آرشیو چهار‌شنبه ۲۶‌شهریور ۱۳۹۹، شماره ۵۷۵۷
زندگی: ایران
۱۶

2 روایت از 2 جوان روستایی که در پی اشتغال زایی اند

شغل: درپی نان شب

علیرضا رافتی
تقدیر پر از سختی

مددجو، خانمی است اهل روستای دربند شهرستان ازنا در استان لرستان که همراه فرزندش زندگی می کند. در دوسالگی پدرش را از دست داده و با فقر و شرایط سخت زندگی بزرگ شده است. بعد از ازدواج نیز به دلیل اعتیاد همسرش مشکلات زیادی را متحمل شده و نهایتا پس از پنج سال زندگی مشترک با وجود یک نوزاد دوماهه از همسرش جدا شده است. حالا همراه کودکش زندگی می کند و درآمدی از جایی ندارد. تحت پوشش کمیته امداد است اما مستمری کمیته امداد کفاف امرار معاش و ادامه یک زندگی ساده را هم نمی دهد. در این شماره از همسایه قصد داریم به کمک شما یک دستگاه چرخ خیاطی ژانومه 802 برای این خانم تهیه کنیم که در منزل مشغول به کار باشد.

قدیمی ها اسمش را می گذاشتند پیشانی نوشت. آنها که خشکه مذهب بودند می گفتند تقدیر. آنها هم که سری در کتاب و دین داشتند می گفتند که خیر جناب، مگر نه آن که در قرآن می خوانیم: برای انسان چیزی جز آنچه برایش تلاش کند نیست. تقدیر را خود انسان رقم می زند.

خلاصه هرکدام از این گزاره ها که درست باشد برای دختر تنهای روستای دربند فرق نمی کند. او حالا وقتی می نشیند کنار پنجره خانه اجاره ای کوچکش در روستای دربند، وقتی سرمای زمستان لرستان را در استخوان هایش حس می کند، به این فکر می کند که این سوز سرما خیلی وقت است که به جانش نشسته. شاید از وقتی که هیچ وقت طعم آغوش گرم پدر را نچشید.

هر چه فکر می کند حتی در تارترین تصاویری که از کودکی در ذهنش مانده نمی تواند تصویر آغوش پدرش را به یاد بیاورد. دوساله بود که پدرش فوت کرد و بعد از آن دیگر زندگی روی پاشنه خوشی نچرخید.

شاید قبل از این ماجرا هم شرایط اقتصادی خانواده تعریفی نداشت اما هر چه بود کوهی به نام پدر پشت دخترش بود که می توانست به آن تکیه کند.

اصلا همه چیز که در پول و وضعیت اقتصادی خلاصه نمی شود. همین که الان کنار پنجره تنهایی خانه اش نشسته و کودکش را بغل گرفته یعنی تنهاست و تنهایی زنی که از همسرش جدا شده باید زیر سایه پدر پر شود.

وقتی همسر سابقش آمد خواستگاری تمام فکر و ذکر دختر این بود که بالاخره می تواند کسی را پیدا کند که اندازه تمام این سال های نبود پدر، به او تکیه کند. بالاخره می تواند با ازدواج و تشکیل زندگی مشترک و مستقل شدن، به زندگی رنگ و رو رفته اش رنگی بپاشد که شکل زندگی شود.

اما باز هم دست تقدیر سرنوشتش را آن طور که دختر می خواست ننوشت. همسرش بعد از شروع زندگی شان درگیر اعتیاد شد و او هم شد باری روی دوش دختر. حالا نه تنها بار تنهایی خودش و زندگی سخت و وضعیت مالی نامناسبش، بلکه باید بار اعتیاد همسرش و بیکاری او را هم به دوش می کشید.

بالاخره بعد از پنج سال تصمیم گرفت نگاه های بد مردم روستا را به جان بخرد. تصمیم گرفت حرف های پشت سرش را به جان بخرد و از همسرش جدا شود. از خانه ای که با لباس سفید در آن رفته بود با رختی که به اشک چشم و خون دل آغشته بود بیرون زد. به خانه ای که تنها در آن رفته بود حالا با نوزاد دوماهه اش بیرون می زد و از این به بعد زندگی سخت تری را پیش روی خودش می دید.

خودش مانده بود و یک نوزاد دوماهه. زندگی برای یک زن تنها در دل روستایی در لرستان به خودی خود سخت است حالا اگر بار مسوولیت بزرگ کردن یک کودک را هم به دوش داشته باشد که دیگر تقریبا ادامه دادنش غیرممکن می شود.

اما زن از پا ننشست. کودکش را به دندان گرفت و هر کاری کرد که بتواند چرخ لنگ این زندگی را بچرخاند. اما با کدام درآمد؟ بالاخره به هر نحوی بود تحت پوشش کمیته امداد درآمد اما با مستمری200 و چند هزار تومانی کمیته امداد مگر می شود زندگی را اداره کرد؟ آن هم با  کودکی که فقط هزینه پوشکش بیشتر از این مبلغ می شود.

