آرشیو چهار‌شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸، شماره ۵۴۹۹
صفحه آخر
۲۰
مقطع حساس کنونی

داستان شخص و مشاور و اره

امید مهدی نژاد

شخصی در خواب به مشاور روان شناس مراجعه کرد تا با او مشورت کند. مشاور به او گفت: حق ویزیت را پرداخته ای؟ شخص گفت: بلی. مشاور گفت: 25 دقیقه وقت داری تا مشکلت را بگویی و در صورت بیشتر شدن زمان هر ده دقیقه 15هزار تومان. شخص قبول کرد و گفت: مدتی است خواب های عجیبی می بینم. مشاور گفت: مثلا چی؟ شخص گفت: باید خودتان ببینید. مشاور و شخص هردو به خواب شخص رفتند. مشاور گفت: خب، چی می بینی؟ شخص گفت: یک هیولا زیر تختخوابم قایم شده است. مشاور گفت: کو ببینم؟ شخص زیر تختخواب را به مشاور نشان داد. مشاور هیولای زشت و کریه و ترسناکی را مشاهده کرد که در زیر تخت شخص پنهان شده بود. فورا از خواب بیدار شد و شخص را نیز از خواب بیدار کرد و باهم به خانه شخص رفتند. مشاور به شخص گفت: یک اره بیاور. شخص یک اره آورد. مشاور گفت: این اره برگزیت است. یک اره چوب بر بده! شخص رفت و یک اره چوب بر آورد و به مشاور داد. مشاور پایه های تخت شخص را برید و تخت را روی زمین گذاشت و گفت: لانه اش را خراب کردیم. دیگر چی؟ شخص گفت: خواب های دیگری هم می بینم که نمی توانم توضیح بدهم. مشاور گفت: بخوابیم. وقتی خوابیدند و به خواب شخص رفتند، مشاور گفت: گفتی حق ویزیت مرا دادی؟ شخص گفت: بلی. مشاور گفت: حق اره و حق خواب و حق ماموریت را هم بده. شخص گفت: چقدر می شود؟ مشاور گفت: 600هزارتومان. شخص مبلغی از کیفش درآورد و به مشاور داد. مشاور پول ها را شمرد و دید که 450هزار تومان است. فریادی زد و گفت: این که کم است. بر اثر این فریاد از خواب بیدار شد و مشاهده کرد شخصی در کار نیست و او در دفتر مشاوره خودش و پشت میز کارش به خواب فرو رفته است. چشمانش را بست و گفت: باشه، همان 450  هزار را بده. اما فهمید که خواب تمام شده است و دیگر فرصتی نیست. پس رو به دوربین کرد و گفت: لعنت به چشمی که بی موقع باز شود و خاموش شد و به این ترتیب ضرب المثل اره برگزیت به گنجینه ضرب المثل های واحد مرکزی خبر اضافه شد.