آرشیو چهارشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۷، شماره ۳۳۵۶
ادبیات
۸

پیشکش به دادگاه مردم

نسیم آصف

«سه ماه گذشت و بعد هم سه ماه دیگر. زمستان رسید، ژانویه شد، سالگرد دستگیری کولیا. چند ماه دیگر هم سالگرد دستگیری آلیک می شد و بعد هم سالگرد مرگ ناتاشا. سوفیا پتروونا در سالگرد مرگ ناتاشا باید سر خاک او می رفت؛ اما در سالگرد دستگیری کولیا جایی نبود برود. کجا بود؟ هیچ کس نمی دانست. از کولیا هیچ نامه ای نرسیده بود. سوفیا پتروونا هر روز پنج بار، ده بار، صندوق پستی را نگاه می کرد. بعضی وقت ها روزنامه ای بود که برای زن حسابدار آمده بود یا کارت پستالی برای والیا، از هواخواهان بی شمارش؛ اما هیچ وقت هیچ نامه ای برای سوفیا پتروونا نمی آمد. سال دومی بود که دیگر نمی دانست کولیایش کجاست یا حالش چطور است. شاید اصلا مرده بود؟ هیچ وقت از خیالش هم می گذشت روزگاری برسد که او حتی نداند کولیا مرده است یا زنده؟». این بخشی از رمان کوتاهی است با عنوان «سوفیا پتروونا» اثر لیدیا چوکوفسکایا که به تازگی چاپ جیبی آن در نشر ماهی منتشر شده است. این رمان در زمستان 1939-1940 نوشته شده و چوکوفسکایا در آن به روایت آنچه در آن سال ها در شوروی جریان داشته و اتفاقاتی که برای او و دوستانش افتاده، پرداخته است. چوکوفسکایا در حالی به نوشتن این رمان پرداخته بود که از سویی امیدی به انتشار آن را نداشت و از سوی دیگر راهی جز نوشتن این وقایع هم نداشته است. او داستانش را در یک دفترچه مشق مدرسه پاکنویس کرده بود و هم ترس آن را داشت که دفترچه را در کشوی میزش نگه دارد و هم نمی توانست آن را بسوزاند؛ چرا که به قول خودش «این نوشته فقط یک داستان نبود؛ بلکه بیش از آن یک مدرک بود و از میان بردنش کاری شرم آور». در زمان جنگ که لینینگراد محاصره و سپس آزاد می شود، کسانی که چوکوفسکایا دفترچه را به آنها سپرده بود، می میرند؛ اما عجیب اینکه دفترچه از بین نمی رود و نویسنده به طرز عجیبی بعد از جنگ دفترچه را می یابد. اگرچه بعد از مرگ استالین روایت های زیادی درباره آن دوران نوشته و منتشر شده؛ اما «سوفیا پتروونا» این ویژگی را دارد که اثری است متعلق به همان زمان که دقیقا در سال های بحران نوشته شده است.

چوکوفسکایا در یادداشتی که در نوامبر 1962 برای انتشار کتابش نوشته، از انگیزه زیادش برای چاپ رمانش گفته و آورده: «بعد از سخنرانی هایی که در کنگره های بیستم و بیست ودوم حزب ایراد شد و در آنها به روزگاری بهتر و تقبیح جنبه های تاریک تر گذشته پرداخته شد، بیش از پیش بی تاب شدم که حتما داستانم را به دست خوانندگان برسانم تا از این راه به پیشبرد هدفی کمک کنم که از نظر من بسیار حیاتی بود: اینکه به نام آینده از علل و عواقب تراژدی بزرگی که رنج بسیاری برای مردم به بار آورده بود، پرده برداریم. تردیدی ندارم که ادبیات به مسائل دهه سی بسیار خواهد پرداخت و نویسندگانی که به مدارک و اسنادی بس بیش از آنچه من در آن زمان در اختیار داشتم، دسترسی خواهند داشت، با ذهنی تحلیلی تر و قریحه ادبی سرشارتری از من، تصویری جامع تر و ساخته و پرداخته تر از آن دوره عرضه خواهند کرد. من صرفا کوشیده ام در حد وسع و توانم آنچه را شخصا شاهدش بودم، ثبت و ضبط کنم». چوکوفسکایا بعد از سال ها که امکان انتشار رمانش فراهم می شود، تغییر زیادی در آن ایجاد نمی کند و آن را همان طور که بود، منتشر می کند و می گوید فقط یک دادگاه است که می خواهد رمانش را به آن عرضه کند و آن دادگاه هم وطنانش است. «سفر به دور اتاقم»، اثر کلاسیک اگزویه دومستر، نویسنده فرانسوی است که به تازگی با ترجمه احمد پرهیزی در نشر ماهی منتشر شده است. اگزویه دومستر، نویسنده و نقاش فرانسوی است که در سال 1763 متولد شد و در میانه قرن نوزدهم از دنیا رفت. او «سفر به دور اتاقم» را در سال 1974 نوشت و سالی بعد آن را در لوزان به چاپ سپرد. این کتاب درواقع زندگی نامه خودنوشت به شمار می رود و دلیل نوشتنش هم به اتفاقی جالب و واقعی برمی گردد: اگزویه دومستر بعد از دوئل با افسری ایتالیایی که با پیروزی نویسنده فرانسوی خاتمه می یابد، به چهل و دو روز اقامت اجباری در اتاق خود محکوم می شود.

«سفر به دور اتاقم» نیز زندگی نامه خودنوشتی است درباره افسری جوان که مجبور است چهل و دو روز در اتاقش محبوس بماند. در ابتدای کتاب یادداشتی کوتاه درباره نویسنده آمده که در بخشی از آن می خوانیم: «انتخاب گونه سفرنامه به این اثر بعدی پارودیک می بخشد. در عین حال این کتاب از آغاز جنبش رمانتیسم خبر می دهد، به خصوص که «من» در آن بسیار پررنگ است. سفر به دور اتاقم را ادیسه ای کمیک می دانند، به سبک و سیاق آثار لارنس استرن». «سفر به دور اتاقم» شهرت زیادی برای اگزویه دومستر به همراه داشت و خیلی زود به زبان های زیادی ترجمه شد. در ابتدای این کتاب می خوانیم: «چه شکوهمند است طرحی نو درانداختن و یکباره گام نهادن در جهان دانشمندان، با اکتشاف نامه ای در دست، درست مانند ستاره ای دنباله دار که ناگهان در آسمان می درخشد! نه، بیش از این کتابم را نهان نخواهم داشت: حضرات، این شما و این هم کتاب بنده! بخوانیدش! من به اطراف و اکناف اتاقم سفری کردم که چهل و دو روز به طول انجامید. مشاهدات جالبی که داشتم و حظ مدامی که طی مسیر بردم، مرا بر آن داشت تا آن را در دسترس عموم قرار دهم، تصمیمی برخاسته از اعتقادی راسخ به سودمندی در قبال جامعه. به انبوه آشفته حالانی می اندیشم که اکنون این پادزهر مطمئن ملال و داروی آرامش بخش دردهایشان را تقدیمشان می دارم و قلبم از این خیال سرشار از شعفی وصف ناپذیر می شود. آدمی از سفر به دور اتاق خود لذتی می برد که از حسادت آزارنده مردمان در امان است و برای دست یافتن بدان حاجت به هیچ مال و ثروتی نیست. به راستی آیا می توان موجودی را یافت چنان بیچاره و منزوی که حتی آلونکی هم نداشته باشد تا در آن عزلت گزیند و از چشم مردمان پنهان شود؟ باری، این سفر ساز و برگی جز این نمی خواهد».