آرشیو شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۴، شماره ۳۲۹۹
هنر و ادبیات
۱۱
نگاه

نقد داستان های «چند واقعیت باور نکردنی» نوشته امیرحسن چهل تن

داستان کنجکاوی یک نویسنده

ساره بهروزی

داستان های کوتاه را باید از لحن راوی بررسی کرد. حالااین لحن ممکن است رویدادی باشد که توسط راوی روایت یا از ذهنیت او بازگو می شود. داستان های مجموعه «چند واقعیت باورنکردنی»، داستان هایی کوتاه با عناوین مجزا هستند اما در واقع بازنگری نویسنده بر رویدادهای تاریخی حدود 100 سال گذشته است که با تحقیق وکنجکاوی او شکل گرفته است. در همین اول باید گفت اهمیت پیوسته این شش داستان در ریشه تاریخی و فرهنگی قابل تامل است اما اینکه چرا «چند واقعیت باورنکردنی» عنوان کتاب است نیز جای بسی درنگ دارد. شاید ما آنچنان که باید واقعیت را باورپذیر ودر دسترس نمی دانیم. موضوعات را با پوسته ظاهری در قاب ذهنی انباشت می کنیم و تا بخواهیم پوسته را بشکافیم سالیان متمادی گذشته اند و گذشته اند و گذشته اند.

لحن راوی در داستان اول کوبنده و محکم است. یک واقعه در گذشته (حدود 90 سال پیش) را روایت می کند. راوی از سمت مهم یک فرد می گوید، او کلنل است ولی نه تنها یادی از وی در تاریخ نمی شود حتی عکسی هم از او موجود نیست. راوی سعی در پررنگ کردن واقعه ای دارد که گذر زمان بی رنگش کرده است، او از آگاهی استفاده کرده و پیامی را در امروز منتشر می کند. راوی کلنل را که عضو کمیسیون مهمی هم هست معرفی و سپس جریان خودکشی او را نقل می کند. «می خواهم بازگو کنم تا بلکه بفهمم مظنه فروش این سرزمین در زمانی که چندان از زمانه ما دور نیست چقدر بوده است؟» «کلنل خود را مجازات کرد و شاید در آن لحظه فقط به برقراری عدالت می اندیشید.» «او فکر می کرد هر کس به کشورش خیانت کند مجازات خواهد شد.»(ص9)

اقدام به خودکشی کلنل با آن سمت مهم مملکتی اگرچه اقدامی فردی به نظر می رسد اما معنی واقعی آن در واقع یک حرکت عظیم اجتماعی را نشان می دهد: حرکتی که ناآگاهی را می شکافد و تراوشاتی به جامعه بیرون می دهد. منظور علت خودکشی کلنل است. او وطن پرست بوده و قراردادی را که شامل فروش وطن می شده است تاب نمی آورد، آن را خیانت دانسته و اعتراض می کند. هدف ویژه تاریخ گرایان جدید و ماتریالیست های فرهنگی ردگیری و روشن کردن روابط قدرت و فرآیندهای ساخت ایدئولوژی و فرهنگ است. همچنین توجه شان را بر منابع و محمل های قدرت متمرکز می کنند که تاکنون پنهان بوده است.

«این وزیر جنگ بود که در پایان مذاکره طولانی و دشوار وقتی کلنل با سرسختی با نظر او مخالفت می کرد اسلحه کمری خود را از غلاف بیرون آورد و آن را روی میز جلوی کلنل گذاشت.» (ص11)

در داستان اسطوره رمانتیک راوی شرحی از رفتار عجیب فردی را می دهد که گرچه معروف است ولی ما نمی دانیم چه کسی است؟

«زمستان ها لخت می شد و در حیاط غلت می زد...... در کار پنهانی مهارت داشت، آن همه شور وسودا در نوشته هایش از کجا آمده بود» (ص16) این توصیف ها از سوم شخص جنبه ای پیچیده و ناپیدایی از فرد را می سازد. او با فرد معروف دیگری که اتفاقا نویسنده مشهوری است و توصیف هایش از نویسنده ما را یاد جلال آل احمد می اندازد، عکس دارد. احتمالاوی عضو حزب و گروهی در آن زمان بوده که سیانور همراه داشته است.

