آرشیو یک‌شنبه ۲۳‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۷۴۴۲
حوادث
۱۲
در حاشیه : مردی با چشم های حادثه ساز (34)

تصمیم عجیب طالع بین پیر

محمد بلوری

طالع بین پیر، در نیمروز بهاری پای پنج دری نشسته بر پوستین، رو به باغچه رنگین از گل های سرخ محمدی روی دیوان حافظ خمیده بود و غرق لذت خواندن غزلی بود که خدمتکار پیر وارد اتاق شد و گفت:آقا، پیرمرد سفیدمویی با یک تار کهنه در دست، آمده خدمت تان برسد، تا تارش را در حضورتان بشکند، توبه نامه امضا کند و توبه کند که دیگر پی مطربی نمی رود. در راهرو نشسته و ساعتی منتظر است.

طالع بین سر از دیوان حافظ برداشت و گفت: بگو بیاید تو، چرا زودتر خبر ندادی. پیرمردی با ساز زیر بغل وارد اتاق پنج دری شد. پای در تعظیمی کرد در همان آستانه در روی خم زانوهایش نشست. موهای سفید یکدستی داشت که روی شانه هایش پریشان بود. سرخم کرد و گفت قربانت گردم، سردسته مطرب های دوره گردی هستم که ده به ده می رفتیم و برای شادی دل مردم ساز می زدیم و آواز می خواندیم. ما آزارمان به هیچ کس نمی رسید. حتی سگ های دهات با دیدن ما که به یک ده وارد می شدیم، به استقبال مان می آمدند و رو به آبادی بر می گشتند تا پارس کنان مردم را خبر کنند. آن وقت با رسیدن مان زن ها و بچه ها در میدان ده دوره مان می کردند، ساز و آوازی می شنیدند، بعد با هدیه هایی که در توان شان بود تا بیرون ده بدرقه مان می کردند. اما در مرادآباد با خبر شده ایم که ساز و آواز قدغن شده هر کس که سازی دارد باید سازشان را در حضور شما بشکند و توبه کند و کاغذ بدهد که نباید ساز بزند من هم با بقیه همراهانم در دسته «شادمانی» خدمت رسیده ایم برای توبه.

رمال پیر پرسید: حالا بقیه افراد دسته شما کجا هستند؟

پیرمرد ساز کهنه اش را با رفتاری احترام آمیز، با دو دست مقابل رمال بر زمین گذاشت، زانو کشان پس نشست و گفت:

- قربانت گردم آقا، همراهانم یکی پسر نوجوانم است که یادش داده ام دایره زنگی می زند. یکی مثل من رو سفید پیری است که سرنا می زند. من هم با همین تار که از پدر خدا بیامرزم به ارث رسیده ساز می زنم. یک میمون دست آموز هم داریم که برای انبساط خاطر مردم می رقصد و ادا در می آورد... حالا آمده اند نشسته اند در ایوان تا اجازه بدهید آنها به حضورتان برسند. برای توبه! پس از توبه و شکستن اسباب طرب تان برای گذران زندگی چه خواهید کرد؟ پیرمرد جواب داد، برای گذران زندگی حرفه دیگری نمی دانم پیرمرد.

پیرمرد با حال غریبی که منقلبش کرده بود، گردن خم کرد و عبای شیر شکری را بر سرش کشید.

پیرمرد چند دقیقه به انتظار نشست تا مرد سربلند کند و آنگاه پرسید:

- آقا... قربانت گردم. توبه نامه هم باید بنویسیم؟ یا شکستن دایره زنگی و ساز هایمان کفایت دارد؟

و آنگاه وقتی پیرمرد سربلند کرد، پیرمرد او را دید که رنگ از چهره اش پریده و چون تب زده ها می لرزد. دوباره پرسید:

- آقا... رخصت می دهید همراهانم بیایند برای توبه؟

پیرمرد با تنی لرزان، چهره رنگ پریده اش چنان حالتی داشت که خدمتکار پیر با دیدنش هراسان شد و پرسید:

آقا حال تان خوب نیست؟ سهراب خان، طبیب درمانگاه را خبر کنم؟

پیرمرد ساززن با فشار بازوها، پاهای تا شده اش را به جلو لغزاند و پرسید:

- آقا من گناهکار شرمنده ام که اوقات شریف تان را تلخ کردم.

پیرمرد عبایش را به دور تن سرما زده و لرزانش پیچید و گفت:

- پدرجان امروز حال خوشی ندارم. فردا ظهر همه تان می آیید به دیدنم. برای صرف ناهار سازهای تان را هم با خودتان بیارید. میمون تعلیم دیده تان هم با شما باشد. با یک دایره زنگی اضافی و بعد روکرد به مستخدم سالخورده منزلش.

- مش صفدر، آقایان وقتی آمدند می بریدشان به سفره خانه، برای صرف ناهار. من را هم خبر می کنی که با آقایان هم سفره شوم.

آنگاه به ساززن سالخورده تاکید کرد: فراموش نشود آقا، حالا به سلامت.

هنگامی که پیرمرد از اتاق پنج دری بیرون می رفت، ادامه داد:

- نه، آقا تار را بسپار به مش صفدر به امانت، خداحافظ...

پیرمرد سازش را به خدمتکار سپرد، تعظیمی کرد و از اتاق بیرون رفت.

با رفتن او پیرمرد دستارش را برداشت و به خدمتکار سپرد. عبای شیر شکری را هم به او سپرد و گفت:

- مش صفدر، من حال خوشی ندارم می روم به اتاقم که بخوابم.

راه افتاد و در حالی که پاهای لرزانش را به روی قالی می کشید از اتاق نشیمن برون رفت. آن شب پیشخدمت خانه، صدای آقایش را تا سپیده سحر می شنید که از درگاه خداوند همچون گناهکاران طلب بخشش می کرد و گاه از اندوه به گریه می افتاد...

مش صفدر که از این حالت عجیب آقا به حیرت افتاده بود، غمزده سر جنباند و زیر لب گفت: خدایا این چه حالی است که آقایم را مشوش کرده، تصمیم آقا چیست؟ خدا بخیر بگذراند.

هنگام صبح با حمله ناگهانی دسته ای از سگ های هار و گرسنه به دو نقطه آبادی حادثه  پرهیاهویی اتفاق افتاد. آن شب طبق برنامه همه روزه کشیک چی های نوبتی با فرارسیدن تاریکی غروب، در چند منطقه مشرف به جنگل و بیشه زار بر بام خانه هایی نگهبانی را آغاز کرده بودند تا طی شب هرگاه دسته های سگ های هار حمله به کوچه ها را شروع کنند، آنها طبل ها را به صدا درآورند و به سرناها بدمند تا اهالی مرادآباد را خبر کنند که یورش سگ ها از کدام کوچه های آبادی آغاز خواهد شد و مردم به خانه ها پناه ببرند و تا بازگشت سگ ها به جنگل و بیشه زار از منزل بیرون نیایند. این بار اهالی آبادی تصمیم گرفته بودند برای مبارزه با سگ های گرسنه مهاجم و کشتار آنها، ترفندی را به کار برند که کدخدا و جمع پیرمردان پیشنهاد کرده بودند و معتقد بودند این شیوه تدافعی خانواده ها می تواند مانع هجوم سگ ها و سایر حیوانات وحشی به آبادی شود.