آرشیو پنج‌شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۸، شماره ۳۵۷۷
صفحه آخر
۱۶
تماشا

آینده ای دور که هیچ وقت نمی آید

مریم رحمانیان

جلال در نامه ای به سیمین نوشته بود: «با هر کس حرف می زنم اولین کاری که می کنم، این است که حلقه ام را طوری به رخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کرده ای و من حرفم را به تو بکشانم». به نظرم، احتمالا همه ما، یک موضوع یا قصه توی سرمان داریم که حتی در ملال آورترین و تاریک ترین روزهایمان هم، دوست داریم بحثش را باز کنیم و تا جایی که نفس داریم، از آن حرف بزنیم یا وقتمان را به فکرکردن درباره اش بگذرانیم.

رفته بودم رصد. از دست بادهای بی امان، خودم را داخل یک کیسه خواب چپانده و روی سقف یک کاروان سرای قدیمی وسط کویر دراز کشیده بودم. گاه به گاه شهابی از میان آسمان خودی نشان می داد؛ انگار کسی پشت آن پرده سیاه نشسته بود و با سوزنی سفید و درخشان و نخی نامرئی، تلاش می کرد پارگی های آسمان را به هم بدوزد.

 هر بار با دیدنش، انگار که از جای بلندی پریده باشم، قلبم فرومی ریخت. سرم را کمی به چپ متمایل کردم و به آدم ها نگاه کردم که با تلسکوپ مشغول رصد بودند. در همان حال مچاله شده میان کیسه خواب، بدون هیچ مخاطبی سوالم را در هوا رها کردم. پرسیدم: «شماها که خیلی نجوم می دانید، بگویید راست است که می گویند لحظه دیدن شهاب، هر آرزویی کنی برآورده می شود؟» یکی از آنها چشمش را از تلسکوپ کند و در میان فضای وهم آوری که با نور قرمز از چراغ قوه ها بیرون ریخته بود، به من نگاه کرد. گفت نمی شود خیلی کلی حرف زد اما شاید بشود این طور گفت وقتی چیزی را آن قدر بخواهی که حتی در فاصله کوتاه ردشدن یک شهاب هم به آن فکر کنی، وقتی خواستنت تا به این حد قوی باشد، احتمالا تلاشی که برایش می کنی هم به همان شدت قوی خواهد بود. پس شاید این حرف خیلی هم خرافه نباشد. همان لحظه که جمله اش تمام شد، شروع به مرور خاطره ای از زمانی دور کردم. می گویند خاطره ها دو دسته اند؛ یا همان موقع می فهمی که دیگر چیزی شبیه به آن حال در زندگی ات نخواهی داشت، یا بعدها با یادآوری لحظه ای در گذشته و دیدن رد زخمی که رویت گذاشته است، متوجهش خواهی شد. البته به نظرم گونه سومی هم وجود دارد که مال گذشته نیست. خاطره ای است بسیار زنده از آینده ای دور که هیچ وقت نمی آید. خاطره ام از دسته دوم بود. برمی گشت به سفر آفریقا. گاهی وقت ها فکر می کنم این سفر هیچ وقت در من تمام نمی شود. مدام کش می آید و هر روز ابعاد جدیدی پیدا می کند. 

ته هر صحبتم با آدم ها، با همان نخ نامرئی، به تکه ای از آن سفرم وصل می شود. مثل جلال، دوست دارم آدم ها حرفی بزنند تا من یک جوری به خرده خاطرات آن 12 روز وصلش کنم. اگر هر پدیده تکرارشونده ای را به عنوان مقیاس زمان در نظر بگیریم، بازگشت مدام ذهن من به پارک ملی کروگر و آبشار ویکتوریا و کیپ تاون هم به نوعی مقیاس زمان محسوب می شود. خلاصه اینکه یاد شبی افتادم که در میان جنگلی آفریقایی، ساعت سه نیمه شب از خواب پریدم، از کلبه چوبی کوچک بیرون آمدم و به آسمان نگاه کردم. زنده بود و تپنده؛ پر از رنگ هایی که هیچ وقت ندیده بودم. چیزی بود شبیه ابرهای رنگی در هم پیچیده، با تزئینات درخشان. در مقایسه با آسمانی که در دل آن کویر می دیدم، فراتر از واقعیت بود؛ فراتر از خیال. می دانستم دیگر چیزی شبیه به آن حال را تجربه نخواهم کرد. شاید هزاران بار دیگر، هزاران آسمان شب دیگر را ببینم اما آن ترس شدید و ناگهانی از بزرگی آسمان و بی پناهی و کوچکی خودم، دیگر به به آن شدت تجربه نخواهد شد. 

روی سقف کاروان سرا دراز کشیده بودم، به عبور سریع و نفس گیر شهاب ها نگاه می کردم و به آسمانی دیگر، در جایی دیگر فکر می کردم. هر چقدر که خواستنم برای بازگشت به آن لحظه خاص قوی می بود، به هیچ طریقی راهی برای رسیدن به آن نبود. فرقی نمی کرد که چقدر موقع دیدن شهاب ها، چشم هایم را محکم ببندم و سریع آرزو کنم. باید در سرم خاطره ای می ساختم از نوع سوم؛ خاطره ای مربوط به آینده دوری که هرگز نخواهد آمد.