آرشیو چهار‌شنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹، شماره ۴۶۴۰
اندیشه
۱۵
نگاه

زمان خوشدلی تنگ است دریاب

محمد ذاکری

کرونا این روزها دیگر نزدیک به 3 ماه است که مهمان ماست. البته نه فقط مهمان ما که مهمان مردمان فراوانی مثل ما در اقصا نقاط جهان، از مردم عادی گرفته تا سیاستمداران و نویسندگان و دانشمندان و از سفیدپوست تا سیاه پوست و زردپوست. چشم آبی ها و چشم مشکی ها به یک میزان در معرض ابتلا به آن هستند و البته رفتار ما با آن هم طی این مدت تغییر کرده و تغییر خواهد کرد.

 مدتی آن را با خوف و رجا از دور نگاه کردیم، لختی بی خیالی و بی توجهی در پیش گرفتیم و وقتی آن را نزدیک تر از همیشه حس کردیم، تازه از آن ترسیدیم و به کنج خانه پناه بردیم. حالا هم که دریافته ایم این مهمان ناخوانده قصد ندارد به این راحتی و به این زودی رحل سفر بربندد و ما را با آرامش به حال خود واگذارد، ناگزیر تصمیم به کنار آمدن و سازش با آن گرفته ایم. در این مدت خیلی ها در رسانه های شخصی و عمومی از پساکرونا گفته اند و تلاش کرده اند، تصویری از آینده جهان با یا بدون کرونا ترسیم کنند. خیلی ها هم خیال پردازانه یا آرزومندانه پرسیده اند:«اولین کاری که بعد از کرونا می کنید، کدام است یا اولین جایی که می روید، کجاست؟» و پاسخ این پرسش ها، پرده از عادات و دلمشغولی های روزمره پاسخ دهنده برمی دارد که حالا به خاطر محدودیت های ناشی از کرونا از آن باز مانده ایم.

 مصداق این بیت زیبای سعدی که «مقدار یار هم نفس چون من نداند هیچ کس، ماهی که در خشک اوفتد قیمت بداند آب را». به گمان من تصویر حال و آینده کرونا و نسبت ما و جهان با آن تا حد زیادی شخصی است و باید به آن نگاهی پدیدارشناسانه داشت و صدور احکام کلی و سناریوهای جهانشمول برای آن اگرچه ممکن است مبتنی بر قواعد علمی و اصول آینده پژوهی باشد و بعدا درست هم از کار درآید اما نشانگر همه واقعیت نیست. اولین شاهد عرصه سیاست است. برخی خام اندیشانه آمال خود را در سیاست داخلی و بین الملل در کرونا دنبال کردند که این حکومت و آن حکومت را رسوا کند و به زیرکشد و فلان دولت را به زمین گرم بزند و دیگری را برکشد. تا آنجا که حتی از فزونی تعداد مبتلایان و کشتگان کرونا در امریکا شادمان شدند و آن را نشانه سقوط امپریالیسم و ظهور نظم نوین جهانی دیدند. رویایی که حداقل تا الان تحقق آن چندان  باورپذیر نیست.

 ضمن آنکه هنوز منشا بروز این بلای جهانسوز روشن نیست و هر کس با تحلیل و قصه ای، کشوری را متهم به انتشار ویروس می کند. ما که مسوول درست کردن دنیا و تادیب دیگر حاکمان نیستیم و بهتر بود اگر می توانستیم، مهارت بیل زنی مان را خرج باغچه خودمان می کردیم. وقتی رییس و تعدادی از نمایندگان مجلس و برخی از مدیران فعلی و سابق ارشد کشور، گرفتار این بیماری شدند و برخی نیز در این راه جان سپردند(از آن جمله دو نفر از نمایندگان منتخب مجلس جدید که پس از دوره سخت رقابت، فرصت نشستن بر صندلی های سبز را نیافتند) امیدوار بودیم که کرونا این درس را به همه ما داده باشد که «دنیا ارزش بعضی جنگ ها و دعواها و جنجال ها و تخریب ها و نامردمی ها را ندارد.» امیدوار بودیم که سیاست و رقابت سیاسی مسیر دیگری بیابد و راه به صلاح برد ولی زهی خیال باطل. گرد و خاک کرونا که خوابید، گرد و خاک سیاسیون و جنگ قدرت بالا گرفت. 

به جهان سیاست و قدرت نمی توان چندان امیدی بست که کرونا که هیچ، پدر جد کرونا هم بتواند چیزی را تغییر دهد و دل ها را بلرزاند. اما در زندگی مردم عادی بارقه های امید بیشتری به بهبود همزیستی می توان یافت. کرونا اگرچه فاصله های فیزیکی را شکل داد و زیاد کرد و شاید تا مدت ها هم آن را باقی گذارد اما دل ها را به هم نزدیک تر کرد. تعطیلی مدارس و دانشگاه ها، تعطیلی برخی از محل های کار یا شیفت بندی برخی دیگر، تعطیلی رفت و آمدهای خانوادگی و گپ و گفت های دوستانه، تعطیلی پارک ها و رستوران ها و کافه ها و قهوه خانه ها که میزبان نشست ها و خلوت و کثرت ما بودند، منع سفر و سیر آفاق و انفس، تعطیلی اماکن و برنامه های فرهنگی و هنری و ورزشی و خیلی تعطیلی های دیگر نشان داد که «زمان خوشدلی تنگ است عیار، شتاب عمر بین در عشق بشتاب» اینکه همین دلخوشی ها و مشغولیت ها و روابط عادی روزانه در زندگی ما نقش دارند و نبود آنها می تواند در ما خلا ایجاد کند. حالا دل مان برای خیلی از مکان ها و افراد تنگ شده که تا دیروز چشم دیدن شان را نداشتیم یا در بهترین حالت بی تفاوت از کنارشان می گذشتیم.

 حالا هر گشایشی که توسط ستاد کرونا ایجاد می شود، نور و گرمایی در دل ها می تاباند که می توانیم اندکی بیشتر به دلخوشی های مان بازگردیم. کرونا قرار نیست به این زودی ها برود و قول داده در پاییز با پسرعموی بد شگونش آنفلوآنزا بازگردد اما باکی نیست تا دل و پشت مان به هم گرم است:«تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده/ چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم».