آرشیو چهار‌شنبه ۲۶‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۴۷۴۴
صفحه آخر
۱۶
ایران ویج

در حیاط کوچک پاییز در زندان

فاطمه باباخانی

دلتنگی را از خود دور کردن همانند نوزادی که زنده به گورش کرده باشی اما با این همه همچنان محفظی وجود داشته باشد، میله ای که از مجرای آن بتوان نفس کشید. تلاش بر گرسنگی و تشنگی اش کنی، بی آب و نان و زمین مادرش شود و آب و نانش را بدهد، چونان بذری رشد کند و به یک باره بدل به درختی شود تنومند، آنچنان که برای دیدنش سر بلند کنی و به آسمان بنگری. در میان جمع بودن و تنها بودن، ورزش کردن و بر تخت دراز کشیدن و هیچ نکردن، کتاب خواندن و نخواندن، حرف زدن و حرف نزدن، خندیدن و گریستن هیچ چیز انگار تغییر نمی دهد شرایط را و آنجا در زیر خاک، چیزی در حال بالیدن است، از دلتنگی. آگاهی و می خواهی هر چیزی که تو را دلتنگ می کند را کنار بگذاری، باز پیدایش می شود در لحظه ای که گمانش را هم نمی کردی. 

گرچه هر کدام از ما دلتنگ شده ایم اما دلتنگی در زندان شکل دیگری دارد! دلتنگی در زندان چونان بذری جادویی است! کافی است به بیرون پرتش کنی تا فردا درختی را ببینی که از زیر خانه بیرون زده و حیات تو را وابسته به خود کرده است. دلتنگی در زندان، زندگی در میان جمع است و تنها بودن، نگریستن به دیوار، با خود سخن گفتن در غیاب دیگران، نشستن در هواخوری و تماشای دیوارهایی که اطرافت بالا رفته ، نگاه به دیگرانی که تلاش بر سرگرمی خود دارند. دلتنگی در زندان، یقه زندانی را می گیرد و فشار می دهد! آنچنان نیست که خفه کند اما آنچنان هست که بغضی شود و راه گلو را ببندد. در زندان تنها یک کلمه است که معنا دارد و آن آزادی است!

در روزهای اپیدمی و قرنطینه که البته چندان نشانی از آن باقی نمانده است، یادی کنیم از آنها که دربندند، آنها که پیش از بسته شدن در، زندگی برایشان در طبیعت معنا داشت و یاد گرفته اند دلتنگی را به گوشه ای نهند. گوشه ای دفنش کرده اند و می دانند که قرار است، نهالی شود سپس درختی تنومند. از این روست که در کنارش نهالی از امید را هم کاشته اند، این نهال گرچه ممکن است رشدش به اندازه درخت «ارس» باشد اما با اندک رسیدگی باز هم می بالد و سبز می ماند و چنان در زمین ریشه می دواند که کندن آن دشوار خواهد بود و با تبر زدنش از پس هر کسی برنمی آید.