«غرور- سلحشوری اش و رنجی که از بی عدالتی می برد رمز ساده اقدامات او بود.» (ص17)

شخصی منفعل که به جای شورش یا فرار، زندگی خود راتسلیم مرگ می کند در مقابل ایست یک پاسبان باسیانور خود کشی می کند. همان پاسبان به جرم شلیک نخستین گلوله به فردی دیگر اعدام می شود. راوی با لحنی که اندوهناک است اشاره می کند هر دو قربانی هستند. «آنها بیش از هر چیز به یک قربانی شباهت می برند.» (ص23)

واقعیت کشتن، کشته شدن و خودکشی، محصول موقعیت فردی و اجتماعی در داستان است. در سطر سطر توصیف قهرمان بی نام داستان ما با قهرمانی واقعی که از اجتماع تاثیر پذیرفته روبه رو هستیم. در جامعه ای که افراد برای رهایی از اوضاع یا اعتراض به وضع موجود خود را از میان برمی دارند یا کشته می شوند، تا شاید سرمنشا حرکت های اجتماعی بزرگ تری شود. «همه چیز به سرعت عادی می شد انگار آنچه اتفاق افتاده بود یک حادثه معمولی بود.» راوی چندین بار به نویسنده بودن خود اشاره می کند. در نهایت شخصیت قهرمان، دلزده و تنها در بستر اجتماعی آن زمان فاش می شود. «من به تله افتاده ام. دوستانم یا کشته شده اند یا در کنج زندانند یا به دلیل انتقادهای من از راه و روش شان به دشمنانم تبدیل شده اند. خود را فرتوت و مرده احساس می کنم». (ص26) در اینجا نه فرد بلکه در گروه و در سطحی بالاتر یعنی اجتماع او منعکس کننده سیاست، فرهنگ و روابط قدرت و هویت های انسانی است.

ماتریالیسم فرهنگی به گفته ویلیامز از یک جنبه نشان می دهد که چطور انسجام ظاهری نظام و حکومت ها بیرونی است و در درون به واسطه تناقضات درونی و تنش هایی که نظام ها می کوشند پنهان نگه دارند تهدید می شود. در یادداشت گمشده که هنوز هم تحقیقات راجع به آن ادامه دارد با انسانی متعهد و وفادار و دلسوز به میهن مواجه هستیم. در نظام عدلیه آن زمان در 25 سالگی دادستان می شود، به تکمیل تحصیلات در خارج می پردازد سپس با انتشار روزنامه و تشکیل حزب از رضاخان پشتیبانی و حمایت می کند. خوش خدمتی و تلاش های وی پس از چند سال منجر به خودکشی می شود. این خودکشی به ظاهر به دلیل توهین شاه به شخص داور اتفاق می افتد. «شاه از شدت غضب می لرزید با چشم بسته به او گفت: برو گم شو پدر سوخته!»

آخرین یادداشت وی در زمان مرگش در ابهام می ماند، حکومت آخرین دست نوشته را در اوج اخلاص به شاه چاپ می کند اما توقف مراسم خاکسپاری توسط شاه حکایت از خشمی است که به فرد مرده دارد.

تاریخ گرایان جدید توجه خود را بر آن منابع و محمل های قدرت متمرکز کرده اند که تاکنون پنهان بوده اند و ظنی را برنینگیخته اند.

در ادامه می توان به گرینبلانت اشاره کرد: «او فرآیندهای تاریخی را اموری تغییرناپذیر و محتوم نمی داند، اما در جست وجوی کشف محدودیت ها یا قیدهایی است که بر اقدام فردی اعمال می شوند: اعمالی که به نظر منفرد می رسد اما این قدرت ظاهرا منفرد نبوغ فردی در قید انرژی جمعی اجتماع است. یک حرکت مخالف ممکن است عنصری از یک فرآیند مشروعیت بخش گسترده باشد اما تلاش برای ثبت نظم امور آن را سرکوب می کند.»

«بیش از آنکه زیر شکنجه دژخیمان تو از پا دربیایم، تصمیم گرفتم خودم را از بین ببرم». (ص44) هرچه که هست در اینجا نمی توان این نکته از فوکو را نادیده انگاشت: فوکو نسبت به امکان مقاومت اصلاخوش بین نیست.

راوی در چهار داستان نخست به ما یادآوری می کند که نویسنده و قابل اطمینان افرادی است. او تحقیقات و یادداشت های گذشته را که کنجکاوی او نیز بوده روشن و شفاف می کند.

