آرشیو سه‌شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۸، شماره ۵۵۴۰
زندگی
۱۳

در روز جهانی معلولان با یک نابینا از منزل تا محل کارش همراه شدیم تا ببینیم چه دشواری هایی در یک روز عادی او وجود دارد

یک روز با عصای سفید

مریم خباز

تاریکی، ظلمت، ظلمات، سیاهی؛ پلک را می دهم بالا و همه چیز می شود مثل همیشه. تاریکی، سیاهی، ظلمات؛ دوباره پلک را داده ام پایین. چه تاریکی بدی، دوستش ندارم، پلک که می آید پایین ترس برم می دارد، انگار گم می شوم و بی پناه می مانم و می شوم نقطه ای سرگردان در جهان هستی، غریب و بی کس. قربان این مردمک و شبکیه، قربان این چشم ها که می بینند. پلک را می دهم پایین، تصویر دنیا قطع می شود ولی صداهای دنیا اوج می گیرد، چشم را می بندم و باز می کنم، چند بار، پشت هم، از روی وسواس. فهمیده ام میان چشمخانه و گوش رابطه است، چشم که بسته می شود گوش تیز می شود و چشم که باز می شود گوش آرام می گیرد. چه رابطه عجیبی! چه کشف جالبی این سر صبحی!

پشت پلک های بسته من یک دنیای پر از صداست، آنجا دارند میلگرد می برند و تیرآهن جوش می دهند و پلاستیک پاره ها را می دهند به نان خشکی. پلکم بالاست، دنیای پر سر و صدای جوشکاری و دوره گردی جایش را داده به خانه های کوچه نیکپور در محله خزانه، به خانه های مخروبه بی رنگ، آپارتمان های نوساز، خانه های نیمه کاره و کوچه های تنگ و خانه های نقلی ته بن بست.

پرایدی بوق می زند، در حیاط آپارتمان شماره 65 باز می شود و عصای سفید، تکه تکه قد می کشد و روی زمین سیخ می شود. قرارمان درست همین جاست، اولین جایی که نوک عصا روی زمین می خورد، جلوی در خانه مهدی، یکی از صدها نابینای شهر تهران که دنیایش تاریک و سرش پر از صداهای زیر و بم و خاطرات صوتی است.

امان از تو ای مانع

من و مهدی، تلاقی دو دنیای روشن و تاریک راه می افتیم. مهدی جلو، من عقب، مثل دو آدم بی ربط به هم، انگار که نیستم،  نامرئی ام، انگار که مهدی است و دنیای پرظلمت همیشه و این شهر هزار رنگ، این تهران شلوغ پلوغ.

اول پیاله و بدمستی؛ در خانه که بسته می شود، همین اول راه، نوک عصا می خورد به پرایدی خاکستری، پراید آمده تا وسط پیاده رو و راه را بند آورده ولی می شود شانه ها را خم کرد و کوچک و جمع شد و گذشت. مهدی شانه ها را جمع می کند و باریک و جمع وجور رد می شود.

پیاده رو آسفالته و باریک است، به قاعده پنج شش وجب. نوک عصا می خورد به زمین، یک بار به راست، یک بار به چپ، چپ، راست، چپ، راست، مثل صدای رژه رفتن سربازها و پا کوبیدنشان. آسفالت ولی سریع تمام می شود و می رسد به موزائیک، از آن موزائیک های خال خال رنگی. صدای رژه قطع   می شود و عصا می رود روی هوا، آسفالت پایین یکدفعه می شود موزائیک بالا. مهدی دارد ارتفاع را می سنجد، شاید بشود به قد و قواره یک خط کش20 سانتی. پایش می رود بالا و می رسد به موزائیک، نوک عصا می خورد به زمین، یک بار به راست، یک بار به چپ، چپ، راست، چپ، راست.

موزائیک ناگهان می شود باریکه ای خاکی، نوک عصای سفید هم گیر می کند به لاستیک یک پژو. اینجا خانه ای کهنه را کوبیده اند و ساخته اند و مانده است جلوی خانه که خاکی است، پژو هم قوز بالا قوز روی این خاک. مهدی گیر می کند، جا برای صاف راه رفتن نیست، مهدی کج می شود و پشت به دیوار می رود، به اندازه قد پژو، کج کج، خرچنگ وار. قد پژو که تمام می شود پیاده رو دوباره آسفالته است، چپ، راست، چپ، راست. مهدی می خورد به تیر چراغ برق، چند قدم جلوتر می خورد به یک تاکسی، بعد به یک پست برق؛ مهدی خنده اش می گیرد.

 بعد از پست برق، کوچه ای پهن است که او هر روز کنج دیوارهایش را می گیرد و می رود سمت اتوبان بعثت. من و مهدی ولی این بار مستقیم می رویم تا راه غریبه باشد و او بشود یک مرد نابینا در مسیری غریب، بی اتکا به حافظه و نقشه ذهنی اش.

بعد از کوچه پهن، جوی باریک کوچه نیکپور یکدفعه دهان باز کرده و مهدی نزدیک است سکندری برود. می پیچد به چپ، عصا می زند، چند قدم می رود، می خورد به تنه کلفت یک درخت که روی پیاده رو خم شده، بعد می ماند پشت بلندی پیاده رو، دوباره ماجرای نوسازی ساختمان های قدیمی و تراز نبودن پیاده روها. مهدی از پستی به بلندی می رسد و عصا آن بالا دوباره گیر می کند به یک ماشین و کوچه نیکپور تمام می شود.

