آرشیو یک‌شنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۸، شماره ۴۷۴۷
دنیا
۴
نگاه دیگران

ریشه های نظم سیاسی: از دوران پیشاانسانی تا انقلاب فرانسه

(45)
فرانسیس فوکویاما مترجم: محمدحسین باقی

من تاکنون نظریه پردازی اندکی در مورد این مساله انجام داده ام که چرا انسان ها از جوامع گله ای به جوامع قبیله ای گذار کردند؛ جز اینکه بگویم به لحاظ تاریخی با بهره وری روزافزونی ارتباط یافت که با ابداع کشاورزی میسر شد. کشاورزی تراکم بالای جمعیتی را امکان پذیر ساخت که به نوبه خود نیاز برای سازماندهی جوامع در مقیاس بالاتر را خلق کرد. کشاورزی همچنین نیاز به مالکیت خصوصی را خلق کرد که بعدا به شدت با ساختارهای پیچیده خویشاوندی در هم تنیده شد، چنان که شاهد آن بودیم. اما یک دلیل دیگر هست که نشان می دهد چرا انسان ها به جوامع قبیله ای گذار کردند: مساله جنگاوری. توسعه جوامع کشاورزی یکجانشین به این معنا بود که گروه های انسانی اکنون در مجاورت یا محدوده های بسیار نزدیک تری زندگی می کردند.

کیلی در بررسی های بینافرهنگی خاطر نشان می سازد که 70 تا 90 درصد جوامع ابتدایی - در سطح گله ای، قبیله ای یا خان سالاری [مهتری]- طی 5 سال گذشته درگیر نزاع و زد و خورد بودند درحالی که این رقم برای دولت ها 86 درصد بود. فقط اقلیت کوچکی از چنین جوامعی سطوح پایینی از تجاوز یا خشونت را گزارش داده اند و آنها هم معمولا با شرایط محیطی ای توضیح داده می شوند که محافظ آنها در برابر همسایگان است. نرخ خودکشی در گروه های بازمانده از جوامع جمع آوری- شکار، مانند بوشمن های صحرای کالاهاری یا اسکیموهای کوپری [Copper Eskimos: از آنجا که مردمان بومی کانادا و گرینلند، اصطلاح اسکیمو را تحقیرآمیز می دانند برای اشاره به قوم خود از اینوئیت (Inuit) استفاده می کنند. این واژه در زبان اسکیموها به معنی «انسان واقعی» است] در کانادا، وقتی به حال خود رها شوند چهار برابر بیشتر از ایالات متحده است. منشا نزاع و درگیری برای شامپانزه ها و انسان ها ظاهرا در مساله شکار قرار دارد. شامپانزه ها خود را به صورت گروهی برای شکار میمون ها سازماندهی می کنند و همین مهارت های شکار را به شامپانزه های دیگر هم منتقل می کنند. همین مساله برای انسان ها هم مصداق دارد با این تفاوت که طعمه یا صید [prey] انسان بزرگ تر و خطرناک تر است و مستلزم درجات بالاتری از همکاری اجتماعی و سلاح های بهتر و مجهزتر است.

قابلیت انتقال مهارت های شکارگری به شکار انسانی در گروه هایی آشکار است که برای آنها سوابق تاریخی داریم مانند مغول ها که مهارت های سوارکاری و شکارشان از پشت اسب ها بر قربانیان انسانی شان آشکار شد. مهارت هایی که انسان ها در شکار حیوانات بزرگ بسط دادند توضیح می دهد که چرا دیرینه شناسان غالبا رسیدن انسان ها به یک قلمرو خاص را به انقراض «بزرگ جثه گان» [megafauna: «بزرگ زیاگان» یا «بزرگ جثه گان» به جانوران بزرگ یا عظیم جثه گفته می شود. این اصطلاح به ویژه در اشاره به جانوران بزرگ جثه ساکن بر زمین در دوران پلیستوسن، همچون ماموت ها به کار می رود. بیشتر این جانوران در شمال اوراسیا، قاره آمریکا و استرالیا در حدود 10 تا 40 هزار سال پیش منقرض شدند] آن منطقه ربط می دهند. ماستودون ها [Mastodons: نام یک گروه منقرض شده از راسته فیل سانان که قدمت آخرین ماستودون ها پیش از انقراض به حداقل 14 هزارسال پیش می رسد]، ببرهای شمشیر دندان، ایموهای غول پیکر بی پرواز [flightless emu: پرندگان درشت هیکل باستانی که قادر به پرواز نبودند]، تنبل های غول پیکر، همه این گونه ها به دست گروه های کاملا سازمان یافته از شکارچیان ابتدایی از میان رفتند. با این حال، فقط با جوامع قبیله ای است که شاهد ظهور کاست های جداگانه ای از جنگجویان در کنار آن چیزی هستیم که به اساسی ترین و ماندگارترین واحد سازمان سیاسی تبدیل شد: یعنی رهبر و دسته ای از ملازمانش. این گونه سازمان ها در تاریخ بعدی بشر تقریبا جهانشمول شدند و امروز هم همچنان در قالب جنگ سالاران و پیروانشان، شبه نظامیان، کارتل های مواد مخدر و دار و دسته های خلافکار خیابانی وجود دارند. اینها به دلیل مهارت های خاص شان در استفاده از اسلحه ها و سازماندهی برای جنگ، شروع به در دست گرفتن قدرت در راستای «قلدری»ای [coerce] کردند که در سطح گله ای سازمان وجود نداشت.