اشتراکات در داستان اول ودوم را بررسی می کنیم. 1-در صبح روز اول فروردین کلنل با گلوله خودکشی می کند 2-در ساعت 7:40 صبح.... تیراندازی به.... و افراد دیگر نیز با شلیک گلوله و اعدام کشته می شوند. صدای تیر بلند و فراگیر است در روز روشن یعنی فضایی که می خواهد آشکار سازی کند اتفاق می افتد. شاهد عینی وجود دارد، پس پوشیده و مخفی نمی ماند.

اما وجه اشتراک ارواح دلواپس و یادداشت گمشده: 1- هر دو خودکشی می کنند یکی در آپارتمان شخصی و دیگری در اتاق و پشت میز کاری اش 2- اتفاق درشب است. 3- ابهامات تا به امروز به قوت خود باقی است. 4-هنوز افراد مشتاق و کنجکاوی هستند که تحقیق می کنند. هدایت نویسنده معروف با دلزدگی و دوری از افراد در فضایی به دور از جنجال و هیاهو در گوشه ای غریب از وطن و داور در وطن در اوج قدرت بدون جنجال خود را از میان برمی دارند. هر دو داستان در شب اتفاق می افتد که دلالت بر یاس و ناامیدی جامعه را بیشتر از هر چیز دیگر بازنمایی می کند.

اگرچه فرهنگ های جدید جایگزین فرهنگ های قدیمی می شوند اما ماتریالسیم فرهنگی از قول دلیمور می گوید فرهنگ فرآیندی پیوسته است.

در باغ ایرانی و باغ دزاشیب لحن راوی زمان حال امروزی است.

در باغ ایرانی راوی همراه دو دوست باستان شناس برای مشاهده و عکس از سنگی تاریخی از تهران می روند. این سنگ در کاریز واقع در باغی سبز وسط کویر است. «آنجا یک باغ همچون معجزه ای در انتظار ما است.» نخستین دریافت ما از شنیدن باستان شناس تفحص در تاریخ است. این لکه سبز وطن همچو باغ در دل کره خاکی است که دارای ارزش تاریخی نیز هست. نکته قابل تامل: مارهایی هستند که صاحب خانه و صاحب اصلی الماس ها هستند در آنجا که انسان غاصب الماس است. الماس به واقع گران ترین شیء درخشنده در جهان مادی است: انسانی که به زور این درخشندگی را از آن خود می کند. مار را باید به مقتضای داستان معنی کرد: گاهی نماد زمین تجدیدپذیر بودن است اما در اینجا بیگانه و اهریمن است. بیگانه ای که هرچیز باارزش را حق خود دانسته و می خواهد از آن خود کند. «اگر ببیند که سوراخش را پیدا نمی کند ساعت الماس را برمی گرداند.»(ص 53) بیگانه وقتی راه نفوذ را پیدا نکرد لاجرم دست خالی برمی گردد. در این داستان نشستن در تاریکی، پوشاندن سوراخ مار توسط کلاه، نظاره بر اعمال مار همگی دلالت بر عملی مخفیانه است. «پولک های درشتش برق تاریکی را به سمت ما بازمی تاباند.» عملی که بازتاب تاریک دارد یعنی ناآگاهانه و از جهل سرچشمه می گیرد. باغ دزاشیب چکیده ای از پنج روایت قبلی است. «همه چیز خانه برایم آشنا بود، تابستان های کودکی را آنجا گذرانده بودم بارها و بارها در آن گنجه را باز کرده بودم. آن روز بوی همیشگی را شنیدم. گرمای به خصوصی داشت: حس اطمینان و امنیت.» لحن راوی به نوعی حسرت روزهای گذشته است. خانه در مرحله اول ابتدایی ترین سبک زندگی ساکنانش است اما در معنای وسیع تر دلالت در حوزه فرهنگی و جغرافیایی نیز دارد. این نقب به گذشته است که گرما و امنیت و اطمینان را یکجا در مقابل دوری و گرفتاری امروزی به ارمغان می آورد. «خاله جان چقدر خانه ات را دوست دارم». راوی ما را در مرز نامشخصی بین خیال و واقعیت نگه می دارد و راز فریبرز را فاش نمی کند تنها به هوای ابری که نشانه یک دلتنگی است، اشاره می کند. «یکهو ابر شد هوا دیگر نمشد برگشت».