مشاغل مزاحم، شهر شرمنده

خیابان تقوی پهن است و یک طرفش تا چشم کار می کند مغازه دارد، یک طرفش هم دیوار بلند و طولانی اداره برق است. مسیر همیشگی مهدی، حاشیه این دیوار و پیاده روی موزائیک شده آن است ولی مسیر تازه او پیاده روی دست چپ است. اول بسم الله مهدی سکندری می رود سمت جوی آب، بعد می خورد به تیر چراغ برق، بعد می رسد به جویی باریک که فکر می کند پهن است و با پای باز از رویش می پرد.

مهدی می ایستد سر کوچه قاسمی، او آمدن خودرویی را فهمیده، سمند می رود، مهدی هم عصازنان، مستقیم. سرکوچه ایوبی، مهدی و جوی آب بی حفاظ سرشاخ می شوند و او راه را گم می کند. مهدی کشیده شده سمت خیابان تقوی، می خورد به یک موتورسیکلت پارک شده، بعد هم به یک مبل پاره کنار راه.

سرخیابان مسجد، سه تکه آهن خمیده کار گذاشته اند که راه موتورها را ببندند، ولی مهدی گیر می کند به میله ها. خیابان خلوت است، مهدی آسان رد می شود و دوباره پیاده رو. سر یک پراید از تعمیرگاهی بیرون زده و عصای مهدی می خورد به پراید، پشت بندش هم باکس های پیک موتوری فست فود. پیاده روی سمت چپ خیابان تقوی قناس است، یک جا باریک است و یک جا گشاد، یک جا آسفالته است و یک جا موزائیکی، یک جا هم بالاست و یک جا پایین.

پیاده روی خیابان آذرجاویدان اما یک راه بلند و باریک است که مهدی دوستش دارد. راه، بی چاله چوله است. مهدی عصا می زند؛ چپ، راست، راست، چپ، دوباره سربازها پا می کوبند. چاله چوله این خیابان ولی روی هواست، چاله اش برآمده است نه فرورفته، چاله اش عابربانکی است بیرون زده از دیوار با سایبانی آهنی که مهدی قبل ترها سرش کوبیده شده به آن و این حوالی که می رسد خودش را می کشد سمت چپ.

ته خیابان آذرجاویدان می رسد به اتوبان بعثت، به دنیای شلوغ و پرهمهمه ماشین ها و بی دفاعی آدم ها. اینجا صدا به صدا نمی رسد و مهدی که مسیر را با صداها و نجوای اشیا و انعکاس اصوات تشخیص می دهد، لب اتوبان بعثت مستاصل است. عصایش گیر می کند به بسته های نمک متجاوز به پیاده رو، بعد می خورد به پاکت های زغال، بعدش منحرف می شود به سمت سنگ های حجاری شده فروشی و کلی نرده سنگی.

ایستاده ایم سرکوچه مدرسه، اول سنگفرش های پیاده رو که موزائیک های زرد و عاج دارش مخصوص نابیناهاست. مهدی روی عاج ها راه می رود و عصا می زند، چپ، راست، چپ، راست. خط زرد ولی راهنمای جهنم است، این خط درست می خورد وسط یک تیر چراغ برق...

یک ساعت پیاده روی با مهدی نابینا مایه شرمندگی است. چقدر ما آدم های بینا بدیم، آن بسته های نمک، آن پاکت های زغال، آن جعبه های میوه و قفسه های چیپس و پفک، این همه سد معبر، آن عابربانک بیرون زده، این همه ماشین پارک شده وسط پیاده رو، این همه میلگرد و آجر رهاشده پای ساختمان ها، آن وانت بار قدبلند که سر مهدی کوبیده شد به  در بارش و خون افتاد، آن چاله روباز که مهدی افتاد داخلش و چهارچنگولی خودش را نجات داد، این همه پیاده رو چهل تکه، این مسیر خط خطی نابیناها در شهر، آن همه راننده اتوبوس که مهدی باید هی داد بزند که کجا می روند و جوابش را نمی دهند، این همه موتورسیکلت ها که هرجا اراده کنند می پیچند، این همه میله و بلوک سبز شده وسط پیاده روها، این بی ترازی مسیرها و این داربست ها و بنرهای بی حفاظ...

چشم ها را می بندم، تصویر دنیا قطع می شود و تصویر نامحدود مانع در مغزم جان می گیرد؛ تهران مخوف پشت پلک های من است.

زندگی

نابینایان به روایت آمار

براساس آمار سازمان بهزیستی کشور، یک میلیون و 450 هزار شخص دچار معلولیت تحت پوشش خدمات بهزیستی هستند که از این تعداد، 160 هزار نفر از آنها دارای اختلالات بینایی هستند.تحصیلکرده ترین قشر از گروه توان یابان، افراد نابینا هستند.امروزه 253 میلیون نفر دچار اختلالات نابینایی هستند که حدود 36میلیون نفر نابینای مطلق هستند و در کشور ما هم حدود 90 هزار نابینا در کشور وجود دارد که کم بینایان دو برابر این تعداد هستند. میانگین سنی نابینایان در کشور 37 سال است.

در حال حاضر علل نابینایی از بیماری های عفونی و واگیر در سنوات اخیر به سمت بیماری مزمن و مسائل ژنتیک رفته به طوری که 30 درصد علل نابینایی ها ژنتیک و مادرزادی و عمده دلایل آن مسائل وراثتی یا حوادث دوران بارداری و زایمان است.میزان شیوع نابینایی در مردان بیشتر از زنان است.در واقع مردان بیش از زنان در معرض مشکلات و معضلات بینایی هستند. جالب است بدانیدنسبت زنان به مردان در کل معلولیت ها در ایران 65 به 35 است، اما درخصوص نابینایی این نسبت تقریبا 60 به 40 بوده و شیوع آن در مردان بیش از زنان است.طبق گزارش ها، استان خراسان رضوی دارای بیشترین آمار نابینایان است.