ثروتمند شدن آشکارا انگیزه ای برای جنگ در جوامع قبیله ای بود. «جروم بلوم» در مورد نخبگان وایکینگ یا وارنگیان که تا پایان هزاره اول پس از میلاد روسیه را فتح کردند می گوید:درازای خدماتی که ملازمانش [یعنی ملازمان رئیس وایکینگ ها] ارائه می دادند، شاهزاده مدافع و محافظ آنها بود. اساسا، این ملازمان به عنوان بخشی از خانواده با او می زیستند و برای تامین خود به غنیمت هایی که در جنگ های شاهزاده به دست می آمد یا خراجی که به او می دادند اتکا داشتند... ملازمان شاهزاده ولادیمیر شاکی بودند، زیرا باید با قاشق های چوبی به جای قاشق های نقره ای غذا می خوردند. در نتیجه، شاهزاده به سرعت دستور داد که قاشق های نقره ای به جای قاشق های چوبی داده شود و اظهار کرد که با قاشق های طلایی و نقره ای نمی تواند ملازمان را تامین کند اما با ملازمان در جایگاهی هست که طلا و نقره را تضمین کند. در دهه 1990، سیرالئون و لیبریا در نتیجه تلاش «فودای سانکو» و «چارلز تیلور» برای تشکیل گروه ملازمان همراه به ورطه جنگ سالاران در افتادند و فروپاشیدند که هدفشان نه دستیابی به قاشق نقره ای که «الماس های خونین» بود. اما محرک جنگ فقط انگیزه تملک نیست. اگرچه جنگجویان ممکن است تشنه طلا و نقره باشند اما در نبرد هم شجاعت نشان می دهند و این شجاعت نه فقط برای دستیابی به منابع که دستیابی به افتخار است. افتخار با میل به «به خطر افکندن» زندگی به دلیلی مشخص و برای به رسمیت شناختن جنگجویان دیگر ارتباط دارد. روایت «تاسیتوس» از قبایل آلمانی را در نظر بگیرید که در قرن اول پس از میلاد نوشته شد؛ یکی از معدود گزارش ها از این پیشگامان اروپای مدرن:«و بنابراین، رقابت سختی میان ملازمان برای تصمیم گیری در این رابطه وجود دارد که چه کسی باید جایگاه اول را با رئیس داشته باشد و در میان روسای قبایل چه کسی باید بزرگ ترین و مشتاق ترین ملازم باشد. این به معنای رتبه و قدرتی است که بر اساس آن، آن رئیس همواره در محاصره گروه بزرگی از جوانان منتخب قرار دارد... وقتی میدان جنگ فرا رسید، برای رئیس مایه ننگ است که از دلاوران پیشی بگیرد؛ برای ملازمش ننگ است که دلاوری اش برابر با دلاوری رئیس نباشد: اما ترک میدان و زنده ماندن رئیس، یعنی بدنامی و شرم مادام العمر؛ برای دفاع و پشتیبانی از او، برای اختصاص فتح نمایان خود حتی برای پیروزی هایش، این مهم ترین وفاداری آنهاست. رئیس برای پیروزی می جنگد اما ملازمان برای رئیس می جنگند.»