حالا زنی که کودکش را بغل گرفته از پنجره تنهایی خانه اش به آسمان نگاه می کند و دلش پر از امید و چشمش به لطف خدا و همت هموطنان و همسایه هایی است که گوشه ای از زندگی اش را در روزنامه جام جم و سایت سایه می خوانند.

رنج های آقای مهندس

مددجو جوانی 25 ساله و اهل استان لرستان است. تحصیلات دانشگاهی اش را در رشته مهندسی کامپیوتر ادامه داده و حالا با مدرک مهندسی بیکار است. پس از فارغ التحصیلی تا جایی که می توانست دنبال کار گشت و حالا که از پیدا کردن شغل در رشته تخصصی اش ناامید شده، به دنبال آن است که سرمایه ای جور کند با آن به شغل دامپروری بپردازد.

 پدر این جوان لرستانی، 70 ساله و از کار افتاده است و نگهداری از پدر و مادر هم به عهده اوست.

در این شماره، به کمک شما همسایه های گرامی قصد داریم حداقل سرمایه برای راه اندازی یک دامپروری کوچک خانگی را برای این جوان  مهیا کنیم.

پدر و مادری که تمام عمرشان را در روستا به دامداری و چوپانی این و آن گذرانده بودند، تمام آرزویشان این بود که پسرشان به جایی برسد. ماحصل یک عمر زندگی سخت و نان در آوردن از کشاورزی و دامداری قرار بود یک جوان تحصیلکرده بشود. مادرش از بچگی کسوت آقای دکتر و آقای مهندس به قامت پسرش می دید.

پسر هم تمام همتش را به کار بست تا آرزوی دیرینه پدر و مادرش را جامه عمل بپوشاند. تمام تلاشش را گذاشت پشت درس خواندن که با شرایط بد اقتصادی خانواده هم که شده، بتواند درس دبیرستانش را تمام کند و بعدتر در کنکور با هزار زحمت و سختی در روستایشان درس خواند تا بتواند دانشگاه قبول شود. پدر و مادر هم در تمام این سال های تحصیل برخلاف عرف پدر و مادرهای روستا که جوان هایشان را از یک سنی به بعد می فرستند به دنبال کار یا در دامداری و کشاورزی خودشان به کار می گرفتنند، او را تشویق کردند که به درسش ادامه دهد و دانشگاه برود.

پسر بالاخره دانشگاه قبول شد. رشته مهندسی کامپیوتر. روزی که خبر قبولی در دانشگاه را آورد انگار قند توی دل پدر و مادر پیرش آب می کردند.

پسر با این که شرایط بد اقتصادی خانواده را می دید و هر روز شاهد بود پدر پیرش به چه زحمتی برای نان در آوردن تلاش می کند اما بین دوراهی مانده بود؛ دو راهی کمک کردن به نان شب خانواده یا ادامه دادن درس. اما پدر و مادر سالخورده همچنان تنها آرزویشان مدرک گرفتن پسرشان بود.

 پس پسر تصمیم گرفت هر طور شده درسش را تمام کند و مدرک بگیرد که هم آرزوی پدر و مادر محقق شود و هم بعد از مهندس کامپیوتر شدن بتواند جایی کار پیدا کند و با درآمد خوبش برای پدر و مادر زندگی خوبی به هم بزند.

بالاخره پسر مدرک مهندسی اش را گرفت و با هزار امید و آرزو افتاد کف جامعه به پیدا کردن شغل.

از در این اداره به اتاق فلان مدیر و از میز فلان مسوول دفتر به پشت باجه فلان بانک برای وام اشتغال زایی و... اما همه اینها بی نتیجه بود. جایی به یک لیسانس کامپیوتر کار نمی دادند.

پسر مانده بود و پدر و مادر سالخورده ای که سن شان داشت به مرز 70 می رسید و دیگر از کار افتاده بودند. پسر مانده بود و بغضی که روز به روز بیشتر گلویش را می فشرد. پسر مانده بود و هزار و یک آرزوی بر باد رفته و پدر و مادر مانده بودند و تنها آرزویشان که برآورده شده بود و پسرشان مهندس شده بود؛ اما یک مهندس بیکار.

حالا این جوان 25 ساله قصد دارد دست به اشتغال زایی بزند و کارآفرینی کند. می خواهد یک دامپروری کوچک خانگی راه بیندازد که از طریق آن بتواند دست کم نان شب خانواده اش را تامین کند.

پیگیری

هفته گذشته در شماره قبلی صفحه همسایه به مشکل تحصیل کودکان کار پرداختیم.

سه کودک به اسم های امید و اویس و بنیامین را معرفی کردیم که هر سه در خانواده های بی بضاعت زندگی می کردند و هر سه مجبور بودند به علت فقر مالی در خیابان دستفروشی کنند و هر سه با  8 تا 9 سال سن، امسال از تحصیل بازمانده بودند. نیاز هیچ کدام از این سه مورد به طور کامل رفع نشد. اما مجموعا حدود 5 میلیون و 700 هزار تومان کمک برای این سه کودک جمع آوری شد. که هم چنان پرونده نیازشان در سایت سایه باز است.

ممنون از لطف و مهربانی شما خوانندگان و همسایه های عزیز.