the autonomous eternal universe and in mutual communication with the eternal affairs, represents a process thought and scientific one at the same time. Whitehead believes the scientific and religious explanations of the metaphysical root of the order and harmony of worldly affairs are insufficient, but the sufficient reason for justification of them is God. He is a changeable being, he and regularizes all changes of this world. Nevertheless, He is not the creator of the world and omniscient and omnipotent.
    In this article we try to scrutinize the metaphysical foundations of science and religion in Whitehead's process philosophy, and to show that Whitehead's Sufficient reason for the explanation of the changeable world is insufficient and even unnecessary, because God is He who is neither omniscient nor omnipotent, and is unstable who can not be sufficient reason for the existence of the world.
    Keywords: Process Metaphysic, Whitehead, Eternal Affair, Unity, Harmony, Science, Religion